دارم به مرگ وبلاگها فکر میکنم و به دیوانهگیای که پس هر نوشتنی در این فضاست و به لذتی که در جنون است و به دچار شدنی که در پس هر لذت میآید. این روزها خیلی به گذشتهی وبلاگنویسی نقب میزنم. راستاش این روزها زیاد کتاب میخرم از ترس نایابیاش(یاد روزهای اول انقلاب به خیر که روغن و پودر و دستمال کاغذی انبار میکردند و حالا کتاب باید انبارید!) و نوشتههای عزیز و خواستنیام را هم ذخیره میکنم تا اگر دیگر در اینجا هم تخته شد یادم نرود که اینجا کجا بود. فکر کردم بد نیست شریک شوم بعضی از آنها را با شما.
دوستی امروز سراغ گرفت از رضا قاسمی و فیل من هم یاد هندستان کرد. رفتم و لوحهایش را بیرون آوردم و خواندم. خیلی وقتها عطش خواندن از چند نویسندهی دلخواهم را دارم. یکیشان رضا قاسمی است. نمیدانم به سر رمان تازهاش که قرار بود چاپ شود چه آمده(به سر چشمهایش چی...) اسماش خیلی نوای ملایمی داشت،"وردی که برهها میخوانند" . یکی از لوحههایش را که خیلی وقت پیشترها خواندم، که یادم است ذوق میکردم وقت خواندناش، اینجا میگذارم، کامل، با لینک به الواح شیشهای.(خود این نوشته به شکل مجزا آدرس ندارد برای همین به خودم اجازهی بازچاپ یا همان بریدن و چسبانیدن را میدهم.)
"يكشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۱
داستان من و همزادم
چقدر از اين آدمك «همراه» برنامهی «ورد» خوشم میآيد. يك گيرهی فلزی كه برايش دو چشم و دو ابرو گذاشتهاند. نشسته است روی يك فرش حصيری زرد رنگ. كلی هم قميش میآيد. اگر اشتباه كنی سرش را میخاراند كه: اين مرتيكهی دهاتی كامپيوتر نفهم ديگر كيست. اگر كارت را درست انجام بدهی شروع میكند به چرت زدن. مثل حالا. خوشم میآيد اذيتش كنم. يك كليك میكنم روی صورتش. از جا میپرد و میگويد( يعنی مینويسد) چه میخواهی؟ بعد هم میگويد اگر فلان كار را میخواهی بكنی برو توی فلانجا! بعد اضافه میكند: سؤالت را اينجا بنويس و برو توی «جستجو» تا جوابش را بدهم. اين كارش مثل دعانويسهاست. معشوقت تركت كرده؟ اين دعا را روی استخوان سگ بنويس و در جايی كه كسي نشاشيده باشد چال كن، تا يك هفتهی ديگر برمیگردد. همينطور كج نشسته. مثل مادر بزرگها. حس میكنم همين الآن است كه چشم باز كند و بگويد: چای میخوريد برايتان بريزم، آقا رضا؟ نمیدانم چرا مرا ياد مادرزن سابقم میاندازد(خدا بيامرزدش). همانقدر مهربان؛ همانقدر خانم و همانقدر مراقب حال من. اينها را كه مینويسم، پدر سوخته چشمانش را باز میكند و با يك حجب و حيايی به من نگاه میكند. انگار میگويد: اختيار داريد، خجالتمان ندهيد.
