September 23, 2005

جمعه, 1 مهر 1384

بوی تراشه‌های مدادهای رنگیfaber castle

کوچولو!*باز این تابستان داغ لعنتی که ازش متنفر بودم تمام شد. خوش‌‌حالی تو هم مثل من، نه؟ حالا باشی یا نباشی، می‌دانم که هنوز تازیانه‌های درس خواندن و مدرسه را نچشیده‌ای. عجالتن برای تو بیرون آمدن از پوسته‌ی تنهایی‌هات است، که این تابستان به اوج‌اش رسید.
این دومی است. دومین تابستانی که حالا تمام می‌شود. دل‌ام می‌خواهد به‌ آن لگد بزنم و دورش بیاندازم طوری که دیگر برنگردد. پارسال با آن روپوش سبز سدری اشک توی چشم‌هام نشاندی. یادت می‌آید؟ ام‌سال با این رنگ سوسنی و سفید دلبری می‌کنی. خیلی عوض شدی. خیلی از من فاصله داری. یک‌جوری عشوه‌گری می‌کنی و می‌رقصی که با حیرت نگاهت می‌کنم. یک‌حرف‌هایی به من می‌زنی که دل‌ام کنده می‌شود."مامان من دیگه الان چهار ساله دارم با تو زندگی می‌کنم اخلاقات دستم اومده!" زبان‌ام را می‌بری. انگار فهمیدی چه‌قدر به تو نیاز دارم. عمق چاه تنهایی‌ام را سنجیدی و حالا...
دیروز وقتی مدادهایت را برایت می‌تراشیدم، بوی چوب را که فرو می‌دادم، به مداد رنگی‌ها که رسیده بودم، همان‌ها که یک سال و نیم پیش محسن برایت خریده بود، باز هم همان فکرهای قبلی آمدند. این‌که چرا هیچ وقت مداد سفید توی مداد رنگی‌ها استفاده و کوچک نمی‌شود یا مداد مشکی؟ مداد سفیدها را که با حرص انداختم دور، خوش‌خیالی‌ام گل کرده بود که با دور ریختن آن سه طفلکی جایی توی خانه باز می‌کنم. دست‌ام تاول زده بود. چه شد که این‌همه فاصله آمد این میان. بین من و مداد تراش، بین من و مهر، بین من و گرد گچ پای تخته، بین من و مکانیک آقای شیوایی.
می‌بینی باز مهر شد. باز خنکای صبح زود و فکر این‌که صبح که از خانه بیرون می‌زنی، یک ژاکتی احیانن بدهم‌ات بپوشی. صبح‌های زود رنگت خیلی می‌پرد و انگار ضعیف و ناتوان می‌شوی. چشم‌هایت که خواب دارند هنوز. اما یادم می‌رسد به پارسال، از مدرسه که برمی‌گشتی آن ژاکتِ احیانن، گلوله شده‌بود ته کیف‌ات، لپ‌هات گل انداخته و براغ می‌شدی که "گشنمه" آن وقت‌ها بود که دیگر تصویر صبح‌ات محو می‌شد. مدرسه خوب است. قوی‌ات می‌کند. کتک‌ها و اذیت‌های هم‌کلاسی‌هایت ملیح است و ملس. بگذار بیاید. مهر را. بگدار یک‌جایی باشد که بدهم‌ات به‌اش و با خیال راحت بین بالش و دیوار چرک اتاق‌ام سرم را فرو کنم. خدا را چه دیدی شاید ام‌سال من هم چیزکی شدم. توی همان تاریکی نمور. لای همین بوی سیگار کهنه. توی همین شلوغی اتاق‌ام.

برو، برو به سلامت.

*کوچولو را اوریانا فالاچی به کودکش که هرگز متولد نشد می‌گفت و وقتی تو در دل من بودی می‌خواندمش! حالا که آب از سرت گذشته و آمدی دیگر... باشی همیشه.

سپینود | September 23, 2005 09:38 PM
Comments

براي من هم هرسال تحصيلي با رفتن تابستان يكسال بزرگ شدن را نويد ميداد اما از وقتي معلم شدم شروع پاييز خبر ماندن و سكون ميدهد.ادمها هم تا يك حدي بزرگ! ميشوند و بعد سقوط است و سقوط.

Posted by: shabdizz at September 23, 2005 11:08 PM

خيلي باحالي .

Posted by: ساحل افتاده at September 24, 2005 01:54 AM

همش درست. ولي من اصلا با سازندگي كتك همكلاسي ها موافق نيستم!

Posted by: amin at September 24, 2005 07:49 AM

صبا جان سلام. توي مدرسه است كه آدم كارهايي انجام مي دهد كه بعد از تمام شدنش فقط حسرت به دل مي ماند. لذت ببر كه ديگر بر نمي گردد. مي بوسمت دايي يوسف

Posted by: تادانه at September 24, 2005 08:27 AM

همه چیز یک طرف اون روپوش سوسنی یک طرف

Posted by: مریم گلی at September 24, 2005 08:45 AM

سلام...چه حس قشنگي ! باشد تا هميشه اش...

Posted by: سیاورشن at September 24, 2005 09:42 AM

مريم گلي انقدر روپوشش خوشگل و خوشرنگه كه تصورش را هم نمي توني بكني.صبايي الان مدرسه اي و مي دانم چه ذوق و شوقي داري . خوش باشي و مقاوم .

