October 09, 2005

يكشنبه, 17 مهر 1384

این تنها و فقط و خالص پاسخی است به یک نامه دریافت شده از یک دوست

... عزیز؛ احوالات؟
یک پاسخ کلی و طویل به تو بدهکار بودم. پاسخ سزیع و فوری را که برای‌ات فرستادم. حالا الباقی:

نمی‌دانم برای‌چه این‌ها را دارم برای‌ات می‌نویسم. شاید داستان‌زده شده‌ام این روزها(عبارتی اختراعی از خودم است وقت‌هایی که داستان‌هام قفل می‌شوند و حتا یک‌جمله‌ی ساده هم به‌شان نمی‌چسبد و ول می‌کنم و می‌روم و می‌خوانم یا این خزعبلات را این‌جا می‌چسبانم) صبحی که از کنار کتاب‌خانه(که چه عرض کنم قفسه‌ایست) می‌گذشتم خداحافظ گری کوپر چشمکی لوندانه زد و یک تابی به خودش داد و افسون‌ام کرد تا دوباره بخوانم‌اش. توی این وانفسا که هواران‌تا کتاب نخوانده را انبار کرده‌ام و باز چشم تنگ و حریص دنیادوست‌ام را قناعت پر نکرده، سر برج پول-اکی که دست‌ام می‌آید با سخاوت روی پیش‌خان نیک یا نشرقصه یا یکی از شهرکتاب‌هاست، خواندن تکراری دیگر مصیبتی است. اما به جان تو نباشد، به جان خودم حظی بردم که لنگه‌اش نبود این سال‌ها. حالا یا از نسیم خنک صبح زودی بود که شب پیش‌اش باران زده بود یا از ترجمه‌ی عالی حبیبی یا شوخ طبعی رومن گاری(که بالاخره نفهمیدیم که اسم اصلی‌اش چیست این سگ پدر، خارج از قاب مولفان مرده اگر که خواسته باشی نگاه‌اش کنی!) این حال خوب بود تا...
الان خراب‌ام. سیگارم تمام است.(ساعت یک و ربع نیمه شب آن هم برای آن زن بوده‌گی هیولاوار که ...بگذریم) چشم‌ام گل‌مژه‌ی بدی زده. عینک‌ام شکسته و این عینک موقتی خیلی کفری‌ام می‌کند. چند مورد ناجور این‌طرف و آن طرف خواندم و حسابی لج‌ام درآمد و بیش‌تر از این‌که چرا جرات‌اش را ندارم بزنم توی دهن‌شان. توی دهن‌ همه‌شان. پفیوزها ادعا دارند اما پای خودشان که وسط می‌آید کاسه‌لیس‌اند. حوصله‌اش را داری یک قصه بشنوی؟ نداشتی هم مجبوری من باید خودم را به بهانه‌ی پاسخ نامه‌ات خالی کنم. پس بشنو:
یکی بود و یکی نبود. انقلابی بود که وقتی شد خیلی چیزها عوض شد. به بدی‌هایش کاری ندارم اما یک خوبی داشت و آن‌هم با حجاب شدن زن‌ها(!) و ممنوع شدن حکایت‌های عاشقی و عاشقیت و رقص و آواز. خوبی‌اش کجا بود؟ صبر کن! گویم‌ات. آن‌جا که صنعت سینماتوگراف این ملکِ منقلب، ناخواسته به جایی رفت که پر از حرف‌ها و تصاویر زیبا و طبیعت و معنویت و نشان‌دادن کودکی بود که دربه‌در دنبال دوستی می‌گشت که دفترش را پس بدهد. سینمای کانون آن‌سال‌های آخر پهلوی که مادرمان دست‌مان را می‌گرفت و می‌برد تا سازدهنی و ماهی و انیمیشن(حالا چی شده؟ پویانمایی؟) زرین‌کلک را ببینیم، حالا همه‌گیر شده بود. دیگر کسی الکی زیر آواز و قر کمر و بزن بهادر بازی نمی‌زد(گرچه که بعضی خاطره بودند و بعضی شیرین). جان‌ام برای‌ت بگوید از صف‌های جشنواره فیلم‌اش زیر برف و سرما و بوران. از شب بیدارنشینی‌های کنار یک سینمایی که نام‌اش آزادی بود یا شهر همان شهر فرنگ خودمان. یک عده هم خل و چل بودند، بلانسبت شما، اما اندکی شبیه به ما که ساختمان و معماری و عمران و تیرمزدوج و سازه‌های بتنی و فولادی را گذاشتند در کوزه‌ای و پر کشیدند که آن‌جاست. آن‌جا یک مدرسه‌ی سینمایی است که عجیب دورنمایی دارد. دردسرت ندهم که وقتی آن سینمای زیبا و پر از معنویت تبدیل به صنف سینماگرایان می‌شود، چه‌طور ریده می‌شود(ببخش دیگر این‌جا مال خودم است و اختیار سه‌نقطه‌هاش را هم خودم دارم تو هرجا را خواستی نخوان) به ایده‌آل‌هایت، به قصر خیالی‌ات. صحبت ساخت فیلم و منشی‌صحنه‌گی توی کار حرفه‌ای که می‌آمد، بازار زیرآب‌زنی داغ می‌شد و برادر برادرش را می‌کوفت و خواهر گیس خواهرش را می‌کشید. حالا این‌ها را داشته باش تا برویم سراغ این‌که نمی‌دانم چه شد که دیگر آن سینما‌هه حرفی نداشت یا داشت اما مردم ِ دوره‌ی سازندگی و کمی آزادی و موسیقی مجاز و تکنوکرات‌های ماشین نو سوارشو و دبی بروهای حرفه‌ای و نمی‌دانم چه کوفت و زهرماری دیگر دوست‌اش نداشتند. آن سینما را می‌گویم. این وسط یک شیرپاک نخورده‌ای آمد و گفت: سینمای بدنه! و یک‌هو یک قرمز کوبید وسط پیشانی سینمای ایران. قبل‌اش هم بودند مثلن عروس و ولی مگر مسافران یا پرده‌ی آخر یا نرگس می‌گذاشتند عروس نُطُق بکشد. قرمز آمد و بعدش رنگ سینمای ایران زرد شد. همه‌اش شدند سه‌تا. دوتا مرد(نه! پسر ژیگولو) و یه بانوی شبیه فائقه و لیلا و خلاصه که از این لب کلفت‌ها و ابرو نازک‌ها و ...