در راستای همجهت شدن(راستا و همجهت مثل همند! میدونم. اما اینم در همون راستاست) با؛ سیاستهای یک وزارتخانه، سلیقهی مخاطب، توصیهی دوستان، بازبینی فیلم آنی هال وودی آلن جان، تغییرات روحی و روانی و درونی و بیرونی خودم، دخترم، مادرم، برادرم، دوستانم و الخ، فاس داشتن لسان عرب، دعواهای وبلاگی مثل خر خواندن سردبیرقلابی به دست کاریکاتوریست قلابی، گشتن به دنبال اثارت مرد اثیری(!) و ندای غیب که بر فرق سرم کوبید که گشتیم نبود و نگرد نیست و تعجب من از اینکه"شما هم بعله؟!" و معرفی کردن یک سایت دوستیابی به ایشان، دست برداشتن از این رسمالخط غریبانه که موجبات آزار چشم خیل کثیری از بینندگان و خوانندگان و نویسندگان، متقدمان و متاخران را فراهم نموده، بازگشت به دورهی رمانتیسیسم و سانتیمانتالیسم و فراراه قرار دادن داستان ها و رمانهای آقای ر.ا. و خانم ف.ر. و آقای ج.م.ص و باشگاه مشت زنی و توپوززنیشان با دیگر اهالی زبانباز و ناجنس و دروغ و دونگ(دونگ یا دبنگ جناب؟)، و فروش بیکران(دیگر گورپدر نیمفاصله هم کرده!) رمانهای آنها(کدامها؟) البته فرو«ش» * و خیلی دلایل بیخود و بیجهت و باجهت و ...
ضمن ارض پوظش از سروران گرام روشنفکر و کلهگندگان وبلاگستان که مرحمت کردهاند بابت لینک به این صفحه و اینکه ممکن است من بعد بنده با نام هویج یا شاید ریواس, البته کرفس هم بد نیست، به نوشتن لاطائلات در این جا بپردازم، از همین تیریبون اعلام می دارد که؛ من اصل«ان» ناراحت نمی شم که شما لینک منو بردارین. بم برنمیخوره.
واز آن جا یی که قرار است در ادبیات این جا تخته شود با توجه به فرمایشات آقایان نویسنده که دوست دارند برای خانمهای توی اشپزخانه بنویسند و البت باید فکر به حال روی جلد کارهاشان بکنند که یک وختی خدای نکرده، خاک عالم به سر، چرب و چیلی نشه و روغن داغ نپره بهشون یا قاطی سبزی پاک کرده ها فریز نشن، یا اون هایی که قصه نویسی رو با دامداری یا مرغداری اشتباه گرفتن و فلهای تخم مرغ...ببخشید داستان تولید می کنن یا بانوان عزیز نویسنده ای که برخی می خواهند سنگر خود را حفظ کرده و بل که هم به آشپزخانه حملهای کنند و طی یک یورش بی رحمانه آن جا را تسخیر کرده و عده ای دیگر که قسم خورده اند که داستان نمی کنند و داستان آن ها را می کند (یا انگار مینوشتند؟ ها؟)و نمی دانم چرا بعضی منتقدان جوان و کوچولوی ما که گاهی به فعل داستان کردن گیر می دادند دیگر گیرشان (gear) جا نمی رود, گه(این غلط تایپی بود! ویرایش و غلط گیری متن را هم بردیم کنار نیم فاصله ها انداختیم) شاید هم همه ی همه ی این ها از برکات دولت فخیمه ی فعلی باشد که از بیخ و بن دارد می گوید، و راست هم می گوید که؛ کوزه ای باید تا سینما و کتاب و کنسرت موسیقی و اینترنت و آثار باستانی و اسرائیل و خیلی چیزای دیگه رو بیریزیم توش و گاهی ابی توش ببندیم و بخندیم!(زبان التقاطی شکسته و بسته و فنی و تحت تکلف و همه را من بعد از دم می فروشیم درهم).