Posted by: آزيتا at September 24, 2005 11:13 AM

سلام. یک تبریک به کوچولو ! راستی من که اون‌وقتا خیلی خوشم نمی‌اومد از تموم‌شدن تعطیلات.صباخانم ! تو چی؟

Posted by: مهدی مرعشی at September 24, 2005 01:08 PM

روزهاي دبستانم رو دوست ندارم . و از اون لحظه هاي شگفت عظيمت متنفرم .از جمع و تفريق كه به هيچ درد خودمون نخورد . آهاي معلم بد چقد جريمه بايد ؟

Posted by: MOHSEN at September 24, 2005 02:08 PM

آی مادر و دختر همیشه باشید و خوش

Posted by: آوات at September 24, 2005 02:17 PM

بالاخره من هم برگشتم،با تمام خاطراتی که از این شهر شیشه​ای داشتم. اگر چیزی نمی نوشتم دلیل بر گمشدنم نبود در عوض همه نوشته​هایتان را به جان می​نوشیدم.به یقین خواهم نوشت با تمام جان...امروز به این ترجمه قناعت کنید که دلم بدجوری هوای وطن کرده است.

Posted by: یاشاریاغیش at September 24, 2005 03:33 PM

با اجازه ی سپینود عزیز لینکش را گذاشتم

Posted by: سرزمین رویایی at September 24, 2005 04:04 PM

با روپوش سوسنی و چنگ زدن به مو ها مرتب شانه شده اونم تو زنگ های تفریح و مقنعه های شلخته بعد از تعطیلی دبستان معنا می شود.

Posted by: آریا at September 25, 2005 12:01 AM

سلام
از نوشته هات لذت مي برم.اين دومين پستي بود كه ازت مي خوندم.قلم بسيار عالي اي داري
اگر ان سوئ تفاهم با وبلاگ همين كوچولو پيش نمي امد شايد هيچ وقت با شما اشنا نمي شدم.
دفعه پيش كه دلخوري بود,اين بار منت بگذاريد مهمان من شويد
در ضمن بسيار متمايل به تبادل لينك هستم
موفق باشي.

Posted by: قاسم at September 25, 2005 10:39 AM

لطيف بود مخصوصن تيكه چه شد كه آن همه فاصله آمد.......خيلي حال كردم اصلن من نوشتنت رو دوست دارم زنانه در عين حال قوي - لطيف و در كنارش منطق قوي

Posted by: nasrin at September 26, 2005 11:36 AM

من نميدونم چرا اينقدر از كودكيهام فرار ميكنم. يادش كه ميافتم احساس ميكنم نبوده اصلن. خلا.

Posted by: شاهزاده ي سرطاني at September 27, 2005 07:50 AM

Thanks so much. It’s an honor to be in your list. I hope I deserve it. Cheers.

Posted by: m.r.eslami at September 27, 2005 04:36 PM

سپينود عزيز سلام. اين روز ها هرچه از كار كردن كناره مي گيرم كه يه كمي به مطالعه و كارهاي ذوقي برسيم متاسفانه كار بسراغ مان مي آيد. چاره اي هم نيست آدمي نان و آب و سر پناه ميخواهد. و بقول تو باز مهر شد. و من هميشه از صبح زود بيدار شدن آنهم در پائيز و زمستان بيزار بوده ام. راستي جمع خواني نيز بروز شد منتظر شماست.
www.reading.blogsky.com

Posted by: Fridoun at September 28, 2005 05:21 AM

خوبيد شما؟ ... مبارك است. شايد هستن ما هم با ديدن اين سوسني ها زياد بي ربط نباشد. از تازه ها چه خبر و آن كه داشت به جايي مي رسيد

Posted by: farhad at September 28, 2005 11:24 AM

سلام! من معتقدم که زبان به معنای داستانی اش وقتی حرفه ی ادم شد او دیگر به همه چیز به دید داستانی می نگرد. لذت بخش می نویسد. حتا داستان رفتن صبا به مدرسه! راستی نام کامل و درست ان کتاب"نماد های اسطوره ای و روانشناسی زنان/شینوا بولن" بود. به مریم گلی بگو!

Posted by: saeed biniyaz at September 29, 2005 05:51 PM

بنام خدا . همیشه پاییز همراه با یادآوری یکسری خاطرات و شاید بستر یکسری اتفاقات جدیده . کاش همگی پاییز دل انگیزی داشته باشیم

Posted by: شراب سلطنتی at September 30, 2005 12:33 PM

Enjoy life , give my love to Sabba, fadat Nilofar

Posted by: nilofar at September 30, 2005 04:57 PM

من كه نفهميدم به آدمي كه وجود دارد چرا كوچولو مي گوئيد؟
خواندم که نوشتید فلان خانم نویسنده به بچه ای که به دنیا نیامد کوچولو می گفته است. اما فرزند شما که به سلامتی به دنیا آمده و اسم هم دارد!
(از اون گیرهای اعصاب خرد کن و عصبی کن!)

Posted by: سهراب at October 2, 2005 04:53 AM

سلام... از اونجا كه وبلاگت رو خيلي دوست دارم ... اول يه سري بيا بعد ميگم چكارت دارم...منتظرما...بدروود

Posted by: پويا at October 5, 2005 12:49 AM