این تفنگ چخوف* این روزها بدجوری مغز من را نشانه رفته. حالا بودن یا نبودناش که به کنار، انکارش مثل یک خوره به جانم افتاده. لکهی چربی عینکام را میماند و همان عذاب کشنده، که وقتی دستی هم بهاش میکشم پخش میشود و سوی چشمانام را میگیرد. مثل نقطهچینهای بیربط میان یک متن، همان سه نقطهها که بودنشان زجرم میدهد و از آن بدتر دلیل وجودشان. خیلی چیزهای دیگر را هم میتوانم به تفنگ چخوف ببندم و شبیهاش را بسازم، پوست تخم مرغی زیر دندان، شنیدن صدای اذان صبح، گیرم که موذنزاده هم بخواندش، ساعت چهار و نیم صبح، خوردن بقیهی چلوکباب مانده از ظهر، بعد از 2 ساعت خواب عصرانهی یک روز جمعه، که بیدار میشوی و هوا را تاریک میبینی و زبانات را چسبیده به سقات! در مذمت تفنگ چخوف این روزها میتوانم کتابی بنویسم. روحاش شاد. هیچوقت لذت خواندن بانو و سگ ملوساش و یا محبوب همه را فراموش نمیکنم(این هم محض دل آنها که دنبال چخوفشان میگردند!) اما بد دردسری است این تفنگ که به دیوار آویزان است. اصلن تفنگ مال شلیک است، کدام خری این روزها تفنگ به دیوار آویزان میکند؟ خیلی بورژوازیک است. نه؟ بدتر از آن خیلی جنایی و اکشن میشود، اگر حتمن یک جایی مجبور شوی از سر دیوار بکنیاش و شلیکاش کنی. شاید هم من دیوانه شدم این روزها. دارم درست از تفنگهایی لذت میبرم که به دیوار آویزاناند و من اصلن لازمشان ندارم و به کار نمیآیند. مثل حرکت بدون توپ توی فوتبال است. حرکت است دیگر.چشم را مینوازاند اگر هم آن توپ این روزها نقرهای را ننشاند کنج تور. لابد اگر قبول دارید میگویید این سطح تاویل برای خواننده کجاست. نمیدانم والله! این تئوریها را اگر که بخواهیم بریزیم دور که من حتمن چالشان هم میکنم در گودالی سرد و نمور، باید دید چه چیزی مینشیند به داستان یا متن. باید دید با چه خوانندهای طرف هستیم. باید دید اگر از سر اتفاق(رندوم) سه واژه بگویی و بروی شنوندهات چهکار میکند با آنها. مسلم است که ارتباطی کشف میکند. حالا تو تا چه اندازه مختاری که این انتزاع را مثل یک سفره پهن کنی لابهلای داستان و شعرت؟
آخ که چهقدر گیجام این روزها. یک طور گیجی خوب که انگار کن احاطهای از جنسی ناشناخته داشته باشی بر همه چیز، مثل هشیاری پیش از مرگ، مثل قدم زدن روی یک طناب با ایمان به اینکه نخواهی افتاد. غریزهاست انگار. خدا به داد برسد اگر بزنی و به پشتگرمی این حس همه چیز را بپاشانی.
* آنتوان چخوف بزرگ میگوید: هرگاه تفنگی در داستان(یا نمایشنامه) بر دیوار آویزان بود باید تا انتها به کار بیاید و شلیک شود.(شاید دقیق و عین به عین و واو به واو و صاد به صاد گفتهی چخوف نباشد اما مضمون آن همین است)
خوندم.سلام به سپینود عزیز از سرزمین رویایی.
من باهات مخالفم . از اون تفنگ بايد استفاده بشود نه الزاما شليك بشود . اما قبول كن كه كسي كه در دكور خانه اش تفنگي واقعي را آوزيران كرده ميل دروني او به خشونت و كشتن نمايان مي شود و يا بي اعتمادي از اطرافش و اطمينان خاطري كه اون اسلحه بهش مي دهد.پس طبيعتا حضور آن تفنگ بر روي ديوار روي شخصيت پردازي تو تاثير مي گذارد.همانطور كه ديروز صحبتش بود درباره شخصيت پردازي فيلم قوانين جذابيت كه جوليان مور و پيرس برازنان بازي مي كردند.يه پفك خوردن كوچك در اولين فيلم ما را وارد دنياي دروني كاراكتر مي كند.همين كار كوچك ! پس چطور ممكن است كه تفنگي به ديوار باشد و هيچ چيزي پشتش نباشه و هيچ استفاده اي ازش نشود.اشتباه نكن.منظور من از استفاده صرفا شليك كردن با آن تفنگ نيست اما مي شود با نشان دادن آن روي ديوار زمينه را براي پروراندن كاراكتر استفاده كرد.همانطور كه اگر كسي وارد اتاق من بشود بلافاصله با ديدن پوستر فروغ و كتابخانه و ... با ديدگاه من آشنا مي شود و مي فهمد من از چه قماشي هستم.اون اسلحه هم همين كاربرد را دارد.
