September 09, 2005

جمعه, 18 شهريور 1384

سوت (یک اسکیس)

- داشتی می‌گفتی.
- ها؟ یادم نیست. یه هو به هم ریختم.
- لبات سفید شده بود. گمون‌م فشارت افتاد.
- آره.
- سوت شدی.
- سوت؟
- آره قاطی کردی. سوت شدی. زد بالا.
- اوهوم.سوت...عجب کلمه‌ای. خوشم میاد.
- از کلمه یا...
- نه از حالتش هم. کاش می‌شد آدم تو زندگی همیشه سوت باشه.
- آره دیگه هیچی نمی‌فهمی. چی داشتی می‌گفتی؟
- باورت می‌شه یادم نمیاد؟ لابد از خوبیای همون سوتیه. همه چی برات غیرمهم می‌شه!
- غیر مهم؟! بابا تو هم با این حرف زدنت. واقعن سوتیا.
- داشتم می‌گفتم که وقتی رفتم توی اتاق تازه بو رو فهمیدم.
- آهان...دراز بکش اگه راحتی.
- فکر کردم از کوچه‌است. آره این طوری بهترم. از زباله‌هایی که شبا می‌ذاریم دم در. بوشون از تو کولر می‌زنه تو. مثل وختایی که همسایه بغلی خونه‌شو می‌کوبید. شبا خاک‌برداری می‌کردن. تموم بوی گازوئیل سوخته ی لودر می‌اومد توی خونه. همین‌جوری خوابم نمی‌برد، بو هم خفه‌ام می‌کرد. کولرو خاموش می‌کردم هم گرم‌م می‌شد.
- چند طبقه ساخت؟
- چه می‌دونم! ول کن بابا. انگار پنج طبقه. بذا ببینم. یک دو سه و ... آره دیگه با هم‌کف. تازه آسانسور هم دارن. می‌دونی خونه‌های بالای چهار طبقه مجبورن آسانسور داشته باشن. اونا هم آسانسور دارن. حتمن پنج طبقه‌ان دیگه.
- می‌رفتین با همسایه‌ها اعتراض می‌کردین. نایب شهرداری جلوشونو می‌گرفت.
- یه بار زنگ زدم صد و ده. نصف شب بود. باور کن بغض کرده بودم. آخه امتحان داشتم. یارو گفت میایم ولی نیومدن. اگه یکی یه بلایی سرش اومده بود چی؟ اینا هیچی رو جدی نمی‌گیرن. حتا جون آدما...
- خیلی سوتیا؟! داشتی می‌گفتی بو می‌اومد.
- ها؟ آره. یه چایی برام می‌ریزی؟ پررنگ. شیرین‌ش کن.
- کره‌خوری لاشی بازیه. سوت شدی.
- کولر رو خاموش کردم ولی بازم بو می‌اومد. حالا قاطی گرما هم شده بود. یه جوری دم کرده بود.
- بگو بوخوری شدی!
- هه. شاید...رفتم در راهرو رو باز کردم. بو بیشتر شد.
- همسایه‌هات نبودن مگه؟
- چرا، ولی انگار بو رفته بود تو مشامشون یا شاید من حساس شده بودم.
- آخه می‌دونی که توی سوتی حواس آدم تیزتر می‌شه. یه بار یه مگس از کنار شیشه‌ی ماشین رد شد. انگار توی مخم بود.کی بود پشه توی مخش رفته بود و مرده بود؟
- فرعون مصر.
- آها آره همون. منم تا مرگ رفتم و برگشتم. چون باورم نمی‌شد مگسه تو مخم نیس. ولی بو... من اینو تجربه نکردم تا حالا.
- ولی من آخه به هوش بودم یا نمی‌دونم...آخرش رفتم زنگ خونه‌ی مدیر ساختمونو زدم. خواب بود بدبخت.
