قبل از بحث اصلی یه چیزی بگم؛ اون کوزههه یادتونه توی متن قبلی، گفتم که دولت جدید از بورکینافاسو آورده(اینا رو نگفته بود؟!) تا ادبیات و فرهنگ و نقشهی اسرائیل و اینا رو توش بریزه؟ خواستم فقط یه خبر سوخته بدم که رهبر ارکستر سمفونیک تهران، علی رهبری و یه مستندساز بینظیر که یه جشنواره برای فیلمای مستند راه انداخته که مدتهاست فیلم مستند رو از بیکسی و بیجایگاهی نجات داده یعنی کامران شیردل، هم تازگیا توی اون کوزه افتادن! واقعن باورتون میشد که به این زودی این قدر اصلاحات ناب در این گل و بلبلسرا صورت بگیره؟! من که فکرشو نمیکردم. خب بریم سر اصل مطلب چونکه اون خیلی فرع بود!
خیلی خوبه که آدم کار خودشو بکنه. خوبه که زبوناش محاوره باشه. خوبه که خودمونی باشه. خوبه که فحشخورش ملس باشه. بهتر از اونم اینه که فحشها جنسی باشه یعنی از جنس ِ جنس باشه. بلکهام که خود جنس باشه. سایهی شما و خانوم پلنگه بر سر همه مستدام آقای سردوزامی. توی این "بلاگشهر"! خیلی چیزا به خیلی کسا یاد دادی تا با فتحه و ضمه چهطور کلماتو بخونن امماکن که حتا که "تو" که نباشن که سواد همشون در کوزه باشن. همپالکی گلشیری هم که نباشن که تونسته باشن دو کلمه حرف حساب تو مغزشون فرو کرده باشن. حالا از این گذشتیم چون که خیلی بزرگواریم. خانومیم و خانوما حرفای بد نمیزنن. خانوما باید مثل خانوم یه گوشه بشینن و حرفای خوب خوب بزنن تا گربه شاخشون نزنه. حالا دیگه روشنفکر و نویسنده باشن و شخصیت فرهنگی که جای خود داره. مثلن وقتی میرن عزاداری یه گوشه بشینن یا میتونن وایسّن. اما زیادی تکون تکون نخورن. گریه کنن اما شیون نه. آئین سنتی و عزاداری محلی که نه او زن به اله. مگه زن باشی نویسنده باشی غیر از گریه کردن توی دنبِ روسری حریرت که کردیش توی عطر کارتیه و درآوردی، کار دیگهای هم باید بکنی؟! تازه اونم اشک فشاندن نه گریه کردن. هقات نباید بپره بیرون. گرفتی چی میگم؟
راستاش حس شوخی و طنز و مطایبه ندارم.الان خوندم که مرتضا ممیز هم...ضمن اینکه توی راستای تغییر کاربری هم دلم میخواد آزاد باشم. اون اوایل که دیدمات نه قصههات نه قیافهات اونقدر جذبم نکرد که خودت. دیدم اَکههِی این منیرو که یه جورایی خودمه! احساساتش کف دستشه. عصبانی میشه. جوش میآره. میخنده. گریه میکنه. تب داره، تاب داره. اتو کشیده نیس. شرط میبندم خیلی وختا خیلی کارا کردی که پشیمون شدی بعدش. اما همون وقت خالی شدی. اون وختا که میاومدی مینشستی بین ما شاید قدرتو نمیدونستیم، میذاشتیم حرفاتو بزنی مام یه تلک پلکی میکردیم. یه کم دلمون واسه اون پنج شنبهها تنگ شده. ها حامد؟ نه بابک؟ راستی فرشته کجاهاست؟...مخلص کلوم، اون وختا جرات نداشتم اینا رو بگم. چون از یه سری آدما و حرفاشون میترسیدم. چون به خیال خودم دور اندیش بودم. دلم نمیخواست منو قاطی باندی چیزی کنن. دلم نمیخواس بم بگن...اما حالا آزاد آزادم. بذار بگن لمپن. خیالی نیست. یکی میآد میگه زبان توی داستان شما خیلی سنگینه! یکی میگه تو لمپنی! حکایت همون باباهه و بچه و خرشه دیگه. اینا که میگن. بذا بگن. حالا آب از سر من یکی که گذشته.