دوست عزیز به نظرم این نباید کابوست باشد. تو فقط می خواهی که خودت باشی. قرار هم نیست که حرف چخوف آیه آسمانی باشد.
سلام
از شما دعوت مي شود تا به "باشگاه ادبيات داستاني پندار" مراجعه و نظرات خود را بر ما مبذول داريد.
با تشكر
داستان " سوت " رو خوندم. خوب بود. اون تيكه اي كه مي گفت شيت، خيلي خوش-ام اومد.
این هراس روز خوابیدن و شب بیدار شدن شاتگان است!پوست تخم و مرغ و اذان هم چيزي کم از یک جفت برتا که هم زمان توی مخ آدم شلیک کنند ندارند.
اما خب! انصافن تفنگهای خوبی هستند که گرچه هیچ وقت شلیک نمیکنند، اما گاه از بازیگر هم مهمتر میشوند. شاید هم من خیلی مالیخولیای خونم رفته بالا!
از این هم بگذرم، با اجازه، من هم به شدت وسوسه شدم چیزی راجع به این موضوع بنویسم(راستاش همین نصفه شبی طرح اصلیاش را هم زدم! البته قول میدهم کپیرایت را رعایت کنم. خلاصه اینکه بابت این ایده دزدی ببخشید.) و دوباره خلاصه اینکه جناب چخوف روحش شاد که با هر نصیحتاش زندگی آدم را درب و داغان میکند. آن از انگشتشکانیاش و این هم از این...
فقط یک سوالی در ذهنم پیش آمده که خیلی بیربط به کل موضوع است. من سالها فکر میکردم این جمله را جناب برشت گفته، و حالا پس تمام این حرفها یک ساعتی هم هست دنبال صاحبتفنگم! انگار فرقی میکند چه کسی شلیک کند! یا نکند...
gah gahi bayad in tofange chokhof ro na tanha faramoosh kard balke bikhyal ham shod va az doostane azize ghadimi hal ahvali porsid, (: pas hale o ahvali az ma ham bepors.
love nilofar
مثل شما و اين متن من هم كابوس زده كلمات شده ام و همه چيز از من مي گريزد يا از متن يا از معنا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//
پدرم مرا از مهربانیهایش آویزان کرد.مادر با نگرانی فریاد زد "تابش نده ؛می افتد"
و پدر مرا روی شانه هایش چرخاند و من چرخیدم.
هنگام كه سخن از تقنگ است
لاجرم سخن از خشم و خصم و جنگ است
در رهائي گلوله ها
اسمان غمگين است
و زمين از خون لاله ها رنگين است
آه اي دوست
حتي بر ذهن خويش مياويز تفنگ را
بر طاقچه ذهن بگدار گلدان گلهاي رنگارنگ را
تصوير دشت و بهاران قشنگ را
فريدون
گمونم من هك بايد استفادش كنم...
مطلب جالب بود!
از اينكه پس از ماهها دوباره خواننده مطالبتان شدم خوشحالم.چخوف البته در دنيايي ديگر زندگي ميكرد و ما اكنون در دنيايي كه بيهودگي و بي فايدگي را مدام لابلاي روزان و شبان دوره ميكنيم و در نظرمان فلسفه وجودي هر چيز تنها به كاربردش بستگي ندارد.
درود/ مي دانيد سپينود گرامي گاهي فكر مي كنم اين تفنگ چخوف چقدر مي تواند همان حقيقتي باشد كه هست اما با واقعيت فرسنگ ها فاصله دارد. آري مي توان گذاشتش و چشم را رويش بست اما مي دانيد كه هميشه هست ان گوشه.شايد هم به مرگ نشسته روي سنگ دون خوان شبيه باشد كه مي داند/
سلام ....
baba bi khiale adabiat va charandiate adabi! zende bad bi adabi!!!! be ghole oon bazeegaraye teatre to astrix: HAVASRANI!HAVASRANI! MA TALEBE HAVASRANI HASTYM!!
سلام...اولين باري هست كه ميام اينجا..به نظر جالب مياد...تا بقيه اش رو ميخونم به من يه قولي بده...بيايي به وبلاگم و نظرتو بدي... و ...مم..يه خواهشي دارم ولي ميدونم كه ميگي وقت نميكنم...ميخواستم خواهش كنم اگه ميشه يكي از نويسنده هاي وبلاگم باشي...نويسنده هاي زيادي داره ولي چون از نوشتنت خوشم مياد ازت دعوت ميكنم...ميشه؟؟ منتظرتما..بدروود
سپينود تسليم نزن:ميدونم كه خيلي عصباني ميشي!!!ولي به اين ادرس سر بزن وحتما نظر بده چون يكي از كسانيكه قادر نظر نزديكي بده شمائيد.
اينقدر هم نگو به من چه قضيه فقط مربوطه به بچه ها