October 02, 2005

يكشنبه, 10 مهر 1384

م.ل. ، من و ملکوت

"... بعد از آن بخانه و شهر خودمان میرسیم. من این شیشه‌ها را پیش سگها می‌اندازم و کارهايی را که عمری است نکرده‌ام اما هرروز و هرشب با فکرشان کلنجار رفته‌ام شروع میکنم ـ خانه‌ام را رنگ و روغن میزنم، صبحها زود از خواب بلند میشوم، دندانهایم را مرتب مسواک میکنم و به این ترتیب قطرهء ناچیزی میشوم در این دریای بزرگ، در این اقیانوس یکسان و یکرنگی که اسمش اجتماع آدمها است، یکی مثل آنها میشوم با همان علاقه‌ها و عادات و آداب، هرچند که حقیر و پوچ و احمقانه باشند و با آنکه خودم آنها را صدها بار به مسخره گرفته‌ام. اکنون من میان زمین و آسمان معلق مانده‌ام، تنها هستم و بجائی و کسی تعلق ندارم و این بجای آنکه برایم فخر و غروری بیاورد رنجم میدهد. ممکن است حالا افکارم خیلی عالی باشد، آدم واقع بینی باشم که همه چیزهای باطل و پوچ را احساس کرده‌است و ممکن است کسی باشم غیر از میلیونها نفر مردم عادی که مثل حیوانها میخورند و می‌نوشند و جماع می‌کنند . می‌میرند؛ اما همین ها است که عذابم میدهد و بنظرم پوچتر و ابلهانه‌تر از هرچیز می‌آید...از این پس...من یکی از هزارها خواهم بود...یکی...از میلیونها...و در طبقه‌ای جا خواهم گرفت و دیگر آسوده خواهم شد! مثل همانها میخورم و می‌نوشم و جماع میکنم و زندگی را جدی و واقعی میگیرم، لباس فاخر می‌پوشم و به جزئیاتش اهمیت میدهم، ریشم را مرتب میتراشم و کفشم را واکس میزنم، حساب پولهایم را نگاه میدارم و به معامله و خرید و فروش می‌پردازم، با این و آن زدوبند میکنم و به مقامات عالی یا نیمه عالی میرسم، سعی میکنم مزاجم سالم و قوی باشد و مرتب اجابت کند، ویتامین میخورم و ورزش سوئدی میکنم، سرانجام زن می‌گیرم و به او اجازه میدهم که شبها برایم آبگوشت بپزد و روزها لباسهایم را بشوید و اتو بزند...این یک زندگی پاک و خوب و ایدآل است، غایت آرزوست..."*

* اگر م.ل. در داستان ملکوت از بهرام صادقی، چاپ شده در کتاب هفته در سال 1340 ، این‌ها را نگفته بود، تا من از زبان او بدون رعایت قواعد امروزه‌ی نوشتاری، به همان شکل این‌جا بچسبانم، بی‌شک می‌گفتم که این‌ها را خودم می‌گویم و نه فقط می‌گویم بل‌که فریاد هم می زنم.

سپینود | October 2, 2005 06:37 PM
Comments

ميتوان باچيزهايي پوچتر آميخت....

Posted by: آرین دینازاد at October 2, 2005 06:49 PM

با خبر مفصل درگذشت يكي از شاعران جوان و يك شعر جديد به روزم! منتظرم...

Posted by: سيد مهدي موسوي at October 3, 2005 10:12 AM

سلام سپينود عزيز... 1- وقتي در نوشته اي واژه "اين" بكار ميرود باين معناست كه قبلا درباره چيزي سخن بميان آمده است كه اينك به آن اشاره ميشود. لذا منظور از اين شيشه ها كدام شيشه هاست؟ 2- فعل مسواك زدن درست است نه مسواك كردن . 3- آيا واقعا آنچه را كه اكثريت انحام ميدهد يك رندگي ايده آل است. من فكر تاريخ را اقليت ها تغير داده اند. انها كه بروال عادي زندگي دل نبسته اند و طرحي نو در زنگي انداخته اند... 4- در جمع خواني مشتاقانه منتظر حضور شما هستيم. شاد و موفق و سلامت باشيد

