August 18, 2005

پنجشنبه, 27 مرداد 1384

اصل بر این است: هرمتنی خود زبانش را انتخاب می‌کند.(بخش سوم بحث درباره‌ی کاربرد زبان در ادبیات)

(صادقانه اعتراف می‌کنم که به دلیل سفری ناگهانی، کمی از بحث هفته‌های پیش فاصله گرفتم . در این مدت دوستان و چند تن از اساتید راهنمایی‌هایی کردند، خرده‌هایی گرفتند و کمک بزرگی بودند برای ادامه‌ی سخن. برخی هم در صفحه‌ی نظرات مطالب خوبی را عنوان کردند.(اینجا+)در ادامه‌ی این بحث به قصد پاسخ‌گویی برخی نظرات و ارائه‌ی پیش‌نهاداتی که شد، بحث زبان را پی می‌گیرم و مجالی اگر بود به واژه سازی و احیا واژه‌های کهن و بومی با ذکر چند مثال می‌پردازم.)

شاید نپرداختن به این مطلب که هر داستان و یا متن ادبی زبان متناسب با محتوایش را می‌طلبد، تنها به دلیل این بود که این اصل آن قدر سهل و ممتنع است که به گمانم نیازی به تکرار نداشت. با این وجود کمی به آن می‌پردازم؛ پربی‌راه نیست اگر که بگوییم هر داستان یک "آن" داستانی واحد دارد که درک چگونه بوده‌گی آن با زبان تئوری و نظریه آسان نیست. این "آن" امکان دارد بُعد متافیزیکی و ماورایی خلق یک داستان باشد که تجربه‌ی نوشتن آن را بر نویسنده ثابت کرده. گاه بر آن نام غریزه می‌نهند و گاه الهام و گاهی آن را به حس نوشتن پیوند می‌زنند. اگر بشود آن را با ابزار زمان سنجید و بتوان گفت در آن لحظه(که ممکن است دوره‌ی یک ساعت تا یک سال باشد) خالق اثر، با ابزاری که در دست دارد در بیش‌تر موارد می‌تواند آن‌چه را داستانش می‌خواهد و ویژه‌ی فضا و موقعیت و روایت آن داستان است، انتخاب کند. اگر به این امر که هر داستانی عناصر منحصر به فرد خود را می‌طلبد، معتقد باشیم یعنی به طور نمونه داستانی یک راوی دارد؛ که یا با بینش و دانش نویسنده به آن می‌رسد و یا با آزمون و خطا تکلیفش روشن می‌شود، در مورد زبان این "آن" زبانی شفاف‌ترین و روشن‌ترین عنصر و ابزار داستانی است که نویسنده با نگاهی چه بسا سرسری به کلیت داستان و نوع روایت آن، می‌تواند زبان یگانه‌ی داستان را دریابد. بنابراین هر داستانی زبان خود را می‌طلبد که متناسب با فضا و موقعیت آن است. اگر داستان از یک محله‌ی لمپن‌نشین روایت می‌کند، مسلمن زبان فاخر در دهان اهالی آن نمی‌گردد. در این شرایط نوآوری در زبان و آشنایی‌زدایی از زبان روزمره می‌تواند با تحقیق و پژوهش نویسنده در باب محاورات کلاه‌مخملی‌ها و زنده کردن اصطلاحات مهجورشان و یا به کارگیری زبان اصیل کوچه و خیابان باشد. این‌که نویسنده با سهل‌گیری و تنها به دلیل آن‌که شخصیت داستان و یا راوی روایت لمپن است، بدون فکر زبان محاوره را در گفت‌وگوها و یا اصل روایت، بسیار سطحی و در پوسته‌ی رویی آن جا دهد، خطاست. به همین شیوه می‌توان روایت‌های دیگر را با همان اصل تطابق میان ظرف و محتوا، زبان‌گزینی کرد. حال بحث دیگری که در پی این خواهد آمد اشاره‌ی دوست نویسنده و فرهیخته‌ای به این مطلب است که اصولن آیا داشتن یک زبان واحد(به معنای امضا پای اثر) برای یک نویسنده درست است یا خیر؟ یعنی حتا هنگام خواندن متنی بدون دانستن نام نویسنده بتوان دانست که خالق آن کیست(موقتن تئوری مرگ مولف رولان بارت را هم کنار می‌گذاریم و تصور می‌کنیم این یکی از ابزارهای نقد ادبی باشد) به گمان من زبان هم مانند سبک می‌تواند کاملن شخصی باشد، نزد یک نویسنده. مارکز را همه با رئالیسم جادویی می‌شناسند(شاید رئالیسم جادویی را با مارکز!). خدایش بیامرزد استاد بدیع‌الزمان فروزانفر در یکی از دوره‌های دانشگاهی ادبیات فارسی مثالی می‌زد که از زبان یکی از دانشجوهایش شنیده‌ام که؛ تفاوت سعدی و فردوسی در این مثال ساده نهفته است که سعدی می‌گوید:

خدا کشتی آنجا که خواهد بَرَد/وگر ناخدا جامه از تن دَرَد

و فردوسی است که می‌گوید:

بَرَد کشتی آنجا که خواهد خدا/ وگر جامه از تن دَرَد ناخدا

علاوه بر تفاوت‌های تکنیکی برآمده از اوزان شعری و عروض و قافیه، این مقایسه اختلاف دیدگاه و خلق و خوی دو سراینده و تفاوت مضمونی ابیات را توسط زبان مشخص می‌کند. سعدی محافظه‌کارانه و آرام با چاشنی مهر، خواست و اراده‌ی خدا را محیط بر اراده‌ی ناخدا می‌داند، اما در کلام فردوسی جبر در تقابل با اختیار قرار می‌گیرد. خاصه این‌که تحکم و استواری کلام فردوسی بیش‌تر است و این‌ها همه از جابه‌جایی مکانی فعل حاصل می‌شود که نمونه‌ی آن را در نثر و در داستان هم بسیار می‌توان دید. اما بنا به آن‌چه گفته شد به کار بردن یک قالب زبانی واحد در تمام شرایط از جانب نویسنده به نوعی کله‌شقی است، اگر که در دهان کودکی خردسال جملات مطنّطن جای دهد، تنها برای این‌که قصد دارد زبانی فاخر در داستانش به‌کارگیرد.
گاهی در میانه‌ی این بحث به این می‌اندیشم که زبان داستان و شعر را، او خود مشخص می‌کند و شاید زیاد نیازی به اطناب کلام نباشد و همه‌ی این بحث‌ها بی‌مورد است اما این بی‌انصافی است که از خوان رنگین زبان فارسی بخواهیم تنها اندکی را مزمزه کنیم و لذت شیرین چشیدن و چشاندن بقیه را از خود و مخاطب بگیریم، یا گاهی که به زبان زیبای بعضی داستان‌های فارسی و یا به تلاش‌های نویسندگانی مانند هوشنگ گلشیری برای احیا زبان و واژه‌ها فکر می‌کنم. ضمن این‌که در پاسخ به دوستانی که اعتقاد دارند دشوارنویسی(به زعم آنان) کمکی به برقراری پلی بین مخاطب اثر و اثر نمی‌کند، باید گفت که این‌جا اگر سخن از خلق اثری است که تفکر را از مخاطب بطلبد و نه صرفن برای کشش و جذابیت خلق شده باشد، تنها نمی توان به لایه‌ی سطحی این تفکر که فقط در مضمون و درون‌مایه رخ می‌دهد بسنده کرد، چرا که اگر معتقد به چه‌گونه‌گی گفتن باشیم و نه چه گفتن، نباید نقش فرم و سبک را در ارائه‌ی اثر نادیده بگیریم. مسلمن زبان یکی از فرمالیستی‌ترین عناصر متن ادبی است و ادبیت(آن چیزی که به عنوان نمونه یک متن ادبی را از چند جمله‌ی بی‌هدف متمایز می‌کند، یا آن چیزی که یک داستان را از یک شرح حادثه در صفحه‌ی حوادث روزنامه جدا می‌کند)بارزترین جلوه‌اش در زبان رخ می‌دهد. اشاره به صفحه‌ی حوادث در روزنامه‌ها نوعی سبک نگارش را که این روزها بسیار باب شده و نام ژورنالیسم به آن اطلاق می‌شود را به یاد می‌آورد. ژورنالیسم‌نگاری(معادل آن شاید نگارش روزنامه‌ای باشد) به‌خودی خود نکوهیده نیست که در بسیاری موارد در صورت استفاده‌ی به‌جای آن، پسندیده هم هست. نکته این‌جاست که ژورنالیسم‌نگاری به زبان ساده یعنی ساده‌نویسی و همه‌فهمی، سریع‌نویسی(که این یک به دلیل سرعت انتقال مطالب درجراید است که محل اصلی نقدها و مطالب ژورنالیستی است) حتا کوتاه‌نویسی، پرهیز از مفاهیم ناآشنا ، همه‌گیر بودن و در بسیاری از جاها از آن تعبیر به عامیانه‌نویسی شده چرا که با توده‌ها و اقشار مختلف وطبقات در سطوح درک متفاوت سر و کار دارد. هدف آن صرفن اطلاع‌رسانی است و یا تاثیرگذاری سریع و آنی بر مخاطب که اهمیت پایداری این تاثیر بسیار اندک است. واضح است که داستان و رمان و متنی ادبی که منظور بحث ما است فاصله‌ی زیادی با این نوع نگارش دارد. اشتباه نویسندگانی که از این شیوه برای جذب مخاطب و کشش بیشتر آثارشان بهره می‌گیرند این است که آنان به ماندگاری اثرشان توجه‌یی نمی‌کنند. تاثیر آنی را می‌طلبند و به بی‌راه می‌روند.


