دوست عزیز شمیده یا جایی خوانده بودم که گویا اسمتان علیرضا است.
به هر حال؛ نمیدانم باید با چه زیانی بگویمتان که من رضا ناظم نیستم. یک روز سه شنبه تشریف بیاورید غروب سه شنبهها به ضیافت داستان و بحث و نقد و چیپس و اسنک، تا خودتان به چشم دیده و باور کنید. این بار آخری بود که گفتم.
دوست عزیزم؛ رضا ناظم گرامی، میدانی برادر، آن روز که وبلاگات را دایورت کرده بودی روی سایت دوات رضا قاسمی، همان روزها که از شدت فیلتر خود قاسمی هم به فغان آمده بود، در دل تحسینات کردم. گمانم به خودت هم گفتم که گل کاشتی و در اوج بازدید کنندههات همه را روانهی جایی کردی که دستکم چیزی یاد بگیرند و بخوانند که دنیا و آخرتشان را خوشآید.
اما روزی که وبلاگات را به سایت من دایورت کردی، گیج شدم. راستاش را بخواهی مثل وقتی میماند که برای آدم مهمان ناخوانده بیاید. دست و پایام را گم کردم. خودم را جمع کردم. انگار که عریانیام را دارند چند چشم نامحرم میبینند. گذشته از آن میدانستم که این لطف توست که همیشه شامل حال من بوده و نمیدانم که چرا؟ شاید چون هرجا که رفتهام نسبت به تو و کاری که با هما توکلی در میانبرها کردید به خوبی یاد کردم. یا اینکه حکایتهایت را دوست داشتهام و البته هنوز قوین معتقدم که باید بلندتر بنویسی و رنگ و لعاب بدهی و پرداخت کنی و باهاشان ور بروی. بارها هم اگر یادت باشد گفتهام که من مینیمال دوست ندارم. و برای خوشآمد تو یا هما هم که شده پا روی عقیدهام نمیگذارم. میبینی لطف تو که برای خیلیها و از جمله خودم ناتعریف است. دوستی میآید و میگوید به من تو رضا ناظمی؟! من ِخرس گندهی تابلو؟! خواستم از تو تشکر کنم و بخواهم که دوباره نوشتههای خودت را بگذاری. من از بازدیدکنندههای بسیار بدم میآید. به جان تنها دخترم صبا، بدم میآید. اصلن من از این سایت خودم هم بدم میآید. جایی که نتوانسته من را آنطور که هستم بنمایاند. میخواهی برایات از نقل قولهایی که شنیدهام بگویم؟"سپینود فمنیست است" جل الخالق و مخلوق هر دو باهم! من همیشه گفتهام من از فمنیست بازیهای ایرانی جماعت بدم میآید. فمنیسم برای من تجلیاش در کارهای ویرجینیا وولف است، در شعرهای سیلویا پلات و بعدترها در شعرهای فروغ. من از فیلمهای تهمینه میلانی متنفرم. از سردمداران فمنیسم وبلاگ ها هم همینطور."سپینود فکر کرده رئیس وبلاگهاست" این جمله یک جملهی خندهدار و بچهگانه است که حتا منظور گوینده را هم نمیرساند. درست مثل یک دیالوگ توی یک مهدکودک است و از عقل ناقص گویندهاش حکایت دارد و من چه بگویم؟ تنها میگویم که رئیس وبلاگها، خوشگل من! باید دستکم بازدید کنندههای بالای رقم پانصد نفر در روز را داشته باشد، برای "وبلاگ شهر!" تکلیف تعیین کند، کامنت برای کسی نگذارد که کسرشاناش نشود، لینکهای کنار صفحهاش بالای 50 لینک باشد، اهل خط و ربط و باندبازی با دیگر روسای "وبلاگشهر!" باشد، زندگیاش بیست و چهار ساعت پای این مونیتور خراب شده بگذرد و تند و تند در طول چند ماه بچرخد و موضع عوض کند و ... خیلی چیزهای دیگر خوشگل-اَک! پس اشتباه گرفتی. پدرخوانده جای دیگری است. " سپینود فکر کرده روشنفکر است" صادقانه بگویم بدم نمیآید روشنفکر واقعی باشم. یک روزهایی بود که مینوشتم از زندگی واقعیام که ربطی به روشنفکری ندارد. زندگی یک مامان چاق و کارمند سابق و خانهدار فعلی که تنها زندگی میکند، همانقدر هم که اهل کتاب خواندن است، اهل غیبت و خاله زنک بازی هم هست، به درس بچهاش میرسد، آش میپزد، همانقدر که اهل نوشتن است، اهل خوردن هم هست! اما بعدتر ها دیدم که نه "جوجه"ی من جوجهی خاصی است که کارهای محیرالعقول و ژانگولر انجام دهد و نه من "مامان" خوب و نمونه و پرفکتی هستم. پس گفتم بگذار فقط از "وَرِ" روشنفکریام بنویسم! خب حالا شما بیا و بگو من روشنفکرم. چه باک!