- درستش هم همین بود.
- آره فرداش که پیرمرده رو همون‌جور خشک شده، همون جوری که روی صندلیش افتاده بود لای یه شمد یزدی پیچیدن و بردن، همه مثل قهرمانا به من نیگا می‌کردن. خب ازم ممنون بودن بچه‌هاش. فکرشو بکن اگه نمی‌رفتم بگم. کک‌شون هم نمی‌گزید. بو رفته بود تو مشام‌شون.
- آره خوب کاری کردی.
- آره کار درستش هم همین بود. تو بودی این کارو نمی‌کردی؟ها؟
- خب آره...شایدم نه. من یه کم می‌ترسیدم.
- چرا؟ از این‌که یه جورایی ته دلت می‌دونستی با یه جسد روبه‌رو می‌شی؟
- نه از این که ... نمی‌دونم. ولش کن.
- می‌خوای بگی توی اون حالت وهم ورت می‌داشت؟
- نه نه... ببین! یه ترسی داشتم از این که تلفن یارو رو کنترل می‌کردن. فکرشو کردی؟ آخرین مکالمه‌شو می‌شنیدن و بعد می‌فهمیدن...
- خفه شو! چه ربطی داره؟اون که یه شوخی مسخره بود. تازه تلفن رو که بعدش نمی‌تونن کنترل کنن. باید قبلش خبر بدن.
- خب پرینت مکالمات‌شو اگه می‌گرفتن چی؟
- خیلی احمقی! ما تلفن زدیم، پس شماره‌مون ثبت نمی‌شه. پرینت فقط مال شماره‌هاییه که یارو پیرمرده خودش گرفته.
- به هرحال یه ترسی داشتم که به روی خودم نمی‌آوردم.
- اصلن تو چرا اینو به اون ربط دادی؟
- می‌خوای بگی ترسی که توی صداش بود رو نگرفتی؟ دیگه خودتو به اون راه نزن.
- شِت... همه حس و حالم پرید.
- از چایی شیرینه. کره‌خوری کردی.
- نه! از زرت و پرتای توئه. من نمی‌فهمم چرا این قضیه رو به اون ربط می‌دی.
- دیوونه! یارو 4 روز بود مرده بود. مگه نه؟
- آره
- چهار روز قبل از اون روز کی بود؟ همون وخت بود. همون روز. یادته بعد از این که بهش گفتیم ما از پاسگاه...
- خب دیگه می‌دونم ولی این که ربطی نداره.
- چرا! من یادمه یه صدایی از اون طرف اومد. انگار یه چیزی افتاد روی زمین. یه لیوان انگار شکست. تو اون روز که رفتی شیشه خرده ندیدی دور و برش؟
- ها...نمی‌دونم. یادم نیس.
- خرخر می‌کرد. نفسش بند اومده‌بود.
- ولی ما آخرش خندیدیم. باید از صدامون می‌فهمید.
- نه انگار قبل از خنده‌ی ما قطع کرده بود. شاید هم همون وخت حالش به‌هم خورده بود. افتاده بود. گوشی از دستش ول شده‌بود.
- ببین تو الان سوتی. خودت گفتی الان که تو این حال حس آدم تقویت می‌شه. تو الان گیر دادی.
- تو که از من سوت‌تری. خودت گفتی توی این حال آدم بی‌خیال می‌شه. بی‌خیالی تو هم از همینه.
- من بهترم. می‌خوای برای تو هم یه چایی شیرین بیارم؟
- نه کره‌خوری لاشی‌بازیه.


