از پشت دیوار
میدانم! کار قشنگی نیست. اسماش را میگذارم فالگوش ایستادن تا کمی بار آیینی و سنتی پیدا کند، اما در اصل قضیه فرقی نمیبینم. گوشام را میچسبانم به دیوار. صدای نازی وقتی با تلفن حرف میزند. وقتی میگوید که دیگر از رضا و زندگیاش با او خسته شده، که دیگر دوستاش ندارد. شاید برای من مرهمی روی زخم باشد و فکر کنم چه خوب که کلاه گشاد ازدواج را از روی سرم برداشتم و چه به موقع. حالا گیرم که مادرم به همه گفتهبود "این دختره معلوم نیست یه هو چش شد، زد زیر کاسه کوزهی زندگیش و برگشت ایران" مادرم نمیفهمید اگر که میگفتم هم، حتا شبهای آخری که زیرش را پاک میکردم و مینشستم کنارش، کتابام را باز میکردم و پوست چروکیدهی دستهایش را میمالیدم. آن قدر دستام را روی دستهایش میکشیدم که ناسور میشد. گاهی که نگاهام را از سطرهای کتاب میکندم و به نگاهاش میدوختم، پرسشهای از سرناچاری و ناگریزیاش را میخواندم. نگاهام را میدزدیدم و دوباره داستان کتاب را توی ذهنام مرور میکردم. اینطور شد که وقتی مادرم مرد، هنوز نفهمیدهبود که چرا دخترش آن جوانک خوشتیپ موبور فرنگی را رها کرد(یا شاید او بود که دخترش را رها کرد و مادر عمیقن این شکل ماجرا را بیشتر قبول داشت) و آمد اینجا خودش را حبس کرد گوشهی یک خانه. بعدها نازی هم این را از من پرسیدهبود، اما یکجور دیگر. آنوقت برای نازی هم نگفتم چرا که فکر میکردم او هم نفهمد. آخر آنوقت هنوز گوشام را نمیچسباندم به دیوار. یعنی همان فالگوش ایستادن. همان که شبهای چهارشنبه سوری انجام میدهند، قاطی صدای قاشقزنی و ترقهها و از آتش پریدنها و آغشته به صدای تخمه شکستنها. از وقتی مادر مرد دیگر نمیتوانستم در آن اتاق بخوابم. اتاق بوی کافور و جنازه میداد. بوی مادر، روزهای آخر که خودش را خراب میکرد. بو توی پردهها رفته بود. اینها را به نازی نگفتم هیچ وقت. نازی خیال میکرد جای مادرم میخوابم چون دوستاش داشتم و به خاطرش از فرنگستان و آن پسرک خوشتیپ دل کنده بودم. من هم گذاشتم این طور فکر کند و راستاش را نگفتم و فکر هم نکردم که دارم به او دروغ میگویم.
گاهی صداهای پیوسته و منظمی را میشنیدم که فکر میکردم از لولهی آب ساختمان است و یا صدای تسمهی کولر. بیخوابی به سرم زدهبود و کتابی دست گرفتم تا بلکه چشمانام را سنگین کند اما هشیارترم کرد و صداها باز هم شروع شد. وقتی رسید که دیگر نتوانستم روی سطرها و کلمات تمرکز کنم. و خشخشی انگار از پشت دیوار بود که به طرف صدا هدایتم کرد کف دستام را آرام روی پوست سفید دیوار میکشیدم و صدا را لمس میکردم.نالهها زیر دستام راه میرفتند. تیزی صدای نازی بود و خش صدای رضا با ضربآهنگی که نمیدانم چرا زندانیان کار اجباری را یادم آورد، که با هم همآهنگ کلنگ میزنند و میخوانند. یک باره اوج گرفت و انگار ناقوسی پایان کار را اعلام کند. سکوت شد و صدای لولههای ساختمان آمد و من تازه تفاوت این صدا و آن صدا را درک کردم. بعد از آن شب بود که درگیر شدم. کتابهایم همه از نیمه صفحات با دهان باز روی میز افتاده بودند و داستانها رها شده بودند و صداها برایم جذابتر بود. برایام عجیب بود که روز، صدای داد و فریاد است و شب، کار اجباری. انگار که رضا و نازی را برنامهریزی کرده بودند. باید که دیگر نازی را کمتر ببینم. نگاه کردن مستقیم توی چشمهایش برایم عذاب بود. خیال کنم چون آن صداها را این بار با تصویری هم پیوند میزدم و طاقتام تاق میشد از بههمراه داشتن این راز. نازی برعکس هر روز بیشتر میخواست که به من نزدیک شود. بیشتر میآمد و مینشست و با افسوس به زندگی من نگاه میکرد. به خانهای که منظم بود، چون هیچگاه شلوغ نمیشد، به کتابخواندنهایم، به زنگ تلفنی که صدایش نمیآمد، به سکوت و یا موزیکهای ملایمی که میشنیدم. میآمد و مینشست گوشهی پیشخان آشپزخانه و ریزریز از ظرف بلوری کوچک روبهرویش برنجک میخورد. از رضا و بداخلاقیهایش میگفت. از اینکه دیگر دوستاش ندارد. اما وقتی به گذشتهها و دوران آشناییشان میرسید، برقی ته چشمهایش بود که با صدای خندههای از ته دلش مخلوط میشد و فضای شادی توی خانهی من میساخت که دوستاش داشتم و کمکماک از رضای آن وقتها، مثل یک قهرمان توی یک فیلم با نقطهنظر چشمهای نازی، خوشام میآمد. و با نازی میخندیدیم. گاهی هم که میفهمید حوصلهام سررفته از من و زندگی من میپرسید، که چه شد آمدم و چرا با"دک و پز"ی که دارم حالا تنهایم. چرا اینقدر کم حرفام و آنقدر چرا بود، که اگر میخواستم به همهشان جواب بدهم، غدای نازی روی اجاق میسوخت و رضا که میآمد خانه، داد و فریادش بلند میشد. و من باز محکم گوشام را به دیوار می چسباندم.