(جای سلطان بانو و بازی معرکه‌اش خالی شد یا سوسن که نه زیاد خوش‌گل اما خیلی زن بود. پروانه‌ی معصوم رگبار هم که دیگر داشت پیر می‌شد.) القصه بدنه خیلی محکم شد. همه‌آش شد پول. آرام آرام خرده‌بگیران گفتند که فلان فیلم‌ساز خارج‌-اکی شده. یکی افغانی، یکی کرد عراقی یکی بین‌المللی(بی شرف تازه جرات کرده نخل طلای کن را هم برده!) یکی در‌به‌در ِ تهیه‌کننده. بعد هم نتیجه گرفتند که این‌ها از بدبختی مردم و کشور برای خودشان جیب پرپول و جایزه ساخته‌اند. حالا یکی نبود بگوید که شماها چه کردید؟ از پایین‌تنه‌های در مضیقه‌ی داخل کشور وام گرفتید فیلم ساختید مرد دوزنه و زن دو مرده و آوازهای آن‌چنانی(یاد اسفندیار منفردزاده به‌خیر واقعن) و لابد پول‌های چند سد میلیونی خودتان را خرج ایتام کردید؟! برید بابا، اصلن همه‌تون برید*... ببین به سر عشق چی اومد بدبخت!**
... جان باور نمی‌کنم و نکن که این‌ها همه خود به خودی وقتی که خواب بودیم، یک شبه اتفاق افتاد. این‌ها برنامه بود. باعث و بانی‌اش هم منتقد باج بگیر بود، روزنامه‌های مفت‌خور بی‌وجدان، کله‌گنده‌های پشت پرده و ... وگرنه آن سینمای غول شده‌ی جهانی ِ آن سال‌ها را کسی یارای پشت بر زمین رساندن نبود.
حالا تو به من چه می‌گویی؟ از ادبیات می‌گویی؟...بگذار کمی بخندم. نمی‌بینی که دارد توی ادبیات هم همین اتفاق‌ها می‌افتد؟ تناظر یک‌به یک که می‌دانی چیست؟ بین همه‌ی قصه‌ای که گفتم از سینما با ادبیات رابطه‌ای برقرار کن متناظر! می‌خواهی بگویی مثلن با مرگ گلشیری هیچ شیر پاک خورده‌ای نداریم که این گوی سنگین ادبیات داستانی(!) را کمی هل بدهد که عوض عقب زدن کمی، مویی، جلو برود؟ باور ندارم برادر من. این‌جا هم ادبیات به صنف و صنف بازی رسیده. خیلی مسخره است. ادبیات سمبلی(یا شاید هم سنبل!) از تعالی و معنویت است. راحت که بخواهم حرف بزنم ادبیات از خوبی می‌گوید. همان سلین‌اش هم با فحش و فضیحت و کثافت از بدی جنگ می‌گوید. حتا پورنوگراف‌اش هم زیباست. آن‌وقت کمی که دور شوی، یعنی حرفه‌ای که به قضیه نگاه کنی می‌بینی خیلی لجن و کثافت است. همین دور و اطراف خودمان. صحبت چاپ که می‌آید همه گرگ می‌شوند. آن هم برای تیراژ مسخره‌ی 1500 تا یا دست بالا 2000 تا. جر می‌دهند هم را. زیر آب که سهل است. آن‌چنان پرونده‌هایی برای‌ات باز می‌کنند که خودت شاخ در‌می‌آوری که من کی هستم. حالا هیچ‌کس هم که نباشی. توی این مملکت هفتاد هشتاد میلیونی، دو هزار نفر چه نسبتی دارد آخر؟ این جایزه‌ها را می‌بینی؟ بگیر و برو توی نقد توی روزنامه‌ها، بگیر و برو برس به صفحه‌ی داستان روزهای پنج‌شنبه‌ی انتلکتوئل‌ترین جریده‌مان. بخوان و بخند. بعد هم گریه‌ کن. برای این‌که این‌جا هم یک سری به دنبال ادبیات بدنه می‌گردند. ادبیاتی که زنی عاشق مردی شود که مثل فرشته‌هاست. ادبیاتی که از سردستی‌ترین واژه‌ها تشکیل شده که فقط زودتر به انزال یا به نقطه‌ی پایان برسی. وقتی کتاب را بستی دیگر به‌اش فکر هم نمی‌کنی یادت می‌رود نویسنده‌اش که بوده. موضوع چه بوده. تا چه رسد به این‌که جمله‌ای از آن را به یاد داشته باشی که مثلن بخواهی یک روزی از آن یاد کنی. یا تصویری تاثیرگذار.