باورمه که کرمهای توی خاک تهرون و امامزاده طاهر و بوشهر فرقی ندارن. شاعر و نویسنده و بازاری و آخوند هم نمیشناسن. میافتن به جون آدما اون زیر. اما عکستو که دیدم، با اون سنج، با اون صورتی که غم راسراستکی توش بود، خیلی حال کردم. کاری که خواستی کردی. درستش هم همین بود. از این مراسم بیزارم اما یه لحظه، عکستو که دیدم، دلم خواست پشت سرت بودم و با اینکه بلد نیستم، هرکاری تو کردی، بکنم. ایرادش چی بود؟ نه واقعن؟ به قول رفیقی میگفت این جریان روشنفکری ما حکایت آی باکلاه ساعدیه. راست میگه. همه میرین رو بالکن. چه خبره؟ بیاین پایین. خواستین برقصین، برقصین. خواستین شیون کنین شیون کنین. خواستین آش بپزین بیریزین تو حلقوم مردم بکنین. بابا نماز میخونین بخونین. عرق میخورین بخورین. مسافرکشی میکنین بکنین. پادوی کافه میشین بشین. مگه شما مستراح رفتنتون غیر از بقیهاست؟!*
یه معلم تاریخ داشتیم، میگفت(خانوم حریری شما رو میگما!) ناپلئون مغزش کشوهای مختلفی داشته. از مالاندیشی و عشق بگیر و برو تا سیاست و تاکتیکهای جنگی تا خانواده و اقتصادو ... و هیچ کدوم با هم در تضاد نبود(عشقم کشیده بگم کانفلیکت!) حالا ما چه ملتی هستیم و از کدوم ور بوم افتادیم خدا میدونه. ما باید آدما رو دسته بندی کنیم. در حالیکه پستمدرن شدیم و هی میگیم عدم قطعیت، نسبی نگری و از این لاطائلات، اما یکی رو روشنفکر میدونیم، یکی رو هنرمند بیتعهد، یکی با تعهد، یکی لمپن، یکی باسواد، یکی بیسواد، یکی منتقد، یکی محلل! اون یکی چاپلوس، اون طرفیاش پاستوریزه، اون خانومو ببین ج..ه است، اون یکی مومن و... خب بعدشم که بحث شیرین حاشیه و ...
* از کوچیکی یه عادتی داشتم اونم این بود که هر خانوم و آقای خوشتیپ و خوش دک و پزی رو که میدیدم، اول تو دستشویی تصورشون میکردم! فرنگی هم نه. مستراح ایروونی! این شد که یواش یواش بعضی تابوها رو شیکستم. از همون بچهگی. ولی امتحانش خیلی بانمکه. ضرری هم نداره خیاله دیگه. رویاست.
kerma hame ja hastan, rast migi,.... take care...
خيلي باحاله ها! آدم وقتي يكي رو تو دستشويي تصور كنه خيلي خوب جواب مي ده! پته طرف مي ريزه رو آب.