حالا گفتن همه ی این ها برای چی بود؟( به قول ملکه ی سرزمین آفتاب) حکایتش جالبه فقد اینو بدونین که چون همه یک صدا فریاد زدن که تو چرا این قدر شاکی هستی و چرا این قدر شکایت و گله می کنی و سخت می گیری و بگیر و نگیر و ول کن و ول بده و از این چیزا...ما هم دیدیم راست می گن چیزی برای غم و غصه و شاکی شدن و گله گذاری نیست و اصل(اَن) گله ای نیست و دیگه به حوصله موصله هم نمی کشه و اگر و مگر هم نداره و شاملو بی خود یک حالت دیگه رو که اگر هم گله باشه حوصله نیست رو بررسی کرده. دست کم توی این وبلاگستان که ماشالا همه با حوصله هستن. مخلص کلوم این که ما برا دل مخاطب نازینینمون تاج سرمون می نویسیم. نوشتن هم که نه, یه قری می دیم و ژانگولر و خلاصه لوطی بازی. اگر هم به وختی از دسّمون در رفت نگین چراها. آخه ترک عادت گاهی مرض میاره.
گفتم نگین چرا بی خبر تغییر کاربری دادی و اینا.
ضمن این که هرکی از ما به تر می تونه ِتَر بزنه. منظور اینه که اگر شما توی این شرایط گل و بلبل...بستان بزن دیگه.
بقا.
ب.ز جان عزیزتون نیاین بگین می خوام درشو تخته کنما! نه بابا تازه شروع کردم یعنی احساس راحتی می کنم. توی مملکتی که دیگه ادبیات نمی خواد، می شه قصاب شد و بقال شد و "پاک رفت بان گر" شد و خلاصه ما هم دلقک می شیم. باور کنید از داستان نوشتن (ببخشید داستانْ منو نوشتن!) خیلی به تره. ضمن این که ما بدقول شدیم تو تخته کردن در این جا! واسه همین تا قیوم قیومت و قیوم فیل ترترینگ خذمتتون هسیّم. میگن آن چه شیران را کند روبه مزاج اعتیاد است اعتیاد است اعتیاد؟
ب.ب.ز این هم یعنی بعدِ بعدِ زر!
* زیاد حرف نمیزنما ولی دلم نیومد قضیهی این "فروش" رو نگم. سالهایی بود که یک سفر گذارمون افتاد به شهر قزوین، توی مسیر تبریز بودیم انگار یا میرفتیم رشت، حالا هرچی، سیگارمون تموم شده بود و رفتیم یه بسته مارلبرو لایت من بخرم و پدر بچه مون هم یه وینستون(اینا رو محض پُز میگم بدونین کارمون چه قذه درست بود!) و الغرض یارو دراومد گفت هزار و هشتصد تومن. برای اون وختا خیلی بود. یعنی وینستون که پونصد بود انگار مارلبرو لایت هم خیلی بود هفتصد هشتصد.(ضمنن مقایسه هم بکنین) گفتیم به یارو که چه خبره؟ گفت قیمتش اینجا اینه! ما از بی سیگاری نرم شدیم و با احتیاط گفتیم حالا با این نرخا شما "فروش" هم میکنین؟ یارو هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت" فروش" هم نره ما به زور" فرو«ش»" میکنیم!
واییییی کله صبحی چقدر خندیدم. مرسی. بد هم نیست که تغییر کاربری بدیا!!!
قشنگ بود
تف سر بالاست . همه چي تف سر بالاست .
سپینود خانم سلام! وقت کردید گرگ بیابان و چنین گفت زرتشت را دوباره بخوانید. هسه و نیچه راه نجات را در طنز می بینند. هر دو انسان را از پیش داوری ِ ذهنی، چه مثبت و چه منفی، حذر می دهند. پروفسور ِ مردم شناس هسه، مجسمه ای باسمه ای از گوته در خانه نگهداری می کند که گوته را مردی اشرافی با وجنات یک نابغه نشان می دهد. هاری هالا، قهرمان داستان، به خشم می آید و اعتراض می کند که این آدم ِ متشخص و شیک و پیک گوته نیست، که گوته همچون موتزارت، و هنرمند اساسن، رنج کشیده است. هسه طنز را تنها راه زنده ماندن شاعر می داند. ابر مرد نیچه هم می خواهد از دنیای بایدها و نبایدها، حتی مثبت مثل اینکه عشق زیباست، بگذرد و از بالا به دنیا و امور پیش پا افتاده ی دنیاییان نگاه کند. ابرمرد ِ نیچه می خواهد همه چیز را دوباره در ذهن بسازد، بی توجه به آنچه در بیرون می گذرد. اگر وقت کردید و خواندید، هر دو کتاب را از این زاویه بخوانید. خواهید دید که دست یافتن به چنین نتیجه ای چقدر کمک می کند و چقدر حتی دنیای روزمره، پیش پا افتاده و ترحم انگیز خواهد شد. اگر هاری هالا حرفهای آن نویسنده ای را که داستان می کندش می خواند، حتمن با خودش می گفت: بیچاره! نباید اینقدر به خودش دروغ بگوید. کجاست رد پای اروتیک در نوشته هایش؟ یعنی بیمار است؟
خوب باشید.