ول‌کن برادر من ول کن. برو توی همان گوشه‌ی تنهایی‌ات بنویس. همین خانه‌‌ی مجازی‌ات را داشته باش و توی‌اش حکومت کن. بزن، بکش، فحش بده. از هیچی به‌تر است. داستان‌هایت را بدون سانسور و قیچی توی‌اش بچسبان. ببین طرف رمان‌اش را گذاشته. یک تف پر ملات کرده توی صورت سدسازان فرهنگی.
می‌دانی اولین چیزی که توی یک جمع حرفه‌ای به آن بر می‌خوری چیست؟ 1- حرف‌های سد من یک غاز با چاشنی دود سیگار. 2- ناامیدی از این‌که می‌بینی گرگ نیستی که دوام بیاوری توی این جنگل 3-شکستن و خرد شدن و تکه پاره شدن اسطوره‌هایت و آن‌ها که دوست‌شان داری توسط کسانی که نتوانسته‌اند به جایی برسند(البته این یکی بد نیست. به قول گنجی[نسیان‌الله علیه و رحمه!] باید قهرمان‌ها بشکنند ولی نه به قیمت شکستن خود ادبیات) 4- نقدهای بی پایه و اساس علمی که هیچ‌کجایش کمکی به خوانش و یا حتا ارزش‌گذاری بر اثر، نمی‌کند 5-آموزش ...مالی(ببخشید پاچه‌خاری این روزها باب شده) 6- متلاشی شدن دوستی‌ها و رفاقت‌ها 7- باند و باند بازی که فت و فراوان‌اش را همین‌جا توی این‌دنیای مجازی خدمت‌ات شرح می‌دهم اما که در برقین نامه! 8-پدرخوانده‌گی و درست کردن نوچه در اطراف و اکناف و حاشیه و اصل و متن و خلاصه همه‌ی سوراخ سنبه‌ها.9-پنهان کردن عقایدت که مبادا با عقاید یک جمع نخواند و تو را تف کنند و نادیده بینگارندت 10-تن دادن به همان سیاست‌هایی که راه موفقیت(ظاهری) را در آن می‌بینی که همانا تغییر سبک و خط و ربط‌ات که قوین به‌شان اعتقاد داری و اصولی که مدت‌ها برای‌شان جنگیده‌ای.
من می‌توانم از مضرات این حرفه‌ای شدن بگویم‌ات تا صبح.(سیگار هم که نداشته باشی، باید یک جوری خودت را رها کنی تا صبح مغازه‌ها باز شوند!)
سینما پارادیزو را دیدی؟ می‌دانم که دیدی. اما ورسیون وطنی و صدا سیمایی‌اش را می‌گویم. سینما پارادیزو در ستایش سینماست و عشق. درست. اما یک حرف اصلی دارد. یادت هست نماهایی که کشیش از ماچ و بوسه و عریانی هنرپیشه‌ها می‌برید و آلفردو آن‌ها را می‌دزدید؟ حالا این حکایت جالب را بخوان که فیلمی که در مذمت(بگو نکوهش) سانسور است در این‌جا سانسور می‌شود! چه آموزش و آگاهی و اطلاع‌رسانی‌ای از این عملی‌تر و درونی‌تر. حالا تو بیا فکر کن توی ادبیات که دیگر همه‌چیزش باید از جنس ناب و اعلای روح و روان، پاکی، صداقت، برای بعضی تعهد و ... باشد، این‌جا، توی این ملک کارکردی پارادوکسیکال(عجب چیزی پراندم ها!) پیدا می‌کند. جنس ادبیات جدی ما الان همان پاورقی‌های داستانی شرق است، درهم کوفتن زبان، محتوا، حرکت‌های نو، تجربه... در یک کلام همه چیز به خودی و غیرخودی تقسیم شده. حالا بگو ببینم تو خودی هستی یا غیرخودی؟
شبهه پیش نیاید ها! من راضی هستم به جای‌گاه‌ام، به این یک تکه جا و جلسه ی غروب سه‌شنبه‌ها که خوش بختانه نه لینک‌اش جایی هست و نه وابسته به جریان و دسته و گروهی است. یک دلِی‌دلِی‌ای در داستان می‌کند و با رفقای از جان عزیزترمان یک حرف‌هایی هم می‌زنیم و توی سال‌گرد جلسه‌مان هم دست‌هایمان را روی هم گذاشتیم و قول دادیم که نویسنده‌های بزرگی شویم و رابطه‌مان همین طور بماند و هیچ‌وقت برای هم نزنیم. حالا گیریم هم که نشدیم. مهم این است که داستان ناموس‌مان است و وقت داستان‌خواندن و حرف زدن از آن خون جلوی چشم‌مان را می‌گیرد و جز آن‌چه فکر می‌کنیم حرفی نمی‌زنیم. روزی مهمانی داشتیم که به ما گفت زالو! آن وقت بود که خوش‌حال شدیم. فهمیدیم که خبری از تعارف و تملق و تمجید نیست در غروب سه‌شنبه‌ها و اصلن یک خوبی‌ای که این دنیای مجازی دارد این است که هرچه کم‌تر محل‌ات بگذارند بدان که به‌تر کار می‌کنی.
سخت است حرفه‌ای شدن. مثل تئوری‌های ادبی می‌ماند. باید بخوانی‌شان بریزی شان دور. باید بشنوی و ببینی و بریزی دور. نگذاری بر تو اثر بگذارند. باید ببینی که حق‌ات خورده شده ولی دم نزنی. یا این‌که با کارت تودهنی بزنی. یا این‌که همان گوشه کمد و ته ذخیره‌ی حافظه‌ی رایانه‌ات را ترجیح بدهی. حالا حال آن را داری که میان خون بروی؟