Posted by: Fridoun at October 3, 2005 02:56 PM

تصحيح
سلام سپينود عزيز... 1- وقتي در نوشته اي واژه "اين" بكار ميرود باين معناست كه قبلا درباره چيزي سخن بميان آمده است كه اينك به آن اشاره ميشود. لذا منظور از اين شيشه ها كدام شيشه هاست؟ 2- فعل مسواك زدن درست است نه مسواك كردن . 3- آيا واقعا آنچه را كه اكثريت انحام ميدهد يك رندگي ايده آل است؟ به نظر من تاريخ را اقليت ها تغير داده اند. انها كه بروال عادي زندگي دل نبسته اند و طرحي نو در زندگي در انداخته اند... 4- در جمع خواني مشتاقانه منتظر حضور شما هستيم. شاد و موفق و سلامت باشيد

Posted by: Fridoun at October 3, 2005 03:00 PM

فریدون خان دقت نمی‌کنی برادر. این نوشته نقل قول است از یک دیالوگ در داستان ملکوت بهرام صادقی، این از این. بنابراین ارجاع این شیشه‌ها به متن است. مسواک هم می‌کنند یا می زنند یا هرچه باید از بهرام صادقی و روزگار او دانست. آن چیزی که مهم است این است که بعضی وقت‌ها هست که آدم‌هایی که کمی بیرون زده‌اند از متن جامعه و همان اقلیت‌ها هستند که شما فرمودید از شرایط شان(یا به‌تر بگویم از شرایط اطرافیان و جامعه) به تنگ می‌آیند و آرزو می‌کنند که ای کاش از این نعمت تفکر بی بهره بودند!(این یک طنز است و ارجاع به این دارد که ناامید از اصلاح هستند) نمونه‌اش فروغ فرخزاد آن‌جا که می‌گوید " کجایند زنان ساده‌ی خوش‌بخت"(یا کجایید... الان حضورذهن ندارم) و ... دیگر چه بگویم؟ فکر می‌کردم متن گویا باشد!
از زحماتت برای جمع‌خوانی ممنون این روزها که ملکوت یقه‌ام را ول کرد سریع داستان چوبک را شروع می‌کنم گرچه که قبل از این تورقی کرده بودمش.

Posted by: سپینود at October 3, 2005 05:44 PM

با اجازه‌ی سپینود: برای فریدون عزیز: "ملکوت" را بی تردید می‌شود یک اتفاق در داستان بلند ایران برشمرد.اگر بخوانیش و ماجرای آقای مودت جن زده و رابطه‌اش با دکتر حاتم و م.ل. و خدمت‌کار لال را سیر کنی، دو سه هفته شاید ذائقه‌ی خوانشت، سیر شود.آن چه سپینود این جا گذاشته عین نوشته‌ی بهرام خان صادقی است در 44 سال پیش.بی ارتباط بودن "این" به این خاطر است که این نوشته فقط قطعه‌ای بود از داستان ملکوت و نوع نگارش آن روزگار و افعال نا آشنا هم همین طور.خیلی گشتم تا متن این داستان را روی وب پیدا کنم.اگر کسی سراغ دارد به ما هم بگوید.چند سال پیش کپی‌اش را عاریه گرفتم از رفیقی و حالا ندارمش.یک چیز هم حیف دیدم نگویم.گلشیری سال 64 در ختابه‌ی مجلس ترحیم صادقی اینطور شروع کرد: با کمال شعف به اطلاع دوستان و آشنایان
می رساند که بهرام صادقی زنده است ...مخلص

Posted by: تیله باز at October 3, 2005 06:13 PM

ای بابا...مثل این‌که زدم به جدول! سپینود نیم ساعت قبل از من توضیح داده بود...مخلص