"سپینود برخلاف شخصیت قوی و خشنی که از خودش توی وبلاگ نشان داده، خیلی شکننده و حساس است" خب دوست عزیز این حرف تو درست. یادت هست خودت نتیجهگیری کردی که این شاید یک واکنش دفاعی باشد؟ به نظرم این درستتر است. ولی به مقدساتام که هیچ قصدی نداشتم. ناخودآگاهام بوده. و راستاش از وقتی که تو اینها را به من گفتی از این صفحهی کرم و قهوهای بیزار شدم. چراکه حس میکنم دروغ در فضایش می وزد. گیرم دروغ نه ولی ناواقعیت که هست؟
و شما دوست من شمیده از شما هم بسیار شنیدهام؛ گفتهاید من رسمالخط شما را تقلید کردهام. من با کمال قدرت از تقلید کردنام میگویم که با چشم باز بوده و من چیزی را که دوست دارم بله که تقلید میکنم. من از جایگاه اختراع و کشف نمیآیم ولی از قدرت تمییز و تشخیص میگویم که حق من است حال میخواهد این رسمالخط مال شما باشد، مال ابوالحسن نجفی یا مال نوام چامسکی. من مثل خریداری هستم پشت ویترین که انتخاب میکنم. این حق من است. نه؟(حالام بههم خورد بس که از "من" گفتم. بروم بالا بیاورم و برگردم)...
با شما حرفهای دیگری هم دارم آقای شمیده. منتها از بخت بد به شدت حال بدی دارم و مریضاحوالم. پس حواله میکنم به یادداشت بعدی که میخواهم از کسانی بگویم در فضای وب که دارند کارهایی میکنند و ما نمیبینیم. کسی نمیبیند. کسانی که حرفهایی زدند و رفتند. رفتند چون مشامشان بوی ریا و کثافت این فضا را خیلی زود دریافت. تا متن بعدی یک سئوال کنم تا بلکه کسی جواباش را در آستین داشته باشد، راستی رضا قاسمی کو؟ مگر قرار نبود دوات بشود ماهنامه؟ یک ماه نگذشته؟
اي بابا عجب فضايي شده اين وبلاگستان .حال آدمو به هم مي زنند با اين قضاوتهاي عجولانه .ترا خدا باز قاط نزني در وبلاگت را ببندي و كركره كافه را بكشي پايين . به نشيمنگاهت هم حرف و سخن ديگران را نگير .
1- تازگي سعي مي كنم توي نوشته هام من رو بر دارم.فكر مي كنم اين ارثيه از خواندن شعرهاي فروغ برام مونده .ولي چند وقتي هست كه اين ارثيه رو با احترام گذاشتم دم رف و از دور نگاهش مي كنم . 2- بي خيال اين چيزها بهت نمياد .
سلام. مخلصایم شدیدا". فقط یک چیز ... این توضیحات چرا لازم بود؟
مي بيني محسن! كاش بتونم. فك كنم اون وخ مي شه اون كاري كه بايد بشه رو كرد...
شما جدي نگيريد ...