سپینود
شهریور 84
(بدون بازنویسی اولیه)

سپینود | September 9, 2005 02:43 AM
Comments

manoba ba khodet bordi oon door doora. kare zibaei bood

Posted by: Nazly at September 9, 2005 07:59 AM

چقدر فضاسازي قشنگ و خلاقانه اي دارد اين داستان و چقدر ديالگها واقعي است . مردم آزاري و عذاب وجدان بعدش هم فوق العاده است و از همه جالبتر اينكه ما نمي فهميم موضوع پاسگاه چي بوده من با خودم تصور كردم شايد پيرمرد گمشده و يا مفقودي داره و منتظر بازگشت اوست .

Posted by: ساحل افتاده at September 9, 2005 10:51 AM

خيلي لذت بردم و باقي چيزهارا كه پاي تلفن گفتيم اما اين يكي را اين جا هم مي‌گويم كه چيزي مهمي از اين داستانت ياد گرفتم رفيق آن هم فضا سازي حين ديالوگ بود.

Posted by: پونه بریرانی at September 9, 2005 11:38 AM

شايد با اسلحه شان شد . شايد با ... . شايد هم نشد و رفت و تمام . مرسي . فعلا...

Posted by: ارنواز صفری at September 9, 2005 12:24 PM

سلام. هميشه حواسم بهت هست. هرچند تو نه! اما امروز حوصله ندارم بخونمت. درست مثل تو كه هيچوقت حوصله نداري منو بخوني. (نمي دونم چرا اينو نوشتم اما ميذارم يادگاري بمونه شايد بتونم كمي از حسمو منتقل كنم. هرچند مهم نباشه) امضا: غروب دلگير جمعه- من

Posted by: katayoon at September 9, 2005 08:31 PM

درود سپينود اسكيس خوبيه ديالوگها خودشان بار فضا سازي و حس ترس و وجدان درد را منتقل مي كنم. اما من فكر مي كنم اين اسكيس با توجه به نامش مي توانست كوتاه تر باشد. گرچه امكان اينكه گذاشتن اسكيس روي اين متن به معناي اسكيسي بر يك داستان باشد كه ان وقت خوب چه ايرادي دارد؟ بار كنايه اي "سوتي" براي نام داستان با توجه به كنايه اين كلمه و دو باري كه به داستان مي دهد شرينش كرده است/ خسته نباشيد/ راستي روي داستان پايين حرفي نزدم گذاشتم براي بازنويسي و خوانش مجدد.

Posted by: sora at September 9, 2005 09:17 PM

سلام سپينود عزيز ... خسته نباشي سيوش كردم كه بخونم... موفق باشي

Posted by: ناديا at September 10, 2005 11:10 PM

سلام دوست عزیز! با مطلبی تحت عنوان «غزل پست مدرن، ایسنا و مصاحبه های جنجالی» به روزم!! منتظرم...

Posted by: سید مهدی موسوی at September 11, 2005 01:35 PM

سپینود عزیز...خوشحالم که پیش می‌روی در داستان...می‌آیم و می‌بینمت...احوالم مساعد اظهار نظر اساسی نیست برای داستانت...ولی "از پشت دیوار" کار قشنگی بود..."سوت" هم تلاش زیبایی است برای دیالوگ‌نویسی...فکر می‌کنم از اثرات نمایش‌نامه خوانی باشد...اگر جای تو بودم این خط را رها نمی‌کردم...حس می‌کنم به خوبی از پس‌اش بر می‌آیی...چقدر خوب است که از عرصه‌های خطر نمی‌هراسی...سعی کردم در جمع‌خوانی کمی به پاسخ مشکلت نزدیک شوم در مورد داستان و نمایش‌نامه...اما درک درست مبانی کار، نیاز به چالش و مبادله دارد...مخلص

Posted by: تیله باز at September 11, 2005 04:53 PM

سوت را بسختي تا بيايان خواندم. چيزي دستگيرم نشد. كامنت ها را خواندم. ديدم خيلي تعريف شده است. خب شايد من نسبت به اين اثرسوت... خيلي سوت و شوتم. باشد تا در كامنت هاي بعدي و يا خوانش دوباره به مطلبي تازه دست يابم . شاد و موفق باشي

