November 02, 2005

چهارشنبه, 11 آبان 1384

جان ملکویچ بودن تنها ارزش‌اش به بازی‌گر بودن است. همین.

نمی‌دانم باید ازباشگاه ریالیسم و نیوریالیسم آنتونیونی و دسیکا و پازولینی و هم‌کاران، ممنون بود یا گله داشت برای نمایش تمام و کمال و به وفور واقعیت‌های ریز و درشت زندگی‌های روزمره، و برای این که پس از ژرژ مه‌لیس و سوریالیست‌ها و اکسپرسیونیست‌های آلمانی باز هم پای خیال و فراواقعیت در سینما باز شد.
به زبان ساده و خودمانی، اگر از این ایسم‌ها چیزی نفهمیدید مثل نگارنده(!) باید بگویم سینما دوره‌های زیادی را گذراند. از رویاسازان امریکایی و تکنسین‌های پروپاگاندیست روسی بگیر و بیا تا شاعرهای تصویرساز فرانسوی و ایتالیایی‌های ریزبین و ظریف و آلمان‌های خشن ِ کم کنتراست تا سوئدی‌های فلسفه باف تا حتا ما ایرانی‌های عارف. اما همیشه بازگشت و برگشتن به مضامین قبلی، حالا یا از کمبود خلاقیت و یا برای به‌تر کردن و یا حذف و اضافات سازنده، دغدغه‌ی سینما بوده و هست.
اما هر چیزی حدی دارد. می‌گویم چه چیزی حد دارد. بگذارید از فیلمی به اسم جان ملکویچ بودن(Being John Malkovich ) بگویم که توسط اسپایک جونز( Spike Jonze )در سال1999ساخته شد. و من تا ساعت 4 صبح دی‌روز مشتاق دیدن این فیلم بودم. جان ملکویچ بازی‌گر توانایی است که در این فیلم آدم‌های مختلفی توسط یک اتفاق عجیب قادر می‌شوند در او، در کالبد او، قرار بگیرند. جان ملکویچ خود بازی‌گر است و از قضا بازی‌گر متد اکتینگ(method acting) هم هست که برپایه‌ی شیوه‌ی استانیسلاوسکی بنیان گرفته. این‌ها همه حقایقی است از دنیای خارج از این فیلم که در فیلم هم به شکلی مستند ارائه شده. حالا بیایید فیلمی این قدر واقعی را ببینید که جان ملکویچ در نقش خودش، با بخش‌هایی از زندگی حقیقی‌اش در نقش خودش، ظاهر می‌شود و جان کیوزاک یا گرگ که عروسک‌گردان خیابانی و هنرمند اما فقیر و بی‌چاره است، اتفاقی دریچه‌ای را می یابد که با ورود به آن وارد جان ملکویچ سرشناس و موفق بشود و زن‌اش کامرون دیاز، یا لوته را فراموش کند. و در شرکتی در طبقه‌ی هفت و نیم(!) یک برج بلند این دریچه را می‌یابد و این شرکت هم به دلیل هفت و نیم طبقه بودن‌اش سقفی کوتاه دارد چندان که کارمندان آن با حالت قوز کرده از راهروهای آن می‌گذرند. لوته که زن گرگ است در یک مغازه‌ی حیوان فروشی (pet shop) کار می‌کند و در خانه یک میمون یک سگ و یک پرنده و تعدادی جک و جانور دیگر دارد و با این‌حال طبق رسم کلیشه‌ای می‌خواهد بچه‌دار بشود که گرگ مخالف است. میمون یا شامپانزه‌ی لوته در ذهن‌اش خاطراتی را مرور می‌کند. یاد گرفتار شدن‌اش و گرفتار شدن پدر و مادرش می‌افتد و فیلم لحظاتی با زیرنویس، دیالوگ‌های این شامپانزه‌ها را در جنگل بر ما عیان می‌کند. اوضاع جالبی است.
یادم است که فیلم مرد سوم(The third man) اثر کارول رید و با بازی اورسون ولز جوان و نازنین را یک بار بر منطق خواب استوار کردند، تنها و فقط به واسطه‌ی صحنه‌ی معروف چرخ و فلک. با این دلیل ساده که در روز روشن و عادی چه‌گونه است که اورسن ولز و ژوزف کاتن در یک چرخ و فلک خالی سوارند و می‌چرخند و دوربین از نمای بالا(High angle) صحنه‌ای از زمین بازی خالی و خیابان‌های خالی و همه‌جای خالی را نشان می‌دهد؟ پس بنابراین: تمام اتفاقات جنایی و پلیسی و تعقیب و گریز در این فیلم زیر سئوال می‌رود و همه، توهم کاتن یا هالی مارتیز فرض می‌شود. و تا جایی که به خاطر دارم این تحلیل کاملن زیرکانه و از سوی همه پذیرفته شده بود.
حالا فیلمی مثل جان ملکویچ بودن فریاد می‌زند که من خواب و خیالی بیش نیستم. روترین المان‌ها را تصویر می‌کند. اما چه می‌شود که تو باور نمی‌کنی و پوزخند می‌زنی؟
قصدم مقایسه نیست. تنها این است که ذهن باورپذیر انسان را گاهی دست‌کم می‌گیریم. باورپذیری اتفاقات واقعی جای تردیدی ندارند. برای همین می‌گویم نمی‌دانم باید از دسیکا ممنون بود برای این‌که کار را تمام کرده، یا گله‌مند که فصل‌الختامی کاشت برای واقعیت و دریچه‌ای باز شد به رویاها و خواب‌هایی که دیرباور و مصنوعی‌اند. رویاها و خواب‌های دیجیتالی و تکنیکی که بد می‌شود ذهن ما به آن‌ها عادت کند و بترسیم از این‌که شب سر بر بالش بگذاریم و خواب‌های دیجیتالی رنگارنگ ببینیم.
من هنوز خوابی به سیاه و سفیدی‌ ِ مرد سوم و باله‌ی مکانیکی را ترجیح می‌دهم.

