در این مدت تصور میکردم خبرهای داستانی زیادی باشد. فارغ از جوایز ادبی که زیاد اعتقادی بهشان ندارم و لابد اخبارشان را از سایتهای دیگر دنبال میکنید، اخبار دیگر همانا:
1- اگر جمعخوانی را دنبال میکنید که هیچ. اگر که نه از حالا به بعد دنبال کنید. روال جمعخوانی این است که داستانی انتخاب میشود، غالبن داستانی شناخته شده از ادبیات ایران و جهان، که نسخهای از آن در اینترنت موجود باشد، سپس به نقد و بررسی آن پرداخته میشود. نکتهی پسندیدهی این جمعخوانی این است که هرکس به فراخور علاقه و دانشاش دربارهی داستانها نظر میدهد و محدودیتی ندارد. این بار نوبت داستان شناخته شدهی صادق چوبک، انتری که لوطیاش مرده بود، است. خواندن یا بازخواندن این داستان و تحلیل دوستان خالی از لطف نیست.(+)
2- مدتی است که سایت غروب سهشنبهها میزبان داستانهایی است از کسانی که عضو نیستند. مثل این داستان از آقای علی اکبر کرمانینژاد.
3- قابیل دوباره شروع به کار کرد. با تحریریهی جدید. مبارک است.
4- در شمارهی بیست و شش مجلهی نافه، داستان پیراکتوس لیترانوس از من چاپ شده. مجله سایت ندارد بنابراین میتوانید داستان را اینجا بخوانید.(+)
همین.
سلام ...جمع خواني ؟ بايد جالب باشد ...مي روم دنبالش ....
چاپ داستانت در مجله ي نافه را به مدير مسوول و سر دبير و تمامي دست اندركاران آن مجله تبريك مي گويم!!!!!!!(حال كن پپسي وا كردن رو!!)
فرد خواني به آدم مي چسبد .
اميدوارم يه روز برسه كه بيام و براي چاپ كتابتون تبريك بگم بهتون و مطمئنم اون روز خيلي نزديك خيلي..
سلام کاغذ کاهی نشریه تخصصی ادبی و دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی تبریز خوشحال میشیم از همکاری شما بهره مند بشیم
Faslnameh takhasosi adabi kaghazkahi(daneshgahe olume pezeshki tabriz ) az tamame dustani ke tamayol be darj asareshan dar in faslname ra darand miresanad asare khod ra amm az sher(kelasik ya azad ) dastan , mutune adabi , tarjome asare bozorgane adbi jahan va … ba zekr kamel moshakhasate padidavarandegan be adrese
P.O.Box: 51665/168
Ya ba mail : kaghazkahi@yahoo.com
kaghazkahi@gmail.com
arsal farmayand
ba sepas kaghazkahi
"پیراکتوس لیترانوس" تان را خواندم.
مدتها بود به اين اندازه از خواندن داستاني اينقدر كوتاه لذت نبرده بودم. فقط... به نظرم رسيد داريد به خواننده خواندن هم ياد ميدهيد؛ و تخيل كردن را.. اي كاش آن جملات نبودند... اما در هرصورت هر چه بود، عالي بود.
موفق و پاينده باشيد...
مباركه استاد
سلام. يه عالمه تبريك دوباره. خوش باشي. بعد اينكه اون سايت جمع خواني رو هم نگاه كردم خيلي بامزه و خوب و عالي بود. خيلي خوشم اومد. مرسي. در پناه خدا.
شما جون بخواه .ولي واقعا خدا بود .
فقط به اين دليل مزاحمات شدم تا برام يه آگهي اون گوشه وبلاگات بزني:
بنويسي: انا لله و انا اليه راجعون...بدين وسيله به تمامیِ فرهنگيان و بيفرهنگان عزيز اعلام ميكنم به دليل فوت وزارت فرهنگ و ارشاد تا اطلاع بعدي خبر فرهنگي لينك داده نميشود...مطلب ديگه...ميخوام ناپرهيزي كنم و قصهت رو نقدكي بكنم.چيه به من نميآد؟...بابا يكي گفت منو با يه من عسل نميشه خورد نه تا اين حد ديگه...ناسلامتي ما اهل فرهنگيم مثلن سپينود عزيز.پس تا آن روز.