یک داستان زیر این صفحه نصفه‌کاره مانده، بی سیگار، خداحافظ گری کوپر با دهان باز دمر افتاده روی زمین، گل‌مژه دارد از درد زق‌زق می‌کند، رایانه‌ام دارد هندل می‌زند، صبح ساعت 6 برپا دارم برای فرستادن دخترک به مدرسه، بحث زبان در ادبیات را ول کرده‌ام به امید وحی و الهام، با مادرم مثل همیشه قهرم، تنهایی دیگر کشنده شده، بی‌پولی وسط برج خِر آدم را می‌گیرد، تل‌انباری از ظرف‌های نشُسته دارم و فکر نهار فردا، ویرجینیا هم که می‌گوید باید اتاق کار از آن خود و درآمد ثابت و کافی در ماه داشته باشی تا ادبیات تبدیل به آشپزخانه‌ای زنانه نشود!...از همه بدتر بی سیگاری است. حالا می‌خواهی چه بگویم برای‌ات از عقیده‌ام درمورد ادبیات داستانی این مرز و بوم و نقش خودم و خودت در آن؟؟؟

بقا.
سپینود

*دیالوگ بهروز وثوقی (علی) در فیلم هم سفر، ساخته‌ی مسعود اسداللهی!
**دیالوگ خسرو شکیبایی(حمید هامون) در فیلم هامون، ساخته‌ی داریوش مهرجویی!

سپینود | October 9, 2005 02:46 AM
Comments

ميدوني سپينود وقتي تمام اون شنيده ها و گفته ها و خونده هايي رو كه توي دوران بچه گي و ناپختگي از اين و اون مشنيدم و از اين نويسنده ي خدا و از اون نويسنده ي خداي ديگه همينطوري توي ذهنم نقش مبست و همشون رو نگه داشتم كنار هم ميگذارم ميبينم همه چيز داره روي خطي حركت ميكنه آدما از دوران عشق و لجبازي و بازي هاي كودكانه و هر چيز ناب و مسخره ي ديگه اي دور بشه. به قول اون محسن چخوف نديده همه ش درد آشنائيه و يا به قول اون علي در به در بالاخره بايد يه جايي باشه كه آدم بدونه به كجا وصله و اين ممرضا كه سمبل دوران نوجوانيه. هنوز نگهش داشته. وقتي از بالا بهش نگاه كني داره حماقت ميكنه وي هدف مينه حتي اگر در حماقت به هدف رسيده باشي. ميگم هدف دستم ميلرزه بهتره مثل محسن بگم اصالت. ميدوني سپينود نويسنده شدن خيلي سخته چون نوشته ها وقتي روي كاغذ ميان به راه خودشون ميرن. مادرا و پدرا وقتي بچه هاشون به دنيا ميان و يا قبل از دنيا اومدن براشن نقشه هاي ايده آل ميكشن ولي وقتي بچه ها وارد جامعه شدن و كسي اونها رو ديد و اولين نظر رو در موردشون داد اونها ديگه مال مامان و باباهاشون نيستن. مامان و باباها براي حفظ كردن بچه ها و براي حفظ كردن خودشون متوسل به چيزهايي ميشن كه ديگه در نقش مادر و پدري نيست. بيشتر تبديل به جنگ ميشه. شايد اين اتفاق داره براي همه ميافته. ميدوني اصالت رو فراموش كرديم. اون جمله ي مسخره ولي كلي رو فراموش كرديم. به خدا چيزهايي رو كه ميخونيم و ميشنويم توي كتابا نمي بينيم. اين چيزها كجاست؟ چرا من نميبينم؟ ميدوني وقتي از هر كي در مورد اصالتهاي ادبيات بپرسي همه يه كتاب برات جواب دارن ولي انگار مناسبات و ارتباطها يه جوره ديگه معني شده. باور كن ادبيات دروني تر از اين حرفهاست. ادبيات رو توي اتاق كار خلق ميكنن و نه توي نقد منتقدها. متاسفانه ادبيات ما توي نقد داره خلق ميشه. خلق كه چه عرض كنم بيشتر ساخت و سازه. من اصلن مشكلي ندارم كي جايزه ميبره و يا جايزه بردن مهمه يا نه. ولي جايزه بردن تو مملكتي جايزه نبردن يعني دفن شدن و مرگ زودرس حتمن يه دغدغه خواهد بود. اينقدر اميد وجود نداره كه مرده اي باشي كه مي نويسي و از اين گريزي نيست. ميدوني سپينود ما ميدونيم اصالت چيه؟! اين درد بزرگيه دونستن و رها كردن. مثل گذشاتن بچه سر راهه. فكر ميكنم اين اولشه كه درد ناكه. بعدن فراموش ميشه. شور و شوقي كه در خواندن و نوشتن هست هميشه نيست. هر جا نيست. گاهي نيست. به خدا اين نيست ها و نبود ها و نشد ها و ... ربطي به ادبيات و عادتهاي ادبي و زندگي واقعي نداره. به خدا نداره... ولي اين سيل عظيم راه خودشو ميره ولي كو اماني و حلقه ي دستهايي كه واقعن توي بازوهاي هم حلقه بشن تا از رودخونه بگذرن. مثل يه گله ي اسب وقتي ميخواي اولين مجموعه ت رو چاپ كني ميزني به آب. نفس نفس ميزني و ميترسي كه همون اولي كه بهش اميد داري بگه و بعد بي خيال عاقبتش بشي و منتظر يه تمساح بشي تا كار رو تموم كنه. توي اين راه نبايد تنهايي به آب زد ولي چه چاره و چه درد كه همه نويسنده ايم. همه درد خودمون رو داريم. همه قلم خودمون و همه تنهاييهاي خودمون رو. همه زبان تلخ و گزنده ي خودمون رو داريم. همه تن و بدني داريم كه با نوك قلم فلزيهامون روش خط انداختيم وقتي نيمه هاي شب يه روياي غير داستاني داره روحمون رو ميجوه. هميشه اول صبح همه چيز تموم ميشه و به قول اسم يكي از داستانهاي خودم واقعيت از اينجا شروع ميشه " صداهايي كه از اول صبح آغاز مي شوند. " ببخشيد اينقدر حرف بي ربط زدم. اينا هم ميشه سوژه تا با هم بهشون بخنديم. به همشون ميشه خنديد فقط نبايد حرفه اي باشي. نبايد نويسنده باشي.

