July 13, 2005

چهارشنبه, 22 تير 1384

GOODBYE CRUEL WORLD! THERE'S NOTHING LEFT FOR ME TOO SAY...

متنی بود این‌جا... برداشتمش...نه از خوف و ترس از کسی و نه از سر اشتباه...تنها آن‌که اگر می‌خواهم بگویم خداحافظ، لعن و نفرین به جانم نخریده باشم... تنها آن که یک روزی وجدانم ناراحت نباشد... تنها آن‌که من هم مثل تو خسته‌ام از این کثافتی که مرا از زندگی واقعی دور کرده... برای آن که الان با صبا که قدم به قدم شدم توی خیابان، حس کردم چه‌قدر قدم‌هایم را تندتر و بلندتر از او برمی‌دارم ... خواستم هم قدم واقعیت باشم... فقط برای این‌که بگذارم اعتراضم خاموش باشد، آخر ما زنان به این‌گونه اعتراض‌ها عادت داریم! برای این‌که دیگر با داستان حرف بزنم. خیلی توشه‌ها برداشتم از این لجن‌زار. خوشگل شان می‌کنم و می فروشم به شما!

خدا نگه دار

پ. ن. خانم لیلا
این اولین و آخرین پیغامی است که در این رابطه می‌گذارم. انتخاب سایت شما نیز به دو دلیل است: 1- عنوان با مسمای سردر سایت‌تان
2- گذاشتن لینک سایت من کنار کسی که رفتارش را نمی‌پسندم.(زیتون)
شما اصلن می‌دانید اعتراض من چیست؟ احتمالن نه. پس بگذارید روشن‌تان کنم که اگر اشتباه کرده بودید من حق دفاع از خود را محفوظ بدارم.
اول از همه امیدوارم خانم فرنوش مهرفروزانی هرچه زودتر مشکل‌شان حل شود که من راضی به دوری هیچ مادری از فرزند و به خصوص دوری فرزند از مادر نیستم. به این هم کاری ندارم که شناخت من از این خانم شخصیت مجازی و حقیقی‌شان را منطبق بر هم می‌کند یا نه و اصلن لزومی در این نمی‌بینم، چرا که هستند این‌جا کسانی که حتا جنسیت‌شان را هم عوض کرده‌اند! و هم‌چنین هستند کسانی که به خود القابی داده‌اند که من شخصن قبول ندارم(می‌توانم که؟) مثل اقای درخشان که خود را کاشف(؟) وبلاگستان می‌داند یا مادر وبلاگستان بودن خانو نوشی. به مسائل شخصی که با ایشان داشتم و هرگز رو نکرده و نخواهم کرد هم اشاره نمی‌کنم چه اعتقاد دارم حرمت نان و نمک باید نگاه داشته شود و هنوز من نباید حریم کسی را تخریب کنم که به من اعتماد کرده و مرا راه داده و من هم راهش داده‌ام. خب تا این‌جا مشکلی نیست. اصل قضیه به این فضای ملتهب و بی‌تقکر و اندیشه‌ای که ایشان و دیگران ایجاد کرده‌اند برمی‌گردد که فارغ از هرگونه کمک مثبتی، این مشکل بزرگ زنانی مثل خود من، را شخصی کرده و به شکل موردی ارائه می‌دهد. حال این مورد تا چه اندازه طرفیت الگو شدن را دارد یا نه یکی از بحث‌های من این‌جاست. ببینید اکبر گنجی می‌شود سمبل مظلومیت ازادی در این ملک. او دارای شرایط لازم هست. مو لای درزش نمی‌رود. می‌رود؟ روش اعتراض‌اش هم صحیح است. عجز و لابه نمی‌کند. کمک هم نمی‌طلبد. از قبل هم فکر نکرده که بیایم اعتصاب غذا کنم بل‌که نیروهای وبلاگستان برایم لوگو بسازند و از زندان خلاص بشوم. خب حالا روش هرکسی با آن یک فرق می‌کند. نمی‌شود که توقع داشت همه مثل هم باشند، اما مطلب این‌جاست که دنیای مجازی ما تا چه حد دارد مخل آسایش و امنیت روانی ما می‌شود؟ روش‌های مقابله با مشکلات این نیست. شنیده‌ام که ما صنف وبلاگ‌نویسان داریم انگار اسم‌اش پن‌لاگ باشد، من عارضم به عنوان یک وبلاگ‌نویس(سابق) که چرا می‌گذارند بی‌رویه و بی‌تفکر مورد هجوم و تجاوز روحی قرار بگیریم؟ چرا روش‌های اعتراض ما هیچ یک عاقلانه و منطقی و راه‌بر نیست؟ چرا همه‌چیز را در ورطه‌ی ملودرام‌های اشک‌آور و سانتی‌مانتالیسم می‌غلتانیم(قابل توجه کاوه‌ی عزیز که همیشه اعتراض دارد به این برخوردهای تراژیک!) قبول کنید، شمایی که در دبیرستان تیزهوش بوده‌اید و عاقل هستید، آیا این شیوه‌های برخورد مناسب است؟ می‌دانید و اگر هم نمی‌دانید بدانید که چقدر هستند زنانی که با این مشکل دست به گریبانند و یکی از آن‌ها را هم در این دنیا خانم مهرفروزانی می‌شناسند.
من کتمان نمی‌کنم که من با شخص خانم مهرفروزانی به مشکل برخورد کرده‌ام و دیگر( دقیقن از یک ماه قبل تا کنون) ارتباط خود را با ایشان قطع کرده‌ام. و منتظر گفتن دلایلش نباشید، نه این‌که دلیلی نیست، هست خوب هم هست اما امکان ندارد در این دنیای مجازی از زبان من یکی بشنوید. می‌بینید که چه کسانی چه‌طور از حرف‌های نزده برداشت‌های شخصی برای تصفیه‌ی حساب‌های قبلی‌شان می‌کنند و من به شدت برخورد خانم زیتون را( که از قضا ایشان هم مجازی هستند و یک آی دی) در سواستفاده از تعطیلی سایتم محکوم می‌کنم. از آن جایی که ایشان از آی اس پی من فیلتر هستند و از آمارگیر فهمیدم که به من لینک داده‌اند و احتمالن در متن‌شان از من اسم برده‌اند و مرا مجبور به دادن این پاسخ کرده‌اند، حال‌ام را از این دنیای مزخرف مجازی بیشتر به هم زده‌اند.
همین. چیز بیش‌تری نمی‌ماند به چز انبوهی از ناگفته‌ها که برای همیشه در دلم نگه می‌دارم. من ادبیات را بیش‌تر دوست دارم تا این جنجال‌ها. من هم مثل شما فراری بودم و هستم از این حرف و حدیث‌ها و یکی از دلایل برداشتن آن متن‌ام هم همین بود. اما در عین حال نمی‌توانم در برابر بعضی کج‌فهمی‌ها و ناراستی‌ها و برخوردهای غلط سکوت کنم. شاید این بزرگ‌ترین ایراد من باشد.
از شما و همه‌ی دوستان‌تان هم عذر می‌خواهم که جای زیادی را اشغال کردم.
سپینود ناجیان.