سپینود | November 2, 2005 02:05 AM
Comments

من هم همينطور...

Posted by: mina at November 2, 2005 02:20 AM

شايد منو يادتون باشه.هنوزم فوق العاده ايد.

Posted by: mahyar at November 2, 2005 02:27 AM

سلام عليكم

من هم. درست مثل شما. اما البته آن فضاهاي فيلم جان مالكويچ بودن را هم دوست دارم. البته ترجيح نمي دهم!

Posted by: khodabiamorz at November 2, 2005 06:16 AM

سلام سپینود جان. در مورد خلاقیت و بازی ملکویچ - از علاقه‌مندان سفت و سخت‌اش هستم. زمانی که کان ایر رو دیدم اصلا" فکر نمی‌کردم دارم به یک آدم (از دید خودم) ژنی نگاه می‌کنم. اگر درست یادم باشه به فاصله‌ی یکی دو سال این کار رو ارائه داد و کان‌ ایر چیز چشم‌گیری نبود هیچ.

دیگر این‌که مقصود توئی کعبه و بت‌خانه بهانه‌ ... خودت خوبی گل‌ام؟

Posted by: هاله at November 2, 2005 09:26 AM

من فكر كنم بيشتر از دست كم گرفتن ذهن انسان، اين كمبود قدرت تصوير سازي است كه اسپايك جونز نداشته ..... وگرنه فيلمنامه ي چارلي كافمن خيلي خوبه ..... بعد خداوكيلي مرد سوم كجا و اين مزخرفهاي حالا كجا؟ .... انگار سينما داره از اصل خودش دور مي شه ....

Posted by: همشهري كاوه at November 2, 2005 09:56 AM

اول اين كه خوش به سعادت‌ات كه با اسپاي‌ك جونز date to date داشتي...مرد سوم گفتي و كردي كباب‌ام...اتفاقن...اون صحنه مي‌دوني چي بود؟...درست وقتي جوزف كاتن داره از خدا مي‌گه چرخ و فلك به سمت پايين حركت مي‌كنه...يادمه هوشنگ كاوووسي سر همين چرخ و فلك عظيم اتريش(بزرگ‌ترين چرخ و فلك جهان تا آن زمان...به گمانم ژاپن‌اي‌ها رو دست‌شون بلند شدن)...كلي دري وري به كارول ريد گفت...همون‌طور كه خلايق به گلستان و اون خرابه تو فيلم خشت و آينه دري‌وري مي‌گن...منطق رويا-ت رو كاملن مي‌پسندم...وري كيوت.