Posted by: شاهزاده ي سرطاني at October 9, 2005 08:47 AM

راستي ببخشيد كه بازم از خودم گفتم. شرمنده وقتي پست رو كليك كردم بدجوري پشيمون شدم ولي خب رفته بود.

Posted by: شاهزاده ي سرطاني at October 9, 2005 08:48 AM

زمين سرد است و برف، آلوده و تر /
هواتاريك و توفان، خشمناك است /
كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه /
ولي ما نيكبختان را چه باك است ؟

Posted by: تیله باز at October 9, 2005 09:11 AM

ای بابا سپینود عزیز... این سینما. این تلویزیون مرده شور ببردشان .یادش به خیر. نرگس رو از سینما اومدم بیرون دوباره وایستادم تو صف رفتم تو. گیلانه رو دیدی؟ واقعا دم رخشان بنی اعتماد گرم که بین این همه مرد نامرد و پولکی و دلقک و شارلاتان حرف خودش و مردمش رو می زنه. زنها سرهایشان را بالا بگیرند لطفا. ضمنا از نوشته تان لذت بردیم و کلی نوستال شدیم.

Posted by: hamed at October 9, 2005 09:56 AM

ادامه اون ديالوگ بهروز هم كاش مي نوشتي: "بريد بابا، همه تون بريد ..... اي گور پدرت دايي، اي دختره ي هفتاد هزار تومني ببين چه جور دستمو ناكار كرد!" (اميدوارم درست گفته باشم)

سپينود همان حرف خودت فكر كنم بهترين كامنت است، ظاهرا يك قسمت از حرفه اي شدن ها هم همين بحث ها و نامهه ها و تبادل نظرهاست ... (گرچه من خودم زياد با اين حرف موافق نيستم، ولي واقعيت حاضر فعلا اينه) ... من فكر ميكنم توي اين شلم شوربا شخصي كار كردن و خود رو قوي كردن انگار بهترن شيوه ي كاريه ..... وضعيت حرفه اي ادبيات، بازيگري، فيلمسازي، چاپ، فوتبال و كلي چيز ديگه توي اين مملكت تقريبا داره شبيه فاحشگي مي شه، مرد اونه كه بتونه دووم بياره و قوي كار كنه

Posted by: همشهري كاوه at October 9, 2005 01:04 PM

از كامنتت هم خيلي متشكرم، نسبت به من لطف دارن، بدونين كه دل به دل لوله كشيه، يعني راه داره ..... مرسي

Posted by: همشهري كاوه at October 9, 2005 01:14 PM

آفلاین می خونم. :)

Posted by: سرزمین رویایی at October 9, 2005 01:47 PM

اسم من را در ليست مخالفان دنياي حرفه اي ادبيات بنويسيد .

Posted by: Mohsen at October 9, 2005 08:39 PM

این حکایت تمامی ندارد لاکردار.

Posted by: جواد ـ ق at October 10, 2005 12:21 AM

حيف /نميتونم نظر غير ادبي و غير كارشناسانه بدم!
آخه بايد آفلاين مطلبتون رو بخونم!