از جایی آمده بودم که با خیلی چیزها آشنا بودم. روزی که چمدانام را بستم، پسفردای شبی بود که یوستین آمد خانه با نرهخری از دوستاناش و میخواست مرا مجبور کند که لخت شوم و به آنها نگاه کنم که چهطور به هم میلولند. و بعد به سراغ من بیایند. روزهای اولی که فهمیده بودم یوستین به پسرهای گوشواره به گوشی که لبخندهای ملیح دارند و توی پیتزا فروشیای که من تویاش کار میکردم تا هزینهی تحصیلام را دربیاورم، جور دیگری نگاه میکند، تصورم دنیای آزادی بود که هرشکلی از رابطه در آن تعریف شده است و شاید هم میخواستم بگویم من نمونهای از یک روشنفکر ایرانی هستم. پس با هم به زندگی ادامه داده بودیم و رفته بودیم و رفته بودیم و این بین من چیزهای زیادی دیده بودم. اما حالا پشت این دیوار نمیتوانستم تصویری بسازم از مردی که به زور زناش را مجبور به کاری میکند که بیست دقیقهای صدای ریز و یکنواخت چوبهایی بیاید و گاهی صداهایی مثل عق زدن و بعد نازی با گریه بگوید" کثافت ریختی توی دهنام". برای همین بود که فردا صبحاش رویام را سفت کردم و بعد از رفتن رضا، زنگ خانهشان را زدم و بعد از چند دقیقه که به نظرم طولانی بود، نازی با لباس خواب و چشمهای پف کردهای که دربرابر التهاب دور دهاناش نمودی نداشت، در را باز کرد."سلام نازی جان، خواب بودی؟ ببخشید قندم تمام شده بود ... باشد... میروم بعد برمیگردم" و نازی مجبورم کرد بروم داخل خانه. داخل خانهای که پر از صدا بود. صدای تلویزیون و زنی که داشت درس آشپزی میداد. صدای قلقل سماور برقی که به قول مادربزرگام داشت توی سرش میزد و کسی نبود به دادش برسد و نمیدانم چهطور بود که صدای وانتی سبزیفروش دورهگرد توی خانهی نازی بیشتر از خانهی من میآمد.چند دقیقهی بعد هم پسرک سه سالهاش بیدار شد و با چشمهای حیران از خواب تازه بیدار شده، جوری به من خیره شد که نتوانستم جلوی حسی که به من میگفت بروم و بغلاش کنم و فشارش بدهم، مقاومت کنم. از خانهشان بیرون زدم بیخداحافظی. با خودم گفتم که دیگر شبها جایام را توی نشیمن میاندازم و در ِ آن یکی اتاق را هم مثل اتاق مادرم قفل میکنم.
سه روز دیگر چهلام مادر بود و میرفتیم سر خاک. حال رفتن نداشتم. صبح زود بیدار شدن و خیرات و مبرات را با خود خرکش کردن و پیمودن مسیر طولانی و خاکآلودهی بهشت زهرا و نگاههای خیرهی فامیل را تاب آوردن، فکر مرگ خود را کردن و اشکهایی که به خاطر بدبختیهای خودت میریزی. و آخرش انگار که "شو" تمام شده و به خانه میروی و سعی میکنی به همهی اتفاقاتی که افتاده فکر نکنی. شاید هم بروم برای اینکه یکی از آشناهایی که میآید، یک پیشنهاد شغلی برایام دارد و باید دست از تنهاییهام بردارم، از کسالت و بیحوصلهگی.
~~~
مدتی است که سرکار میروم. به سرنوشت اگر اعتقاد داشته باشی باورت میشود که من تقدیرم تنهایی وکنج نشینی است چرا که اتاق کارم در طبقهی آخر ساختمانی هفت طبقه است و به جز آبدارچیای که هر روز سر ساعتهای معینی قبل از ظهر و بعد از نهار، با سینی پلاستیکی، چای کمرنگی برایام میآورد، کس دیگری را نمیبینم. فقط صبحها رفتنم با رفتن رضا هم زمان میشود که به اجبار تا جایی که مسیرمان یکی است میرساندم. ترسام از او ریخته و دارم همانهایی را میبینم که نازی خیلی پیشتر از من دیده بود. رضا خیلی حرف میزند و خیلی میداند. گاهی شعر هم میخواند و از من هم بدش نمیآید. ارتباط ما، اما به یک جایی که میرسد، میلنگد و آن هم جایی است که من باید حرف بزنم. نه که نتوانم خودم را راضی کنم به گوشهها و اشاراتی که میکند، جواب بدهم، بلکه مشکل اینجاست که نمیدانم چهطور شروع کنم. رضا برایام کاملن از آن آدمی که شبها صدایاش را میشنوم، منفک شده. گویی آن رضا است و این مثلن امیررضا، یا که آن امیررضاست و این رضا. هر روز صبح نقشهی تازهای میکشم که سرصحبت را از آن قسم که میخواهم، باز کنم، اما نمیشود.
اوضاع خانهی بغلی کمی به هم ریخته است. نازی پسرک را میبرد پیش مادر خودش تا برود دادگاه که بعد از طلاق حق و حقوقاش را کامل گرفته باشد. اما شبها همان است که بود. پارادوکس عجیبی گیجام کرده، وقتی با نازی هستم - دیگر چون سرکار میروم او را گاهگاهی و بیشتر عصرها تا قبل از آمدن رضا به خانه میبینم - وقتی صبحها با رضا توی ماشین تا مسیری میروم و برایام حرف میزند و میگوید و میخندد، وقتی شبها فالگوش میایستم و در تنهاییهای سرکار و یا خانه که به تکتک آنها فکر میکنم. سعی میکنم اصلن به پسرک فکر نکنم. نازی خیلی با اطمینان از جدایی و تصمیماش میگوید. رضا بیخیال، نازی را مسخره میکند و میگوید که این ارتباط مثل یک قرارداد کاری است که راحت فسخ میشود.
