کوچولو!*باز این تابستان داغ لعنتی که ازش متنفر بودم تمام شد. خوشحالی تو هم مثل من، نه؟ حالا باشی یا نباشی، میدانم که هنوز تازیانههای درس خواندن و مدرسه را نچشیدهای. عجالتن برای تو بیرون آمدن از پوستهی تنهاییهات است، که این تابستان به اوجاش رسید.
این دومی است. دومین تابستانی که حالا تمام میشود. دلام میخواهد به آن لگد بزنم و دورش بیاندازم طوری که دیگر برنگردد. پارسال با آن روپوش سبز سدری اشک توی چشمهام نشاندی. یادت میآید؟ امسال با این رنگ سوسنی و سفید دلبری میکنی. خیلی عوض شدی. خیلی از من فاصله داری. یکجوری عشوهگری میکنی و میرقصی که با حیرت نگاهت میکنم. یکحرفهایی به من میزنی که دلام کنده میشود."مامان من دیگه الان چهار ساله دارم با تو زندگی میکنم اخلاقات دستم اومده!" زبانام را میبری. انگار فهمیدی چهقدر به تو نیاز دارم. عمق چاه تنهاییام را سنجیدی و حالا...
دیروز وقتی مدادهایت را برایت میتراشیدم، بوی چوب را که فرو میدادم، به مداد رنگیها که رسیده بودم، همانها که یک سال و نیم پیش محسن برایت خریده بود، باز هم همان فکرهای قبلی آمدند. اینکه چرا هیچ وقت مداد سفید توی مداد رنگیها استفاده و کوچک نمیشود یا مداد مشکی؟ مداد سفیدها را که با حرص انداختم دور، خوشخیالیام گل کرده بود که با دور ریختن آن سه طفلکی جایی توی خانه باز میکنم. دستام تاول زده بود. چه شد که اینهمه فاصله آمد این میان. بین من و مداد تراش، بین من و مهر، بین من و گرد گچ پای تخته، بین من و مکانیک آقای شیوایی.
میبینی باز مهر شد. باز خنکای صبح زود و فکر اینکه صبح که از خانه بیرون میزنی، یک ژاکتی احیانن بدهمات بپوشی. صبحهای زود رنگت خیلی میپرد و انگار ضعیف و ناتوان میشوی. چشمهایت که خواب دارند هنوز. اما یادم میرسد به پارسال، از مدرسه که برمیگشتی آن ژاکتِ احیانن، گلوله شدهبود ته کیفات، لپهات گل انداخته و براغ میشدی که "گشنمه" آن وقتها بود که دیگر تصویر صبحات محو میشد. مدرسه خوب است. قویات میکند. کتکها و اذیتهای همکلاسیهایت ملیح است و ملس. بگذار بیاید. مهر را. بگدار یکجایی باشد که بدهمات بهاش و با خیال راحت بین بالش و دیوار چرک اتاقام سرم را فرو کنم. خدا را چه دیدی شاید امسال من هم چیزکی شدم. توی همان تاریکی نمور. لای همین بوی سیگار کهنه. توی همین شلوغی اتاقام.
برو، برو به سلامت.
*کوچولو را اوریانا فالاچی به کودکش که هرگز متولد نشد میگفت و وقتی تو در دل من بودی میخواندمش! حالا که آب از سرت گذشته و آمدی دیگر... باشی همیشه.
براي من هم هرسال تحصيلي با رفتن تابستان يكسال بزرگ شدن را نويد ميداد اما از وقتي معلم شدم شروع پاييز خبر ماندن و سكون ميدهد.ادمها هم تا يك حدي بزرگ! ميشوند و بعد سقوط است و سقوط.
خيلي باحالي .
همش درست. ولي من اصلا با سازندگي كتك همكلاسي ها موافق نيستم!
صبا جان سلام. توي مدرسه است كه آدم كارهايي انجام مي دهد كه بعد از تمام شدنش فقط حسرت به دل مي ماند. لذت ببر كه ديگر بر نمي گردد. مي بوسمت دايي يوسف
همه چیز یک طرف اون روپوش سوسنی یک طرف
سلام...چه حس قشنگي ! باشد تا هميشه اش...
