August 02, 2005

سه شنبه, 11 مرداد 1384

یک کاربرد دیگر زبان برای بیان حالت‌های خاص

" مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه را حس کرده‌باشد. دیده‌ای چه‌طور حدقه‌هاش از هم می‌درند و خوفی را که در کاسه‌ي سرش پیچیده باد می‌کند توی منخرین لرزانش؟ دیده‌ای چه‌طور شیهه می‌کشد . سم می‌کوبد به زمین؟
نه، من هم ندیده‌ام. ولی، اگر اسبی بودم هراس خود را این طور برملا می‌کردم..."
‍*

* همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوبها، رضا قاسمی، فصل اول صفحه‌ی اول جمله‌ی اول، نشر ورجاوند، پائیز 1381


دنباله‌ی مطلب مربوط به زبان را نوشتم اما به بخش پیش‌نویس ادیتور سپردم. حس بالا را دارم. خواب ندارم. یک نفر در شعاع یکی دو کیلومتری من در طبقه‌ی دوازدهم یک ساختمان یا زندانی شیشه‌ای دارد ذوب می‌شود. ذوب در فریاد برای آزادی‌اش ذوب در نسبی‌نگری و مطلق‌ستیزی‌اش... نمی‌توانم از زبان در ادبیات داستانی بگویم فعلن. عادت ندارم در مواقع خاص سکوت کنم. با روشن کردن شمع هم حالم سرجایش نمی‌آید. با فریاد کردن که:" مگر کورید؟ مگر کرید؟ دنیا مگر خوابی؟ چرا..." هم آرام نمی‌شوم. پذیرفتم که دارم جایی زندگی می‌کنم که اگر هم زلزله نیاید، اتفاقاتی نه کم از آن می‌افتد که همه‌چیز را غیر قابل پیش‌بینی می‌کند. من هم اگر بودم به کسانی که اجازه‌ی زندگی به منتقد نمی‌دهند؛ اعتماد نمی‌کردم و نمی‌گذاشتم از ذره‌ای به نام اتم بهره‌برداری کنند. ام‌روز فکر کردم که آن‌ها دوست دارند دوباره خون بیاشامند...

چهارشنبه ساعت 9 و نیم صبح باید بگردم، بل‌که کسی پیدا شود، دخترک را پهلویش بگذارم و به آدرسی که نمی‌دانم از ساختمان سازمان ملل(!) تهران بروم. شاید آن‌جا آرام گرفتم.

سپینود | August 2, 2005 02:28 AM
Comments

سلام خانم سپينود،
اميدوارم تحمل اين فضای سنگين را داشته باشيد، اميدوارم بمانيد، و داستان‌های حسابی بنويسيد.
دفتر سازمان ملل مكانش عوض شده. مكان فعلی: خیابان شریعتی خیابان دروس.
تلفن 94 تا 22860691

Posted by: عباس معروفی at August 2, 2005 02:58 AM

سپینود من باز گیج شدم. اگر من تا آن وقت تهران رسیده بودم با تو تماس می گیرم. می‌دانی من جرات ندارم بیایم سازمان ملل ....اما صبا را نگه می‌دارم تا تو بروی جای من هم فریاد کنی....شاید باید عذرخواهی کنم به خاطر هراسم اما من از اساس بدبینم به همه چیز

Posted by: پونه بريرانی at August 2, 2005 04:51 AM

مي خواهم بگويم صبا را بياور پيش من اما دلم نمي آيد.مي ترسم جلوي سازمان اتفاقي بيفتد و بعدا نتوانم خودم را ببخشم.

Posted by: آزيتا at August 2, 2005 12:20 PM

من هم هميشه فكر كرده ام كه اسلحه اتمي در چنگ بعضيها، به تيغ در دست زنگي مست مي ماند.
راستي..چقدر خوشحالم كه دوباره مي نويسي و نظر خواهي هم به راه است.

Posted by: سايه at August 2, 2005 02:02 PM

خب مي‌بينم كه من مثل يك مدعي فقط آمدم و نقش خاله‌ي مهربان رابازي كردم. سپينود وقتي تو جلوي سازمان ملل هستي من هنوز توي اتوبوسم و پايم به تهران نرسيده

Posted by: پونه بريرانی at August 2, 2005 02:38 PM

خيلي عجيب است خيال كنم دچار يك نوع خودشيفتگي دوران پيري شده‌ام. ببين در كامنت اول و دومم چه قدر از عبارت من استفاده كرده ام... عجب!

Posted by: پونه بريرانی at August 2, 2005 02:41 PM

همه ميترسيم خيلي طبيعيه؟ وقتي در روز روشن در جلوي چشمان دنيا
آدم رنده را وادار به مردن ميكنند و تازه دو قورت و نيمشان را هم طلبكارند

Posted by: niki at August 3, 2005 03:04 PM

مراسم امروز برگزار نشد.
من شخصا از این تصمیم همسر گنجی خوشحال شدم، فکر می کنم با تروری که دیروز در تهران اتفاق افتاده، امروز بدترین روز برای تحصن کردن بود.

Posted by: سهراب at August 3, 2005 11:00 PM

سلام سپينود .از كجا به كجا ... جايي براي نفس كشيدن ...از كنار هم مي گذريم . روزي با لبخند روزي با لبخشم .( چه واژه ي بي خودي شد ) . چاكريم.

Posted by: Mohsen at August 4, 2005 12:27 AM

سلام. پيام تان در بلاگ جمع خواني را ديدم. چرا نمي شود هر نظري داريد آنجا مطرح كنيد؟ البته كه مي شود و من به سهم خودم خوشحال مي شوم. در ضمن براي خواندن كتاب بعدي چند تايي پيشنهاد از دوستان داريم كه چون هنوز جمع بندي اين داستان فعلي تمام نشده _ انتخابي نكرده ايم. شما هم اگر پيشنهادي داريد بگوييد. از هر نظر و پيشنهاد ديگر هم استقبال مي كنيم.

Posted by: sabz at August 4, 2005 02:29 AM

مايه بسي نكوييست!

Posted by: roospi at August 4, 2005 06:57 PM

من اینجا بس دلم تنگ است وهر سازی که میبینم بد آهنگ است.بیا ره توشه برداریم قدم درراه بی برگشت بگذاریم...

Posted by: آرین at August 5, 2005 02:10 AM