July 28, 2005

پنجشنبه, 6 مرداد 1384

نگاهی به نقش زبان در ادبیات (بخش اول)

پیش از گفتار
امسال مثل هر سال نمایشگاه کتاب بهانه‌ای بود برای‌ام تا به جای‌گاه مجله‌ی هفت بروم و با استاد سابق تحلیل فیلم‌ام، سردبیر فعلی مجله‌ی هفت، مترجم و منتقد، مجید اسلامی دیداری تازه کنم. آقای اسلامی عادت خوبی دارد؛ وقتی به دیدن‌اش می‌روی، وقت را تلف نمی‌کند و بی‌تعارف و مقدمه‌چینی بحث را به سینما و به ادبیات و به‌ویژه موضوع ترجمه می‌کشاند و خیلی راحت و بدون تعارف و صریح نظرات و عقایدش را بیان می‌کند و گاهی که کتابی یا نوشته‌ای همراه‌اش باشد سخن خود را با استناد و مثال قوام می‌بخشد. هربار تا حدود زیادی مرا که دانشجوی سابق‌اش بودم قانع می‌کند، اما این‌بار بحث نه ترجمه بود و نه سینما، بحث ما از این‌جا شروع شد که من با اشاره به مطلبی که در سرمقاله‌ی آن شماره از زبان مدیر مسئول آمده بود، انتقادی را که همیشه به مجله‌ی هفت وارد می‌دانستم مطرح کردم. آن این‌که چرا در بعضی موارد مثل معرفی جعفر مدرس صادقی جانب عدالت را رعایت نکرده‌اند و یک‌جانبه به معرفی کارهای ایشان پرداخته‌اند و نگاهی ستایش‌گر همراه با کمی شیفته‌گی به این نویسنده و یا اشخاص دیگر داشتند، که این خود موجب شکلی از جریان سازی مرسوم در ادبیات ما می‌شود که زیاد با اهداف مجله و حرف‌های روز اول آن هم‌خوانی ندارد و چرا کم‌تر به مقوله‌ی زبان و اهمیت آن در آثار نویسندگان می‌پردازند. بحث میان ما درگرفت و جایی به جدل هم رسید و مجید اسلامی در انتها پیشنهاد کرد که بنویس. حالا دو ماه و اندی از آن ماجرا می‌گذرد و من مثل یک غده در پس‌توهای مغزم این بحث و مجادله را نگاه داشتم تا روزی حرف خود را روی کاغذ بیاورم. اما به یک شرط!
شرط من این است آقای اسلامی عزیز! در بحث منطقی و منصف باشید و به جز استتنتاج و استدلال و کلام عقلایی از هیچ چیز دیگری( مثل زبان فلان داستان باعث می‌شود من کهیر بزنم! و تمسخر و ریش‌خند) استفاده نکنید، چه شما خود در کلاس راه و روش تحلیل علمی و ارجاعات صحیح را به ما آموختید که رطب خورده منع رطب نمی‌کند.