در ضمن اين جلسات غروبهایِ غمانگيزتون چه وقتها ست؟...دوست دارم بدونم فقط...و البته قبلاش يه مظنه بكنم تا چه حد در ميان اعضا منفورم....بعد خدمت برسم...خواهشمندم...جواب مقتضي را به پيك حقير بفرستيد...سايهتان مستدام باد.نه چشم شيطون كور و دور،انگار دستام گرم شده تا واسهت كامنت بذارم.به قولي گفتني: ciao bellow
دوست عزیز آقای شمیده
خوب است که باز شما را اینجا میبینم. روال من نیست که به جز مواقع خاص ای-میل(به قول شما پیک و به قول فرهنگ(رحمت الله علیه)ستان برقین نامه) بدهم. حال از تنبلی است یا از شفافیت بیش از اندازهام. به ویژه مورد مربوط به جلسات غروب سه شنبه که اصولن تصمیمگیریها جمعی است نه فردی و من نیز عضوی از اعضایم. برای من هیچکس منفور نیست و این ژستی مسیحوار یا علیوار نیست، جاداستانی ِ غروبسهشنبه سایت دارد و شما میتوانید با سایت همآهنگ کنید و قدمتان احتمالن روی چشم است!
منتظر نقد شما بر داستانام میمانم.
«يك...دو...سه...سگك كفشام را ببند»*
هميشه در روايتها خواندهايم كه زنان كاوندهیِ روان مرداناند...حال اگر جهت را تغيير دهيم و مردي بخواهد زني را بكاود؟چه ميشود؟...زن چهقدر به او اجازه ميدهد تا بر نگاهاش چيره شود و رازهایِ بزرگاش را بيرون كشد؟
مردي چموش هميشه با اين روايت بازي ميكند...از كنار زني ميگذرد به سگك كفشاش خيره ميشود...زن مدتها بر كفش خيره ميشود...تا ناقصي را بيابد و برطرف كند.اما زن ناقصي نداشته كه...داشته؟
اين همان تياتر پرولوگدار بود.
متن:
تآكيد بر «چيز» كه اينقدر من دوستاش دارم.اين چيز با آن «ميز» كه قاطي شود...بدجور عوامزده ميشود...بویِ كهنهگي ميگيرد...اما راوي چيز را قوي ميكند...در چشمان خواننده ميدرخشاند تا «شاید کلمهی چیز اینجا بر هوشمندی پیراک دلالت کند»...اما اين «چیز ماهیتن بد نیست»...چهرا؟
چهگونه راوي برایِ اين چيز ماهيتاي متصور ميشود؟...سپينود عزيز شادم از اينكه برایِ نخستينبار روايت عجيبي را كشف كردم كه اكنون مثال عينياش را برايات ميآورم...آن تصاويري كه از خطایِ ديد استفاده ميكنند را حتمن ديدهاي؟...نقطههایِ قوي و پررنگ را بايد با لوچ كردن چشمان ،بر هم مماس كنيم تا همهچيز را سهبعدي ببينيم...ميدانستي اين «چيز»ها مسخمان ميكند تا دنيایِ قصهات را سهبعدي ببينيم؟...من تمام سطور قصهات را در ذهنام پاك كردم...سخت نبود اين كشف...چهراكه كليدش را راوي داده بود:
«گفتن اینها همه برای این است که شما فکرتان از چیزی که ناخودآگاه به سمتاش کشیده میشود منحرف شود. و فراموش نکنید که چیز ماهیتن بد نیست.»...
ميداني اگر كسي هندسه بداند و افلاطوني هم باشد و عشق افلاطوني را هم بفهمد و به آكادميا-اش با هندسه وارد شود معركه ميشود.اين چيز او را به دنيایِ سهبعدیِ قصه ميبرد...به باغاي روياگون و مينيآتوري.من از هندسه برهان خلف را آموختهام و هرچه راوي به من دستور ميدهد را نقض ميكنم تا برسم به همان «چيز» كه راوي از من ميخواهد تا من دروناش را بجويم.پس به ذهنام رابه « گفتن اين چيزها» كه غيريت دارد به آن «چيز» اصيل...به همان ابهام ناب چيز.و جدایِ از آن چيز مقصود راويست.
اپيلوگ:
سپينود-راوي را كشف كردم.كشف او گلي نبود.چون هميشه از جادههایي آسفالته ميگذرد.
پرده ميافتد.
شميده كه از سالون تياتر بيرون ميرود.به كفشهایِ گلیِ خود خيره مانده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* عنوان قصهاي پليسي از آگاتا كريستي.نكته اينجاست كه مدتهاست كفش زني را سگكدار نديدهام.
ba salam
ba in ke ba veblageton ghablan ashna shode bodam vali emshab etefaghi vaghti mikhastam linke veblage minimal ha motealegh be aghaye nazem ro az veblagam baz konam residam inja va khili ajib bod dar har hal ba in ke nemifahmam chera in etefagh oftade vali tofigh ejbary bod va bad az modatha matalebetan ra khandam
hamishe payande va faal
bedrod
سپينود عزيز در مورد جمع خواني و دات كام شدن يا نشدن اش نامه اي فرستادم. فريدون زياد وقت ندارد كه در صورت دات كام شدن بخشي از مسئوليت كار را به عهده بگيرد. خوشحال مي شويم نظر شما را هم بدانيم.