July 24, 2005

يكشنبه, 2 مرداد 1384

یک داستان شب

برای رضا اسلامی

شنیده‌ای بسیار که می‌گویند آدم‌ها می‌آیند و می‌روند و یادها و خاطرات باقی می‌مانند. این روزها با وجود این دستگاه عجیب که حس‌های متفاوت و چندگانه‌ای به تو تزریق می‌کند، نمی‌توانی مطمئن باشی که چهره‌ای را که دیدی بسیار قبل‌تر، دیگر نبینی. حکایت رضا هم برای من همین‌طور بود.
دختر جوان تازه دیپلم گرفته‌ی تازه دانشکده قبول شده اگر نبوده‌باشی، نمی‌فهمی چه می‌گویم.آن هم اگر حول و حوش سال‌های 1369-70 باشد. طعم آزادی را هیچ‌گاه نچشیده و می‌روی می‌نشینی توی یک کلاس هنری دانشگاه آزاد با چند پسر و دختر جوان مثل خودت. سرخی‌هایی که به گونه‌ها می‌دوند. نگاه‌هایی که از هم دزدیده می‌شوند. کلام‌هایی که از لابه‌لای لب‌های بسته زمزمه می‌شوند. معصومیت غریبی بود، اما نمی‌دانم چه بود که در آن کلاس که هم من و هم رضا و هم چند دختر و پسر دیگر بودند، همه چیز خیلی بی‌پروا و آسان شروع شد. با خنده و راحت. اعتراف می‌کنم برای من و چندتای دیگر شاید نه به این راحتی. حالا برایم راحت است که بگویم من خیلی از دنیاهاشان دور بودم. اگر بگویم برایم مهم نبود، پرت گفته‌ام اما در شرایطی بودم که می‌توانستم گزینش کنم. گیریم که آن‌ها هم من را به چپ خود حساب نمی‌کردند که نه ناز و اطوار بلد بودم و نه دلبری و نه خیلی معلومات به روزی داشتم آن وقت. رضا مثل عیسی بود و وقتی آن ترم برای پروژه رولوه‌اش، یک کلیسا انتخاب کرد، در دل خندیدم که چه انتخاب به‌جایی! و خیلی دلم می‌خواست چهره‌ی معصوم او را در محراب کلیسا تصور کنم. چهره‌اش درست که مسیح‌وار بود اما که در چشمانش برق شیطنتی بود که باور داشتی که می‌تواند در یک آن تمام خوبی‌های عالم را بسوزاند و خاکستر کند و این را هنگامی که گوشه‌ی همه‌ی کارهایش دو چکش ضربدری به نشانه‌ی علاقه‌ی بی‌حدش به آلبوم دیوار پینک فلوید، می‌گذاشت می‌توانستی ببینی. نوعی هم‌ذات‌پنداری با پینک( باب گلداف) در دیوار داشت. از آن‌هایی نبود که کله خر باشد و مثلن برود یک روز، تمام موهایش را بتراشد، اما در عمق و در مسلک خیلی میان او و کاراکتر اصلی دیوار شباهت می‌دیدی. نه که یک وقت گمان کنی من عاشق‌اش بودم که همان‌وقت پدرت را شناخته بودم و شاید آن بچه‌ها هیچ‌کدام باورشان نمی‌شد که من ... بگذریم دخترم هنوز خیلی زود است که چیزهایی را برایت بگویم و تو سعی کنی بفهمی.
خلاصه که این رضا همانی بود که مرا وارد وادی عشقی عظیم در زندگیم کرد. یک حس سازنده و زاینده از این عشق بیرون می‌آمد آن زمان، که گذاشت من پوست بیاندازم. که واداشت مرا که ابتدا با تصویر و سینما و بعد با واژه و ادبیات آشنا شوم. هرقدر هم آشنایی با یک مرام و مسلک و گروه موسیقی ممکن است الان از نظر کسی ساده و پیش پا افتاده باشد، دیدن فیلم دیوار و شنیدن صدای جادویی راجر واترز برای من گویی حس جهان و لمس آن از زاویه‌ای دیگر بود که هیچ‌گاه با هیچ تمرین و تربیتی موفق به انجام آن نمی‌شدم.
بعدترک فهمیدم که رضا آن سال عاشق بود و عاشق چه کسی بود و دیگر پی‌اش را نگرفتم که بدترین انتخاب تمام عمرم را کرده بودم و رشته‌ی عمران را به معماری ترجیح داده بودم و از آن دانشگاه رفتم. انگار که بگویی خارستان را به گلستان ترجیح دادم و یا بگویی سنگلاخ را به چمن‌زار و این شد که از آن دوستان عجیب و خلاق دور و دور و دورتر شدم. اما به برکت این دستگاه می‌دانم که رضا الان در گوشه‌ای از دنیا با خانواده‌اش زندگی خوبی دارد. دختر کوچولویی هم دارد. کار معماری می‌کند و شعر هم می‌گوید(بله بله! او شعر می‌گوید و چه زیبا به دو زبان هم. استعدادش هم معرکه است. حالا اگر بخواهی یکی از شعرهایش را با اجازه زیر این متن می‌آورم. می‌دانم که اجازه می‌دهد.) اما هنوز که هنوز است گم شده، یک جای کارش می‌لنگد. این را از شعرهایش می‌فهمم. حالا نمی‌دانم این لنگی از شیطانکی است که ته چشمانش جا خوش کرده یا از مسیحی است که روی چهره‌اش نشسته. هرچه هست من به او خیلی بدهکارم. خیلی. گرچه که خودش هم نداند.


بر بلندبال‌های بادبادک‌های رقصان در سردعصر ِ پائیزی،
در خیابان‌های پر برگ خشک ریخته از چناران سال‌ها رفته از زندگی،
که خش‌خش آن در ریز فریادهای کودکی گم می‌شد،
پرواز را حوصله کن.
و بیاندیش،
ساعت‌های پاک وصلت‌های درهم فروغلتیده در هرجایی که می‌یافتیم،
گریه‌ها و خنده‌های درهم،
از آن‌چه بود و خواهد بود،
در تک لحظه‌های سکوت‌ها و صحبت‌ها؛
و من
که هنوز نمی‌دانستم
تو به چه می‌اندیشی...

محمد رضا اسلامی
فوریه 1997

سپینود | July 24, 2005 01:54 AM
Comments

بدجنس، اگر اون بدترین انتخاب عمرت را نکرده بودی که من باهات آشنا نمی شدم!

Posted by: بانوی خرداد at July 24, 2005 03:45 PM

از دي كه گذشت هيچ ازو ياد مكن...

Posted by: چیزباشی at July 25, 2005 09:43 PM