جایام را انداختهام توی نشیمن که باز گویی یکی از توی اتاق صدایام میزند. دیگر شرطی شدهام فنجان قهوهام را بر میدارم و با ظرف بلوری برنجک میروم پشت دیوار. نازی دارد حرف میزند. بیشتر اوست و صدای رضا تک و توک میآید با جملهای کوتاه و مقطع. نازی میجوشد، اما رضا انگار خیلی خونسرد است. نازی صدایاش پایین میآید و گریه را شروع میکند. انگار یک بیت شعر را با یک لحن و ضربآهنگ میخواند. مثل ریتم صدای چوبهاست. یک بار، دوبار، سه بار، نه بار، شانزده بار. دیگر دقت میکنم:
"تو... رضا....خاطر..."
"تو...خدا رضا...خاطر بچه..."
"تروخدا رضا...خاطر بچه"
"تروخدا رضا به خاطر بچه"
"تروخدا رضا به خاطر بچه"
آنقدر میگوید که فکر می کنم بروم بخوابم. چه پشت کاری!اما گوشام را که بیشتر میچسبانم، ورای بالا کشدین بینیاش، میفهمم هربار این جمله را با لحنی میگوید. میان همهی الحان دنبال یک سرنخ می گردم که مربوط به خودم باشد. مربوط به قیدی که از عشق بربیاید. چیزی که وجدانام را تحریک کند. پیدایاش نمیکنم. آرام آرام حلقهی آن پارادوکس دستام میآید. بالشام را میآورم. میخواهم ببینم رضا کی خسته میشود. دراز میکشم گوش چسبانده و آخرین چیزی که میان مرثیههای تکبیتی نازی میشنوم، صدای خرخر رضاست. وقتی میشنوم که نازی هنوز هم دارد میخواند، انگار که لالایی توی گوشام باشد، پلکهایم روی هم میافتد. نزدیک صبح قهوهی سرشب کار خودش را میکند و بلند که میشوم میشنوم که:
"تروخدا رضا به خاطر بچه"
شک میکنم. نکند نازی دیوانه شده. صبح از قیافهی رضا چیزی نمیفهمام. حرفهایش را درست نمیشنوم اما انگار از من پرسید با کسی هستم یا نه و گفت نازی به خانهی مادرش میرود و رضا امشب میتواند به خانهام بیاید یا نه.
مرخصی یک ساعته برای خرید وسایل شام شب و غذای چینی کافی است. سبکبال با کفشهای کتانی سفیدم و با انگشتانی که رد کیسههای خرید رویشان افتاده به خانه میرسم. با یک موزیک ملایم، کار خرد کردن سبزیجات را شروع میکنم و از انتهای یخچال دو تا قوطی آبی جین را با تونیک و سودا و لیمو میچینم روی پیشخان و ظرف بلوری برنجک را پشت قاب عکس مادر میگذارم. دیگر فقط مانده لباسام را عوض کنم. قلبام تند میزند. شانههای پهن و انگشتان کلفت رضا جلوی چشمانام است زیر دوش. تصور موهای سینهاش که بعد از دگمهی بالایی پیراهنهایش همیشه میریزد بیرون. و فکر صدای خشدارش که شاید تا چند ساعت دیگر بیخ گوشام زمزمه کند و من دلام بخواهد مثل همیشه که با تک سرفهای صافترش کند. ریشهای جوگندمیاش که سه روزه است و فردا صبح که گونههایم میسوزند. بیدلیل میخندم. لباسام را انتخاب میکنم که بلوز سبز روشنی است که به سبک هندی سر آستینها و دور یقهاش منجوق و مهره دوزی دارد.دامن کوتاه کشباف نارنجی روشنی را برمیدارم که وقتی بشینم کمی بالا برود و دستی بتواند به راحتی زیرش برود. و رضا زنگ میزند. دیگر فرصت آرایش ندارم و عطر شیرینی را روی خودم خالی میکنم. تا میروم به سمت در دستهایم را میان موهایم میبرم و کمی حالتشان میدهم. رضا در آستانهی در است. باورم نمیشود. دیگر هیچ از آن شب به یاد ندارم. یادم نبود در اتاق مادر را باز کنم. رضا فکر کرد شاید زشت میدانم روی تختی که مادر مرده با او بخوابم. اما کلیدش را گم کرده بودم و رضا با من آمد به اتاق فالگوش ایستادنهام. روی زمین و صداهایی را توی گوشام میشنیدم که تخیلاتام را پاره میکردند. صداهای ناله، صدای مرثیهی تک بیتی. صدای اولین مامان گفتنهای پسرک. درد سر زانوهایم، مستی و تخیلات را با هم پراند. ریتم، ضربآهنگ. گویی پاندولی توی گردنام کار گذاشته بودند و دیاپازنی توی مغزم. نکند نازی آن طرف دیوار باشد.
سپینود
شهریور 84
(بدون بازنویسی اولیه)
ما خونديم ولي بايس بيشتر فكر كنيم ببينيم نظرمون مثبته يا منفي
فوق العاده ! واقعا لذت بردم .
سپینود عزیز
ضمن عرض سلام باطلاع میرسانیم که نمایشنامه چشم اندازی از پل اثر آرتور میلر را برای نقد و بر رسی انتخاب کردیم. به امید دیدار در جمع خوانی....
داستان از پشت ديوار را چاپ کردم که امروز غروب بعد از کار اداره بخوانم. در باره آن با هم صحبت خواهیم کرد. شاد و پيروز باشي
سپینود گرامی، وقتی به آلمانها می گویی یک خبر بد برایت دارم و یک خبر خوب، کدام را اول می خواهی بشنوی؟، می گوید: خبر بد را تا آنچه در پایان باقی می ماند، لذت شنیدن خبر خوب باشد. با اجازه ی تو از نکاتی که در داستان به نظرم نارسا می آیند شروع می کنم.