Posted by: yalda at October 10, 2005 04:56 AM

يك لحظه شك‌ام برد سپينود جان!...مگر چند سال داري؟...ماهي كه كار نزديك‌تر به حالا بود از اين كامبوزيا پرتوي...ماهي كجا و سازدهني امير نادري كجا؟...شايد مي‌خواستي «رهايي» تقوايي را بنويسي؟...هان؟...زرين كلك و صادقي و كريمي و زنده‌ياد فيروز شيروان‌لو كجا؟...برو بچه‌هایِ متعهد آن‌روز كجا!!! تو كجا و من فينگيلي كجا كه با ماهي بزرگ شدم ؟...نيشتر بر بدجايي زدي كه دهن‌‌ام را وا كردي...بدكردار اين سينما هم برایِ ابلهي مث من شده كا(ب)وس(chaos)...اصولن انگار مرگ اين سينما آزادي برایِ من مي‌بايست باز سينمایِ بچه‌گي باشد...آخرين فيلمي كه درش ديدم و بعدش خبر پيوستن‌اش به حق باري‌تعالي رسيد...هنوزاهنوز مترو عباس آباد را كه پياده مي‌شوم تا بپيچم تویِ سهر‌وردي...سري به جبهه‌یِ چپ‌ام مي‌گردانم تا در خيال‌ام برسم سر پيچ گاندي و آن سينمایِ نجيب و بدون ‌اداهایِ عصرجديد و آن بوهایِ تند زمخت و حال به‌هم‌زن اودوكلون‌هایِ جماعت پيراسته به هنر-اش را يك‌بار ديگر يك دل سير ببينم...افسوس...آخرين فيلمي كه در همين آزادي ديدم:كيسه برنج بود...كيسه‌هایِ پاره...برنج‌هایِ پاشيده...رنج‌كودكي...يادش بخير صف «جشن‌باره» فجر بود و آن روزها خبر شلاق خوردن عباس‌خان معروفي را مي‌شنيديم...و همين عباس خان بانیِ جرو بحث من با دو رفيق مهندس باسواد شد و قرارمان شد تا بروم آدينه و باشان فعاليت كنم....نمي‌دانم آن ابله‌اي كه به من ‌مي‌گفت: براي‌مان فقط قصه‌هایِ پست‌مدرن بياور كي بود در آدينه‌اي كه روزگاري برایِ خودش سدتا سخن بود و هزارتا تماشا؟بعيد است علي‌نژاد بوده باشد...همين سيروس‌خان علي‌نژاد خودمان؟...نه به‌گمانم...حافظه‌یي من از افتضاح نيز كمي آن‌ور تر شده‌است...بگذريم...اما يادش به‌خير...حالا چرا اين‌ها را برایِ تو مي‌نويسم؟...معلوم است...سپينود عزيز بدجايي انگشت گذاشتي...شايد به‌تر باشد به شيوه همان روشن‌[فكر]ان گري‌كوپري بروم به قله‌هایِ برف‌پوش...كجا؟...اسم‌اش نبرم به‌تر است...تا همين‌جاي‌اش كلي از نوشته‌‌ام يخ كرده‌اي.
راستي چه‌را «ما بي‌چرا زنده‌گان» دربست خودمان را در خان‌گاه(بخوان خانقاه)هایِ گل‌خانه‌اي مح[بوس] كرده‌ايم...چه‌را؟

Posted by: شميده at October 10, 2005 06:31 AM

وقتي اينجوري از دل مي نويسي به دل مي شينه اساس

Posted by: آوات at October 11, 2005 09:08 AM

بحث هنر سينما يا ادبيات ودرگيريهاي اهالي آن با عوام جامعه يا خواص كه بعضا همكاران خودشان محسوب ميشوند حكايت عجيبي دارد. واين درگيريها فقط مختص زمان ما نيست حتي در دوره شكوفايي هنر و مخصوصا ادبيات يعني دهه 40 و50 نيز اين چالش ها وجود داشته است همه ما مشكلات امثال فروغ وشاملو ذا با عمودي نويسان اپورتونيست نثر فارسي كه بر روي ميراث نيماي بزرگ خود را شاعر مي پنداشتند وتمامي تلاشهاي سينه سوختگان شعر نو را نقش بر اب مي كردند شنيده ايم و يا درگيريهاي كارگردانان موج نوسينماي ايران در پايان دهه 40 .پس بحث ما يك بحث قديمي است كه قبل از ما بارها انجام شده و.... باري سخن من در مورد بحث قديمي سينماي هنري و سينماي تجاري ويا به قول دوستمان بدنه است من به عنوان يك ليسانس سينما كه خوشبختانه يا بدبختانه حرفه ام نيز ميباشد بايد بگويم كه ديو سينماي فارسي و بي هويت قبل از انقلاب باعث شد كه در دهه 60 هنردوستان حرفهاي وحتي اماتور به كمك سياست گذاران متعهد؟ براي نابودي ان ديو پايه هاي يك سينماي عقيم و بي خاصيت يا همان گلخانه اي را پايه ريزي كنند كي بوي گند عرفان زدگي وجشنواره دوستي ان گوش امثال هامون و نرگس و دستفروش را كر كرده بود و پس از 2 خرداد 76 هم هجمه ناجوانمردانه فيلمفارسي دوستان و پسران عينك افتابي به چشم باز هم امثال شب يلدا و زير نور ماه و گاوخوني را زير پا له كرد .... باري بلا روزگاريه عاشقيت ان در حكايت اين عمله جات سينماتوغراف در بلاد طهران وايران

Posted by: alireza pouryusef at October 11, 2005 09:48 AM

sALam arEzo0o dashtA mhAMishe ye doNE nazar bEdam vali hEyf weblog nAdashtam Ke begam BE man hAm sAr bEzan ! rasti asL mAtlAb yAdam raft ! khili gashahgn miNEviSi kHAsti ye sar hAm be MA bezAn ! bad KHasti lINk maro ham BEzar bad MA ham lInk ShOmaro BEzArim Ya ali :* heh

Posted by: ehsan at October 11, 2005 10:40 AM

فارغ از اين كه چه و چه گفته باشيد كه شايد به من و من هم دخلي ندارد نثر تان زيبا بود يادم هست در اولين صحبت من با شما از ماداگاسكار گفتم و ان بار برايتان گويا مفهموم نبود اين ماداگاسكار .اما من هنوز در ماداگاسكارم ولابد مي گوييد چه دخلي به من دارد و راست هم مي گوييد باري ارزوهاي خوب برايتان دارم