كی ساخته اين آدمک «همراه» را؟ بيل گيت؟ لابد يكی از همكارانش. ولی به گمان من جذابترين ابداع در قلمرو كامپيوتر همين آدمک«همراه» است. كمكهايش به جای خود، همين حضور خاموشش به آدم اعتماد به نفس میدهد. انگار كسی كه ترا دوست دارد نشسته است محو تماشای نوشتن تو. اينطوری، به تو میگويد تو داری كار مهمی میكنی. نمیدانم اين جمله را كه نوشتم چرا سرش را خاراند! لابد توی دلش میگوبد: آره، ارواح عمهات! ولی چيزی كه بيش از همه مرا جذب میكند جنبهی ديگریست از اين آدمک «همراه». میگويند نويسنده، وقت نوشتن، بايد برای يك مخاطبی بنويسد.( پدر سوخته دارد نقل مكان میكند و میرود به سمت چپ صفحه. دارم كم كم عاشقش میشوم) اين مخاطبی كه میگويند البته نه آن مخاطبیست كه طی چند دهه پدر صاحاب ادبيات ما را درآورد. اين، مخاطبیست بیچهره. هست فقط برای آنكه تو داستانت را طوری بگويی كه شنوندهای كه در جريان نيست از كم و كيف ماجرا سر دربياورد. و گرنه نويسنده كه خودش میداند ماجرا چيست(بگذريم كه من خودم هم اغلب نمیدانم ماجرا چيست، و اصلاً مینويسم تا از كم و كيف آن سر دربياورم). بهر حال اين «همراه خانوم نازنين» برای من همان مخاطب بیچهره است. برای اوست كه مینويسم. و اين ارزشمندترين جنبهی وجود اوست. پدر سوخته عشوهای میآيد كه يعنی، اختيار دارين، آقای قاسمی! آخ كه اگر گاهی ماچ هم میداد من ديگر غمی نداشتم! حتماً ورسيونهای بعديش ماچ كه هيچ ( فكر بد نكنيد) چايی هم به آدم میدهد.
43 "
بقیهاش را هم اینجا بخوانید. توصیه میکنم بخوانید. هم یادمان میآید فضای وبلاگهای آن زمان را و هم... به هر حال در این قحطی مواد خواندنی غنیمتاند الواح شیشهای.
dastet dard nakone, thanks ke inja bazchapesh kardi. fekr mikardam faghat man az adamake hamrahe Word khosham miad :) ...
راستي من تبريك گفتم؟...بابت چي؟...بابت همين ديگه...كدوم؟...همين چاپ قصه-ات...كدوم؟...همين قصه-ات تو پنجشنبه ها...پنج شنبه ها نداريم...عصر پنج شنبه ها...خريدم-اش...چه را نمي گذاري ش اين جا تا يك مشت و مال اساسي بديم اش...هان؟...بابت آقا رضا هم دست مريزاد.
سپينود جان كامنت ات را كه در جواب ايميل من براي دعوت به بخش داستان سايت ما "گيلماخ "بود خواندم . منتظر داستان هاي خوب ات هستم و فرصتي پيش آمد حتما با تو تماس مي گيرم و سر مي زنم . به بچه ها سلام برسون . اگر آي دي ياهو داري برام بفرست تا بتونم ادت كنم به ليست نويسنده هاي گيلماخ . صبا را ببوس .قربانت بهاره
سلام سپينود جان/از آشنا يي با شما خوشحالم/ممنون كه سر زدي/از اينكه يه سپينود ديگه هم هست غافلگير شدم/و خوشحال/به روزم/وقت كردي سر بزن/
خیلی چیزا می خواستم بگم حالا یادم نیست بس که حواس پرتم یا لابد چون تو گفتی همه چیزو... اون رفیقمونم که همین طور....بقیه هم که خفه خون گرفتن... فقط آقای قاسمی اگه مارو می بینید یه دستی تکون بدید
بهترين آرزوها را برايت دارم ... فكر كنم اين دومين داستانت است كه چاپ شده شايد هم بيشتر باشه و من يادم نمياد . از صميم قلب بهت تبريك مي گويم . اميدوارم در كنار اين تغيير كاربري باز هم به فكر نوشتن داستان باشي مثل اون زن كه چشمانش ته درياچه باز بود ... اميدوارم اين قصه چاپ بشه ... عجيب دوستش دارم ... موفق باشي .
واقعا ضعیف مینویسید با اینکه قدیمی کار هستید.کمی اندیشه در پشت نوشته لازم است که اینجا نمیبینم.شیدا محمدی
درود بر شما تاخير داشتم اما تبريك سپينود گرامي به اميد موفقيتهاي روزافزون شما و ديگر دوستان
دختر خوب بهتر نبود بجاي اين كودكانه يك آدم موجه بزرگتر و لايقتر مي فرستادي ؟
دختر خوب ٍبا این که قدیمی هستی و اندیشه مندیشه هم نه پشت کارات هست نه جلوش و در ضمن خیلی خیلی خیلی هم ضعیف می نویسی اما نمی دونم چرا ما این همه مخلصتیم
پونه خانوم خودت بهتر مي دوني كه كار شيدا نيست اين دو كامنت...نمي دونم چه را دارن اين طفلي رو بي خود خراب مي كنن؟سپينود خوب مي فهمه چي مي گم.