Posted by: تیله باز at October 3, 2005 06:17 PM

سپینود عزیز: توضیحی بر کامنت شما بر سیاهه‌ام : اول بگویم که شمیده همان علی‌رضاست.همان علی‌رضایی که در داخل متن بهش لینک دارم.علی‌رضایی که با توجه به سبک خاص کارش و نوع نگرشش خیلی قبولش دارم.سه تفنگ‌دار هم منظورش من و خودش و خالد رسول‌پور است.خالد یادداشتی برای من و شمیده نوشته بود که لینکش آن‌جا هست و "کائنات من" در واقع نوبت غلتاندن تیله‌ی من بود.دیگر این که دغدغه‌ی تفنگ چخوف و ماجراهایی که تو از سر می‌گذرانی اپیدمی جمع نویسنده‌های عالم است.شک نکن نویسنده‌ای‌ که در گواتمالا می‌نویسد هم علائم مشابهی دارد بیماری‌اش و روی سخن کسی به شما نیست.ما سه نفر مدتهاست که بر خلاف تفاوت‌هایی که در شیوه‌ی‌ کارمان داریم، بر خلاف علاقه‌ای که نسبت به هم داریم، زد و خردهای زیبایی هم در رابطه با مبانی فکریمان تجربه می‌کنیم.ضمنن قدم شما هم روی چشم من.لینک‌ها و کامنت‌ها را دنبال کنی متوجه چند و چون قضایا می‌شوی.دلم می‌خواهد تو هم بیایی و حرف بزنی.کسی در کلبه‌ی آرام من، شلیک نمی‌کند! من طفلم...و مشخصه‌ی اطفال پرسش از اصول است.پرسش از این که چرا می‌نویسم؟ و لا جرم چگونه بنویسیم و آیا اگر از این بحث‌ها به جایی رسیدیم و گفتیم که این‌جوری فکر کنیم و بنویسیم، طبعمان از اندیشه‌مان پیروی خواهد کرد؟ سالینجر نیستم که حتا از یک مصاحبه‌ی ساده هم گریزان باشم.مشخصه‌ی اطفال تیله‌بازی است.زدن است و خوردن است.از این‌ها که بگذریم فرض کن که وسط یک بحث اساسی و حرفه‌ای ترکشی هم از جانبی به شما بخورد.شما جوشن رویین ِ کلمه به تن دارید.من هم قوانین ساده‌ی کلبه‌ی آرامم را.چه باک؟ ماجراها شنیده‌ایم از داد و بیدادها و عربده کشی‌های کانون نویسندگان و مجامع مختلف نویسندگان.منتظرت هستم...مخلص

Posted by: تیله‌باز at October 3, 2005 07:46 PM

بانویِ عزيز...وظيفه‌یِ خود مي‌دانستم...هرآن‌چه جسارتي به حضرت‌عالي تا به ام‌روز به شما بانویِ گرامي داشته‌ام عذر بخواهم...و اگر چنان‌چه مورد خاصي هم به ذهن مبارك‌تان درباره من مي‌رسد خوش‌‌حالم مي‌كنيد يادآوري كنيد...ضمن‌ان اين بحث دوستان اصلن قرار نبود اين‌جور بشود...و اصلن هم خصوصي نيست...بي‌اندازه مشتاق حضور حضرت‌عالي هستيم...ما سه تا قابل تصاعد است...چه خوب مي‌شود اگر اين سه‌تا بشود سي‌تا و برو بالا...خوش‌حالمان مي‌كنيد اگر نظري...ديدگاهي داريد ما را هم بي‌نصيب نگذاريد...باور بفرماييد به شرافت ثلم شما ايمان دارم..اصلن هم قصد طعن زدن به شما را ندارم...برایي هرجايي هم موردي داشتيد حاضر به تشريح آن هستم...قبول دارم ادبيات خوبي ندارم...ولي اين‌قدر هم شهامت دارم كه بابت‌اش از بانویِ محترمه‌اي چون شما عذر بخواهم...اگر بپذيريد پوزش بنده را منت‌پذير تان خواهم بود...استدعا مي‌كنم به بحث‌اي كه در گرفته‌است وارد شويد...حضور شما بي‌اغراق مي‌نويسم...باعث رونق بحث‌هاست...به شرافت‌ام قسم اگر دروغ بنويسم.

Posted by: شميده at October 3, 2005 10:15 PM

اي بابا مث اين كه من هم زدم به جدول...نخواندن نظرات همين مصيبت را هم دارد...حرف هایِ مرا پيش تر اميرحسين گفته...بي خيال....حرف دل چيز ديگري ست.

Posted by: شميده at October 3, 2005 10:18 PM

راستي خوشحالم كه مي بينم رضا ناظم شماييد...ظاهرن...چون وبلاگ محترم ايشان مدام به سايت شما دايورت مي شود.ياللعجب.