سپینود | July 13, 2005 10:31 PM
Comments

چه بگویم؟ همین است دیگر. تصمیمی‌ست که گرفته و شده و اگر به تحقق بپیوندد تنهاتر می‌شویم بی‌یاران صدیق همراه که جواهری‌ست در این بیابان خوف. اما خوب اگر تبدیل شود به داستانی با شوق می‌خریمش و پزش را هم می‌دهیم. پایدار باشید.

Posted by: شهسواری at July 14, 2005 09:31 AM

خانم سپینود ناجیان من شما را می شناسم و برایتان احترام قائلم :1 – به دلیل اینکه از من بزرگترید 2- یک مادرید و مادران همه قابل احترامند !و اینکه من که تا به حال چندین بار شما را از نزدیک دیده ام هیچ وقت مشکل شخصی با شما نداشتم .
اولا که گذاشتن نام شما در کنار کسی که نمی پسندید یا می پسندید هیچ چیزی را رد یا قبول نمی کند ، که البته انگار همه چیز در این دنیای مجازی معنی دیگری می دهد ، چنانچه من شنیدم که عده ای برای بازی یا بد نام کردن یا" ...کشی" دو نفری را که مد نظر دارند با هم و همزمان پینگ می کنند!!!!آنقدر خندیدم و فانتزی های مختلف را در ذهنم مجسم کردم که ترسیدم خل شوم ...بگذریم شما موجبات بعضی از قسمتهای متن مرا ساختید و زیتون هم موجبات قسمت های دیگری و من هم روش دیگری جز لینک نمی شناختم.
در مورد القابی مثل مادر وبلاگستان باید بگویم که این روندی است که خود ما در نامگذاری وبلاگ و نوع مطالب انتخاب می کنیم و چه با مسما چه بی ربط حق اعتراضی به یک نام و نوع نوشته نیست . مثلا اگر فردا اسم مرا بگذارند عاقل وبلاگستان و یک سری اعتراض کنند که من گه خوردم عاقل باشم و آنها از من عاقل ترند به نظر شما من باید چه کاری بکنم ؟ اگر به شما بگویند سپینود وبلاگستان یا داستان نویس وبلاگستان یا ...من نوعی باید اعتراضی کنم ؟ یا نوشی که از ابتدا فقط از مادر بودنش نوشته باید در مقابل این لقبی که دیگران به او داده اند ، اعتراض کند؟ بله مادران خوب زیادی در این محیط می نویسند ولی به هر دلیلی انتخاب کرده اند که از چیزهای دیگری هم بنویسند و یا به اندازهء نوشی معروف نیستند . بله معروفیت ، لقب ، تهمت ، عاشق شدن ...همهء اینها توی این مجازیت چه اهمیت و چه فایده ای دارد که بخواهیم نسبت به آن اعتراض هم داشته باشیم ؟ اصلا این همه محبوبیت و معروفیت چه کمکی به نوشی کرد که الان یک هفته است از بچه هایش بی خبر است . دیشب که بانوشی حرف می زدم هر از چند جمله می گفت که" خدا کند به بچه ها خوش بگذرد ! "، " خدا کند امشب پدرشان برده باشدشان شهر بازی " ، " کاش برایشان پیتزا هم خریده باشد " ...شما یک مادرید و می دانید که اگر خدایی نکرده برای صبایتان مشکلی پیش بیاید هیچ چیز این دنیا و آدمهایش در نظرتان ارزشی نخواهند داشت ...
البته اینجا هم مثل دنیای بیرون خیلی ها انتخاب کرده اند که بدنامی بهتر از گمنامی و من با اینگونه آدمها مکالمه ای برقرار نمی کنم . بیرون از اینجا آنقدر چیزهای کثیف و غیر قابل تحمل هست که نخواهم با ماکتی از آنها اینجا خودم را سرگرم کنم.
ولی سپینود عزیز اینجا همین است ، ملودرام و سانتی مانتالیسم جزو ساختار اینجاست چون همه چیز پشت پرده است چه از این پرده های تور و حریر باشد چه کرکره ای و بدون منفذ !صنف وبلاگ نویسان به نظر من بی معنی است و قانون هم برای بی قانون ترین جای مملکت صدق نمی کند . حالا بیان مشکلات یک مادر و ابراز همدردی عده ای با او به کجای دنیا ضرر می زند من نمی دانم! ولی کار شما به خیلی جاها ضرر می زند. اگر بقیه ندانند من و شما می دانیم که آن طرف مذکر مورد مشکل نوشی نیاز به چنین حربه هایی دارد تا سلب حضانت کند و حالا که موضوع اصلا چیز دیگری است چرا نمک به زخم می پاشید و بی جهت به او آوانس می دهید . مشکلات شخصی مان اگر حقیقی است باید بیرون از اینجا حل شود یا نشود . شما می توانید در دنیای واقعی گوشی تلفن را بردارید و به هرکس که دوست دارید فحش و فضیحت بدهید ولی بیایید طبق گفته خودتان استناد کنیم که اینجا جای مطرح کردن و حل دعوا نیست .


Posted by: leila at July 15, 2005 02:12 PM

نمی دانم هميشه به دوستی تو و زن آبی رشک می بردم با خواندن نوشته هاتان با نوشته های نوشي رشکی نبود، ترحمی بود و خنده ای به آن همه نشاط کودکانه و قلم لطيف نوشي.
نمی دانم يادت هست موقعه اي که خوابگرد خداحافظی کرد، مطلبی برای او نوشتی، گفتی چرا از ما درخواست کمک نکرده بودی خوابگرد. پايين آن كسي نوشته بود: هميشه اميد آن را داشتم که شايد روزی نيمچه داستانی که نوشتم رود زير دستان خوابگرد و پنجره پشتی اش، اما اکنون که نيست انگار که يکی از دل خوشی هايم نيست. اکنون که تو نيستی براي من هم اینگونه شده، نمی دانم هميشه روزی اميدوار بودم که جايی، گونه ای داستان هايمان به هم تلاقی کند.