نقد قدرت اساسيترين دغدغه قرن ِخلع سلاحها-ست.«مزهك»اي اينجا-ست زمانيكه برایِ صلح هم پایِ ميز مذاكره مينشينيم...باز برایِ همديگر شاخ و شانه ميكشيم.و اصولن اين قدرت و يا به عبارتاي authority فيحد ذاته بد نيست(گاهي برایِ به رخ كشيدن سواد تازينگاري هم بد نيست). و تازه گيريم هم كه بد باشد با آن هيچ رقم نميتواني بجنگي...مهار چهرا...و مهار كردن به معنایِ خفه كردن نيست...اصلا و ابدا...آنچه كه بودا ميگويد: بايد به رنگ سپيد رسيد تا هر رنگي را راحت بپذيري و يا به معنایِ دقيقتر-اش بايد به «مرحلهیِ نخواستن رسيد» و باز به قول عرفایِ بومیِ خود-مان به «مرحلهیِ رضا» رسيدن...باز ميبينيم كه آن ته و تو-ها چيزي به نام منش(كه از من بودن ميآيد) در ما موج ميزند.و اگر اين من نباشد ديگر آن the others چه معنايي ميتوانند داشته باشد؟حتا باور-ات نميشود وقتي ميخواهي خود-ات را هم تحقير كني صفت حيوان پرهيبتاي را برایِ خود برميگزيني...«خرس گنده»...گيريم هم كه باشي...صفت برایِ كوچك كردن خود اصلن بايد موجودات ميكروسكوپاي باشد...چهرا نمينويسي: مثل يك «تكياخته»؟...هان؟...در مصاحبهاي جانانه ميشل فوكو ( روحاش شاد) هرم قدرت را وارونه ميكند و ميگويد: اين مظلوم هم به ظالم كمك ميكند تا سوار بر او شود...مگر در احاديث امامان شيعيان (كه به گفته زندهياد شريعتي مذهب protestant دارند) مشابه چنين سخناي را بارها نشنيدهايم؟...بگذريم كه اين «چرخهیِ بود و نمود»(به تعبير سارتر) همواره ميخواهد ما را به آن «مرحلهیِ شدن» برساند...يعني معنایِ دقيق و ايرانيشدهیِ همان «پروسه» است...هماني كه «فراگرد» را برا-اش انتخاب كردهايم!!به گمانم فمنايسم نيز يك سوءتفاهم در معنيكردن جنسيت است.وگرنه در ايران خودمان مادرسالاري داشتهايم تا پدرسالاري...و اينكه مادرسالاري را با زنسالاري يكي بدانيم اشتباه هولناكاي بوده است...بدبختانه اين فهم بد ميبينيم كه از منتقدين باسوادي چون رضا براهني(عمرش دراز باد) نيز سر ميزند وگرنه آن دو جلد تاريخ مذكر را نمينوشت.بانو كتايون مزداپور در يك مقاله خواندني اين مادرسالاري را در دوره ساسانيان نيز ردگيري كردهاند...حتا ميتوانيم كمي جلو-تر بياييم...نمونه قوياش را در «مهد عليا» و يا نه حتا در زنان پرده نشين و سوگليها ببين.من به دوست نازنيناي يكبار گفتم:خطایِ بدي كه داريم اين است: هدايت را با كافكا يكي ميكنيم.كافكا در فرهنگ «ييديش»...در فرهنگ جهود...پدر سالاري را به جنگ فراميخواند...گيريم كه جنگاش از نوع خود-زنيهایِ كيهركهگور بوده باشد...يقه دراندن و سر بر ديواركوفتن استريندبرگاي بوده باشد...اما هدايت از مادرسالاري مينويسد...او از فشار مادر ميگريزد...نگاهي دقيق بر همان «آشنايي با هدايت» فرزانه خيلي از اين شبهات را بر ما روشن خواهد كرد.
خب اينهمه پرت و پلا را برایِ چه «سرقدم» رفتم؟...فقط يك چيز...در اين چرخهیِ بود و نمود...خود را موضوع قرار دادن...و به نقد درون پرداختن كار هركس نيست...به نظر-ام نكاتي كه تو در اين يادداشت نوشتهاي بزرگترين معضلات وبلاگشهر بودهاست كه تنها يكي از نمودنيها را ميخواست تا انگشت بر اين همه چرك و عفن بگذارد.باور كن اعتبار داري...و كريديت كارت هم همان برگ برنده تو-است.فقط بايد بيشتر بر خود ايمان داشته باشي..خواهش دارم اين ايمان را كه واژهاي ورماليده و مستعمل است را مثل همان «چيز» هایِ آن قصه-ات پررنگ كن.