...سلام...امروز چه روز بدی است.مرتضی ممیز درگذشت.یک خبر است.به همین سادگی...چیزی برایش نوشته ام.دوست داشتید سر بزنید.(من هميشه اينجا را مي خوانم.ببخشيد كه اولين كامنتي كه مي گذارم اين است...بايد مطلبتان را سر حوصله ي بيشتري بخوانم.هميشه خوب باشيد)
رفيق ميترسم كمكم اين«وبلاگشهر» تو...كه حالا شده «بلاگشهر»...بشه هموني كه نباس بشه...چون بدبختي(به قول رييسجمهور منتخب)«ميشه چون شدنياه»...اما از اين ميترسم كه شده... تغييرات آبو هوايي ميگن رو كلمات هم تأثير ميذاره...بعضيا رو زنگ ميزنه...بعضيا رو اصلن كژو كوژ ميكنه...پس يادت نره تو پست بعديت طبق تغييرات جوي بنويسي:«بيلاخشهر»...همه مث شواليههایِ سياهپوش، اون انگشت بيلاخ رو از غلاف دماغشون بيرون كشيدهن و برق خشونتاش رو بههم نشونه پوز ميدهن.حتا اگه شده با نامردي به كسايي كه واسه خودشون يه گوشه دارن كار خودشون رو ميكنن.قصه قصهیِ تيكهپاره كردن كفن مردهست؟...چهفرقي ميكنه يكي واسه ثواباش رو ببره يكي عذاباش رو؟..يكي از كينه مشت به تابوتاش بزنه...يكي از نفرت.راستي اون فيلم «شب جغد» مرحوم آقایِ گامبو رو ديدي كه رابرت ميچم تو لباس كشيشي، رو دست راستاش...رو چارتا انگشتاش...به ترتيب حروف L.O.V.E رو خال كوبيده ...رو دست چپاش هم به ترتيب H.A.T.E...در ضمن خوشحالام بالاخره مميز هم مث خانوماش از «مميزی»ِ سرطان به سلامتي گذر كرد!!!...ياد-اش بهخير چهقدر ميديدماش از تو خيابون پاكستان با احمدرضادالوند ميپيچيد بيرون...روحاش شاد.يه روز دم مونده بود دم همون پمپ بنزنيناه...در ماشيناش رو واكنم و بپرم تو بغلاش.من هم ميدونيكه حسابي قاطيام.
لمپن رو دقيقن نمي دونم يعني چي، ولي من حسابي جوادم.
جريان اكبر سردوزامي چيه؟
شب بخیر . جالبی ولی هنوز به قلمت عادت ندارم . پیشه من بیا
یه کم سپینود؟!!
داستان ات و داستان محمدرضا و بابك و وحيد و ماهزاده چاپ شده، توي عصر پنج شنبه.
rastesh man aslan mataleb shoma ro nakhondam vali bashoma ye kar khosoosi daram che jori mitoonam bashoma sohbat konam . mikham dar mored kasi az shoma chi zi be porsam mamnoon misham age javabamo bedid mer30
خانم eeee ! من دارای دو فقره آدرس ایمیل هستم. دوتایایش هم فعاله! فرمایشتون رو بفرمایید. ضمن اینکه امیدوارم خیر باشه!
سپينود جان ممنون !
به خاطر عصر پنجشنبه به تو و ماهزاده و بابك و وحيد تبريك ميگم و كمي هم حسوديم شد. . . يعني ميشه يه روزي منم. . . ؟
پونه جانم می دونی واس چی میخوامت دیگه؟ واسه همین که هیچی رو نمیتونی قایم کنی. خیلی جون میده آدم با تو قایم موشک بازی کنه(یاد بازیای صبا و آرش و آریا توی خونهی شما افتادم که پشت یخچال قایم میشدن و من و تو هم به بحثهای مهم در ادبیات(!) میپرداختیم) چون هیچ وقت نمیتونی خودتو زمان زیادی پنهون کنی و این یه هدیهی آسمونیه...ولش بابا خواستم فقط محض دونستن بقیه بگم که زمونی که تو توی مطبوعات قلم میزدی شاید من یادم میرفت مطبوعات رو با ط بنویسم یا با ت! خلاصه که خیلی نوکرتیم.
سپينود داستان و تو بچه ها تو عصر پنج شنبه چاپ شده بيد. تبريك مجدد. چه باحال هنوز فرصت نكردم بخونم ببينم ازشون چيزي حذف شده يا نه؟
تبريك فراوان(بابت عصر پنج شنبه كه بالاخره چاپ شد)
تكه خداي تخم مرغي ديدني تره!
سلام.
خوشحالم كه اينجا رو پيدا كردم.
مي خونم و نظر مي دم.
خوش قلم باشي.