Posted by: محمدی at October 11, 2005 10:55 AM

سلام مهربانانه به سپينود عزیز...... /هفته ي يك بار به قتل مي رسد زني كه از دريا آمد / /في البداهه عادت كرده بود به چاقو دهانش را بو مي كرد شعري كه ازاينجا تهران/به امیددیداری دوباره

Posted by: ناما جعفري at October 11, 2005 01:32 PM

سلام.
مي خواستم باز مثل پستهاي قبليتان، فقط بخوانم و بروم. اما نشد. آنقدر از خواندنش محظوظ شدم كه نشد. حيفم آمد حداقل يك دست مريضاد خشك و خالي نگفته بروم.
منظورم فقط نقد سنجيده سينما و ادبيات ما بعد از انقلاب نيست... كه از اين دست نقدها و مقاله ها زياد خوانده ام. كه اكثرا يا خشت زده اند يا به قول شما نقدشان مغرضانه است...
بلكه از آن به مراتب مهمتر، سبك نگارش خاص شما بود كه به عقيده من، در اين پست (حتي بيش از بعضي داستانهايتان) جلوه ميكرد. ديد نوستالورژيكي كه نوشته به مخاطب تزريق مي كرد... آنهم با ياد آوري سينماي سوخته آزادي، سالهاي دور، آدمهايي كه رفته اند (مثل س.تسليمي) ، حتي به كارگيري ديالوگ هاي خاطره انگيز... جداْ آن را تاثير گذار كرده بود و از قالب يك "پاسخ تنها و خالص به نامه يك دوست" خارج و مبدل به "مرثيه اي به ياد ماندني در رثاي عشق و معنا در هنر امروز ما" كرده بود.
راستي از آن ديالوگ گفتم... حيفم آمد اين را هم نگويم. عجب قرابتي داشت آن صحنه ها با اين نامه.. آنجا كه رئيس اداره از شكيبايي ميخواهد مقاله اي را راجع به "اكافه" و "پيشرفت" كشورهاي اندونزي و مالزي و سنگاپور را بررسي كند و آنها را به شدت تحسين مي كند:"ببين به كجا رسيدن.." و در پاسخ مي شنود:" آخه به كجا رسيدن؟ پس به سر عشق چي اومد بدبخت؟! همشون مثل سوسك و ملخ دارن كار مي كنن واسه كيا؟..." و رئيس دوباره از شركتهاي توليدي بزرگ عمدتاْ ژاپني نام ميبرد، و در چشم شكيبايي تبديل به سرباز سامورايي ميشود... شكيبايي هم از رخت بر بستن معنا از زندگي انسانها مي ناليد. قرابت دومش را با نوشته تان هم كه حتما ميدانيد: آن شكيبايي اي كه آن زمان اسد و صفا و هامون ميشد و پري و ليلي را مجنون ميكرد، كمتر از ده سال بعد... چه بگويم؟ به قول خودتان خوراك سينماي "بدنه" شد...
ضمناْ... اين كه اقبال مردم نسبت به سينماي معناگرا كم است، مختص ما نيست. مگر نه اينكه "موج نو"ي فرانسه حتي در دوران اوجش در دهه 70، به قول "تروفو" تنها با يك درصد مردم صحبت ميكرد...؟ و حالا امروز، "در ستايش از عشق" "ژ.ل.گودار" فقط در 12 سينماي اروپا اكران ميشود؟(حال آنكه به طور مثال هري پاتر 3 در بيش از 3000 سينماي اروپا اكران شد). باز هم تصديقتان ميكنم: "...كه هرچه كمتر محلت بگذارند بدان كه بهتر كار كرده اي". شايد براي مردم ما آنقدر از معنا و حقيقت دم زدند كه آنها هم "معنازده" شدند. (مثل داستان زدگي شما!)
حرف كه زياد است نمي خواهم بيش از اين روده درازي كنم. ببخشيد اگر زياده گويي ام، اسباب ناراحتي شده باشد.
موفق باشيد.
در پناه حق...

Posted by: سعيد at October 11, 2005 02:51 PM

سپینود عزیز سلام

توی خوندن خیلی وسواس بخرج میدم. از دست نوشته هائی که ابهام ایجاد می کنند تا پوچی شان را پشت ابهام پنهان کنند عصبانی میشوم . از داستانهائی که اسمان و ریسمان را بهم می بافند تا بوف کوری تحویل بدهند لجم میگیرد. از مقاله هائی که پر از نام و جمله های دهن پر کن است اما درکل چیزی ارائه نمیدهند بیزارم. از نوشته هائی که ظاهرا فارسی است اما پر از واژه های بیگانه است حالم بهم میخورد. از نوشته هائی که از نظر دستور زبان دچار سکسکه اند بری ام.
البته اگر اثری دارای پشتبانه فکری و اوج اندیشه و تفکر باشد میشود کمبود های نثر آنرا نادیده گرفت.
اخر وقت اداری بود. عجله داشتم که اداره را ترک کنم. آمدم که پیامی برایت بگذارم و بگویم که درجمع منتظرت هستیم. این نامه را دیدم. چند خط آنرا خواندم. مشتاق شدم که بقیه آنرا بخوانم. خواستم آنرا چاپ کنم ود در مسیر اداره تا منزل توی قطار بخوانم. اما بدلایل نامعلومی بلاگ ات امکان کپی کردن و چاپ کردن را نمیدهد. به هر حال با هزار مکافات انرا چاپ کردم و در قطار خواندم. حرفهای دلم را زده است. با تمام وسواسی که برای یک نثر خوب دارم میتوانم بگویم در کل این نوشه را دوست داشتم.
با صمیمانه ترین درود ها
فریدون

Posted by: Fridoun at October 13, 2005 12:46 AM

- چرا اينجوري شدي سيد؟
- تو چرا اين ريختي شدي قدرت؟

ديالوگ بهروز وثوقي و فرامرز قريبيان، از فيلم گوزن ها

Posted by: mehdi at October 13, 2005 10:52 PM

این همه عصبانیت هم در نوع خودش جالبه و این بیان واقعیات یا حقیقت قابل تأمل !