برایِ من كه عجيب بود هم «سادهگانه» بنويسي و هم «صادقانه» خود را نقد كني...و اين يكي ديگر از حسنيات ابزار قدرت است..كه به نظرم اگر از اندازه فرهگاناي و كاريسماتيك خارج شود...در حد يك معجزه كاري ست...اين يادداشت تو مرا ياد «نلسون ماندلا» انداخت.كمي دقت كني ميداني برایِ چه ياد اين شباهت افتادم؟!
سپينود عزيز. من اون قدر درگير"وبلاگ شهر" نشدم و نخواهم شد. اما از دور مي بينم. وبلاگ داشتن قوز بالاي قوز است آن هم توي دنياي مجازي كه همه "خاله زنك" هستند. ببخشيد روشنفكرهاي خاله زنك. من ترجيح مي دهم به جا اينكه بگم روشنفكرم بگويم كمي فكر مي كنم. فقط همين.
پ.ن: دوسالانه كاريكاتور خواستين برين به من هم خبر بدين( پايه ام).
سپينود عزيز من ميتونم از اين كامنتدوني تو براي گفتن بعضيچيزا استفاده كنم؟ نميدونم شايدم چيزي نگم شايد حالم بد بشه و ....فقط خواستم اجازه بگيرم ازت تو رخصت بدي من همين جا حرفامو ميزنم. اردتمند هميشگي و هميشگي و هميشگيات پونه بريراني
سپينود عزيز ممنون كه اجازه دادي از فضاي اينجا استفاده كنم. مطلبت بدجوري حالم را دگرگون كرد. «زن آبي» را ديگر ندارم تا آنجا خودم را خلاص كنم. گو اين كه يك بندهي خدايي دارد آن جا به نام من مينويسد. مهم نيست. پشت قبالهام كه نبوده. اصلن خندهام ميگيرد از در و ديوار اين شهرك مجازي «وبلاگستان» خيلي دوست دارم چند تايي فحش آبدار نثار اين مملكت مجازي كنم. اما خب به احترام اين جا كه مال توست و نتيجهي افكار تو در آن ثبت ميشود، خفه ميشوم. سپينود عزيز اين جا جاي تو نيست. راحتت كنم حكايت تو حكايت ملك و فردوس برين است و اين «وبلاگشهر» دير خراب آباد است. سپينود عزيز از اين ديوانه خانه خودت را خلاص كن. آدمهاي اين جا بيمارند. بي تعارف بدون استثنا همهي آنهايي كه زندگي واقعي ندارند و بيست و چهار ساعتشان را پاي نت براي آپديت كردن و چت بازي ميگذرانند روانياند. اين حرف من احتمالن خشم خيليها را متوجهام ميكند، مثل وقتي كه انگشت اشارهام را گرفتم طرف مامان «نوشي» و مضحك است كه ايشان هم خيلي زود از خاطر رفتند. مثل من كه فراموش شدم، مثل تو اگر در اين جا را تخته كني، مثل «رضا قاسمي» بسيار بسيار عزيز كه باور كن آخرين مطلبش را در مورد عمل چشمش كه خواندم دلم ريش شد. ميبيني «وبلاگشهر» چه شهر بي در و پيكري است؟ من جسارت ميكنم و نام خودم را كنار نام «رضا قاسمي» ميآورم. «وبلاگشهر» بي در و پيكر است چون تو را عوض «رضا ناظم» ميگيرند و «رضا ناظم» را جاي «رضا قاسمي». ميداني چرا؟ چون آدمهاي اين جا بيهويتند، تختند، تيپند. از تو فقط يك نام است و شخصيتي تك بعدي. يا فقط مادري، يا فقط فاحشهاي، يا فقط روشنفكري يا فقط براي «تبادل لينك» مينويسي. پس نميشود فهميد چه هستي و مدام عوضي گرفته ميشوي تا آن كه خودت هم يادت برود چه بودي و چه ميخواستي باشي. تا اين كه بشوي يك آدم عوضي مثل فيل شهر قصه. يا بشوي مثل من كه يادم رفته بود نامم پونه است و همهي هويتم شده بود «زن آبي». و لابد به همين دليل «دوست عزيز شميده» هم حق دارد تو را جاي كسي ديگر بگيرد و كسي ديگر را جاي كسي ديگر و الا آخر. . .
