نازک آرای تن ساق گلی...*
برای پونه
آمدی آخر. آنجا که هستی نمیبينیام. جلوتر که بيايی زیر پایت هستم. خیره به چشمهایت نگاه میکنم. خوب شد که آمدی پروانه!موهایم را ببین که مانند سرخس و جلبک با جریان آب میرود و ماهیها لابهلایش غوطهمیخورند. زایندهرود، میدانی که این فصل، خیلی سرد است و من کمکم-اَک دارم یخ میزنم.
دیروز بود انگاریا دیروزها. آمده بودم تا به تو بگویم که باز عاشق شدهام و نترسم دیگر از سکوتت. و نگاه نکنم دیگر به چشمهای ملامتگری که همیشه خیره میشد و بعد میدزدید نگاهاش را از نگاه پرسان و نگرانم. برای بار چندماش را نمیدانم؟ اما اینبار زیر نور کمرمقی بود که به شبستان شیخ لطفالله افتاده بود. پرسید پاکی؟ گفتم تا پاکی را چه بدانی. گفت تفسیرش با خود توست و همان بود که شد. زنجیر انداخت به دست و پایم. تو میدانی پروانه که من پاک بودم. نکند ندانی؟
چمنهای خیس با فشار کف کفشهایش میخوابیدند وباز آرام آرام شکل میگرفتند. زیر پایش را نگاه نمیکرد پروانه. بخارِ هر بازدماش را نگاه میکرد که توی مه گم میشد. قدمهایش را آهسته برمیداشت. آنجا که ایستاده بود، انگار دو چشم خیره به او نگاه میکردند. آرام برگشت. از پشت گردناش و بالای شانهاش کسی را ندید. سایههایی مرموز پشت مه تکان میخوردند که نباید باورشان میکرد. نفس که میکشید رایحهی نامحسوس ِ آشنایی میشنید. بوی شبهای نه چندان دور. شبهای حرفهای گفته و ناگفته. شبهای شک و ناباوری. شبهایی که دور هم مینشستند. صدای قهقهههای خنده. یا گاه ریزش آرام و بیصدای اشک. و توی تمام آنشبها بویی بود. بویی ترش و شیرین که آخر هم نفهمیده بود که از پس لالهی نرم کدام گوش یا از لای سینهبند کدام رفیق بیرون میزند و گاه و بیگاه مشام را نوازش میکند. بوق تیز و کوتاه ماشین به خود آوردش.
رفتی پروانه؟ صبرکن. برای این نگاه، برای این لحظه، من جان دادهام. خواستم خیالت آسوده باشد که غمی نداشتم. خواستم ببینیام و برق رضایت و آرامش را بخوانی از نگاهم پشت امواج آب. انگار با پلکی نگذاشته برهم، تمام قصههای نگفتهی شبهای بییقینی را برایت گفته باشم. بگویم که این بار دیگر عاشق شدهام و تو بفهمی که آن مرد برفی که شقیقههاش سفید است و موهایش بلند نیست، توی محراب شیخلطفالله، واقعی بود. پرسید از من که پاک باشم. فکر کردن نمیخواست؛ گفتم که پاکم. باورم کرد. از جایی دور میآمد باورش. مثل طنین صدایش که آن وقت فکر میکردم پژواک ضعیفی است در صحن خالی و سیمانی که میخورد به کاشیهای معرق و باز میخورد به تاس و نیمتاسها و قوسها و لاجرم جانش گرفته میشد تا به گوشم برسد. باقیاش را نمیگویم اگر صبر نکنی. اگر لحظهای گوشات را نسپری به مه تا تو هم آن پژواک را بشنوی. صدایی که صدای من هم هست و به تو میگوید که برگرد پروانه. همین جا زیر پایت را نگاه کن. چشمهای سرمازده و حالا بیجانم را بخوان.