(باز هم بحث به درازا کشید. نه! گویی این حدیث را سر باز ایستادن نیست. می‌ماند واژه‌سازی و احیا و نکاتی در باره‌ی تکریر و جملات بلند و ... باز هم بسیار می‌ماند.)

سپینود | August 18, 2005 04:04 AM
Comments

درورد بر شما و پشتکار شما

چندی قبل از طریق سایت با شما نیستم راهی خانه‌ی شما شدم و حیرت کردم که چگونه زوذتر با شما و نوشته‌هایتان آشنا نشده‌ام.یک شب را تا حوالی صبح به خواندن نوشته‌ها و تعدادی از داستان‌هایتان گذراندم.
خانم سپینود من نه منتفد ادبی هستم و نه نویسنده. من تنها و فقط یک خواننده مشتاق ادبیاتم که وقتی داستان و رمانی با جملات زیبا می‌خوانم لذت می‌برم. می‌دانم که این از جنبه‌ی علمی به بحث شما کمکی نمی‌کند اما زیبایی زبان و لمس کوشش نویسنده برای به کاربردن واژه‌ها به طریق استتیک و زیبایی‌شناسی و حتی ریخت‌شناسانه برای من و بسیاری دیگر شیرین است. من بعد از خواندن متن قبلی شما تصمیم گرفتم تعدادی دیگر از نمونه‌های عالی زبانی را در داستان‌هایی که خوانده‌ام و یا رمان‌ها جدا کنم و پیشکش حضورتان کنم نه فقط برای استفاده که اصلا شاید مورد استفاده نداشته باشد. بلکه برای اینکه شما هم در این لذت سهیم باشید.
من یک داستان را به تابلوی نقاشی مانند می‌کنم و زبان آن را به شیوه‌های کاربرد قلم مو که گرچه دیده نشود و درک نشود اما اصلی ترین و حیاتی ترین تکنیک نقاشی است.
پرگویی کردم اما لازم بود. کاش این فضای وبلاگها و زبانهای سرسری و از سر بی حوصلگی که انتخاب می کنند هم توجه بیشتری کنند. آ.وقت است که مخاطب کتابخوان ما هم حرفه ای تر می شود.
ددرورد و امتنان و اظهار شادمانی مرا از آشنایی با شما و نوشته هایتان بپذیرید.