ميداني منظورم از اين الا آخر چه بود؟ يك دوست بسيار عزيز دارم من، كه خيال كنم بس كه «آدم» خوبيست ميشود گفت دوست عزيز همهي ما شده. (اين كه «آدم» را توي گيومه ميگذارم براي اين است كه مدتي است يادمان رفته آدم بودن بسيار مهمتر از نويسنده بودن و هنرمند بودن و روشن فكر بودن است. اينها همه زير مجموعهي آدميتند.) خلاصه اين رفيق عزيز خوب ميگويد در مورد «وبلاگستان» و آن اين كه انگار هر كسي در دنياي واقعي موجوديتي ندارد در اين خراب شدهي «وبلاگشهر» هارت و پورتش بيشتر است. آخر ميداني سپينود جان زندگي واقعي خيلي دشوار است. اين كه بنويسي و نوشتههايت را بزني زير بغلت و بگردي دنبال يك نفر كه سرش به تنش بيارزد تا در مورد كارت نظر بدهد و بارها بيوفتي و باز بايستي تا شيوهي راه رفتن بياموزي خيلي طاقت فرساست. اما بنشين جلوي مانيتورت و هر چه خواستي سر هم كن، يا پايين تنهات را حوالهي اين آن كن يا ساز مخالف بزن يا از خودت فرضيه در بكن يا با بيست و پنج سال سن مثل مردهاي جا افتادهي چهل، پنجاه ساله بنويس و بعد دكمهي پست را فشار بده. بالاخره دو نفر پيدا ميشوند كف مرتب بزنند يا مقهور قدرت قلمت بشوند تا تو يك ماه نشده خيال كني مركز عالمي و ادبيات جهان مديون توست يا حداقل يك استعداد كشف ناشده هستي كه آدمهاي بيرون از مانيتور قدرت درك تو را ندارند و بايد خودت را مقابل همين كيس و كاميوتر حلق آويز كني. سپينود عزيز از اين دارالمجانين بزن بيرون. نه اين كه در اين جا را تخته كني. اين حرف را من به همه ميگويم. به همهي آنهايي كه آدمهاي واقعي هستند نه آنها كه پشت ديوارهاي «وبلاگستان» خودشان را قايم كردهاند. آدمهايي مثل تو، مثل محسن، مثل خيليهاي ديگر كه خوب دارند مينويسند اما يك بهانه آنها را اين جا پاسوز كرده، آن هم اين كه اگر كارشان چاپ شود بيفايده است چون ما دچار بحران مخاطبيم. يك چيزي بگويم؟ واي به حالم، اما ميگويم اگر مخاطبين من ميخواهند اهالي دغلباز و سانسورچي «وبلاگستان» باشند، همان بهتر كه در چاه تنهايي خودم فرياد بزنم. خاك بر سر من كه با اين حرفها داد چه كساني را درميآوردم. عيبي ندارد من فحش خورم ملس است. فقط همينجا باصداي بلند ميگويم اولن اين كه اينها نظرات شخصي من است و اگر انتقادي بود به ايميلم تلفن كنيد!! ديگر اين كه واي بر من اگر بخواهم به كساني توهين كنم كه دارند در فضاي اينترنت كار فرهنگي ميكنند. همان كساني كه اتفاقن ديده نميشوند. خيلي دوست دارم از كسي نام ببرم كه هميشه براي من نماد آدمي بوده كه بي ادعا دارد كار ميكند و خيلي هم خوب كار ميكند. اگر نام ببرم ميترسم ايشان هم مورد لعن و نفرين قرار بگيرند، چون من از ايشان اسم بردم. يادش به خير اولين دورهي رياست جمهوري خاتمي، آقاي قرائتي در بحبوحهي قبل از انتخابات ميگفت ببينيد آمريكا از چه كسي تعريف ميكند، شما به آن شخص راي ندهيد. حالا حكايت ماست!