سنگی در آب بود که افتاد؟ کسی جایی چیزی گفت؟پروانه با تردید از پشت مه دنبال کورسوی چراغهای ماشین گشت. او حتمن صبر میکند. باید صبر کند. پنجهی پاهایش فشرده میشد. پاشنههای نوکتیز و بلند توی خاک نمزده فرو میرفت و پروانه سکندری میخورد. از دوردستها صدای نعل ِ سم اسبی روی سنگفرش میآمد. بیحرکت ایستاد و گوش سپرد. هوش از سرش میرفت و برمیگشت. مه داشت روی زمین مینشست. از جایش تکان نخورد. همانجا خم شد کفشها را کَند. پنجههای ظریفاش را که محو شده بودند در جورابهای نازک دودی، روی خیسی چمنها گذاشت. بیاختیار از خوشی نفسی کشید. خنکای نمدار از لابهلای تارو پود نایلونی جوراب پوست پاهایش را نوازش میکرد. روی زمین نشست. توی سرازیری روی چمنها آرام آرام میسرید و پایین میآمد تا به دو چشم رسید. به آن دو چشم گشاد شدهی میشی که از توی آب زلال نگاهاش میکردند.
دیدی عاقبت. نه! جیغ نکش. میدانم که میتوانی خوددار باشی. بگذار این قصهی آخر را هم بگویم برایت. تو که تا اینجا بودهای و شنیدهای. اگر بروی دیگر نمیتوانی قصه را تمام کنی. گریه هم نکن. مگر نمیگفتی همیشه به من، که آرامشام را میخواهی؟ حالا که دیدمات دیگر آرام آرامم. یادت هست آن روز که آمدم کنارت و از مردی با شقیقههای برفی گفتم و خندیدی؟ یادت هست که از تو پرسیدم مگر نگهبانهای شیخلطفالله میگذارند کسی برود آنجا، با بساط نان و خرما و کتابهایش روی جلای، بَست بنشیند؟ و تو گفتی خیالاتی شدهام. گیرم خیالاتی بود که به نرمی گذشت، اما روزهای بعدش که گنبد کرم رنگ شیخ لطف الله شده بود مغناطیسی که نگاهم را هرجای شهر بودم، میکشاند تا بروم و پایم را در شبستان بگذارم و مرد شقیقه برفی را ببینم و کاسهی آبی مهمانم کند، چه؟ و تو گفتی که زیادی کتابهای عرفانی خواندهام. مالیخولیایی شدم. شاید روحی دیدهام به خیال واقعی بسکه به دنبال گمگشتهای گشتم و بسکه عاشق و فارغ شدهام. اما میدانی، مرد برفی که به من گفت میدانم با همهشان خوابیدهای، با هر شش تاشان، ترسیدم. انگار که آمده باشد برای عذاب و مکافات کردههایم. نالیدم و گفتم "همهی آنها در دلم بودند. من عاشق همه بودم. میخواستم که حتا زندگیام را برای شان تحفه ببرم و سر یک سفره قسمت کنم. به پروانه هم گفتهام. میخواهید یک روز بیاورماش اینجا خودش بهتان بگوید؟" ساکتم کرد. نمی دانم چهطور اما نگاهش برقی داشت که انگار دانستهها را برایش بازمیگویم. باید کوتاه کنم. تو خودت میخوانی لالوهای نگاهها و حرفها و خطها را. یادت آورده باشم آن روزی را که بیرحمانه زهر به جانام ریختی که "چرا فقط توی شبستان شیخ لطفالله؟ چرا هیچ کجای دیگر نیست؟" نگفته بودمات. نگفتمات آن روز را. همان روز، که گفتماش باریدن برف بر سپیدی موهایش را دوست دارم که ببینم، را. دویده بودم. نفس نفس میزدم. گونههایم سرخیده بود با تُک بینیام. به من خندید. به گالشهایم نگاه کرد و گفت " مثل دختربچهها شدی" دلام غنج زد. مال باکرهگی و معصومیت دخترواری بود که تا آن وقت فکر میکردم بر بادش دادم و حالا مرد برفیام پیدایش کرده بود یا از آن نازها و غمزههای زنانه که فریب و عشوهای چاشنیاش بود، نمیدانم. گفتم میخواهم که بازویش را زیر برف بگیرم و قدمهایم را با قدمهایش بسازم. بیحرف قبول کرد. آنقدر رام که باورم نشد تا وقتی با یک تا پیرهن سدری رنگ آهارزده و شلوار سادهی سیاه مثل همهی مردان ادارهجاتی توی نقش جهان پهلو به پهلوی من قدم برداشت. راست بود پروانه به خدا که راست بود. تک و توکی سلاماش کردند. بازوش توی دستم بود و عارش نبود. نگاه هیچکس آن صبح برفی کندوکاو نداشت. رفتیم تا عالی قاپو. گفت که برویم بالا. رفتیم بالا در اتاقهای طرب باز بود. از پلههای مارپیچ که میرفتیم انگار شمایلها و نقشهای گچی زنده بودند. دستام را کشیدم رویشان. مرد-اکم هم دستاش را به هوای نقشها رساند روی دست من. دستاش گرم بود و روی هر نقشی که میکشیدیم زنده میشد. صدای ساز میآمد و دهل. سرنا هم بود. زنها با اندامهای گوشتآلود اثیریشان تکان میخوردند. مردها باده به دست دورشان میگردیدند. گوشهکنارهای اتاقها زنی و مردی را میتوانستی ببینی که با بدنهای سرخ از سرما عریان بغل خوابی میکنند. رویم را از شرم برگرداندم و رفتم توی سینهی مرد شقیقه برفیام که دستهایش همان طور که بر دستهایم بود دور کمرم حلقه زد. گریه میکردم پروانه. با او نمیخواستم. میخواستم پاک بمانم. اما یکباره بخار نفسهامان توی هم پیچید. نمیخواستم به خدا. با او نمیخواستم پروانه. این طور نگاهام نکن. توی آن ساز و آواز و شمایلهای رقصان و نقشهای به جان رسیده، یک چیزی بود که باور کرده بودماش. یک چیزی بود که میگفت این بار فرق میکند. و کرد. وقتی چشمهایم را باز کردم دوباره با او توی شبستان شیخ لطف الله بودم. خسته بودم اما خالی، بی عقده، روان بودم مثل برفی که آب بشود از دل کوهها بیاید تا چشمهای توی شبستانی زیر تاقی گنبدی. پرسید"پاکی؟" گفتم "نمیدانم."چیزی نگفت که گفتم "دیگر هیچ نمیخواهم." گفت"باید غسل کنی. پسین شب با زایندهرود." خستهام پروانه. اما سبک. آرام. دیگر باید بروم. پلکهایم سنگیناند، سنگهای در جیبام هم. کاش میشد رهایم کنی و از همینجا بروی. فقط خواستم به تو بگویم که این بار دیگر عاشق شدم. این بار بهراستی عاشق شدم.
سپینود
آبان 84
-----
* نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کِشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند(نیما یوشیج، میتراود مهتاب)
ارادت. ديروز كامنتي از پونه رو تو جاداستاني ديدم و امروز اينجا هستم در وبلاگت و ميبينم كه سرشار از محبت هستي و يك دل سير برايش نوشته اي و خودت را خالي كرده اي . البته اميدوارم اين حسي كه من دارم با شما تناقض نداشته باشد و گرنه من خيلي چوب خوريم خوبه و اينا و صبا را ببوسيد و تا سه شنبه . ميبينمتان.
