October 28, 2005

جمعه, 6 آبان 1384

نفرت‌ستان

I do not trust the spirit. It escapes like steam
In dreams, through mouth-hole or eye-hole.
I can't stop it
One day it won't come back
Things aren't like that
They stay, their little particular lusters
Warmed by much handling
They almost purr.
When the soles of my feet grow cold
The blue eye of my turquoise will comfort me
Let me have my copper cooking pots, let me rouge pots
Bloom about me like night flowers, with a good smell.(Sylvia Plath October 1961

به روح اعتماد ندارم. در خواب
از میان روزن چشم یا دهان دود می‌شود.
نمی‌توان نگهش داشت.
یک روز دیگر بازنمی‌گردد.
اشیا چنین نیستند-ماندنی‌اند
و درخشش خاص‌شان
با دست‌مالیدن‌های بسیار
گرم و نرم می‌شود-انگار به خُر‌خُر می‌افتند.
وقتی کف پایم سرد شود
نگین آبی فیروزه‌ام دلداری‌ام خواهد داد.
بگذار دیگ مسی‌ام را همراه ببرم، بگذار
سرخاب‌هایم مثل شب‌بو به دورم غنچه کنند.
(قسمتی از شعر حرف آخر، سیلویا پلات، ترجمه‌ی ضعیف سعید سعیدپور)


بد نفرتی سراپایم را گرفته. این طور که می‌شوم نه می‌توانم داستانی بخوانم و نه بنویسم. این طور که می‌شوم باید به یک چیزی گیر بدهم. باید سر کسی داد بزنم. باید بگویم که از یک چیزهایی متنفرم. باید بگویم که هیچ طوری نمی‌شود که بشود من به زندگی زیبا نگاه کنم. هیچ طوری نمی‌شود که بشود کسی بتواند مرا روان‌کاوی‌ام کند. کاش می‌شد گورم را در یک جنگل شمالی گم کنم. کاش می‌شد تا سرحد مرگ، بدون ترس از تهوع یا تلوتلو خوردن یا نعره کشیدن، گلویم را بسوزانم و ذهن‌ام را الکل‌شویی کنم. همین حالا انگار که فراموش کرده‌ام من این‌جا چه می‌کنم. برای چه این‌ها را می‌نویسم. این پانزده بیست روز دوری از این فضا کارم را ساخته. لعنت بر این دنیای مجازی که حتا به اندازه‌ی افیون جذاب نیست و ترک‌اش این‌قدر ساده است.
این پانزده بیست روز را اگر بخواهم که مثل یک کتاب یا دفترچه‌ی خاطرات ورق بزنم، بی شک اولین تلنگر را از مرگ شاپور،که سال پیش ماه دی،دو روزی را مهمان صفای خانه‌ی کوچک‌اش و عشق و محبت خانواده‌اش بودم، خوردم و حالا خواندم سوزی را که با ساز آهنگ مرثیه‌ی جان‌گدازت همراه بودو از آن روز نشد که توی آن دفترچه‌هایی که شاپور داده‌بود از کاغذ کارخانه،دیگر خطی بنویسم. بیش‌تر سوختم از این‌که فکر می کردم زنی هست، حالا می‌خواهد کنار تپه‌های چغازنبیل یا مزرعه‌های نیشکر، یا جای دیگری، اصلن هم فکر نکنم که خواهر کدام برادری است، تنها زنی هست که شیرینی عشقی و مردی و بازویی و پدری برای پسرک‌اش ... را چشیده. حالا دیگر آن هم نیست و ما باید دل‌مان به چه خوش باشد؟

سپینود | October 28, 2005 10:55 PM
Comments

This rose will never die, this rose will never die

Posted by: Mohsen at October 29, 2005 12:00 AM

همه ی ما گاهی اینجوری می شیم.
فکر نکن تنهایی. و تو اولین کسی هستی که داری تجربه می کنی
این حس را همه ی ما داریم
می گذره. مثل بقیه ی حس های دیگه.
مقاوم باش

Posted by: سرزمین رویایی at October 29, 2005 12:40 AM

سلام... خانه جديد مبارك

Posted by: rezA at October 29, 2005 08:13 AM

يك زني بود و حالا ديگر هيچ...پوففف چه تلخي مضحكي...بگذريم

Posted by: پونه بريراني at October 29, 2005 11:25 AM

سلام.
نميدونم چي بگم . اي كاش ميشد براي هميشه گم شد . اي كاش ميشد نبود و هيچ تصويري نديد. اي كاش هرگز تولدي نبود تا مرگي باشد و اي كاش ها ي بسيار.
اما گاهي مثلا يك مسافرت و يا تغير در برنامه روزانه ميتونه كمكي ما رو عوض كنه و درست به همين دليله كه ما تمام حقارت هاي بودن را با اندك شادي هايش تحمل ميكنيم تا ببينم چقدر حقير و ناتوانيم و باز هم رزوزهايي خواهد امد كه دوست داريم باشيم و باشه .
دوست عزيز برات ارزوي سلامت ميكنم و مواظب خودت باش

Posted by: محمدر ضا امیرصادقی at October 29, 2005 01:45 PM

با ياغي شدن هيچ كاري درست نشد . قبلن امتحانش كردم اما نشد . چيزي بيشتر مي خواهم . زن يكي از قصه هايم توي جنگل گم شد و خوب بود اما نه براي هميشه فقط براي مدتي كوتاه . خيلي كوتاه . فكر كنم دل خوشي ها كم هست خيلي هم كم هست . فعلا...

Posted by: arnavaaz safari at October 29, 2005 07:27 PM