آلوچه باغ بالا من از ده پايين خيلی وقت است سرک کشيده ام از چينه ديوار به باغچه خانه ات. مادر نيستم اما اگر مادر بودم مطمئن بودم مثل خودت اینگونه واکنش می دادم. ميدانی! من اکنون به مادرانی که صبا و آرشی دارند اما به این "برخورد هاي تبعيض آميز موردی" گله ای نمی کنند شک می کنم. فرق آلوشا و نوشا با آرش صبا چيست؟ حست از رنگ هر چه که باشد حتا حسادت جای گله ای باقي نمي گذارد. مادری این چيز ها حالی اش نمی شود. مادر است و كودكش. متاسفم که این حس زيبای مادری قاطی دعوا های زشت وبلاگی که به اصرار خيلی ها صورت گرفت گم شد. چه حيف! انگار که نيرونی ميخواست این حس زيبا را که تو و زن آبی را مجبور به واکنش کرده بود، قاطی این حرف های زشت گم کند كه انگار گويی موفق هم شده تا اندازه ای!

ميدانم که چه حس قوي بايد باشد که پيه اين حرف هاي خاله زنكي را به تن خود ماليدي، اکنون ميفهمم که غريزه مادری چقدر قويست و تو چگونه مادری هستی. مادر بودن از جنس ديگريست. حرف های دو دو تا چهار تايی در ذهن يک مادر جا نميگيرد، اين کودکش است که تعيين می کند دو دو تا چند تا ميشود.
سپينود به زن بودنت ایمان آوردم. اکنون ميدانم چرا هميشه با خواندن جملاتت درگير ذهنی ميشدم.

اسمم را نمی نويسم که فکر نکنی، که فکر نکنند، ميخواهم تربچه ای شوم، من که هستم دور قابت يا به قول خودت که گفته بودی ایادی چيزی.
اما خواستم بگويم سپينود گوشه ای از دنيا زنی هست که درک ميکند چرا دم زدی و تحسينت می کند و آرزو دارد همه بچه هايی که جوجه نيستند، آدمند اما كوچك، شب ها بغل امينت و آرامش بخوابند.

سپينود امروز دلم ميخواست مادر بودم.
بين خودمان باشد هيچ گاه با خواندن نوشته های زيبای نوشي دوست نداشتم مادر ميبودم. می خنديدم اما ته دلم هميشه ميگفتم چه مادر بدبختی، روزی نرسد که مادر شوم، شود که این چنين بدبخت شوم. حقيقتی است که بايد اعتراف کنم. اما اکنون ميفهمم مادری هر چه باشد اول از همه برای خودم آدم است و چه مادرانی هستند چه با مشکل و چه خوش بخت.

هنوز هم نمی فهمم چرا این حس زيبای مادری کسی نديد؟ حتا ليلای "عاقل"

امضاء محفوظ

Posted by: امضاء محفوظ at July 15, 2005 07:54 PM

پي نوشت: فکر ميکنم از اشکلات عمده نوشته ليلا تميز ندادن این حس مادری و
دعوا های وبلاگی است. در این نوشته جايی برای احساسات مادری تو و زن آبي نيست و با آوردن نام تو و زن آبی زير نام زيتون اینگونه قلمداد ميشود که این تنها يک دعوای وبلاگيست. ليلا اینجای کار اصلا "عاقلانه" برخورد نکرده است.

Posted by: امضاء محفوظ at July 15, 2005 08:24 PM

سپینود هم تو دوست منی هم لیلا، هر دوی تان هم خیلی دوست دارم ...... همیشه گفتم که از این درگیری ها و کل کل های وبلاگی خوشم نمی یاد، از این برخوردهای تراژیک هم خوشم نمی یاد، یعنی حال نمی کنم، دنیای من خیلی مسخره تر و غیر جدی تر از دنیای اطرافیانم است و این شاید صورت خوشی برای بقیه نداشته باشد
تو و لیلا این را می دانید و تا حدودی منو می شناسید، بنابراین کاش اسم من را نمی آوردی. شاید به خاطر آن کامنتی بوده برای لیلا گذاشته ام اسم منو آوردی!
ولی حالا مهم نیست ان شاءا... زودتر کدورت ها از بین برود و از این آهنگهای شاد آخر فیلمهای هالیوودی پخش شود و دوربین یک کرین به سمت بالا بکند و ببینیم که دنیا شاد و شنگوله، یه آقا و خانمی هم توی بک گراند صحنه دارند از هم لب می گیرند (این یه تریپ رو سینمایی اومدم)