--------------------------------------------------------------
خانم شرف عزیز
ممنون که سر می زنید و میخوانید. حالا این جا میگویم که من هم میایم و خاموش میخوانم شما را به ویژه بحث لاکان را که خیلی استفاده کردم.
شما راست میگویید. این را در گرگ بیابان هسه بیشتر دیده بودم تا چنین گفت زرتشت. طنز همیشه ضریب نسبیت را بالا میبرد و بیشترین جا برای آشنایی زدایی را دارد و ...
ممنون
دلم مي خواهد به همهه ،هاچ هاي _زنبور عسل_ اهالي وبلاگستان تبريك بگويم كه بلاخره مادر مجازي خودرا هم پيدا كردند.پدر مجازي كه داشتند و سايه اش همهيشه بلاي سر بچه هاش بماند الهي حالا كه [...]نيز پيدايشان شد!چه خانواده ي شادي!!!
--------
دوست نه چندان عزیز!
واسه اولین بار غلطی رو کردم که باورم نمی شد هیچ وخت انجوم بدم. اونم سانسور بود! خب دیگه تغییر کاربری این حرفا رو هم داره. باید تمامیت خاه(!) بشی دیگه. تازه کلی هم فحش و فضیحت و حرفای ک دار و م دار و خ دار دارم که اگه زیادی پررو بشی یه تیریپ واست میام!
به هر حال اینم یه راه ناشرافت مندانه برای جلب مشتریه دیگه نه؟
WoW, It was great, realy unusual, you are more flexible than what I thought. It is realy fantastic to see writings like this, from time to time. Mmmmmmmmmuch
اگه اينطوريه مام هستيم.
ممنون از تبريك و سپاس/ و اين را ديگر چه مي توان گفت صبر ايوبي ؟ نمي دانم مي داني حال ادم را به هم مي زنند ديگر حالي هم باقي نمي ماند كه اينجا ياد دوستي كني! واقعا حال به هم زنند. واقعا
حالا مشکل تو چیه؟ فروش کردنه یا به زور فروش کردنه؟
قصهیِ يكي بود يكي نبود
شايع شده بر و بچههایِ مزدور( به روايتي مزد-وَر) روز قدساي ديگر به پا خواهند داشت تا درحاليكه دستان ملكوتیِ خود را دورتادور ميدون آزادي حلقه زدهاند وكفنپوش برایِ اعتراض به سخنان وهنانگيز-ات به ساحت مبارك آنجنابان حلقهباز حقهباز...جملهگي يكسدا، نعره بر آورند: «وا وبلاگا»...خود-ات كه ميدوني در اصل، مزدور-ها ،مزد-عور بودهن...بعد با يك جهش ژنتيكي به مزد-گور تبديل شدهن...كه خب به قرينهیِ گافهایِ پيدر پيشان، گافالذكر، «محذوفٌ عليه» شد و ازآنپس به مزدور شهره شدند. از خصوصيات ژنتيكي اين مزدوران، بيل و كلنگها-ايست كه برایِ هر جشنبارهاي دست ميگيرند...چون هم تو«ش» نون هست...هم تو«ش» آب.از شاخصترين خصايص اين گونهیِ پُرياب حيات وحش، به تعبير زيبایِ دوست عزيز پونه خانوم [كه نميدانم هنوز من برا-شان دوستام يا نه]، تلهفون زدن به ايميلهايِ بعضي از مشاهير است...از ديگر نشانههایِ بارز اينگونهیِ جالب بركتداشتن در وبلاگنويسيست!! نه كه از قوهیِ كود عالم ملكوت باشد فقط...در جنم چيز ديگر-اي نيز بوده كه مواد خام آن كود-ها را فراهم ميآورد.رو-م به ديفال! رو سنبل ِقلم ماركدار همه مزدوران هم نقش «فاربيدن» داغ خورده است، فقط بهاين خاطر كه به قول آن بانویِ خوشبزك دوزكاي(قالت سيدة* نساءالقلمين) « قسم خورده اند که داستان نمی کنند و داستان آن ها را می کند»...