Posted by: شميده at October 3, 2005 10:21 PM

ممنون علیرضای عزیز(من اصولن نام‌های حقیقی هرچند ظاهرن حقیقی باشند را ترجیح می‌دهم)
ای کاش من هم یک رضا ناظم بودم! متاسفانه مینی‌مال سرم نمی‌شود اما کار رضا ناظم را در خواندن و درآوردن دل و روده‌ی وبلاگ‌ها و معرفی آن‌ها به دیگران می‌ستایم همیشه. توی این وانفسایی که همه گرفت و گیرشان پتیشن و ناله و زاری و دغل برای یک کلیک بیشتر است، اگر کسی بی‌منت بیاید و برای بقیه و البت کسانی که دیده نمی‌شوند در همان حلقه‌ها و حلقه‌بازی‌ها و نان قرض دادن‌ها، خواننده‌گانی جور کند و باعث تشویق شود رضا ناظم نباشد، شما باشی با لینک‌های جالبی که می‌دهی (مثل خشم و هیاهو مثلن یا که خانم سانتی‌مانتال که عجب قلمی دارد و رفیق‌مان فروغ‌خاتون و صدای دل‌انگیز ویزززز خرمگس‌اش)من مخلص‌اش هستم. رضا ناظم هم این اولین بارش نیست لابد باید رضا قاسمی هم باشد که توی بحبوحه‌ی فیلترینگ دوات و کم بازدید بودنش میانبرها و وبلاگش را روی دوات دایورت کرد. یا یک بار به جاداستانی‌ کوچک و بی‌ادعا و ... چه چند چهره است. من گو این‌که خوشبخت‌ان‌ه(!) هم عکس هم نام و هم مشخصات‌ام بر همه واضح و مبرهن شده! سه‌شنبه به سه‌شنبه هم که غروب‌مان خاکستری می شود با داستان و حرف‌های نه مثل حرف‌های شما سطح بالا ولی یک دلی‌دلی‌ای می‌کنیم و با ادبیات و داستان لاس می‌زنیم. پس چیزی برای حاشا و کلّا و انکار و فریب ندارم. پس من رضا ناظم نیستم. این از این.
من خرده‌ای به شما نگرفتم. نوشته‌های هرسه‌تان را دوست دارم. داستان‌های دوتاتان را بیشتر، زنجیر پاره‌کن و عاصی و مال نسلی هستید که اعتراض‌تان جگر آدم‌هایی مثل من را خنک می‌کند. من هم این را صادقانه و بی‌تعارف گفتم.
تنها می‌گویم‌ات که نخست: این بانو بانو گفتن و هندوانه‌های ده منی زیر بغل زدن نه زدن‌اش کار توست و نه حمل‌اش کار من. راست و پوست کنده می‌توانی بیایی و حتا فحش هم بدهی و من بسان مازوخیست‌ها به جان و دل خریدارم. خلاص.

Posted by: سپینود at October 3, 2005 11:32 PM

سلام
چقد همه اینجا ادیب و کاتب هستن !
در هر حال من با وبلاگ شما خیلی حال کردم ولی دلم میخواد بدونم سپینود یعنی چی؟

Posted by: yalda at October 4, 2005 01:12 AM

سپينود عزيز
هميشه روي سخن من، نوشته ها هستند. اگر اشكالي در نوشته اي به نظرم برسد ضروري ميدانم ذكر كنم خصوصا كه آن نوشته در بلاگ يك دوست باشد. طبيعي است كه در بلاگ نويسي، گاهي اثار خودمان و گاهي آثار ديگران را در بلاگ خود منتشر ميكنيم. من بدرستي متوجه نقل قول شدم. اما دلم نيامد بي تفاوت از آن بگذرم خاصه كه متن انتخابي داراي محتواي گيرائي بود.

Posted by: Fridoun at October 4, 2005 01:51 AM

واقعا اگر نگفته بودی فکر می کردم حرف دل خودته. اما از همه اینها بدتر اینه که در ظاهر مثل همه آدمها زندگی کردن، اما در فکر کردن متفاوت بودنه. نمی دانم این چه اصراری است که ظاهر را حفظ کنم یا فکر کردن را.