Posted by: منصور هاتف at August 18, 2005 01:24 PM

سلام خانم ناجيان
به نوشته‌های خوبتان راجع به زبان در ادبيات لينك داده‌ام كه از اين طريق به اطلاعتان می‌رسانم.
به نكات بسيار خوبی اشاره كرده‌ايد و مطلبتان حقيقتا آموزنده و جذاب بود.
سپاسگزار شما هستم.
و نکته جالب اینکه باز هم با خواندن مطلبی در وبلاگ شما تشویق شدم به خواندن یک اثر دیگر... راستش ارکستر شبانه چوبها را نخوانده بودم و خواندن اشارات شما برایم جذابش کرد.
پیروز باشید و سربلند.

Posted by: ساسان . م . ک . عاصی at August 18, 2005 06:43 PM

فقط تشکر.همین.

Posted by: سپینود at August 19, 2005 07:30 PM

با عرض تشكر از پيامي كه در بلاگ جمع خواني مان گذاشته ايد و سبب آشنائي مان شد. مطالبي كه درين بلاگ است مطالب مورد علاقه منست. لذا من با اجازه تان لينك اين بلاگ را در بلاگ خودم پرستو و بلاگ جمع خواني مان ميگذارم. با اشتياق فراوان منتظر خواندن ادامه مطالب تان مي مانم. منتظر حضور شما در بلاگ جمع خواني مي مانيم. با صميمانه ترين درود ها
http://www.reading.blogsky.com

Posted by: Fridoun at August 20, 2005 02:04 AM

بسیار ممنون لطفتان هستم خانم ناجيان. من هم خوشحال خواهم شد درباره همنوايي با شما گپي بزنم و از نظراتتان بهره مند بشوم. اميدوارم با همه اين تنبلي كه در خواندن گريبان‌گيرم شده(كه دو هفته است فقط بيست صفحه از يك كتاب را خوانده ام، با آنكه خيلي هم از خواندنش لذت می‌برم!) بتوانم تا یکی دو هفته آینده بخوانم همنوایی را. راستش نثرش برایم خیلی جذاب بود در همان چند بخش کوتاه که اینجا خواندم(مخصوصا مار) . سپاسگزار شما هستم.
پیروز باشید و سربلند.

Posted by: ساسان . م . ک . عاصی at August 20, 2005 02:45 AM

خيلي چيز بي‌ربطيه. ولي قضيه اينه كه سعدي اين بيتو گفته، بعد پيش خودش مي‌گه ايول بالاخره يه بيت مثل فردوسي گفتم. شب فردوسي ميره‌ بالاسرش مي‌گه چيه دور ورداشتي مصلح؟ فكر كردي مثل من شعر گفتي؟ من بودم اين بيتو اين‌جوري مي‌گفتم،
كه شما نوشتين.
يعني من اينجوري شنيدم.

Posted by: Amin at August 20, 2005 11:11 AM

سلام.خوشحال شدم كه نظرتان را درباره داستان اتاق خيالي در وبلاگ جمع خواني نوشتيد. يادداشت ديگري هم بر اين داستان نوشته شده كه مي توانيد آن را بخوانيد و به قول خودتان در در گرماگرم بحث، نظري و نكته اي هم بنگاريد. منتظرتان هستم...

Posted by: naghdali at August 20, 2005 02:15 PM

با سلام
دوست گرامی، اصل این است که هر داستانی فرم خودش را تعیین می کند. آنچه شما در باره ی زبان گفتید هم در این تعریف جا می گیرد. گذشته از این قضیه من نمی دانم چرا شما این قدر به مقوله ی فرم توجه می کنید و در این باب قلم می زنید. داستانی که از شما خوانده بودم از کل این بحث خیلی قشنگ تر است و به درد بخورتر، چراکه پرداختن به تئوری داستان، آنهم فرم زبانی که ده ها سال است به آن پرداخته اند فقط نیرویی که باید صرف خلاقیت و نوشتن خود داستان شود را می گیرد و مخصوصا امروزه روز به درد کتاب سازان می خورد. چرخه ی بی سرانجامی که هرجاش را سوار شوید معلوم نیست اولش است یا آخرش، و دقت فرساینده ای می خواهد که به زحمتش نمی ارزد چون اصیل و اوریجینال نیست. دست دوم است. نمونه اش هم تعریفی بود که برای ژورنالیسم ارایه کردید و به داستان هایی ربطش دادید که با واژه های ساده و همه فهم نوشته می شوند و به تعبیر شما ماندنی نیستند. من برای شما وداع با اسلحه را مثال می زنم که دقیقا با همین واژه هایی نوشته شده که گفتید، و ماندگار بودنش احتیاج به دفاع من ندارد. ول کنید به خدا این بحث ها را.
با احترام
کیا بهادری