گمان می‌کنم در این نکته که کوچک‌ترین واحد یک ماده اتم است(البته فارغ از الکترون و پروتون و نوترون و ...!) همه یک‌دل و یک‌جهت باشند و این ادعای بی‌اساسی نباشد که کوچک‌ترین واحد در سینما، تصویر است و بنابراین می‌توان ثابت کرد که کوچک‌ترین واحد در ادبیات( یک متن ادبی یا شعر یا داستان و رمان) واژه است. اگر در سینما یک نما(یا شات) را واحد یک در نظر گرفتیم می‌توانیم در ادبیات به یک جمله هم به همان شکل متناظر نگاه کنیم و این سلسه ادامه‌دار است. بقیه‌ای عناصر در ادبیات مانند سینما به فرم و سبک و ماهیت و محتوا تقسیم می‌شوند که چنان‌چه قصد نداشته‌باشیم خود را در دام تعاریف و چارچوبها اسیر کنیم فقط این را می‌پذیریم که عناصر و اجزاء دیگری در داستان(به طور شاخص) و فیلم وجود دارند که بدنه‌ی اصلی آن را بنا می‌کنند. شخصیت‌پردازی، ماجرا و کنش‌ها، گفت و گوها، فضاسازی‌ها و تصویرپردازی‌ها و... از آن دسته‌اند که تا این‌جا همه‌ی آن‌ها در سینما و داستان مشترک‌اند و اصولن اثبات این نکته نیازی به تلاش بیهوده ندارد که داستان خود از اجزاء مهم یک فیلم است، اما یک طرح هم می‌تواند داستان یک فیلم باشد و یا یک فیلم می‌تواند برحسب یک اتفاق یا به هم دوختن تصاویری بی‌ربط یک ماجرا بسازد و یا مفهومی را القا کند، اما یک وجه داستان و ادبیات را که نمی‌توان نادیده گرفت و نقطه‌ی افتراق سینما و ادبیات نیز همین‌جاست، ادبیت و ادبیات است. شاید در سینما با تصاویری شاعرانه روبرو باشیم، اما باز هم کیفیت آن‌ها و جنس‌شان از تصویر است. بازهم در پس پرده‌ی شبکیه قرار می‌گیرند و مثل موسیقی بدون واسطه و بدون تجزیه و تحلیل اولیه درک می‌شوند. اما ادبیات، شعر و داستان، داده‌ها و مواد خامی را که توسط دیدن و یا شنیدن به ذهن متبادر می‌شود، پس از طی مسیری پیچیده و فرآیندی تفسیرگر تبدیل به نتیجه می‌کند که حال می‌تواند پیام باشد یا لذت و یا هر حس دیگری. نما یا تصویر در سینما موجودیتی مستقل دارد اما واژه در کنار دیگر هم‌شکلان خود است که هویتی تازه می‌یابد. راستش الان که این‌ها را می‌نویسم دارم به کیفیت کاری که می‌کنم، فکر می‌کنم. به انتخاب واژه‌ها و حتا حروف ربط و اضافه، به تزئئین و زیبا ساختن متن با مثال‌ها و استعارات و کنایه‌ها، با ارجاع به معانی‌ای که تصوراتی تقریبن یک‌شکل و یک‌سو را در ذهن ما ایجاد می‌کند و نتیجه می‌گیرم که چه فرآیندی زیباتر از آشنایی‌زدایی از کلام و واژه؟ بالطبع که شما هم می‌پذیرید که اگر هر روز دوره‌گردی دست‌فروش با یک آواز و یک سری از جملات ثابت در کوچه فریاد کند و جنس خود را عرضه کند پس از گذشت چند روز دیگر گوش‌های ما انگار آن فریاد را نمی‌شنود. دیگر به کیفیت آن جملات و معنایی که در پس‌شان نهفته است و مقصودی که دارد نمی‌اندیشد. اما اگر این دوره‌گرد با ظرافت هر روز با پیچ و خمی که به لحن و گفتارش می‌دهد، واژه‌های تازه و بدیع را به‌کار برد برای کنجکاوی و دیدن او هم که شده پنجره را باز خواهید کرد و چشم خواهید گرداند که دست‌کم چهره‌ی او را ببینید.