زنی از یک کشور اروپایی یا امریکا بر می گردد به وطن. با شوهرش مشکل دارد، چون او به زن پیشنهاد سکس سه نفره کرده است. تا این قسمت دو تابو در داستان می بینم. یکی مردهای گوشواره به گوش، که در خانش من از داستان حتمن مردان همجنس گرا مد نظر هستند. اینکه چرا گوشواره به گوشها همجنس گرا هستند را نفهمیدم و اینکه چرا برای بیان اینکه همجنس گرا هستند از این اشاره استفاده کرده ای. دوم اینکه سکس سه نفره برای قهرمان داستان تابوست. یعنی تا اینجای داستان دو مسئله برای قهرمان داستان تابو هستند. نتیجه می گیرم: هر چند که قهرمان داستان زنی عامی نیست، ولی توان در افتادن با تابوها را ندارد. او به معنای واقعی کلمه، دست به فرار می زند.
قهرمان داستان از تنهائی رنج می برد. فالگوش ایستادنش و شنیدن صدای معاشقه ی زن و مردی در پس دیوار، احساس جنسی او را بر می انگیزد. عشق بازی ِ 20 دقیقه ای زن و مرد همسایه او را می ترساند و ضمنن مسحور می کند. در پس دیوار یک نوع از عشقبازی صورت می گیرد که آنهم به شدت تابوست: عشق بازی از راه دهان. و در چشم قهرمان داستان هم تابوست، چون لب و دهان زن همسایه را در صبح روز بعد متورم می بیند، در حالیکه چه تورمی؟! چشم خیال اوست به هر حال. تا اینجا با تو پیش رفتم. اما اینکه چه اتفاقی می افتد که این زن ِ سنتی که برای تن ندادن به سکسی که به نظرش اخلاقی نیست، حتی خانه و زندگی اش را رها می کند، و در اشتیاق عشق بازی با مردی ست که نحوه ی عملکردش خیلی با شوهر سابقش فرقی ندارد، معلوم نیست. به نظر من یک اتفاقی باید این وسط می افتاد و یک چیزی کم است.
و اما "خبر خوب": نثر خوبی دارد داستان، جملات شسته رفته هستند و پرگویی اضافی در داستان نیست.
داستان با وجود اشكالاتي كه در نثر آن وجود دارد بسيار خوب روايت شده است بطوريكه آدمي را از فضاي بروني بر ميگيرد و بدرون مي برد و از بدنبال خود ميكشد. شخصيت پردازي داستان در سطح نسبتا خوبي است. سخصيت اصلي داستان تا اواسط داستان مشخص نيست زن است يا مرد . نميدانم بشود اين را ضعف داستان به حساب آورد يا خير. داستان درست در جائي ختم ميشود كه خواننده اصلا انتظارش را ندارد. اگر در باز نويسي اشكالات نثر آن رفع شود داستان بسيار خوبي از كار در ميآيد خاصه كه صحنه هاي آن بسيار خوب توصيف و نقاشي شده است.
سپینود عزیز داستانت را خواندم قبل از هرچیز تبریک و خسته نباشید. اما در مورد اصل مطلب، داستان یا به قول آن رفیق اسبق ابلق! دستن! بله عرض کنم خدمت آبجی خودم:
1- نام داستان نامی برازنده است. پشت دیوار انگار اشارهی دارد به پس پرده. واقعیتی که از نظر پنهان است و من به عنوان خواننده با اطلاعاتی که راوی به من میدهد و اتفاقاتی که میافتد کمکم میفهمم ماجرا از چیست و پشت دیوار چه خبر است.
2- آغاز داستان برخلاف نظر خودت بد نیست. اشاره به فالگوشی و آن رسم و آیین که خودت فلسفهاش را برایم گفتی و اطلاعات ذره ذرهای که در مورد مادر راوی و گذشتهی او می دهی همه این زن را برایم باور پذیر و مقبول میکند اما تا قبل از ورود رضا به داستان. . .
3- اما بد نیست که باز به همان بحث زمان حال در داستان بپردازیم. البته این کشف من نبود و اشارهی استاد بود و آن حرفها که صبح پای تلفن گفتی و گفتیم اما حالا باز اینجا مینویسم تا برای خودم هم مروری شود. این که زمان حال داستان کجاست؟ آیا بعد از ارتباط با رضاست؟ و حالا این همه عقبگرد است؟ و اگر چنین باشد آیا باز هم شیوهی داستان به همین ترتیب تقریبن خطی خواهد بود یا ما با صحنههای رفت و برگشتی مواجه میشویم؟ و این حالت چه قدر در زمان و حتا لحن و فضا سازی داستان تغییر ایجاد میکند؟
4- . . . و بعد نازی با گریه بگوید: " کثافت ریختی توی دهنام " . . . اوممم! خیال کنم کمی زیاده روی کردی. یعنی جایی که از عق زدن و بعد از آن از التهاب دور دهان می گویی کافی است و این دیگر کمی اضافه است و حتا آدم خیال میکند مولف کمی جانبدارانه نوشته. و خب میدانم تو چه قدر بیزاری از این مظلوم نمایی کنی یا شعار دهی در داستانهایت، در حالی که چنین جملاتی خطر افتادن در چنین ورطهای را دارد.
5- این که راوی کمکم عاشق آن رضای سابق میشود بد نکتهای نیست اما سهم این رضای فعلی که راوی شاهد سر و صدایش است چه میشود؟ راوی زن آفتاب مهتاب ندیدهای نیست. فرنگ رفته ومستقل و تحصیل کرده است. اهل کتاب و قلم هم انگار هست. سالهای تنهایی و کسالت را تحمل کرده، حالا چرا این طور ناگهانی به رضا دل میدهد. آن هم مردی که وجه دیگرش هم برای راوی مشخص و عیان است. چه چیزی راوی را جذب میکند؟ عشق؟ به این سرعت و بی هیچ پس زمینهای منطقی نیست. نیاز جسم؟ این همه سال زن تحمل کرده یا حالا گیریم این رضا تومنی صنار با رضاهای دیگر فرق داشته باشد، باید یک جایی این نیاز تن نشان داده شود. البته خیلی بیانصافی است اگر قدرت نویسنده را در توصیف مردانگی رضا و آن صدای خشدار و نگاه اروتیک زنانه را نادیده بگیریم، اما این توصیفات تنها مال همان لحظه است که رضا پشت در است. در حالی که این زن با لباسی که به تن میکند، نشان میدهد از خیلی وقت پیش در تخیل این دم بوده. اما من اپیش از این هیچ نشانهی نمیبینم. حتا رضا هم هیچ اشارهی ندارد، نه عاشقانه نه حتا سکسی. خیال کنم باید زمان بیشتری به روابط رضا و راوی اختصاص بدهی. این زنزمان میخواهد تا عاشق شود و آن رضای پشت دیوار را فراموش کند.