نه والا من خوب نمی دونم سپینودم خیال نکنم بدونه به هر حال به قول خودتون بی خیال
هوم...
مي خاره؟!
سلام سپینود عزیز من، خیلی وقت بود که میخواستم برات این رو بنویسم. میخواستم بپرسم چی شد که اینجا، که برای من مدینه فاضله بود، که به من شوق دوباره نوشتن داد، تبدیل شد به میدان جنگ هفتادو دو ملت؟ بر سر عشق چی اومد؟ و باز میخواستم بگم که هنوز میام و میخونم ولی فقط نوشته های خودت رو، چون هنوز برام خیلی عزیزی.
سپینود عزیزم با تشکر از شما و متن زیبای که
ارائه دادید در رابطه با مرگ با شعری جواب میدم
اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدتت از زندگی چیست
به او گویم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به قیر از زندگی نیست
به وب منم بیا عزیزم مقدمت را ارج میدهم ..قربانت طلا بانو
http://gozar.mihanblog.com/
http://gozar.mihanblog.com/
سلام. اينجا خيلي دوست داشتنيه.
من هم اين روزا هي كتاب مي خرم از ترس نايابي. فكر مي كردم نايابي توهم منه اما وقتي ديدم شما هم...
به من هم سر بزنين.
من باز ميام
بقيه ي حركات تغيير دكوراسيون چي شد؟ :)
چه می شود همه از جنس اسمان باشيم.......طلوع عشق چه زيباست بين ادمها...ميان تک تک دلها غمی سرخ است.........راستي كاش مي دونستيم كجا بايد خودمونو پيدا كنيم من كه خيلي وقته تو غبار گم شدم...تو غبار سر در گمي....و غم به وسعت يلداست بين ادمها.....سمنم تنهايي مو اينبار بدون تنهايی فرياد زدم.اپم..دوس داشتی بيا...البته اولين باره ميام اينجا و خوشحالم ....
اي خدا... اين صلح باز سر و كله اش پيدا شد.
الف. من در اين پشه زار كله گنده اي نمي بينم!!! ب. يك خاطره از حامد حبيبي هفت ساله از تهران: من كتابي دارم به نام راهپيمايي گروه پنج تايي كه خيلي هم از آن خوشم ميايد و براي خوش آمدنم هم به بحث منطقي احتياجي ندارم ولي اگر به اين كتاب جايزه ي نوبل بدهند به جايزه ي نوبل شك مي كنم و حتي اعتراض مي كنم. ج. همان باند تو بهترين باند است ولي من از اين آدم هايي كه مي گويند دوست من و هم قابلمه اي من تو خونه ي گلشيري و ال من و بل من حالم به هم مي خورد. د. به جز خود داستان عاشقيت... كدام داستانش نشاني از نوآوري دارد؟ ه. فراموش نشود من نمي گويم عاشقيت از بگذريم چرت تر است!! و. ما ها ياد گرفته ايم: ديگران را مهربان داوري كن تا مهربان در موردت داوري كنند. ز. زمان قضاوت خواهد كرد نه من نه تو نه فرزانه طاهري نه نغمه ثميني نه حسين درازه. ث. حسين ببخشيد من هرجا كم بياورم تو را دراز مي كنم. خ. امام محمد غزالي آخر عمر ميگه: بحث نكنيد. بحث نكنيم. نمي دانم چرا همه چيز به نظرم بي اهميت مي آيد و فكر مي كنم قرار نيست چيزي درست شود. ذ. ولي آداب بيقراري كتاب خوبي است. ض. چاكريم ظ. پاورقي: مثكه داستان گذاشتما سپينود( ما ز ياران چشم ياري داشتيم.....)