تصور می‌کنم زبان ساده و بی‌پیرایه اصلن بد نیست که بسیار هم خوب است. هیچ راهی نزدیک‌تر از خط مستقیم نیست. اما اگر روزهایی باشند که راه‌تان را کج کنید و یک روز از کنار نهری، دیگر روز از میان جنگلی، و بار دیگری باشد که سوار بر قایق به مقصدتان برسید نه تنها چیزی را از دست نداده‌اید، بل‌که بی‌گمان لذت هم می‌برید. وقتی در داستان فقط قصد روایت ماجراها و وقایع را داشته باشیم بهتر است همان راه نزدیک‌تر را انتخاب کنیم. امابی‌شک شما هم این جمله‌ی معروف را شنیده‌اید که همه‌چیز گفته شده‌است(شاید مقصود این است که سوژه‌ای نمانده) مهم چگونه بازگفتن یک کلیشه‌ی قدیمی است. درست به همان دلیلی که ما از لذت انکشاف در سینما و هنرهای دیگر سخن می‌گوییم و برای مخاطب خود حق لذت بردن از کشف حقیقت و ماورای اثر را قایل هستیم و از راه‌های مختلف به آن می‌رسیم در ادبیات هم از عناصر و اجزاء ادبی که مهم‌ترین آنها زبان و نثر است بهره می‌گیریم. وقتی در سینما دو نمای کاملن مختلف از دو سو کنار یک دیگر چفت می‌شوند و برآیندشان معنایی را در ذهن پدپد می‌آورد، در ادبیات هم می‌توان با کمک واژه‌ای تازه و یا کنار هم قرار دادن واژه‌هایی که تاکنون با ترکیب آن‌ها آشنا نبوده‌ایم و یا به‌کار بردن واژه‌ای فراموش شده و یا به کارگیری واژه‌ای قومی و بومی که جمله را زیبا و آواز آن را دلنشین کند، ذهن مخاطب را به چالش فراخوانیم. در بحث نظریات فرمالیست‌ها در باب نقد و تحلیل یک اصطلاح خیلی به چشم می‌خورد و آن انتظارات فرمیک است. یعنی ما همیشه و بر طبق تجربیات قبلی توقع داریم که پس از الف، ب و پس از آن پ بیاید.(ABC) برآورده نشدن انتظارات فرمیک گونه‌ای دیگر از آشنایی‌زدایی است. این اصل در مورد زبان داستانی هم صادق است. جایی که ذهن ما این انتظار را دارد که ابتدا جمله‌ی پایه را بخواند و بعد پیرو را، یا ابتدا فاعل را بخواند و بعد مفعول و سپس فعل، با قلب کردن این روابط می‌توان به یک شکل از آشنایی‌زدایی رسید( که البته دیگر چندان تازگی ندارد). می‌خواهم کمی جسارت به خرج دهم و حتا در مورد رسم‌الخط فارسی نیز این اصل (برآورده نشدن انتظارات فرمیک) را صادق بدانم. یک بار عبارت جالبی از عباس معروفی در یکی از پیغام‌های سایت‌اش خواندم که عینن می‌آورم: "موافقم که هميشگی را همين‌جوری بنويسی، ولی روزمره‌گی با روزمرگی فرق داره. ادبيات قشنگيش به همين قر و قميش، و ادا و اطوارشه. مثل آرايش کردن می‌مونه؛ برداشتن چند خال موی تازه روييده‌ی حاشيه‌ی ابروها، و چه سوزشی! اشک آدم در می‌آمد".
اگر با متن، حال یا شعر باشد یا داستان، بشود این‌طور برخورد کرد شاید مشکل مترجمانی که یک الگوی زبانی واحد برای ترجمه‌ی همه‌ی آثار ادبی دارند، نیز حل شود و نمونه‌ی درخشان آن را در ترجمه‌ی زنده‌یاد احمد شاملو در دن آرام اثر شولوخوف می‌توان یافت. یا در ترجمه‌ی محمد قاضی از زوربای یونانی اثر کازانتزاکیس. اما این اسف‌بار است که نه تنها ترجمه‌های ما از متون ادبی خارجی، هیچ‌زیر و بالایی و هیچ ادبیتی ندارند و گویی همه از یک کارخانه‌ی زبان و نثر و نحو درآمده‌اند، بل‌که نوشته‌های اصلی و اوریجینال و تالیفی ما هم کم کم دارند به تبعیت از آن‌ها، یک زبان واحد را دنبال می‌کنند و این‌جاست که تنها چیزی که پررنگ می‌شود و در رقابت باعث می‌شود اثری در بازار داستان و رمان به فروش بالا و مخاطب دست پیدا کند، جذابیت و رنگ و لعاب ظاهری و تجاری است که نه تنها سطح درک و تفکر مخاطب ادبیات داستانی را بالاتر نمی‌برد که او را در حد خواننده‌ی عامِ بست‌سلرزها(best sellers) تنزل می‌دهد. لابد برای این‌هاست که می‌بینیم نویسندگانی که سابق بر این آثار برجسته‌ای داشته‌اند در کارهای بعدی با افت کیفی مواجه می‌شوند( مثل زویا پیرزاد و فاصله‌ی چراغها را... تا عادت میکنیم). روی آوردن به جذابیت و ماجرا و کشش نکوهیده نیست که اگر در کنار بقیه‌ی عناصر داستانی باشد بسیار هم پسندیده و مقبول است، اما به شزط آن‌که از تمام پتانسیل ادبیات استفاده شود. در سینما نیز مثال‌هایی بر این ادعا وجود دارند از آن جمله آثار داریوش مهرجویی که در بیش‌تر موارد با اقبال بییندگان خاص و عام و منتقدان روبرو بوده و یا آثار رخشان بنی اعتماد و ...