بله به ايميل همونها واقعن باس تلهفون زد و قرار يه كافه رو گذاشت تا بهشون حالي شود چه صيغهاياه اين قصهنويسي!!!( با لهجه روباه شهر قصه:صيغهش چهجور باشَه؟)...هنوز طفلي داره سفله ميكنه پدرخوانده مزدور...سوراخهایِ گل و گشاد دماق و دماغاش رو با پنبه-سريشوم ِمردهشو-ها تنگ كرده تا از اينهمه گرت و خاكاي كه راه انداختهي آلرژیِ مزمن نگيره...كاره ديگه.ميگن جماعت ِمعترض، بعد برائتجويي از سپينود...به سمت مجلس مؤسسان خواهند شتافت...هرولهكنان...تا به گوش نمايندهگان تامالاختيار بشريت!! بفهمونن يه من ماست چند كيلو كره ميده...آره خانومي...آب در لانه مورچهگان انداختي و خود-ات خوب ميدوني...حذف لينك ديگه چهصيغهاياه ؟...تاكتيكهایِ بهتر-اي برایِ بايكوت خواهند داشت...اولين برخورد هم ممكناه با لينك دادن به همين يادداشت باشه...عاديسازي...بيتوجهاي...ولي گور بابایِ عاديسازي...Fuck off...ممكنه مث من پشت سر-ات بگن: طرف بيمار روانياه...nevermind...همان شوخ و شنگایِ بيادبانه خود-ات را درياب...جلالخالق! فكر كردي چهطور اين دوري كردنات از ادبيات...و كاربریِ جديد ميزنه زير اونهمه كولتور؟...كه روزيروزگاري يهبابايي خوابنما شد و از دنيایِ برادران دستگاههایِ موازي...به موازيسازیِ وبلاگ و فضليجونماينا رونقاي ديگرباره داد؟...راستي اين فاصلههایِ نيم وجبيات منو حسابي سرحال آورد...چون تو قاموس ما هيچ «مرگ بر»اي نيست... پس فقط همون: «زندهباد رسمالخط خود-ام» ات رو عشق است.verrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrry cute
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* در لغت عرب آمده است: سيدة همان بانو باشد.
سركار عليه سپينود بانو، باز ما يكي دو روزي شما را به حال خودتان رها كرديم گرد و خاك كرديد؟ اولن (اين تنوين كجاي كيبرد است؟) خوب كردي كه در راستاي همجهت شدن در يك حركت يكسويه رفتي به سمت صراط مستقيم در بست، اما خواهر گرامي شما چرا روحيهي لطيف كاربران سايتت رادر نظر نميگيري؟ همينطوري يهباركي مثل ترن هوايي كه ناگهان زير پايت خالي ميشود، آدم را مياندازي توي هول و ولا، هيچ فكر نميكني كسي ناراحتي قلبي داشته باشد يا سنش زير چهارده سال باشد يا مثل نگارنده از بيملري دستگاه گوارش رنج ببرد واين خبر تغيير كاربري شما حالش را وخيمتر كند؟ ما كه هرچه «سيلاكس» انداختيم بالا افاقه نكرد، مادرمان هم كه زبانمان را ديد گفت بار دارد، خيال كنم بار ادبيات است كه نشسته روي دل و رودهي ما و بدجوري دارد اذيتمان ميكند. القصه همه چيز يك طرف آن خوانندگان و بينندگان و نويسندگاني كه به رسمالخط شما ايراد گرفتند، يك طرف. به خصوص آن دار و دستهي آخري كه عجب تيكههايي هستند و من به شخصه حاضرم جيگر خيليهاشان را خام خام بخورم. همينجا هم يك اشارهاي بكنم به مقولهي مرد اثيري كه خيال كنم منظور همان مردي باشد كه بلوز سدري آهار زده و شلوار سادهي سياه پوشيده البته قهوهاي تيره هم باشد موردي ندارد. فقط لطف كن يك جايي ذكر كن كه موهاياش هم بايد فرق كج باشد و صداياش همچين يه نمه خشناك و عبارت «مزخرف» را با تشديد روي «خ» بگويد.