Posted by: کیا بهادری at August 20, 2005 07:59 PM

سلام آقای بهادری عزیز خوش‌حالم که باز از شما می‌شنوم و می‌خوانم.
نمی‌دانم چگونه به این نتیجه رسیدید که من به فرم بیشتر گرایش دارم و ... خیر اما نمی‌دانم داستان‌های جدید و زبان‌های شلخته و بی‌توجهی به ادبیات به مفهوم واقعی کلمه را دیده‌اید و خوانده‌اید؟ شاید این مباحث واکنشی به وفور این ریخت داستان‌ها باشد. می‌دانید این راه رفتنی است، روی لبه‌ی یک تیغ تیز که گاهی خون از کف پای آدم برای ایستادن و محکم ایستادن و نیافتادن درمی‌آورد. از وداع با اسلحه گفتید و چه خوب. اما مقایسه‌ی آن و نثرش با ژورنالیسم نگاری کمی دور از انصاف است. همین‌قدر که اثری به این ژرفی در دل و مغز من یکی گذاشته و شما و خیلی‌ها نشان‌دهنده‌ی ناسرسری بودن زبانش است. نکند می‌خواهید بگویید نثر محاوره‌ای و دیالوگ‌های درخشانش مورد اشکال است؟! آن را که ژورنالیسم نام نمی‌دهید؟ فکر می‌کنم اگر یک مراجعه‌اکی به بحث‌های قبل کنید درمی‌یابید که مقصود من این‌ها نبوده.
ضمن اینکه ممنونم از یادآوری خوبی ِداستان قبلی من. بله خوب است که آدم بتواند مدام و بی‌وقفه داستان بنویسد. من هم آرزویم است بتوانم فقط روی داستان‌نوشتن متمرکز باشم ... اما افسوس که یا هنوز آن‌قدر کاربلد نشده‌آم و یا آنقدر آماتورم که هر لحظه که اراده کردم نمی‌توانم دست به قلم ببرم. وقتی این‌طور خشک و ابتر می‌شوم ترجیح می‌دهم دور و بر ادبیات و داستان پرسه‌ای بزنم. قدمکی و ... اگر ول کنم این بحث را، بوی گند ننوشتن‌هام همه‌جا را پر می‌کند. از انفعال بهتر است به گمانم.
با احترام
سپینود.

Posted by: سپینود at August 20, 2005 09:16 PM

خانم ناجیان، زبان شلخته و دور از ادبیات همیشه بوده و راه خودش را می رود. مگر فکر می کنید زمانی که حافظ غزل می نوشته یا گلشیری و ساعدی داستان کوتاه می نوشتند، شاعر و نویسنده ی درپیتی وجود نداشته است؟ من فکر می کنم یک اثر خوب است که جواب همه ی اینها را می دهد و ماندگار می شود، و نباید نگران وفور داستان های ضعیف باشیم. ضمن آنکه بهتر است جامعه ی ما به سمت مکتوب شدن پیش برود و فرهنگ شفاهی و وراجی و حرف مفت زدن جای خودش را به نوشتن بدهد، هرچند ضعیف. موافق نیستید؟
من نگفتم که همینگوی ژورنالیستی می نویسد، بلکه اشاره ام به جملات آخر مطلب شما بود و استفاده از واژه های ساده و قابل فهم برای همه که با به کارگیری آنها هم می شود نمونه ی خوبش را مثال زد. رگتایم هم نمونه ی دیگرش است. به قول فاکنر، همینگوی هیچگاه واژه ای را استفاده نمی کرد که آدم برای یافتنش مجبور به استفاده از لغتنامه شود. همینگوی اما با استفاده از زبان ژورنالیستی اثری ژرف نوشته به خاطر آنکه دایم تصویر می دهد و از طرفی ترکیب این جملات با هم را آنقدر عالی کار کرده که مثل نت های یک آهنگ عمل می کنند. پس اشکال به نظر من استفاده از زبان ساده نیست. بلکه توانایی نویسنده در پروردن و ورز دادن این کلمات و داشتن و نداشتن آهنگ کلامی است که فرق یک داستان خوب و بد را آشکار می کند.
با مهر و احترام
کیا بهادری