گفتم نثر گاهي زيباتر از شعر ميشود زماني كه احساس زيباتر از قلم پيش ايد
موفق باشيد
ديدينيهایِ من در اين داستان
وقتي ويرجينيا سنگها را در جيباش پر ميكرد به چه ميانديشيد؟...ماندهام اين باكرهگي چه كابوسيست برایِ زن؟...نميفهماماش...افسوس...داستان را بردي لابهلایِ اسليميها...پيچ و ختاها...لابهلایِ رقاصی ِ خطوط اسلامي(اسليمي)...پاكي...به آب شستن...آناهيتا...زايندهگی ِ آب زايندهرود كه ميرندهگیِ راويست...رود برود در مه و دود...گم شود راوي در مه...اصفهان را هيچگاه مهآلوده در خيال نياورده بودم...كه در داستان-ات خوش نشسته اين مهآلود-اي...مكان ِخود-اش را نقاشي كرده راوي...مگر بالزاك كه رنج سفر بر خود ميخريد تا برود شهري را ببيند و جزييات بردارد كه ميخواست در روماناش نقاشي كند عين همانجا را ميساخت؟...اصفهان ِسپينود هم مهآلوده باشد چه باك؟...اما راویِ قصهات ميبايست واگويهیِ گناهاي را به تأخير اندازد...پاكیِ خود-اش را بخرد...پس چهرا زود ميخواهد نتيجه بگيرد؟...چهرا بايد من باور كنم كه راوي پاك است...تشويش او چه شد؟...نگرانياش كجا رفت؟...اگرچه راوي مرد-اي را در خيال ميپزد كه شقيقهها-اش...پختهگي و جلوهیِ وقار-اي دارد كه در اين «گريماژ» من مخاطب و شايد فقط من شميده ميبينم...در همين سپيدیِ شقيقه...يك مرد اثيري ميسازد...باز به همان گونه كه هدايت زن اثيري را ساخت...او هم در هوايي مهآلوده...و عجبا كه لحن غمزدهیِ راوي دوگانهگیِ لذتبخشي را با فضایِ روشن و شاداب داستان ايجاد كرده است...شايد جبر تاريخيست و خاطراتاي كه از اصفهان كارت پستالي در ذهن ساختهايم نميگذارد لحن غمگين راوي سنگيني كند...نميدانم...حالا كه راوي قرار است مانند كوئنتين خشم و هياهو برود...خود-اش را در شباي مهتابي گويا به آب زايندهرود غسل دهد...چهرا اينهمه شعور دارد؟...ترس و تشويش او برایِ من در اين «ور»(آزمايش پاكي) گم است...يا كه من كور-ام؟...باز نميدانم...من زايماني در اين تن به آب شويي ميبينم...من اوشيدري را ميبينم...راوي در پیِ معجزتي تن به آب ميزند...ميخواهد از پاكیِ رود «آينده» را باردار شود...آيندهاي كه اكنون نميبيند-اش...اما افسوس...راوي به زايندهرود-اي تن زدهاست كه به مانداب گاوخوني ميرسد...سپينود چهرا؟...اجازه بده تا با همين دستان نحيفام كمي كمر اين رود را بخمانم و ببرماش سمت آبهایِ گرم...بگذار راوي بچرخد در اقيانوسها...نبر-اش به مانداب گاوخوني...چموشي نكن...عجب نويسندهیِ ناجنساي دارد اين داستان...زن ميرود...ميرود تا مانداب را انتخاب كند...اما او مگر نبايد از اين شفيره بيرون شود و «پروانه»یِ خوبرويي بشود؟...اي شفيره...آي! ميدانستي با پيلهات زيباترين حريرها را ميسازند؟افسوس كه بايد در آب جوشاني بميري تا حرير تن خوبرويان شوي...معاني همينطور دارند با من بازي ميكنند.« گفت تفسیرش با خود توست »...اما باز اين راوي، چشمان دو دو زدهاش را پنهان داشته است...چهرا تصاوير در نگاهاش دودو نميزند؟...من با اين فضایِ نرماي كه ساختهاي كنار آمدم...اما نگاه راويات غلط است...دستان لرزان ِعكسبردار را حس نميكنم...هماناي كه بارها به هر نويسندهاي توصيهاي كردهام به تو هم ميگويم: مهار را سخت كشيدن بد مصيبتايست...باور كن...يكروز اين افسار پاره شود،بدجور لت وپار–ات ميكند؟...از من گفتن بود...راوي پريشيده...راوي در آستانه(decadence) است...