6- تصور میکنم شخصیت راوی، نازی و حتا مادر راوی را خوب از آب درآوردی. اما رضا با این که از محورهای اصلی داستان است خیلی به سرعت میآید و میرود شاید به این خاطر که هیچ دیالوگی ندارد. شاید زمانی که با راوی است فرصت خوبی باشد که بیشتر به او بپردازی.
7- لحظاتی که از گوش وایستادن پشت دیوار میگویی، صداهایی که زیر دستت راه میروند و آن شب قبل از جدایی نازی از رضا و آن عبارت: رضا تو رو خدا . . . درخشانترین لحظات داستان است. غیر از توصیف مردانگی رضا که اعتراف میکنم بسیار اشتها برانگیز بود، نمایش زنانگی و مادری نازی بسیار تلخ و البته تاثیر گذار بود.
8- باقی بقایت، جانم فدایت.
جناب فریدون ببخشید فضولی میکنم اما همان اوایل داستان راوی از خودش و مادرش میگوید خیال کنم خط چهارم داستان باشد که معلوم میشود راوی زن است.
سلام سپینود
داستانت را خواندم , خوشم آمد , می دانی زن داستانت خیلی زنده و جاندار است به نظرم. با این توضیحاتی که می دهی و جزییاتی که می گویی زن توی ذهنم ساخته می شود. از روابطش با مادرش با نازی و با رضا. تنها چیزی که هضمش برایم کمی سخت است مردک موبور است. نه به خاطر کاری که می کند شاید به خاطر اینکه فقط یک خط در موردش نوشته ای و تمام فضای داستانت جای دیگری می گذرد که به مرد تعلق نداردو یک سوال هم در ذهنم بوجود آمد که مردک موبور از چه نوعی است , همجنسگراست یا برای تفریح با هر دو جنس است ؟ که اگر اولی باشد قاعدتا نباید بتوانند با هم زندگی کنند.
از پایان داستان هم خوشم آمد , به نظر من تاثیر گذار بود , لحظه ای که منتظرش بوده رسیده ولی به خاطر يک اشتباه و گم کردن کلید اضطراب پیدا می کند و نمی فهمد چه گذشته . فقط دو تا چیز دیگر که برایم مبهم بود یکی اینکه اگر نازی مطمئن است که می خواد طلاق بگیرد چرا به بازی شبانه تن می دهد و یکی هم اینکه اگر این قضیه برای رضا فقط یک رابطه مثل رابطه کاری است چرا جای دیگری این کار را نیم کند که لذتش هم بیشتر باشد و اجباری برایش نباشد (البته این دو تا فقط یک سوال است که برای من پیش آمده)
در مورد کامنت فریدون هم که گفته تا اواسط داستان معلوم نیست شخصیت زن است یا مرد در خط چهارم داستان گفته " این دختره معلوم نیست..." پس قاعدتا راوی زن است
خسته نباشی و تمام
سلام...خيلي خوشحالم از آشنايي با نوشته هاي شما ....از ان جايي كه من هميشه يك مقداري از زمانه عقب مي مانم مي خواستم راجع به نوشته قبلي شما نظر بدهم ....چون چند روز پيش انرا خوانم ولي نتوانستم چيزي بنويسم و جالب اينجاست كه حالا هم دقيق يادم نيست كه چه مي خواستم بگويم ...ولي به هر حال ...نوشته خوبي بود چيزهاي زيادي به من اموخت ....ولي كاش نوشته هاي ميني مال را هم در نظر مي گرفتي و البته اينكه امروزه عصر سرعت است و عصر گرفتاري و بدبختي ديگر كسي براي خواندن يك داستان كه دركش زمان ببرد وقت نمي گذارد.....و هشتم اينكه شما ابياتي را از فردوسي و سعدي نقل كرده و روي ان بحث كرده ايد كه تعلق ان به اين دو افسانه اي بيش نيست ....و البته فكر مي كنم ...جامه بر تن باشد نه از تن ....هر چند در مثل مناقشه اي نيست ولي خواستم بگويم كه اين عادت ما ايراني جماعت است كه كت را ول كنيم و بچسبيم به تكمه اش.....به شما لينك دادم . باز هم مي آيم دفعه بعد داستانتان را مي خوانم ....من هم در ياداشت قبل يك داستان( بستني به جاي بستني) از دوستي نقل كرده ام كه خوشحال مي شوم و مي شود اگر نظر بدهيد ....باز هم ممنون به خاطر چيزهايي كه ياد گرفتم ....
سلام سپینود جان. داستان زیبایت را خواندم. حس عجیبی به من داد. حس نادیده گرفتن آنچه وجود دارد. می دانی که من حسی حرف می زنم. چون علم نویسندگی ندارم. اما باید بگویم رفتار زن داستان به نظر من کاملا طبیعی آمد. اینکه زنان به علت قویتر بودن احساسشان نسبت به درایتشان کاملا غیرقابل پیش بینی عمل میکنند واقعیتی انکارناپذیر است.قهرمان داستان از نظر من زنی است معلق میان سنت و مدرنیزه. ادعای روشنفکری کرده و به خارج رفته و رفتار همجنسگرایانه اطرافش را به بهانه روشنفکری نادیده گرفته. اما بعضی چیزها را تاب نیاورده، بازگشته، از مادر بیمارش پرستاری کرده، فالگوش ایستاده و در نهایت در برابر جاذبه های جنسی تحمل نکرده. رضا بدون جدائی هم البته می توانست همین رفتار را بکند.البته من اصلا نمی خواهم از داستان انتقاد کنم. چون در این قد و قامت نیستم. موفق باشی.