Posted by: Fridoun at September 11, 2005 09:18 PM

سپینود عزیز:
از این‌که این همه وقت گذاشتی برای نظرت و چشم دوخته‌ای به "اولترا لایت" از طرف شخصیت‌های داستان تو را سپاس...
یک چیز را همین ابتدا بگویم...ادبیات برای من سرگرمی نیست و برای تو هم نیست حتمن...ادبیات رفاقت و این چیزها سرش نمی‌شود...اگر زدنی‌است بزن!وتردید نکن...واگر نواختنی است بنواز!اگر هم نواختندت لذت ببر که از ویرانی سربرمی‌دارد این افعی هزار سر خوش خط و مسحور کننده.(این ها را برای این می‌گویم که به سراغ من اگر می‌آیی با تیغ آخته بیا...معرفت این است...وتعارف نکن که لطف‌ات مبادا باعث شود نگویی آن چه را گفتنی است)
تمام کامنت را با دقت خواندم و در حالیکه به بطن حرفها فکر می‌کردم از ظرافت‌ها و طعنه‌های زنانه‌ات هم حظ بردم...برای برخورد کامل میان اندیشه‌ی من و تو...زمان زیادی لازم است...اصولن تفاوتهایی داریم که همین تو را می‌کشد به آن سمتی که من ازش فرار می‌کنم...چیزی که می‌خواهم بگویم فراتر از یک همکاری در جمع‌خوانی و دو سه تا مبادله‌ی ‌کامنت کشکی از جانب من و اساسی از جانب توست...
بین نقد و نظر ...بین درون‌مایه و تکنیک...بین کنتراست و تناسب پیاده سازی با سبکی یا سنگینی خمیر مایه...تفاوت هست...نمی‌دانم می‌گیری یا نه!خدا کند مثل آن اتفاق اول داستان نباشد که نگرفتی‌اش و آن همانا اتفاقی بود که میان آدم و حوا افتاد و کشیدشان به زمین(بابا بگیر دیگه)...نظراتت و برخوردت کاملن قابل فکر کردن است اما بدان و آگاه باش که نظر است...این که "اولترا لایت" از طرفی با محوریت یک تیپ طرح ریزی شده و هیچ شخصیتی در آن شکل بسط یافته‌ای ندارد و کافکایی نیست و از طرفی نصفه و نیمه تو را وسط راه ول می‌کند و وزنه‌ی بزرگی را می‌گیرد که نمی‌تواند بزند... (در "چشم‌انداز پل" سعی کردم نگاهم را تکنیکی کنم...که نمی‌دانم چه از آب درآمد) و درنیامدنش و ناقص الخلقه شدنش از خامی من است در لحظات تولدش که توی من لگد می‌زد...نه...جفتک می‌پراند...اما آن چه تو بهش اشاره می‌کردی در مورد محتوا و ساختار کلمه‌ها و ریتم آن‌ها حرف دارم درموردشان.
اولترا لایت که عددی نیست بخواهیم ازش مثال بزنیم...من این معجون فوق العاده را که دست و پا شکسته و تمرینی اتود زدم، از سالینجر و شبهایی دارم که با او خوابیده‌ام.اینکه چطور می‌شود فاجعه را چند لایه دید... همینجوری، یک گارسونِ چند کلمه‌ای(!) اینطور می‌درخشد آن وسط و چقدر وسوسه شدم که بسط بدهم او را و باز هم بیاید و برود...اما باید مثل یک تاش ِ رنگ، مثل یک لک گنده آن وسط می‌بود و می‌ماند...
سطحی و عمیق و عمیق تر و عمیق ترین...و الزام نوشتن از فاجعه برای بهانه‌ی روایت چیست؟بهانه‌ی روایت...که معمولن بیشترین بخش توجه تو را دیده‌ام که جلب می‌کند...خیلی حرف مانده...خیلی...شاید روزی نشستیم و گپ و گفتی زدیم اساسی...علی الحساب دوست داشتم دغدغه‌ی این روزهایم را با تو و رفقایت بریزم توی دایره...و گوشه‌هایی از منولوگ‌هایی که توی مغزم چرخ می‌خورند و چرخ می‌خورند...
تا یادم نرفته بگویم...خوب بخوان حرف‌های "شمیده" را در کامنت‌ها...گل کاشته انصافن...
"اولترا لایت" ناقص الخلقه است رفیق...خوب می‌دانم...ناقص الخلقه‌ی حور!

Posted by: تیله‌باز at September 13, 2005 12:10 AM

خب مثل اين كه من بد چيزي را از دست داده‌ام. سايت اين رفيق‌مان تيله باز لج كرده و باز نمي‌شود و ما مانديم توي خماري

Posted by: پونه بريراني at September 13, 2005 02:00 AM

ممنونم از دقت و توضيحاتت در باره داستان تو آمدی. راستی داستان بعدی را چگونه انتخاب کنيم که نظر همه بطور دموکراتيک تامين شود. من داشتم فکر ميکردم اسهامی همراهان جمع خوانی را بنويسيم و به ترتيب هر بار يکی از همراهان به نوبت طبق همان ليست داستانی را برای خواندن معرفی نمايد.

Posted by: Fridoun at September 13, 2005 05:29 PM