در آستانهیِ ويراني...اگرچه ميگويد: سبك شدم...اما مگر سنگينیِ او را نشانمان داده بودي؟...كه بخواهيم سبكياش را ببينيم؟... اين خستهگیِ شاعرانه...بيتعارف بنويسم... بيحوصله ترسيم شدهاست...نسخه پيچيدن كار يك ناظر(نمينويسم منتقد...چون نيستم) بر قصهیِ تو نيست...اما وسوسههایِ خود-ام از خواندن و دوباره خلق داستانات را مينويسم: ترجيع بند تصويریِ اين داستان برایِ من گم است...ترجيعبندي كه داستان را دور بزند... پيچ بدهد...كمر خم كند و مانند اسليم و ختا-هایِ كاشيكاريهایِ شيخ لطفالله حيات و مرگ را ترسيم كند...بشود رود زايندهیِ پرپيچ و خم اصفهان...سدا را ديدي چه خوب تو در تو در آوردهاي؟...اما تصوير نه...بيتوجهي بر تصوير را نميبخشم...گيريم كه زبان دغدغهات باشد...اما اين داستان ِتصوير است...بخواهي نخواهي...تصوير بر سينهیِ راوي سنگيني ميكند كه ميخواهد سبك شود...جنس روايت تو... اگرچه بخواهد مانند روايت پريشان «طعم گيلاس» لخت باشد...فقط سدا باشد...فقط زبان باشد...ولي باز ببين در آنجا هم، ترجيعبند-اي تصويري دارد...خود-ات بهتر ميتواني اين ترجيعبند «غزل»گونهیِ مكتب اصفهانات را بجوري...در طعم گيلاس ميداني چه بود؟...همان راه پرپيچ و خم بياباني كه به گور شخصيت اصلي ميرسيد...و طنز-اش هم در اين بود كه يك كارمند پير تاكسيدرمي...كه حيوانات را خشك ميكند تا حيات مصنوعيشان را حفظ كند بايد زنده به گور-اش ميكرد. ميبيني؟...معناها در همين لختي هم چه خوب ،خود-اش را نشان ميدهد؟...داستان تو اين تصاوير ساده ، ولو Haiku-گونه، را كم دارد.
زياد ور زدم...چون لابد داستانات را دوست داشتم...نه؟
عجبا كه به هنگام نوشتن اين يادداشت و خواندن اين داستانات هم hello /Evanescence در گوشام ميناليد.عجبا!
با عرض سلام...
دوباره قلبم می خواد برات بنویسه یواشکی به قلم روی میز چشمک میزنه میگه حالا وقتشه...
وبلاگ زیبا و پر مفهومی دارید...
به امید شاد کامی در تمام مراحل زندگیتان...
موفق باشید...
داستان را دوبار بي وقفه خوندم و اگر جلوي خودم را نمي گرفتم بازم مي خوندم . نه اينكه نفهميده باشم و يا دركش نكرده باشم ، نه . از بهتي كه بهم دست داده بود رهايي نداشتم .قصه اي كه مرده اي با چشمان باز زير آب روايت مي كند و پروانه اي در هوايي مه آلود كه قصه را مي شنود. به نظر غمگين ترين و در عين حال شاعرانه ترين داستان كوتاهي است كه به عمرم خواندم . بحثهاي فني هم چون حاليم نيست واردش نمي شوم . به اندازه كافي ازش لذت بردم . همين مرا بس.
Salaam Sepinood aziz,dastat dard nakonad...Az khaandan-e daastaanat lezat bordam
Baa dousti va mehr
Yasseman
من اسپيكر را بستم و خواندم . اول توي جنسيت راوي دچار اشتباه شدم . و بعد روشن شد. خيلي خوب بود . هم داستان هم نوع فكري كه متعلق به خودت كه نويسنده باشي . مخصوصا دومي . ناراحت نشي ولي به نظرم فكر و ديدگاهت خيلي خوب هست . يعني دو سه پله بالاتر از چيزي كه تو روزمره مي بينيم . خب ديگه بشه . درضمن نوع روايت هم خيلي خوب بود. فقط كم بود ولي نمي توانم بگم خام بود . موفق باشي
نخودهايم واريز شدند. بي اختيار