Posted by: بانوی خرداد at October 4, 2005 12:53 PM

تست می شود

Posted by: mohammadreza at October 4, 2005 03:33 PM

چه خبره اينجا؟

Posted by: 10 at October 4, 2005 03:41 PM

سلام سپینود عزیز و بانوی محترم
در میان کاغذ پاره های خود به شعری برخوردم که راغب شدم آنرا برای شما دوست خوبم نیز ارسال نمایم. باشد تا مورد وثوق واقع گردد.
و اینک آن شعر:
(برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند و قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید و قلبی که بشنود
قلبی برای من و قلبی برای انسانی که میخواهم
تا انسانیت و دوستی را در کنار هم احساس کنیم)
مثل همیشه با کلام آخر من یعنی به امید دیدار دوست من

Posted by: Borna Dana at October 4, 2005 04:36 PM

سلام من كامنتهاي اينجا رو تا حالا نخونده بودم . خيلي جاي باحاليه تا حدودي از خود متن ها هيجان انگيز تره . آدم احساس مي كنه كامنتستون يكي از درباريان داريوش اول رو داره مي خونه انتهاي صحبتهاي ادبي ببخشيد منو با اين بي ادبي . چه قافيه داشت . هاه خوبيه اينجا اينه كه غريبي نكردم تو كامنتستونش
يا علي

Posted by: Tarantula at October 5, 2005 08:54 AM

من اين شيشه ها را ...من... من... از همه ي من ها متنفرم حتي من خودم . و حتي از اين جمله از همه ي من ها متنفرم... مي گويند آدم هاي كودن خودشان را به كودني مي زنند كه بگويند متفاوت هستند و اين يك بازي ست كه تا بي نهايت ادامه پيدا مي كند... شايد تفاوت باشد اما ارزشي ندارد... مي شوي يك آدم متفاوت بي ارزش ولي آيا چيزي ارزش دار مي شناسيم؟

Posted by: Mohsen at October 5, 2005 10:35 PM

خانم ناجيان سري هم به ما بزنيد ( چشمك زنون! )

Posted by: بچه‌هاي قائم شهر at October 6, 2005 11:49 AM

آقا ما كه كشيديم توي خاكي.اسممان را هم خير سرمان گذاشته ايم تيله باز.شماها كه از ما تيله بازترين.يك مات پرت كرديم وسط ناغافل همه رو كردند...دست مريزاد.آن كامنتت در ساعت 4.5 صبح خيلي به دلم چسبيد.والا بي تعارف مي گويم اين كامنتهايي كه شما گذاشتيد و ديگران بر آخرين مطلبم در وبلاگم ،بارها و بارها حواندم و مرور كردم.دست مريزاد.مخلص

Posted by: تیله‌باز at October 6, 2005 09:28 PM

این چنین سرخ و لوند بر خار بوتهء خون شکفتن؟ وین چنین گردن فراز بر تازیانه زار تحقیر گذشتن؟ و راه را تا غایت نفرت بریدن؟ سینه هامان عریان شده ...

Posted by: hesam at October 6, 2005 10:18 PM

سلام وبلاگ جالبي داريد داستان ملكوت را مي خوانم به وبلاگ من هم سري بزنيد

Posted by: mitra at October 7, 2005 08:04 AM

bahat movafegham... man ham hamino migam, va inke abe vo noono nafas... hamine zendegi: sakht amma ziba nilofar

Posted by: nilofar at October 7, 2005 01:37 PM

سلام سپینود، الان جلسات غروب سه شنبه ها دقیقا چه ساعاتی و کجا برگزار می شه؟

Posted by: احسان عابدی at October 8, 2005 03:38 PM

سلام عزيزم
مرسي كه به وبلاگم سر زدين و كامنت گذاشتين
ولي من نتونستم بخونم!
فونتش رو نداشتم كر كنم!
اولش فكر كردم فحش دادين!

Posted by: yalda at October 8, 2005 05:00 PM

آپ ديت كن رفيق .

Posted by: Mohsen at October 8, 2005 11:38 PM

من راست كليك كردم / بقيه كارا رو هم كردم / كامنت شما رو هم خوندم / مرسي / از لطفتون ممنون / من خيلي قلم ضعيف كه چي بگم فاجعه اي داشتم / دوستان منو تشويق كردن كه اينجا هر چي دوست دارم بنويسم بلكه در ده سال آينده راه بيفتم :P

Posted by: yalda at October 9, 2005 02:29 AM