جسارتن... داستان خيلي جالبي بود اما باور نكردم. اگر اون قسمت اول داستان كه با ريتمي كند از تنهايي و كسالت و فالگوش ايستادن و خلاصه مادر و اينها حرف زده ميشه در ادامه داستان مي آمد بعنوان پرداخت داستان مي بود بهتر ميشد و اونوخ داستان با ضربه اي ناگهاني از جايي شروع ميشد كه : ( مدتي است كه سركار ميروم... ) داستان اينگونه اين محمل رو براي خواننده روشن مي كنه كه با چه داستاني طرفه. هر كدوم از اين مسائل مطرح شده براي خودش يه بار اساسي از خطوط قرمز رو بهمراه داره و براي هر كدوم بايد يكبار آب دهان رو قورت داد. اما داستان. درونمايه اي كه من گرفتم يك كششي همراه با سادگي ست. نميتونم دقيقن بگم چيه ولي اين كشش همراه با تناقضيه كه در ذهن راوي ايجاد شده و اون نميدونه چي رو باور كنه ولي بهش تن ميده. چون ميطلبه. نميتونم توصيف منطقي تري داشته باشم چون با تمام اوصاف راوي در مورد زندگيش در خارج و اون نوع پرهيزش از چيزهايي كه براي حكم نادرست رو داشته اين معاشقه و همخوابگي اصلن منطقي نيست مگر اينكه بخوام بگم اين يك طلبه و رضايت درونيه كه راوي براي خودش ميسازه. اون ميخواد رضاي روز و سرراه رو باور كنه. چون مي طلبه. و گرنه با توصيفاتش از نازي و دور دهان نازي خيلي بايد وحشتزده باشه و از رضا هم مثل يوستين فرار كنه. قبلش هم ما از تنهايي راوي چيزهايي رو شنيديم. در انتهاي داستان هم ريتم تند در نقل آماده شدن چيزي باقي نمي گذارد جز يك جنون ناخودآگاه در ادامه اين رابطه تا جائيكه بهش فكر هم ميكني. نه اين يه جنونه. ديوانگي نيست ولي يه جنونه. اما قسم دوم بر ميگرده به ديواري كه نقش محرك كنجكاوي رو اينجا بازي ميكنه. اين ديوار در مورد نقش سكس تاثيري نداره چون زن راويه ما خودش اين ماجرا ها رو به نوعي داشته ( كه فرار كرده ) پس كنجكاوي در مورد يك زندگيه. تجربه ي يك زندگي ايراني شايد . اين قسم دوم پرداختي نداره تا بشه در موردش تصميم گرفت ولي منطقيه بر اساس داستان. يك زندگي كه حتي آشنا شدن و رفتن با رضا تا قسمتي از راه خيلي كار عجيب و گاهي ترسناكي نيست. به نظرم زن راوي خيلي چيزها براش مهم نيست. از زندگي يه چيزايي ميخواد و رضا اونها رو يا داره و يا نداره ( به خاطر تناقض شب و روزش ) ولي زن راوي مي پذيرتش. چرا؟
درود/ داستان "پشت دیوار" روایت ِ کشف ِ زنانهگی مستقل در خویش، تنفر از سایهی هولناک مادر و دورافکندن ِ "مادر" است: (مادرم نمیفهمید - زیرش را پاک میکردم - پوست چروکیدهی دستهایش را میمالیدم. آن قدر دستام را روی دستهایش میکشیدم که ناسور میشد- پرسشهای از سرناچاری و ناگریزیاش را میخواندم- وقتی مادرم مرد، هنوز نفهمیدهبود- از وقتی مادر مرد دیگر نمیتوانستم در آن اتاق بخوابم- بوی مادر، روزهای آخر که خودش را خراب میکرد. بو توی پردهها رفته بود.- نازی خیال میکرد جای مادرم میخوابم چون دوستاش داشتم و به خاطرش از فرنگستان و آن پسرک خوشتیپ دل کنده بودم. من هم گذاشتم این طور فکر کند و راستاش را نگفتم و فکر هم نکردم که دارم به او دروغ میگویم.- سه روز دیگر چهلام مادر بود و میرفتیم سر خاک. حال رفتن نداشتم-یادم نبود در اتاق مادر را باز کنم.- رضا فکر کرد شاید زشت میدانم روی تختی که مادر مرده با او بخوابم. اما کلیدش را گم کرده بودم-) راوی ناخودآگاه برگشته به جنگ مادر تا بمیراندش، دفنش کند، سرخاکش نرود، اتاقش را از دایرهی زندگیاش حذفکند( با گمکردن عمدی کلید) و در روز چهلم مرگ او و در عزای او به غیرعادیترین وجه( که مخالف سنتها و عرف همان مادر است) با مردی همخوابهشود. در داستان، روز همخوابهگی ذکرنشده اما من عدم اشاره به آن را ناشی از درهمریختهگی زمانهای روایت داستان میدانم. اما نازی کیست؟ نازی که بچهای دارد( سه ساله و "سه" نماد پاکی و معصومیت است) که ظاهرن دوستش دارد و در جملاتی مقطع و متوالی همآهنگ با ریتم ِ کار اجباری! از شوهرش میخواهد به خاطر آن فرزند زندگی مشترکشان را نابود نکند:( نازی خیال میکرد جای مادرم میخوابم چون دوستاش داشتم- نازی... گاهی هم که میفهمید حوصلهام سررفته از من و زندگی من میپرسید، که چه شد آمدم و چرا با"دک و پز"ی که دارم حالا تنهایم. چرا اینقدر کم حرفام و آنقدر چرا بود، که اگر میخواستم به همهشان جواب بدهم، غدای نازی روی اجاق میسوخت و رضا که میآمد خانه، داد و فریادش بلند میشد) پس نازی هم مثل مادر نمیفهمد و خیال میکند راوی مادرش را دوست داشت( توهم هر مادری نسبت به دخترش!!) زمانی که راوی به خانهی نازی میرود برای توصیف سماور میگوید:( صدای قلقل سماور برقی که به قول مادربزرگام داشت توی سرش میزد و کسی نبود به دادش برسد) انگار خانهی نازی خانهی مادر راویست با دورخیزی که تداعی نام مادربزرگ( که قطعن مادر مادر راویست) به داستان میبخشد. و فرزند نازی که راوی بیآنکه بیآنکه خود بداند حس میکند باید بغلش کند و فشارشدهد. در خانهی نازی چه میبیند راوی؟ خودش را( در هیئت کودکی سهساله) با چشمهایی حیران( از وحشت آنچه شبها میشنود و میبیند) و مادرش را( که حالا دیگر انگار مادر راویست!) خمار خواب پریدهی دوش و خستهی لذت و کار اجباری. راوی مادرش را میرانده و به خاک سپرده و حالا با گریز به زندگی گذشتهی مادر( زمانی که خود کودکی بود و شاهد کامجوییهای شبانهی او و میل و آرزوی گرفتن جای مادر داشت و همکلامی و همسری و همبستری با مرکز قدرت و لذت، یعنی پدرش) میخواهد آرزوی دیرینهاش را جامهی عمل بپوشاند و جای مادر حذفشدهی تنفرانگیزش را بگیرد. راوی چنان از این عمل و احساس گناه و خطایش وحشت دارد که جرات نمیکند فرزند نازی را دختر بداند: نقابی دیگر که "خودآگاهی" راوی بر خوابهای او میزند! فریب خویشتن! نازی از چرخهی روایت باید حذفشود. حذفمیشود:( گوشام را که بیشتر میچسبانم، ورای بالا کشیدن بینیاش، میفهمم هربار این جمله را با لحنی میگوید. میان همهی الحان دنبال یک سرنخ می گردم که مربوط به خودم! باشد. مربوط به قیدی که از عشق بربیاید. چیزی که وجدانام! را تحریک کند. پیدایاش نمیکنم!) نه ... پیدایاش نخواهیکرد چرا که دیگر رهاشدهای. "خواستهای" و بعد ِ سالها و رنجها و دربدریها "توانستهای". و رضا کیست جز پدر راوی؟ و چرا راوی هیچجا از پدرش نمینویسد و نمیگوید؟ :( شانههای پهن و انگشتان کلفت رضا- موهای سینهاش- صدای خشدارش- ریشهای جوگندمیاش که سه روزه است( باز هم عدد سه! و اشاره به سهسالهءگی پسر-دختر!) و پیشتر: (نازی ... از رضا ... میگفت... وقتی به گذشتهها ...میرسید فضای شادی توی خانهی من!! میساخت که دوستاش داشتم و کمکماک از رضای آن وقتها ... خوشام میآمد). و حالا در چهلمین روز مرگ مادر( که ای صوفی شراب آنگه شود صاف / که در شیشه بماند اربعینی!) راوی بر جایگاه مثالی مادر تکیهمیزند(صدای اولین مامان گفتنهای پسرک) در خیال راوی نهیبش می زند اما (درد سر زانوهایم، مستی و تخیلات را با هم پراند) و دیگر تمام است: مراسم به پایان رسیده. دخترک فاتح شده. اتاق گذشتهها دیگر بازنخواهدشد. کابوسها بیرون ریختهاند. زمان دیگر از معبر صدای راوی میگذرد. صدای راوی که دیگر یکه است و دیگر بختکی نیست و دیگر مادری نیست. و در انتها ... اما راست میگوید سپینود: نازی همیشه آنطرف دیوار است! راوی بیچاره!
اما داستان كار دارد هنوز. زمان هاي روايت مغشوشند و اين اغتشاش دروني داستان نيست. و باز اما‘ داستان خوبي بود. شاد!
1- مدرن نوشتن هم از آن چيزهايي است كه نمي شود خود را به آن مجبور كرد. گرايش به نوشتن داستان حول محور شحصيت از خصوصيات همين مدرن شدن خودبه خود است. يك جور مدرنيسم ايراني كه به خاطر نياز مخاطب اتفاق افتاده و بر خلاف تلاش براي متفاوت نويسي كه فقط بروز زباني پيدا ميكند اصلا توي ذوق نميزند. توصيف فضا هم در حد لزوم باقي مي ماند. با اين كه موقعيت پشت ديوار اين اجازه را به نويسنده ميدهد كه چند خطي به آن بپردازد اما انگار اين توصيف دغدغه هاي نويسنده را پاسخگو نيست.
2- تحول شخصيت زن داستان از سنتي به مدرن موجب اين نميشود كه تمامي خط قرمزها ناگهان از بين برود. اگر اين بود آونوقت ما با يك شخصيت سياه و سفيد كه به تيپ هم نزديك ميشد روبرو بوديم. بلكه باعث شده دايره گناه كمي باز تر شود. سكس سه نفره هنوز تابو است. اما خوابيدن با مردي كه زنش اورا ترك كرده ميتواند كاملا باور پذير باشد. به خصوص كه آمادگي لازم به خاطر فالگوش ايستادن و ملاقات هاي در راه اداره آرام در جسم و ذهن زن شكل گرفته است.
3- مرگ مادر انگار به معني مرگ ايدئولوژي مادرانه است. اين ارتباط حتي اگر توسط ناخودآگاه نويسنده نوشته شده باشد زيباست.
4- شخصيت نازي را اما نتوانستم درك كنم. ميتواند لااقل يك بار در داستان در مقابل رضا مقاومت كند. لااقل بعد از كتك خوردن به او تن دهد. اگر به جاي تورم دور لب اثر كبودي روي بازو يا زير چشم به نظر راوي مي آمد نازي براي من قابل هضم تر بود.