خب رفيق خسته نباشيد. ما كه به سبك انسانهاي عصر حجر داستان را پاي تلفن ميخوانيم و نقدش ميكنيم، اما غير از آن چيزها كه گفتيم و شنيديم ميخواهم توجهات را جلب كنم به حسي كه خوانندگان داستانت نسبت به ترانه داشتند، يكي فكر كرده بود پروانه همان حشرهي معروف است كه تو داري برايش درد دل ميكني و كسي ديگر به كرمي كه ميرود تا پروانه شود و آن مرحلهي تكاملي اشاره كرده بود. خب اين مرا به فكر برد. در مورد اول بايد بگويم شايد شخصيت پروانه درست پرداخت نشده يا شايد هم ايراد از گيرندهها باشد. البته اين كه يك پديده در داستان خود به خود و در طول نگارش مسير خودش را بيابد خيلي معركه است. مثل همين كه شايد البته شايد و اطمينان ندارم به حرفم تو اول كار هيچ نميخواستي اشاره كني به آن تغيير و تحول شفيره به پروانه اما در حين كار اين موضوع برجسته شده. اما اين كه پروانه در ذهن تو انساني باشد و خوانندهاي آن را حشره بگيرد كمي غريب است. در مورد گنبد كرم رنگ هم ميخواستم بگويم رنگ شيري چه قدر ميتواند نزديك باشد به كرم؟! و يك چيز ديگر كه البته هيچ اطلاعي در اين باب ندارم اما «دوست عزيزي» ضمن اين كه خيلي سلام رساند به شما گفت كه مسجد شيخ لطفالله، صحن به معني حياط ندارد، البته گفتند اگر منظور شما از صحن همان حياط بوده. كه من باز عرض ميكنم من تنها دارم از ايشان نقل قول ميكنم اگرنه خودم در خواب هم اصفهان را نديدهام خدا لعنت كند آن كسي را كه راي آخر را داد! در ضمن يك پيام هم براي جناب آقاي توكلي كه بد نبود مطلب را تا آخر ميخواندند تا ملتفت ميشدند اين متن يك داستان است و نه درد دلي دوستانه . . . البته من وكيل و وصي خانم ناجيان نيستم فقط محض اطلاع عرض كردم.
ببين داشتم ديگررفع زحمت ميكردم اما نشد كه اين را نگويم، من بلد نيستم وقت حرف زدن خيلي لفت ولعابش بدهم، اصفهان را هم نديدهام، زياد هم كتاب نخواندهام تا از ماحصل مطالعاتم شاهد بياورم پس خيلي رك و سر راست ميگويم فضايي كه ساختي هم منحصر به فرد و عالي بود و هم بسيار در خدمت داستاني كه ميخواستي روايت كني. همين طور زبان و لحن داستان يك حسي غريب و در هم آميخته از زيبايي و غم داشت. يك حسي مثل عشق كه البته اشارهي نهايي داستان هم به همين موضوع بود. ميخواهم بگويم شيفتگي تو به زبان و ساخت فضاهايي نه چندان زميني نهتنها به داستان آسيب نزده بلكه خيلي خوب نشسته در قالب كار.
خانم پونه بريراني عزيزم منظور من از پروانه زني به اسم پروانه است نه حشره .جمله ام را يك كمي ناجور نوشتم يعني احساساتي شده بودم خواستم پروانه وار بنويسمش .
دستت درد نکنه با این داستانی که نوشتی یک شنبه را زیبا کردی...
زياد به خودتان نگير ساحل عزيز راستش كساني كه مرا از نزديك ميشناسند ميدانند كمي گيج ميزنم ببخش اگر بد متوجه شدم.
با سلام قصه روان نیست صدای نفس نفس زدن نویسنده برای نوشتن توی قصه ادم را ازار می دهد بازی بازی زیاد دارد زیادی اجساساتی است فزا زمینی به قولی اگر می خواسته در بیاید در نیامده یا ان اشفته گی جنون وار از توی قصه در نیامده این داستان نیازمند بیرون رفتنی از تن و جسمی بود که نویسنده از این تن و جسم بیرون نیامده من را می بخشید ادرس وبلاگ نمی گذارم چون وبلاگی ندارم
http://sailoretanha.persianblog.com/
سلام دوست عزيز از اينكه با وب شما آشنا شدم خوشحالم دو تا آدرس وب برات گذاشتم دوست داشتي به خونه ماهم سري بزن ضرر نمي كني درضمن ميتوني براي ثبت نام جهت دريافت كامپيوتر لب تاپ هم استفاده كني منتظرت هستم
سلام
خسته نباشيد
وقتي كه شما به سوم شخص آمده بوديد ما هنوز شروع نكرده بوديم . . .