Posted by: شميده at November 2, 2005 12:32 PM

سلام! تبريك به خاطر چاب مقاله تون توي شماره جديد نافه! من غروب سه شنبه ها رو احتمالا بعد از اين ماه رمضون ميام. كوچولوتو ببوس!

Posted by: saeed biniyaz at November 2, 2005 01:28 PM

پیراکتوس لیترانوس عاشق بی‌چاره...را خواندم. فوق العاده زيبا ست.

Posted by: کتايون آموزگار at November 2, 2005 11:14 PM

به ياد بحث جلسه در مورد باور پذير بودن معصوم 2 . نمي دانم . اين ضعف من از كجا مياد ؟ از پدرم؟ ...!

Posted by: Mohsen at November 3, 2005 12:23 AM

خسن و خسین هرسه پسران مغاویه بودند!
1- خسن نه و حسن
2- خسین نه و حسین
3- هر سه نه و هردو
4- مغاویه نه و معاویه
5- پسران معاویه نبودند و پسران علی بودند
سعید دلبندم!
مقاله نبود و داستان بود!

Posted by: سپینود at November 3, 2005 12:32 AM

خوشگله میل باکس‌ات پره - زود خالی‌اش کن که میل‌ام برگشت خورد. :)

Posted by: هاله at November 3, 2005 01:56 AM

خوشگل! ما هر چي گشتيم تو نافه مقاله‌اي از تو نديديم كجا قايمش كردي ناقلا....چاكر هاله خانم هم هستيم ايضن! تو خوبي سپينود؟

Posted by: پونه بريراني at November 3, 2005 04:35 AM

سايه ي لطفت بر سر ما مستدام باد! كوتاهي از من بوده. حتما ميام. همين هفته مي خواستم بيام. اون سيد شاعر خودش مي دونه. ممنان.

Posted by: hamed at November 3, 2005 08:34 AM

مخلصيم آوجي. ميزوني؟ پيغومتو خوندم. ما سي دي نزده مخلصتيم، به مولا. دستت طلا. ديگه نمي دونم چي بگم واسه تشكر.

Posted by: mehdi at November 3, 2005 01:27 PM

1- سلام 2- نه جان مالكويچ بودن رو ديدم و نه مرد سوم. هر دو دارن توي كشو خاك مي خورن3- داستان رو هم خوندم. اين طور داستان نوشتن رو دوست دارم. منظورم شيوه روايتشه. به خصوص زبانش رو هم خيلي دوست داشتم. منهاي اين ها اگه يه ذره بيشتر بود خيلي بهتر مي شد. البته ديگه كاريش نمي شه كرد. چاپ شده رفته ديگه. به هر حال خسته نباشيد.4- با اين كه فيلم ها رو نديدم. اما با توضيحاتي كه دادين و شنيدم. (در ضمن تو كلاس هم شما درباره مرد سوم حرف زدين. اگه يادتون باشه و بحث هم يه چيزي بود تو مايه هاي سوررئاليسم) موافقم باهاتون كه نشانه هاي سوررئال و تخيل و اين ها نبايد رو باشه و اين باعث مي شه باورپذيري اش سخت بشه. 5- همين ديگه...6- فعلا

Posted by: masoomeh zamani at November 3, 2005 07:07 PM

آقا، من يه سري از فيلم ها رو به معصومه گفتم كه بزنه، به صورت داوطلبانه. شما هم هرچي كه خود-ات فكر مي كني فيلم خوبيه مي توني بزني. دستت درست. ببخشيد ديگه، من تعارف رو يه كم تعطيل كردم. سپينود، سفر حج مي كني، اگه منو از نظر فيلم بسازي...