(در ادامه‌ی بحث آن روز در نمایشگاه کتاب، مجید اسلامی به شعر اشاره کرد و این‌که چرا دیگر کسی غزل نمی‌گوید و دیگر اشاره‌ی او به قابل ترجمه نبودن ادبیات داستانی ما، به ویژه اگر یکی از بارهای داستان و رمان را زبان بر دوش بکشد، و در انتها سخن از سلیقه‌ای بودن این مقوله رانده شد، که برای طولانی‌تر نشدن این بحث در بخش دوم به آن‌ها می‌پردازم. ضمن این‌که قصد باز کردن بخش نظرخواهی را داشتم، که به دلیل فنی میسر نشد. امیدوارم زودتر مشکل برطرف شود، که همیشه از تک صدایی متنفر بودم، حال آن‌که در این بحث نیاز به نظرات همه‌ی شما دارم.)

سپینود | July 28, 2005 03:54 AM
Comments

ارادت خانم ناجيان. اينم از كامنت. فرمايش ديگه اي داشتين در خدمتتون هستم. از طرف من هم صبا جان را يه ماچ آبدار كنيد. زنده باشيد. سي يو.

Posted by: سرزمين عجايب at July 30, 2005 09:37 AM

این محسن خالی بند می گفت سپینود سایتش رو بسته!! چهار تا از این دوست ها داشته باشی ها دشمن نمی خوای!

Posted by: حامد at July 31, 2005 12:07 PM

با اجازه لينكش رو در اهورا گذاشتم و منتظرم نظر مجيد اسلامي رو در مورد اين كه "چرا كسي غزل نمي گويد" را بخوانم.

Posted by: اهورا at July 31, 2005 01:39 PM

خب حالا می شود یک نفس راحت کشید ...حالا می شود دم به دمت داد ... حالا می شود نشست اینجا و منتظر بقیه ی ماجرا بود

Posted by: پونه بریرانی at July 31, 2005 04:55 PM

آخیش دلم باز شد. (ربطی به نوشته ات نداشت. خوب دیگر بعضی وقتها سوادم قد نمی دهد)

Posted by: مریم گلی at July 31, 2005 09:46 PM

سلام
نظرخواهي وبلاگ هم به سلامتي راه افتاد.
يك دوري زديد، تجربه اتان بیشتر شد.
و زندگی همچنان ادامه دارد.
امیدوارم که دوست شما، خانمی که نویسنده وبلاگ زن آبی هستند نیز تجدید نظری بکنند و باور کنند که بعضی چیزها آنقدر بی ارزش هست که نباید بخاطرش جریان زندگی که مورد علاقه خود آدم هست را متوقف کرد.

Posted by: سهراب at August 1, 2005 07:21 AM

متنت را نخواندم. يعني بعدا حتما ميخوانم. اما فعلا خودتو يعني شروع دوباره اتو عشق است!

Posted by: babak at August 1, 2005 05:21 PM

اون كامنتي كه آورده بودي واقعا عالي بود ...... من هم موافقم، هميشه اين قر و قميش ها بوده كه چيزهايي مثل ادبيات يا سينما را زنده نگه داشته

Posted by: همشهری کاوه at August 3, 2005 12:11 AM

سلام خانم ناجيان. من زبانشناسم و با اين عبارت ".. و بنابر اين كوچكترين واحد ادبيات واژه است" موافق نيستم. اگر كوچكترين واحد ادبيات را واژه بدانيم كوچكترين واحد زبان چيست؟ ايا اساسا مي توان زبان و ادبيات را دو واحد مجزا فرض كرد؟ بحث شايد كمي طولاني شود . سلامت و پيروز باشيد.

Posted by: setare at August 6, 2005 02:06 PM