اميدواريم بتوانيم براي داستان كوتاه كاري انجام دهيم
افتخار مي كنيم اگر به ما سر بزنيد
و باز افتخار مي كنيم اگر سوم شخص را به ديگران پيشنهاد كنيد
با تشكر از لطف شما
wow , lezzat bakhsh bood, chandin bar too roozhaye mokhtalef khoondamesh
خوندم. در همين حد بگم كه حسوديم شد. بيشتر به خاطر اين كه داستان نوشتين. من كه طلسم شدم. باقي هم براي سه شنبه.
اگر قرار باشد برای خوانش این داستان نیاز به هیچ فرامتنی( و هیچ سایهای از مولف) نداشته باشم پس چارهای ندارم جز اینکه فرض کنم دلیل آن که راوی داستانش را بیهیچ سابقهای و درآمدی، برای "پروانه" نامی میگوید در خود داستان نهان است: گشتم و شاید یافتم. یا شاید یافتاندم، و آن هم از دو بخش مجزا( حتا از لحاظ فونت) داستان که به سوم شخص روایت شده. پروانه چه میکند در رود؟ و چرا با این وصف: " از پشت گردناش و بالای شانهاش کسی را ندید. سایههایی مرموز پشت مه تکان میخوردند که نباید باورشان میکرد. نفس که میکشید رایحهی نامحسوس ِ آشنایی میشنید. بوی شبهای نه چندان دور. شبهای حرفهای گفته و ناگفته. شبهای شک و ناباوری..." و پیشتر:" انگار دو چشم خیره به او نگاه میکردند". چرا انگار؟ مگر واقعن از زیر آب نگاه نمیکنند؟ نکند این تنها خیال پروانه است؟ نکند این داستان پروانه است؟ نکند پروانه آمده تا " غسل بگیرد. با زایندهرود"؟ نکند پروانه و آن غریق یکی باشند؟ یا توالی ِ هم؟" او حتمن صبر میکند. باید صبر کند... از دوردستها صدای نعل ِ سم اسبی روی سنگفرش میآمد. بیحرکت ایستاد و گوش سپرد. هوش از سرش میرفت و برمیگشت... پنجههای ظریفاش را که محو شده بودند در جورابهای نازک دودی، روی خیسی چمنها گذاشت. بیاختیار از خوشی نفسی کشید. خنکای نمدار از لابهلای تارو پود نایلونی جوراب پوست پاهایش را نوازش میکرد..."پروانه "انگار میکند که دو چشم خیره به او نگاه میکنند"و در ادامهی "انگار"ش آن دو چشم را مییابد. فضا "بهعمد" عارفانه است: (اصفهان، شبستان، نور کمرمق، پاکی، زنجیر، مه، رایحهی نامحسوس آشنا، شبهای بییقین، از جایی دور میآمد باورش، مهمان به کاسهای آب و ...)/ نام "پروانه" میتواند تلمیحی به نام کسی باشد که داستان به او تقدیم شده / پرداخت داستان خوب است و فضا، ساخته و پرداخته. نگرانی راوی ِ مرده را ( که شمیده به حق گفته درنیامده) باید در دو بخش مجزای سوم شخصی که گفتم، یافت و در این صورت ایرادی نمیبینم./ همآوایی موسیقی مرگ و همآغوشی از پیشالگوهای شناختهشده و تعریفشدهی روان است. مرگ( آرامش، امنیت، رهایی) به راهبری پیر فرزانهای که این و آن دنیا را با هم دارد و میبخشد. داستان، لایههای زیرین نبوییده اما بوداده دارد که ارزش بازخوانی و تاویل بیشتری به آن میبخشد./ داستانتان زیبا و به یادماندنیست/ نام داستان را کاش عوض میکردید. از مه و رایحهی نامحسوسش کم میکند./ شاد!
من در باره داستان "نازک آرای..." این چنین می اندیشم
راوی زنی است که در جستجوی همسر ی که بتواند شانه به شانه او راه برود و بتواند باو تکیه کند بکارت اش را در عشق اولش از دست میدهد. آنهم در جامعه ای که پاکی زن به بکارت او بستگی دارد نه ذهنیت و تفکر او.