مريم گلي انقدر روپوشش خوشگل و خوشرنگه كه تصورش را هم نمي توني بكني.صبايي الان مدرسه اي و مي دانم چه ذوق و شوقي داري . خوش باشي و مقاوم .
سلام. یک تبریک به کوچولو ! راستی من که اونوقتا خیلی خوشم نمیاومد از تمومشدن تعطیلات.صباخانم ! تو چی؟
روزهاي دبستانم رو دوست ندارم . و از اون لحظه هاي شگفت عظيمت متنفرم .از جمع و تفريق كه به هيچ درد خودمون نخورد . آهاي معلم بد چقد جريمه بايد ؟
آی مادر و دختر همیشه باشید و خوش
بالاخره من هم برگشتم،با تمام خاطراتی که از این شهر شیشهای داشتم. اگر چیزی نمی نوشتم دلیل بر گمشدنم نبود در عوض همه نوشتههایتان را به جان مینوشیدم.به یقین خواهم نوشت با تمام جان...امروز به این ترجمه قناعت کنید که دلم بدجوری هوای وطن کرده است.
با اجازه ی سپینود عزیز لینکش را گذاشتم
با روپوش سوسنی و چنگ زدن به مو ها مرتب شانه شده اونم تو زنگ های تفریح و مقنعه های شلخته بعد از تعطیلی دبستان معنا می شود.
سلام
از نوشته هات لذت مي برم.اين دومين پستي بود كه ازت مي خوندم.قلم بسيار عالي اي داري
اگر ان سوئ تفاهم با وبلاگ همين كوچولو پيش نمي امد شايد هيچ وقت با شما اشنا نمي شدم.
دفعه پيش كه دلخوري بود,اين بار منت بگذاريد مهمان من شويد
در ضمن بسيار متمايل به تبادل لينك هستم
موفق باشي.
لطيف بود مخصوصن تيكه چه شد كه آن همه فاصله آمد.......خيلي حال كردم اصلن من نوشتنت رو دوست دارم زنانه در عين حال قوي - لطيف و در كنارش منطق قوي
من نميدونم چرا اينقدر از كودكيهام فرار ميكنم. يادش كه ميافتم احساس ميكنم نبوده اصلن. خلا.
Thanks so much. It’s an honor to be in your list. I hope I deserve it. Cheers.
سپينود عزيز سلام. اين روز ها هرچه از كار كردن كناره مي گيرم كه يه كمي به مطالعه و كارهاي ذوقي برسيم متاسفانه كار بسراغ مان مي آيد. چاره اي هم نيست آدمي نان و آب و سر پناه ميخواهد. و بقول تو باز مهر شد. و من هميشه از صبح زود بيدار شدن آنهم در پائيز و زمستان بيزار بوده ام. راستي جمع خواني نيز بروز شد منتظر شماست.
www.reading.blogsky.com
خوبيد شما؟ ... مبارك است. شايد هستن ما هم با ديدن اين سوسني ها زياد بي ربط نباشد. از تازه ها چه خبر و آن كه داشت به جايي مي رسيد
سلام! من معتقدم که زبان به معنای داستانی اش وقتی حرفه ی ادم شد او دیگر به همه چیز به دید داستانی می نگرد. لذت بخش می نویسد. حتا داستان رفتن صبا به مدرسه! راستی نام کامل و درست ان کتاب"نماد های اسطوره ای و روانشناسی زنان/شینوا بولن" بود. به مریم گلی بگو!
بنام خدا . همیشه پاییز همراه با یادآوری یکسری خاطرات و شاید بستر یکسری اتفاقات جدیده . کاش همگی پاییز دل انگیزی داشته باشیم
Enjoy life , give my love to Sabba, fadat Nilofar
من كه نفهميدم به آدمي كه وجود دارد چرا كوچولو مي گوئيد؟
خواندم که نوشتید فلان خانم نویسنده به بچه ای که به دنیا نیامد کوچولو می گفته است. اما فرزند شما که به سلامتی به دنیا آمده و اسم هم دارد!
(از اون گیرهای اعصاب خرد کن و عصبی کن!)
سلام... از اونجا كه وبلاگت رو خيلي دوست دارم ... اول يه سري بيا بعد ميگم چكارت دارم...منتظرما...بدروود