سلام سپينود خانم
مرسي از وبلاگ قشنگتون
اخرش يه شب ماه مياد بيرون.........
دلم سوخت / یا گرفت .... نمیدونم.ولی هر چی بود خیلی حس بدی بود. راستش سپینود عزیز دلم خوش بود یه سایتی می شناسم نویسندش داستانهای ساده و دلنشینی می نویسه که معلومه با دلش می نویسه و یادداشتهاش مفید و پر بارن...
سپینود جان تازگی ها "سوت"، "از پشت دیوار" و "آن مرد تبر دارد" رو خوندین."بوی تراشه های ..." و "کابوس" و " مقاله های کاربرد زبان..: رو چی.
حالا داستانت شده "نازک آرای تن ساقه گلی..." که غیر از اسمش هیچ چیز قشنگی نداره و معلومه که زوری نوشته شده و یادداشتهاتم یه سری....
اگه طنز میخوای برو سايت روز آنلاين ،ببين سید ابراهيم نبوي رو.
عزيزم تو اين لمپنستاني كه هستيم زبان لمپني زياده(برو كيهان و بخون يا خيلي كتابهاي چاپ شده..)اينجا روشنفكري فحشه و روستايي و بي سواد بودن افتخار...... پس تورو خدا تو خودت باش.منه ویزیتور سایتت دوست ندارم سپینودی رو فرض کنم که زیر ناخنهاش تیرگی سبزی خوردکرده باشه و بوی پیاز داغ بده. من سپینود را از روی سایتش و "سوت" میشناسم از روی "کابوس".... نه کسی که نوشته هاش یه سری گله و شکایت باشه از همه و هیچ و داستانش "نازک آرای تن ساقه گلی.."
راستش این تغییر دکوراسیون به ما نساخت .ببخش از تندی...
موفق باشی
بزرگمهر
--------
دوست عزیز(خواستم بنویسم رفیق گفتمنکند بار لمپنی داشته باشد. هرچه باشد ما از زنان روشنفکرمان نمیخواهیم لمپن باشند و یا سبزی پاک کنند، البته بگذریم از این بحثهای فمنیستی که من اهلاش نیستم) ایران زندگی میکنید؟ وبلاگها و سایتها را میخوانید؟ کتابها را چه؟ میدانید بیش از دوازده-سیزده چاپخانه ورشکست شدهاند؟ میدانید دیگر آثار گلشیری(دستکم از روی آمار گلشیری بزرگترین داستاننویس معاصر ماست) اجازهی تجدید چاپ نخواهند یافت؟ میدانید اگر مجموعه آثار صادق هدایت را نگیرید دیگر امکانش نیست؟ میدانید چند داستاننویس که میشناسمشان، مجموعههاشان پشت ممیزی گیر کرده؟ میدانید همین سپینود تا بهحال خیلی غر زده و همه فکر میکنند یک آدم همیشه شاکی است؟ میدانید زبان در قفا بیماریایست که سراغ بعضیها مثل من نمیآید؟ میدانید یک عده جوان جویای نام از همین ادبیات لمپنی و بسیار هم بالاتر ، از فحشهای پایینتنه بی پروا و بدون آگاهی، دارند استفاده میکنند؟ میدانید نوشتن داستان چه سخت است که به قول شهریار مندنیپور کار گِل است؟ و هزارها میدانید دیگر که خودمهم نمیدانم و یا میدانمشان ولی نمیدانم چرا؟
شما خوانندهاید و حق دارید از یک داستان خوشتان بیاید و نیاید. اما من زیاد موافق اینکه باب طبع شما حتمن بنویسم نیستم. راستاش بیشتر دوست دارم حالِ من ِ بیخودم را بنویسم. حال من ِ بیانگیزه، حال من ِ منزجر، حال من ِ حالایم. این حق را به من واگذارید من هم حق بستن این صفحه و بخشیدن عطایاش را به لقایاش به شما وامیگذارم.
یک چندی باید صبر که دایمن یکسان نماند حال دوران...
ممنون که زبانام را باز کردید.