اما در مورد لينك دوستان ادبياتچي به سركار، بايد عرض كنم خياليت نباشد، به قول رفيقي لينك مثل چرك كف دست ميماند. امروز ميدهند و فردا كه ساز ناساز زدي پس ميگيرند، به نظر من تو خودت را خالي كن. اين جماعت هم كه داستان ميكندشان يا آنها داستان را ميكنند بهتر است بروند به جهنم، يا اين كه پا روي پا بيندازند و در حاليكه يك انگشت روي شقيقهشان دارند و انگشت ديگرشان را لاي كتابي گذاشتهاند، با نگاه خمار زل بزنند توي دوربين و عكسهاي تمام قد و سهرخ و نيم رخ بگيرند و به ادبيات مرز پر گههر خدمت كنند. گفتم گههر ياد اين دوست سابقن كوچولويمان كه ماشاالله هزار ماشاالله براي خودش ديگر گهي شدهاست، افتادم. (به من نگيريد خودشان گفتند در بيست و يك سالگي بالاخره گهي شدهاند) راست ميگويد پسرك، چهل سالمان شد و هنوز اندر خم كوچه پس كوچههاي اين خراب شده وبلاگشهر ماندهاييم. اما خيلي دوست دارم بدانم در اين مملكت مسير گه شدن كه ايشان به سلامتي يك شبه طي كردند كدام طرف است كه ما هم ردش را بگيريم و پلههايش را دو تا يكي برويم بالا. و در ضمن يك چيزي هم درگوشي عرض كنم به اين ستارهي شرق: عزيزكم، خوش به حالتان كه بالاخره يك چيزي از استاد سردوزامي ياد گرفتيد حالا گيريم آن يك دانه آموخته، پيش پا افتادهترين خصلت استاد باشد! راستي تلفن ايميل مرا كه داريد فحشهايتان را آن جا نثارم بفرماييد چون خانم ناجيان مسئول نظرات بنده نيستند.
خب اول بگم كه من جزو اونهايي هستم كه خيلي عالي تر مي زنم و مي رينم به همه چيز ازجمله خودم . چون اينجا حرف گه و ... زياد بود دلم نيومد چيزي نگم . اين تغيير كاربري با مزاج من يكي كه خيلي سازگاره چون خوب بهت كمك مي كنه يك كمي هم حرفهاي دلت را به نحوي كه دوست داري بريزي بيرون و خودسانسوري نكني و در ضمن احتياجي نيست هميشه آدم مثل بانوان كتابهاي جين اوستن اطو كشيده و ترگل ورگل باشه. فكر كنم اين نداي غيب هم خيلي دير به سرت كوبيده كه نگرد نيست چون حداقل بايد توي دهه بيست به اين نتيجه ميرسيدي و الان لنگاتو راحت دراز مي كردي و سيگارت را مي گيراندي و حالت را مي كردي كه ديگر وقتت دنبال گشتن تلف نشه.قصابي هم خوبه حداقل ميشه راحت تر و بي عذاب وجدانتر !گوشت خر را به جاي ماهي قزل آلا به مردم انداخت و كسي هم صدايش در نياد مثل بعضي داستانها و رمانهاي صد تا يه غاز چون چيزي كه با شكم سر و كار داشته باشه چشم بسته مورد قبوله و داستانهاي آشپزخونه هم فكر كنم همچين ويژگيهايي داره . خلاصه كه با اين پست بدجوري حال كردم و البته يه نمه هم خنديدم حالا نمي دونم واقعا نمك و خنده داشت يا من زيادي شاد و دلخوشم و اين روزها به برگ درخت هم ديوانه وار مي خندم.
خانم بريراني! شما خيلي دوست داريد فحش بشنويد؟ هر بار اين جا چيزي مي نويسيد و بعد مي گيد اين جا فحش نديد ، اون جا فحش بديد. آخه خانم جان! كي مي خواد به شما فحش بده؟ شما خانم، نجيب، خانواده دار، روشن فكر ، فعال ، داستان نويس ، داراي شخصيت حقيقي و حقوقي هستيد . آخه چرا فحش؟ چه بد است دوستي و محبت؟ چه بد است حرف هاي نيك زدن و كردار نيك داشتن؟! نه خانم عزيز! نه خانم محترم! كسي به شما فحش نمي ده! ........... پ.ن : بلبل سرگشته مي گفت اگه مي خوايد كسي رو از بودن خودش نا اميد كنيد بر خلاف ميل اش رفتار كنيد....پ.ن2: والله به خدا! آدم ياد داستان " زني كه دنبال مرد اش مي گشت " مي افته...... پ.ن3: لذتي كه در عفو است در انتقام نيست. البته براي عفو كننده نه عفو شونده :)))) خيال تون راحت. خبري نيست. آب اي گرم نمي شه در اين خزينه. سلامت باشيد.