Posted by: همشهری کاوه at July 19, 2005 02:55 AM

سلام
اول بگویم که من تا امروز و تا همین الان هیچ نوشته ای از شما و زن آبی نخوانده ام. اصلا تا چند روز قبل که بلوای نوشی در وبلاگها بلند شد، من نمی دانستم که شماها نیز وجود دارید!
توی این چند روز که این دعوا و مرافه ها را دیده ام، سوالاتی برای من بوجود آمده که از شما می پرسم.اگر حالش را داشتید همین جا در نظر خواهی خودتان جواب را بنویسید.
آیا شما و دوست دیگرتان«زن آبی» این علت را برای توقف در نوشتن کافی و عاقلانه می دانید؟
فرض کنیم که حرف شما و آن وبلاگ نویس دیگر درست است و نویسنده وبلاگ نوشی، در واقعیت و بیرون از این دنیای مجازی آن چیزی نیست که ادعای آن را دارد!
فرض کنیم که نوشی سعی می کند از بچه هایش به عنوان وسیله ای برای آشنا شدن با مردم و مطرح شدن استفاده می کند، و شاید شما از اینکه او در اینکار موفق شده و توانسته مردم را فریب بدهد دلخور هستید و احساس بدی در این رابطه پیدا کرده اید.
فرض کنیم که شما بخاطر برخوردهای بیشتری که با نوشی داشته اید، چیزهایی از او دیده اید که حتی مطرح کردن آن در وبلاگتان، می تواند نفرت و بی اعتمادی مردم را حتی به خودتان که در شرایط مشابه «طلاق و نگهداری بچه» هستید برانگیزد!
یا فرض های دیگری که نوشتنش ضرورتی ندارد( مهم منظور است!)
آیا در صورت درست بودن یکی از این فرض ها، ادامه ندادن به نوشتن شما و و آن وبلاگ دیگر عاقلانه به نظر می رسد؟
آیا می شود ننوشتن شما و دوست دیگرتان را نوعی شکست خوردن از نوشی فرض کرد؟
اگر خودتان از بالا به این موضوع نگاه می کردید، به فکرتان نمی رسید که نویسنده این وبلاگ و آن یکی (شما و زن آبی) دیگر چیزی در چنته ندارند و در واقع به دنبال بهانه ای بوده اند برای رفتن آبرومندانه!؟
و و و
چندین سوال دیگر هم دارم که به علت مطمئن نبودن از جواب دادن ، فعلا آنها را برای خودم نگه می دارم!
تا جواب این سوالها برسد، من بروم و چند تا از پست های این وبلاگ و وبلاگ زن آبی را برای آشنا شدن بخوانم.
تا آخر امشب به وبلاگ سر می زنم، و اگر امشب سوالهابی جواب ماند، فردا شب نیز سر خواهم زد!

Posted by: سهراب at July 19, 2005 11:14 PM

سلام خانم ناجیان. شما هم مثل من نگرانید واین نگرانی ریشه در مادر بودن شما وزن ابی دارد چرا که هم برای فرزند خود هم جوجه های نوشی احساس خطر کردید وکمتر کسی متوجه شد.مادرانی مثل نوشی نه تنها کمکی به وضع مادران این جامعه نمی کنند بلکه باعث میشند مادرانی که تو بدترین شرایط بهترین عملکرد رو دارند زیر سوال برند.دوستانی که اعتقاد دارند ازاین فضا های مجازی جهت حمایت همدیگر میشود بهره برد باید بدانند حمایت چه واقعی چه مجازی باید از روی خرد باشد نه احساس.مادرانی چون نوشی بی توجه به وضع فرزندان خود اسیر خود خواهی هستند.شناخت من نسبت به شخصیت نوشی خیلی بیشتر از اونیه که حتی خود نوشی تصور کنه از اینرو میخواستم بگم زنی چنانچه باهمسرش دچار مشکل است قادر به انجام مانورهای بسیاریست ولی با امدن فرزند موضوع کاملا فرق میکند.نوشی صرف اختلاف سلیقه با همسر خود نمیتواند اینده جوجه هارو دچار مخاطره کند حال اینکه از منبع کاملا اگاهی مطلع شدم که همسر نوشی فردی شریف و÷دری فداکار میباشدواز لحاظ شخصیتی ادمی کاملا سلامت میباشد.ایا تمام زنان این دنیای مجازی وحتی واقعی همسرانی مطابق باصلییقه های کلی خود دارند؟ وچنانچه کار به جدائی رسید بچه هارو وجهالمصالحه درگیری قرار ندن.شماهم خانم ناجیان: خروج شما نه کمکی به خودتون میکنه نه به دیگران. و ادمهای مثل شماقادرند درصورت وجود بی راه روشن کننده مسیر باشند.

Posted by: بی نام at July 23, 2005 03:30 AM