Posted by: شراب سلطنتی at October 15, 2005 03:34 PM

سلام!من اولين بار هست ميام اينجا ولي استفاده بردم باز هم مزاحم حواهم شد!من با يه داستان به روزم

Posted by: فریبا at October 15, 2005 05:38 PM

سلام و ارادت. يه لبخند همينطوري و تكان دادن سر به نشانه تاسف و خوش بودن با همينها كه گفته اي و... قصه...قصه...قصه.

Posted by: وحید at October 15, 2005 11:07 PM

سلام...باز خواني كردم اينجا را...هميشه سر مي زنم و راستش هنوز مزه ي آن داستاني كه سيلويا پلات داشت(!)زير زبانم است و دنبال بقيه اش مي گردم!...راستي به نظرم شما هم از آنهايي باشيد كه براي نقاشيهاي آقاي"ليم" خوب اند...چون تابحال نديده امتان نظر قطعي نمي دهم :) هميشه خوب باشيد.

Posted by: نقطه الف at October 16, 2005 07:50 PM

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام! سر كار هستم و زور مي زنم كه حروف فارسي رو روي كي بورد پيدا كنم. دور از چشم رئيسم اون قسمت غروب سه شنبه ها رو خوندم. خيلي كيف داره كه دوستاي آدم، عزيزتر از جان باشن. خلاصه اينكه خيلي چاكريم. (sorry that this comment is so informal) CHAO

Posted by: no body at October 17, 2005 11:53 AM

سلام سپينود...

Posted by: lolita at October 18, 2005 12:32 PM

سلام .من باز به روزم.با:نت های تقریبا گمشده ی آقای"کاب"...راستي مي شود روي داستانهايم نظركي بدهيد؟

Posted by: نقطه الف at October 18, 2005 06:10 PM

سپينود عزيز خيلي تبريك ميگم‌ چاپ داستانت را در نافه ....براي ما هم دعا كن

Posted by: پونه بريراني at October 20, 2005 10:03 PM

من نمي دونستم داستان تون توي نافه چاپ شده. الان فهميدم. تبريك مي گم. بقا.

Posted by: mehdi at October 21, 2005 01:45 AM

سپینود عزیز، بابا دست بردار!
آب از سر گذشته، ده وجبی یا بیشتر، چشمها همه بستست، کسی دیگه به چپش هم نمیگیره که به سر عشق چی اومد! برای خودت بنویس، نه به حرف کسی گوش کن و نه سعی کن کسی ر​و بخواهی عوض کنی، نمیشه عزیز، این کوبه سالهاست که به خواب رفته.

آری آری
دنبال کن نور را
حقیقت آنجاست
و آنچه می گویند
از سیاست و تدبیر
(همه را می دانم)
گزافه های تو خالیست

اما تو
وقتی در گذر زمان
کوبه های سالها خفته بر مندرس در های چوبی موریانه خرده را لمس کردی
دل بسپار و وارد شو

خواهی دید
که چگونه هفت پیکر قلم را به صلابه سکوت می کشند
و آنگاه
تپش قلب من را
بر ریز موج های حوض کاشی
احساس خواهی کرد

و اگر اندکی جستجو کنی
من را تنها
پنهان
در پشت یک پنجم جفت چفت شده اطاق آیینه خواهی یافت
ساکن
و بی زمان

ولی شما خفتگان بدانید
که ما همان سیه چردگان کبود جامه به دور از زورق دورانیم
که گر دست بر آریم از قبا
آشیانتان ویران است

Posted by: m.r.eslami at October 21, 2005 08:43 PM

من هيچي نمي گم. فقط به شجاعتت غبطه مي خورم.دلم برات تنگ شده.

Posted by: بانوی خرداد at October 22, 2005 02:45 PM

درود / سپينود برنامه همايش سينما و ادبيات موكل شده به 15 و 16 آبان در دانشكده صدا و سيما. ساعت معلوم نيست مي تواني به شماره تلفن درج شده در وبلاگ مراجعه كني محورها را هم فكر مي كنم نوشتم اگر نه كه مي بينمت و مي گويم. / مي بخشيد كه درباره متن نوشته ات چيزي نگفتم مي داني كه مقصود چيست و امال كدام است/ ارادتمند

Posted by: sora at October 23, 2005 08:33 PM

هووم! خالص پاسخيست براي خودش !! وبتونو تا جايي كه خوندم جالب مي نماياند :)!!! و اين رنگ شيري و قهوه اي !

Posted by: samaneh at October 23, 2005 10:17 PM

دوبار ه برگشتم

Posted by: Raha Respina at October 24, 2005 11:45 PM

سلام سپینود. پس کجایی؟ خبری ازت نیست.

Posted by: احسان عابدی at October 25, 2005 05:03 PM

چه عرض كنم قفسه ايست؟!!!!!

Posted by: تو at October 25, 2005 11:33 PM

سپينود جان نيستي. نه خودت و نه دخترك روياها. دل تنگش هستم.

Posted by: الناز at October 28, 2005 03:31 AM