Posted by: کیا بهادری at August 20, 2005 10:34 PM

سلام، با اجازه لینک شما را اضافه کردم. اسد

Posted by: بیلی و من at August 21, 2005 01:17 AM

سپینود عزیز، ممنون از همه چیز

این چه استغناست یا رب این چه نادر حکمت است
کین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست.

No one had the shoulder for me to cry but mine is always yours

Posted by: m.r.eslami at August 22, 2005 05:39 PM

آن داستاني يا آن نثر از آن جهت كه چگونه گويي را توضيح ميدهد يگانه است.... اما مشكل اصلي حال حاضر خيلي از ماها چه گويي است وهمان صحبت قديم در مورد اينكه /هر كو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز/ نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد ...راستش را بخواهي خسته ام ازاين چه گويي هاوچه گونه گويي ها.. دلم هوس بوي خاك اره كرده است .اتش شب بيدار, تا صبح گوسفند گله .دلم مي خواهد بروم توي مغازه و تمام مانكن هايي را كه لباس عروس پوشيده اند به رقص والس دعوت كنم ..به خصوص آن يكي كه كمر باريكتر دارد وسينه اي منجاق دوز.. دلم ميخواهد آن زندگي را زندگي كنم ...نه بنويسمش نه بخوانمش نه بسازمش...آن زندگي با همان حسي كه مندني پور آن نثر ياآن شخصيت يا آنجايگاه را توصيف ميكند

Posted by: آرین دینازاد at August 22, 2005 07:41 PM

سلام/سيو كردم/سپينودغنيمتيست وقتي كه دنبال خواندنم

Posted by: فرياد ناصري at August 24, 2005 03:11 AM

درود سپینود گرامی و سپاس‌گزارم لطفتان را. من همیشه از خوانندگان خاموش نوشته‌هایتان بودم و از این به بعد هم خواهم‌بود هر چند این‌بار و بارها نه خاموش. شاد باشد و سرفراز.

Posted by: خالد رسول‌پور at August 24, 2005 04:29 PM

درود/ مباحث مطرح شده را مي خوانم مطالبي كه تحت عنوان ژورناليسم در كامنتها از آن دفاع شده آن چيزي كه در راس مطالب شما است نمي باشد لذا بد نيست كه اين جدا سازي كه به نظر من بسيار هم شما شفاف مطرحش كرده ايد را كسانيكه مخاطب اين مطلب هستند درك كنند و اينگونه خرده نگريند چون هم شما و هم آنها مي دانند كه منظر چيست اما اينكه فرم را نبايد اهميت داد يا محتوا را فكر مي كنم اينها بر مي گردد به جهان بيني هنرمندي كه مي خواهد خود را برون فكني كند. مسلما انچه در هنر كنوني ما اتفاق مي افتد هم ضعف محتوايي دارد و هم گاه ضعف تكنيكي و هم فرمي. پس بهتر است به اهميت هر يك از اين دسته ها توجه نمود. هم چه گفتن در يك اثر هنري هم چگونه گفتن در يك اثر هنري هميشه مهم بوده است. بطني كه اثر هنري و هنرمند از آن بيرون مي آيند لزوم هم كدام را مشخص مي كنند و اين داستان هميشه ادامه دارد/ چيزي كه مي خواستيد بدانيد را بريتان آف گذاشتم اگر رسيده كه هيچ اگر نه كه هستند هر دو با هم هستند. / پايدار بمانيد

Posted by: sora at August 25, 2005 11:18 PM

سلام.
ببخشید شما از جوجو خبر دارین؟
من نمیتونم باور کنم حرفای تو بلاگش رو ..
جوجو حالش خوبه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by: ملینا at August 26, 2005 10:50 AM

در چهار دیواری لانه ام

آرزوهایم را در عصمت زمین می کارم

و سبز می شوم با سبز

و سبز می شوم با صبر

و هر صبح در آیینه با خود می گویم

سلام زن خوب

سلام...

