" مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه را حس کردهباشد. دیدهای چهطور حدقههاش از هم میدرند و خوفی را که در کاسهي سرش پیچیده باد میکند توی منخرین لرزانش؟ دیدهای چهطور شیهه میکشد . سم میکوبد به زمین؟
نه، من هم ندیدهام. ولی، اگر اسبی بودم هراس خود را این طور برملا میکردم..."*
* همنوایی شبانهی ارکستر چوبها، رضا قاسمی، فصل اول صفحهی اول جملهی اول، نشر ورجاوند، پائیز 1381
دنبالهی مطلب مربوط به زبان را نوشتم اما به بخش پیشنویس ادیتور سپردم. حس بالا را دارم. خواب ندارم. یک نفر در شعاع یکی دو کیلومتری من در طبقهی دوازدهم یک ساختمان یا زندانی شیشهای دارد ذوب میشود. ذوب در فریاد برای آزادیاش ذوب در نسبینگری و مطلقستیزیاش... نمیتوانم از زبان در ادبیات داستانی بگویم فعلن. عادت ندارم در مواقع خاص سکوت کنم. با روشن کردن شمع هم حالم سرجایش نمیآید. با فریاد کردن که:" مگر کورید؟ مگر کرید؟ دنیا مگر خوابی؟ چرا..." هم آرام نمیشوم. پذیرفتم که دارم جایی زندگی میکنم که اگر هم زلزله نیاید، اتفاقاتی نه کم از آن میافتد که همهچیز را غیر قابل پیشبینی میکند. من هم اگر بودم به کسانی که اجازهی زندگی به منتقد نمیدهند؛ اعتماد نمیکردم و نمیگذاشتم از ذرهای به نام اتم بهرهبرداری کنند. امروز فکر کردم که آنها دوست دارند دوباره خون بیاشامند...
چهارشنبه ساعت 9 و نیم صبح باید بگردم، بلکه کسی پیدا شود، دخترک را پهلویش بگذارم و به آدرسی که نمیدانم از ساختمان سازمان ملل(!) تهران بروم. شاید آنجا آرام گرفتم.
سلام خانم سپينود،
اميدوارم تحمل اين فضای سنگين را داشته باشيد، اميدوارم بمانيد، و داستانهای حسابی بنويسيد.
دفتر سازمان ملل مكانش عوض شده. مكان فعلی: خیابان شریعتی خیابان دروس.
تلفن 94 تا 22860691
سپینود من باز گیج شدم. اگر من تا آن وقت تهران رسیده بودم با تو تماس می گیرم. میدانی من جرات ندارم بیایم سازمان ملل ....اما صبا را نگه میدارم تا تو بروی جای من هم فریاد کنی....شاید باید عذرخواهی کنم به خاطر هراسم اما من از اساس بدبینم به همه چیز
مي خواهم بگويم صبا را بياور پيش من اما دلم نمي آيد.مي ترسم جلوي سازمان اتفاقي بيفتد و بعدا نتوانم خودم را ببخشم.
من هم هميشه فكر كرده ام كه اسلحه اتمي در چنگ بعضيها، به تيغ در دست زنگي مست مي ماند.
راستي..چقدر خوشحالم كه دوباره مي نويسي و نظر خواهي هم به راه است.
خب ميبينم كه من مثل يك مدعي فقط آمدم و نقش خالهي مهربان رابازي كردم. سپينود وقتي تو جلوي سازمان ملل هستي من هنوز توي اتوبوسم و پايم به تهران نرسيده
خيلي عجيب است خيال كنم دچار يك نوع خودشيفتگي دوران پيري شدهام. ببين در كامنت اول و دومم چه قدر از عبارت من استفاده كرده ام... عجب!
همه ميترسيم خيلي طبيعيه؟ وقتي در روز روشن در جلوي چشمان دنيا
آدم رنده را وادار به مردن ميكنند و تازه دو قورت و نيمشان را هم طلبكارند
مراسم امروز برگزار نشد.
من شخصا از این تصمیم همسر گنجی خوشحال شدم، فکر می کنم با تروری که دیروز در تهران اتفاق افتاده، امروز بدترین روز برای تحصن کردن بود.
سلام سپينود .از كجا به كجا ... جايي براي نفس كشيدن ...از كنار هم مي گذريم . روزي با لبخند روزي با لبخشم .( چه واژه ي بي خودي شد ) . چاكريم.
سلام. پيام تان در بلاگ جمع خواني را ديدم. چرا نمي شود هر نظري داريد آنجا مطرح كنيد؟ البته كه مي شود و من به سهم خودم خوشحال مي شوم. در ضمن براي خواندن كتاب بعدي چند تايي پيشنهاد از دوستان داريم كه چون هنوز جمع بندي اين داستان فعلي تمام نشده _ انتخابي نكرده ايم. شما هم اگر پيشنهادي داريد بگوييد. از هر نظر و پيشنهاد ديگر هم استقبال مي كنيم.
مايه بسي نكوييست!
من اینجا بس دلم تنگ است وهر سازی که میبینم بد آهنگ است.بیا ره توشه برداریم قدم درراه بی برگشت بگذاریم...