Posted by: mehdi at November 3, 2005 08:08 PM

سلام سپينود عزيز
فيلم حان ملكويچ بودن يكي از زيباترين فيلم هائيست كه تا كنون ديده ام. آنرا فكر ميكنم دو سه بار ديده باشم و بازهم دوست دارم ببينم. راستي زندگي براي آنها كه در نيم طبقه زندگي مي كنند و ارزو دارند كه مثل جان ملكويج ها باشند چگونه درين دنياي ديوانه ديوانه ي ديوانه زندگي شان بهم ميخورد و از ذهن ملكويچ (جامعه) به بيرون پرت ميشوند. درين فيلم به خيلي حرف ها اشاره شده است. به طبقه ها ...به آرزو ها و ... به ضربه ها...

ا- راستي چرا خواستي كه واكاوي ات از انتري كه لوطيش مرده بود در ستون نظريات باقي بماند و در جمع خواني منتشر نشود؟

2- اگر فرصت كردي نقد و بررسي سعيد را در باره اين داستان بخوان . او هم به اشكالات اين داستان اشاره نموده و هم به شگفتي هاي آن.

3-منظورت از (سايت بلاگ رولينگ را فيلتر هستيم ) متوجه نميشوم.

4-همچنين از ( ليست پينگ ) نمي دانم منظورت چست. لطفا ميشود بزبان ساده اين مطالب را برايم در ستون نظريات پرستو توضيح بدهي.

با عرض تشكر و سپاس فراوان
فريدون

Posted by: Fridoun at November 4, 2005 04:01 AM

http://ehsaneh.blogspot.com

Posted by: HELLO at November 4, 2005 03:20 PM

ارادت. خب بعد قرنی آفتاب ازاین ور دراومدهه و ما یه نیمچه داستانی از خودمون دروکرده بیدیم. میگم خیلی دوست دارم که داستانمو یه نقد حسابی از اینایی که میزنن تو گوش نویسنده طوری که نتونه ازجاش بلند شه بکنین. مرسی.

Posted by: Mohammad at November 6, 2005 10:51 AM

اي سپينود جان همون 2 هفته قبل مهد بردنش واكسن آنفولانزا رو هم زدم اما يه جور ديگه شو گرفت

Posted by: آوات at November 7, 2005 09:36 AM

Hi Dearest 3Pnood,
You said:
"Wow. Whenever I came here, I feel a great relief, calmness and beauty. I'm not exaggerating. Believe me or not, Reza. Still wondering what happened to the nutty M.R.Eslami!"

Well! I have always been a nut, just the degree of my nuttiness changes day by day. I don’t know, it’s not a very nice thing to say usually, but you can say anything to me, I don’t mind. But maybe you meant “naughty”? If that would be the case, it’s resting somewhere, awaiting a knock on its door. It’s always a pleasure to hear from you. Love you. Kiss Saba. Cheers.

Posted by: m.r.eslami at November 7, 2005 05:44 PM

سلام اسم شما كه از مال من سخت تر است . بهر حال تبريك مي گويم . نشريه خوبي داريد . اميدوارم هميشه در جهت گيري صحيح عمل كنيد. اما بد نيست كه به املاي خودتان هم كمي توجه بفرماييد. واژه عملا را انطور كه شما نوشته ايد كاربرد املايي ندارد. خوب مي دانيد كه ما از لحاظ خط و نوشتار مغلوب عربها شده ايم. بهر حال ناجاريم بپذيريم. و اين كار من و شما و يا يك حركت فردي نيست كه چيزي را جايگزين كنيم .شايدشما ميدان نگاهتان با من خيلي تفاوت داشته باشد اما معني اش اين نيست كه من نتوانم شما را درك كنم با احترام به شما و جهان خوش آهنگتان

Posted by: guisou .t.s at November 8, 2005 10:11 AM

سر آن ندارد امشب كه بر آيد آفتابي؟

Posted by: Mohsen at November 10, 2005 12:36 AM

salam..kheily bloget jalebe...mamnoon misham be manam sar bezani...

Posted by: ardalan at November 10, 2005 11:14 PM

salam..kheily bloget jalebe...mamnoon misham be manam sar bezani...

Posted by: ardalan at November 10, 2005 11:14 PM