5- باقي بماند براي غروب!
خسته نباشید سپینود گرامی
خب! راستش، باید بگویم میزان وحشت حتی بیشتر از آن بود که از لب ظرف کوچک طنز موجود سرریز کند. از آن حسهایی که وحشت تا ساعتها روی دست و بال آدم میماند. شاید این قضیه کمی هم به
روانی ِ گشتن در روایت مربوط باشد. شاید هم به شباهت با خواندههایی که از قبل تقویت میکنند آدم را برای ترسیدن. (یادم میآید جایی این فضا را مرگینه ترجمه کرده بودند. نمیتوانم بگویم همین بود. اما ناگهان این به ذهنم خطور کرد بعد از خواندن. یکی از جذابیتها همین تا آخر کشاندن بود به زعم من.)
برایم جالب بود یک نفس بودن ماجرا. حالا نمیدانم من یک نفس خواندم یا ماجرا یک نفس کشاندم. به قدری که شکستن آن وسط هم چیزی بیشت از یک ویرگول نفس نمیخواست. بههرحال، شاید همین یک نفس بودن تاثیر خودش را گذاشته باشد.
چیزهای بیشتری در ذهنم تقلا میکنند، اما نمیدانم چرا به دست نمیرسند. روی همین حساب اگر چیزی دوباره آمد بعدن خواهم نوشت. بههرحال، ماجرای جالبی بود و از آنها بود که همیشه فریب میدهند آدم بگوید بدون بازنویسی هم جذاب است. گرچه دیگر تصورم این شده که بازنویسی همیشه یک ماجرای جدید پدید میآورد.
سپاسگزارم. لذت بردم.
پیروز باشید.
يك كلمه آن ميان جا ماند: میزان وحشت حتی بیشتر از آن بود که فقط از لب ظرف کوچک طنز موجود سرریز کند.
سرخوش باشيد.
ما هميشه وقتي ميريم خونه فاميل پولدارامون لباس خوبامونو مي پوشيم. درسته آدم يه كم توش معذبه اما وصله ناجورم نميشم تو جمع:) يه خورده اشم بذار به حساب هم نشيني با حسين!
و اما شما نميگي خب بسم الله من بيام داستان مدرن بنويسم اما بعضيا ميگن. تو اين داستانم شما اومدي داستانو نوشتي و خودش راه خودشو پيدا كرده. بدون اينكه سعي كني يه چيزي رو توش بچپوني. همين علاقه اي كه ميگي و از درونت بيرون مياد، نه اينكه بخواي خودتو مجبور كني، باعث ميشه داستانت زنده باشه و مال زمان خودش. خلاصه نه زمان رو شكستي، نه به ساختار جمله ها ور رفتي ، نه از واژه هاي غريب استفاده كردي اما روح داستانت كاملا امروزيه. درست شد؟!
من داستانت را بسيار دوست داشتم. شخصيت زن قابل باور بود. تنفرش از خوابيدن در اتاق مادر، فال گوش ايستادنش، همدلي اش با نازي و دست آخر، تغيير درونياتش كه همراه بود با جذب ذره ذره اش به مردي كه در ابتداي داستان با هيچ يك از معيارهايش، چه ذهني و چه جسمي،مطابقت نمي كرد.
خسته نباشي.
سپینود عزیز
داستانت را قبل از آنکه به پنجره ام سر بزنی خوانده بودم. مشکل من با راوی داستانت است. خودت حتما می دانی که نویسنده بیشتر باید مواظب آن باشد که راوی اول شخصش چه می گوید. نمی دانم این راوی تو قصد خودزنی دارد یا می خواهد عصیان کند و بگوید کار خوبی می کنم. یعنی از داستانت معلوم نیست. یک جا همان اوایل داستان به نظر می رسد که زن راوی از یکجور رانت نویسنده اش استفاده کرده و با ارایه دادن تصویر کلیشه ای از انحراف های موجود در غرب! می خواهد با بازگشت دوباره اش به آن آزادی جسمی پشت کند. اما بعد متوجه می شویم که بدجوری هم نیاز جسمی دارد. اگر قصد داشتی که مخاطبت را متوجه نوعی رابطه ی فالگوشی سراسر نیاز خاص جامعه ی ایرانی بکنی، موفق بودی. قاب کردن تصویر آن پسرک نازی و معصومیتی که در آن صحنه در تقابل با چیزهای اطراف می گذشت، خیلی خوب بود. تصاویر اروتیک خیلی جاندار بود، و لی در عین حال من شک دارم این قدر اشاره های گاه صریح کمکی به داستان بکند. فکر می کنم جذابیتی که این ها خود به خود دارند می توانند حتا داستان را تحت الشعاع قرار بدهند.
در ضمن من به قصد تاختن به شما اینجا چیزی ننوشته و نمی نویسم و نیازی به اینکار نمی بینم. خواستم چیزی راست تر از " آموزنده بود." یا " قشنگ بود، و این قبیل ترهات بنویسم.
صمیمانه
دوستات لطف داشتند و برات از نثر و نحوه نوشتن و اين كه چه جور شده اين اونجور شده و..گفتند اما داستانت اون چيزي رو كه بايد منتقل كنه به من منتقل كرد مهم اينه كه داستان مخاطب خودش رو راضي كنه.قرارا نيست همه يك جور از يك چيز لذت ببرند ....خيلي قشنگ بود شايد اگه من هم غرق در دردهاي شيرين و گناهان ممنوع وحرفهاي درون داستان نميشدم اشكالات رو ميديدم قربان شما
سلام سپينود جان . ميداني , تو هر وقت كه دست به قلم مي بري شاهكاري زيباتر و برتر از قبلي مي آفريني....با احترام.
سلام روست عزيز
داستانت را خوندم يك سري ايرادات مي بينم كه اكه مايل باشي در موردش با هم بحث خواهيم كردز