سپينود عزيز به آدمهاي اين جا اعتماد نكن. نه دوستيشان دوستي است نه حتا دشمنيشان از سر سياست ونقشهاي منطقي. در دنيايي كه عشق را با يك لينك ساده نشان ميدهند و حذف يك نام از ليست كنار صفحه ميشود نمايش نفرت، ديگر چه جاي تو كه خوب ميدانم براي چه چيزهايي تب ميكني و تا لب مرگ ميروي و برميگردي. بنويس. همين جا بنويس اما جان من، جان دوستيمان خودت را درگير اين فضا نكن. قضاوت آدمهاي اين جارا جدي نگير. و . . . و لعنت به من كه از يادم ميرود باز چه چيزهايي ميخواستم بگويم. اما جواب سوالت را من دارم. اين كه چرا «رضا قاسمي» هنوز برنگشته. خيلي ساده است. چون «رضا قاسمي» يك شخصيت چند بعدي واقعي است كه زندگياش ابعاد ديگري هم دارد. «رضا قاسمي» مثل آدمهاي واقعي بيمار ميشود، غذا ميخورد، كتاب مي خواند، فعاليت اجتماعي دارد و اگر بخواهد در سايتش چيزي غير از هذيان و پريشاني بنويسد، به فرصتي بيش از يك ماه محتاج است. خدا سايهي «قاسميها» را از سر ما كم نكند كه اگر همين چند نفر هم غيبشان بزند، سپينود نازنين واي به حال من و توست.
راستي ميشود من از همين جا يك كمي قربان صدقهي اين رفيق نورسمان خانم «زماني» بروم؟ ديدي چه قدرت و اعتماد به نفسي بود در پيغامي كه برايت گذاشته؟ دمش گرم. يادتان نرود حتمن خواستيد برويد نمايشگاه كاريكاتور خبرش كنيد.
مگر بايد براي هر چه كه مي كنىم و هر چه داريم براي ملت توضيح بديم، به خدا تو خانمی می کنی و اینجور توضیح می دی وگرنه بگذار مردم هر جور که فکر می کنن بکنن. تازه فمینیت بودن که بد نیست :))))
سپينود عزيز. اينقدر كه نوشته هايت درياي حقيقت هستند كه دلم را خنك مي كنند از هر چه دروغ و نفرت كه سراسر وجودمان ر ا فرا گرفته توي اين دور و زمونه ميبينم كه اينطور جايي بنويسند. پس سايتت را ميپرستم براي همه نوشته هايش و رنگ وبلاگ هم مهم نيست. شما خود بهتر ميدانيد اصل يك وبلاگ از كجايش آب ميخورد و همين. ارادتمند ميم.توكلي.
اين جا تبديل شده به يك شكواييه خونه ... خودت اينطوري فكر نمي كني؟
شما لطف داريد. ممنونم.
آره کاوه! دقیقن. دیگه دارم از حداقل کاربری اینجا استفاده میکنم اونم تخلیه است و بالا آوردن!
راستش را بخواهی ماندم که چه بگویم. داری میروی به آن سو که خیلیها حدس زدند یا حس کردند ولی چیزی نگفتند. گاهی وقتها پرداختن به یک معضل، دامن زدن به آن است و رسمیکردن آن. لابد خیلی آمپر بالا زدهای رفیق، اگر چه من هم حال چندان خوشی ندارم ولی چاره چیست؟ این برای حرفهایت در مورد دوات و سایر ماجراهای بو دار در این به قول خودت نفرتستان!
نا چاریم به بودن و شدن! خانم "بریرانی" عزیز خوب گفت. به دلم نشست. اما رفقا، پا پس بکشیم قافیه را پریشانگویان پریشانباف میدزدند که هرچه را میجویند جز نفس ادبیات و هنر. بلوا، مرگ اندیشهی نوشتن است. اینها که رقمی نیستند. بزرگهاشان بی سر و صدا میآیند و میروند و کار میکنند. پول خرد است که زیاد صدا میکند! بگو داستان بنویسند و رو کنند آنها که در این وادی مدعی هستند! من و تو داستان مینویسیم. کامنتهایمان باز. و جز فحش هر چه دل تنگشان خواست بنویسند! هرکه مدعی است رو کند. یکی هم بس است! بعد بیایند و در مورد ادبیات مودبانه گپ بزنیم! آن وقت شاید بشود حرفشان را به چیزی گرفت! شاید بشود به اظهار وجودشان فکر کرد که در موردشان جوابیهای هم از سر اجبار داد. مخلص
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید / گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان / فکر اسب سیه و زین معرق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر میشکند / تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
78Uotidf345086Jklpfgrwergjhymepiljpg
free
Good site!
free
free
free
free
free
free
free
free