روای شش بار عاشق میشود. اما هر بار با شکست روبرو میشود مردان عشق اورا با هوس عوض می کنند و بعد او را تنها و بی پناه رها میکنند. راوی به مخاطب خود پر وانه می گوید :
"... همه آنها در دلم بودند. من عاشق همه بودم. میخواستم که حتی زندگی ام را برایشان تحفه ببرم و سر یک سفره قسمت کنم... "
نهایتا راوی به پیره مرد ی که اورا شقیقه برفی می نامد دل می بندد. شقیقه برفی از پاکی صحبت میکند و به نظر میرسد که با دیگر مردان فرق دارد و میشود به او اعتماد نمود .
شقیقه برفی به راوی می گوید: " مثل دختر بچه ها شده ای" و راوی از ین حرف که اورا بدوران دوشیزگی باز می آورد حالی به حالی میشود.
راوای درین باره میگوید" دلم غنج زد. مال باکره گی و معصومیت دختر واری بود که تا آنوقت فکر میکردم بر بادش دادم و حالا مرد برفی ام پیدایش کرده بود. یا از آن ناز ها و غمزه های زنانه که فریب و عشوه ای چاشنی اش بود. نمی دانم. گفتم می خواهم که بازو یش را زیر برف یگیرم و قدم هایم را با قدم هایش بسازم... "
راوی که تمامی امید ش و اعتمادش را در در شقیقه برفی باز می یابد در اطاق های طرب عالی قاپو برخلاف میل خود تسلیم او میشود. و می گوید:
" ...گریه می کردم پروانه. با او نمی خواستم. می خواستم پاک بمانم. اما یکباره بخار نفس هایمان توی هم پیچید . نمی خواستم به خدا. با او نمی خواستم پروانه. این طور نگاهم نکن. توی آن ساز و آواز و شمایل های رقصان و نفس های بجان رسیده یک چیزی بود که باورش کرده بودم . یک چیزی بود که می گفت این بار فرق می کند..."
و مرد شقیقه برفی نیز همچون تمامی مردان جامعه مرد سالاری سنتی در پایا ن خالی کردن هوس هایشان مثل برف آب میشود و اثری از او نمی ماند و راوی باز خود را در بحرانی از بی پناهی در جامعه ای با تفکری مه آلود توی شیستان شیخ لطف الله باز می یابد.
داستان با نثری خودمانی و نسبتا خوب نوشته شده است و از زاویه دید فمینیستی نگاهی انتقادی به تفکر و فرهنگ مرد سالاری دارد. فرهنگی که پاکی زن را در بکارت و دوشیزه گی او می بیند نه در ذهنیت و تفکر او. عباراتی شعر گونه اما ناشیانه در بخش ها ئی از داستان بکار برده شده است که سیال بودن داستان را در ذهن خواننده در هم میریزد. و فضائی ابهام انگیز و ابری ایجاد میکند.
فریدون
SALAM
BESYAR GASHANG BOOD
OMIDVARAM HAMISHE MOVAFAG BASHID
AGAR BE WEBE MAN HAM SAR BEZANID KHOSHHALAM MIKONID
سلام خانم سپینود. همین الآن کامنت گذاشتم که نفهمیدم چه بلایی سرش آمد. برای همین دوباره مینویسم. اگر تکراری شد میبخشید. داستان را تا آخر یک نفس خواندم. داستانی زیبا و ماندنی نوشتهاید. زیبا، ماندنی و تلخ! از انتخاب منظر دید لذت بردم. همچنین از نثر زیبایتان. شاد باشید.
ثلام نبيسندح ي عزيز .... كاقز سپيت و داشيدن چنتين و چنت كلماط سوات - دليله ي ! نوشطن هر نبشتح ي زاحرن تا بح هال ننوشنح يي نمي باشت ... اين ل جحط كيوثك فوغاني جناب اليا مخدرح بوتح مي باشد ... " و خداوند كديين را آپريت" .... غرض كه " اين حرف ها براي كسي نان نمي شود / چيزي بگو بگو كه زمستان نمي شود ... به قول دوست خوبم آرش علي زاده " .... باي