همه چیز خوب است ؟

Posted by: sheida mohamadi at August 27, 2005 12:39 AM

چقدر خوشحالم كه با نقد هاي زيبا و كاربردي شما آشنا شدم.مطالبتان را دنبال مي كنم.

Posted by: sheida mohamadi at August 27, 2005 12:40 AM

زبون ادبيات داره يه تكوني ميخوره - دست مريزاد

Posted by: Roya - Minor Lady at August 27, 2005 04:01 AM

سپینود عزیز گاه نگار جمع خوانی بروز شد . و منتظر نظریات شما و پیشنهاد شما برای داستان بعدی هستیم. شاد و پیروز باشی

Posted by: Fridoun at August 27, 2005 06:51 AM

من البته جزو همان كساني هستم كه معتقدم اولويت در يك متن با برقراري پل ارتباطي با مخاطب است. مگر در متوني كه صرفا به قصد بازي زباني نگاشته مي شود كه البته در اين متون هم همين بازي زباني به نوعي ارتباط را بر قرار ميكند. اما اين اعتقاد و اولويت بندي به معني ناديده گرفتن سهم فرم و چگونه نوشتن نيست. حتي چگونه نوشتن شايد يكي از مهمترين ابزارهاي نويسنده براي خلق اثري باشد كه مانند نوك تيز پيكان چنان در ذهن مخاطب فرو رود كه اثرش مدتها بماند و حتي نسل به نسل منتقل شود. شايد اينجا بشود دست كمك به سمت فلسفه و مفهوم هدف و ابزار دراز كرد. فرم ابزار است اما ارتباط هدف! و براي من كلي گوي و بي تخصص كه از هر راه مي روم آخر به نبش اندرخم همان كوچه اول بر ميخورم باز همان سوال: براي چه مينويسيم! موفق باشيد.

Posted by: نويسنده آماتور at August 27, 2005 07:28 PM

سلام
1-اينكه خيلي خوشحالم كه كاملا اتفاقي وبلاگ شما رو پيدا كردم.
2-و باز هم خوشحالم چون چند تا از دوستهاي خوب قديميم رو هم كه گمشون كرده بودم تو ليست شما ديدم!
شاد و موفق باشين .

Posted by: baran at August 27, 2005 07:44 PM

سپينود عزيز. ئي ميل شما بدست من نرسيده و حسام كه مسئول پاسخ به نامه ها بود در مسافرت است. خوشحال خواهم شد اگر متن ان ئي ميل را برايم به آدرس ئي ميل من يعني فريدون 4 بفرستي . اگر محبت كني و لينك داستان كورش اسدي را برايم در ستون نظريات جمع خواني بنويسي آنرا به ليست داستانهاي پيشنهادي اضافه خواهم كرد. با صميمانه ترين دورود ها
فريدون

Posted by: Fridoun at August 28, 2005 04:00 AM

سلام. از لینک نقطه وارد شدم. شما که کلامتان برای این شخص معتبراست بهتر است سری به این مطلب بزنید و وظیفه شان را به ایشان یاد آوری کنید. موفق باشید.
http://giliran.org/weblog/index.php?op=ViewArticle&articleId=154&blogId=1

Posted by: Saeid at August 29, 2005 02:23 AM

سلام.
لينك داده شد.
http://khabarchin.blogspot.com/2005/08/blog-post_112541053886896195.html

Posted by: خبرچین at August 30, 2005 06:33 PM

سپينود عرزيز

دوستان و خواننده گان جمع خواتی همه در اننتحاب داستان شرکت ننموده اند و نشد بر مبنای رای گیری داستان را انتخاب کنیم . لذا آیا موافقید داستان چشم اندازی ازپل اثر آرتور میلر را برای خواندن و بر رسی و نقد این ماه انتخاب کنيم ؟

Posted by: Fridoun at August 31, 2005 05:21 PM