نقشی که حاشیه ان برجسته تر از نقش باشد مقت نمی ارزد و در این تابلو من نقش را ان قدر گم در حاشیه می بینم که گاهی حتا خود نقش نا پیداست شما نقشی گم در حاشیه هستید و متاسفم که من این را گفتم
خانم سپينود به نظرم پدرام كمي زيادهروي كرده... يعني ماجرا رو به خودش گرفته... من نوشتهي شما رو يهجور يادداشت شخصي ميدونم و هيچموضعي هم نسبت بهش اتخاذ نميكنم... ولي پدرام با اين كار فرسايشيش اعتبار خودشو مياره پايين... بخصوص با اون توهيني كه به شخص شما كرده و مثل هميشه كه قراره به زني توهين بشه و تنها چيز فحشهاي جنسي و حوالهكردن حرفهاي "ك"داره اينبار هم بهجاي نقد نوشته شما، خودتو نقد كرده... فكر كنم قبلن هم بهتون گفتم كه حيفه كسي كه كار ادبيات ميكنه و انرژيش رو ميتونه خيلي بهتر صرف كنه، اونو واسه بحثهاي بيارزش صرف كنه... بهخصوص اينكه "نرود ميخ آهني در سنگ " والبته خود شما همهي اينا رو بهتر ميدونين و من فقط چند خطي را همينطور فيالبداهه و بعد از خوندن يادداشت نوشتم...
اي بابا چرا هيچكي به من فحش نميده؟
ان شا الله خدا قسمت كنه خانم محترم و عزيز :))))
خب مث اينكه تا چهار تا فحش آبدار من به اين خانم پونه بريراني ندهم دست بردار نيست. ببين زن ! دست از اين داستانسرائيها بردار .خودت وبلاگت را سوت كردي حالا نشستي زير پاي نويسنده اين وبلاگ وانداختيش وسط شصتاد تا شير روبه صفت و بهش ميگي لنگش كن ! نميشه كه . خودت شجاع باش . وبلاگت را راه بنداز كه بيام اونجا فحش بهت بدم اساسي . مو به تنت سيخ شه.حوصله ي تلفن ايميلي هم ندارم! ايميل تلفني هم حالم را به هم ميزنه !
خوبي ساحل جان؟ خانم چه خبر مبرا؟ كار و بار خوب پيش ميره؟
به به مي بينم كه سر و كله ي زن آبي دوباره اين طرفها پيدا شد . خب اين دفعه نخواستم زياد فحش بدم كه فحش خورت از اين ملس تر نشه . در ضمن بدخواه مدخواه داشتي ما هستيم . من خوبم . فعلا از اين بهتر نمي تونم باشم . شايد هم بتونم . شايد هم عمرا ديگه نتونم . نمي دونم . تا ببينم چي پيش مياد . راستي اون بيماري گوارشي بيلميرم با چي خوب ميشه ؟ اگه با داروئي كه گفتي نشد شايد با يه چيزهايي تو مايه هاي چنته بشه . من امتحانش كردم . چيزهاي دري وري را خوب رد مي كنه و دفع هم مي كنه.
ببين ساحل جان من ميرم بخوابم پاس امشبو ميسپرم به تو، هواي كارو داشته باش تا صب خودم بيام پاسو ازت تحويل بگيرم. . . قربانت
خب من ديگه پاس دادنم تموم شد . پاسهاي من همه منجر به گل شدند . اينجا را به زن آبي تحويل مي دهم . زيادي خوابيده مث كه . در ضمن با گرد و خاك من مث كه يك كمي آرامش برقرار شده اينجا . خلاصه كه آ يييييي نفس كش !
"هنوز 34 درصد مردم اینطور فکر می کنند که 50 هزار زنی که سالانه در این مهد تمدن و آزادی مورد تجاوز قرار می گیرند کرم از خودشان است چرا که به نوعی با رفتارشان یا نوع لباس پوشیدنشان مرد ها را تحریک کرده اند. "