از شلوغ کاریهای سیاسی و مجازی و خیلی چیزها بدم میآید. از بزرگنماییها و فریبدادنها. خب همه از یک چیزهایی خوششان میآید و از یک چیزهایی بدشان میآید. مثلن از دوستیها و رفاقتها، خصوصن از نوع فردینیاش خوشم میآید و البته از مرام و معرفت. از خود عشق، و نه معشوق یا عاشقاش، که حظ میبرم. از یک چیز دیگری که وحشتناک مریدش هستم سیاستمدار و یا هنرمند صادق است. به معنای واقعی کلمه صادق و سرسخت که در عین حال اشتباهات گذشتهاش را بپذیرد و مرعوب قدرت نشود.
و اما گنجی، اسمی که این روزها بر زبان خیلیها جاری است. دیشب با خودم میگفتم خیلیهای دیگری بودند مثل گنجی و هستند ولی ما آنها را نمیشناسیم. در سکوت شاید اعدام شوند، فراموش شوند و یا بیمار روحی و روانی شوند و خیلی احتمالات دیگر. اکبر گنجی شاید یک نماد یا سمبل باشد برای همهی آنها.
و اما برای من؛ گنجی نویسندهایست که مدتها با خواندن آثارش که از لحاظ جذابیت کمتر از بامداد خمار نبود، با این تفاوت اساسی که پس از خواندن آن قدر مرا درگیر میکرد که تا روزها و شبهای بعد از کیفیت لذتبخش اندیشیدن خلاصی نداشتم و به او مدیونام. خواندن مانیفست جمهوریخواهیاش(که به دلیل فیلتر بودن نمیشود که لینکاش را بگذارم، اما آدرساش در سایت گویا است) درست مثل خواندن رمانی بود محکم و منسجم، برای من، خود گنجی نمونهی یک انسان ایدهآل است با تمام خطاها و اشتباهاتاش و با پذیرفتن و یا نپذیرفتن چیزهایی که به صلاح او هست یا نیست. انسانی با تمام ویژگیهای بشری با این تفاوت که حالا از هیچ نوع حق و حقوق بشری برخوردار نیست!
راستاش من از تقسیمبندی گروهها و دستهجات اپوزیسیون و یا دفتر فلان و جبههی بهمان و کانون چنین و چنان خبری ندارم و علاقهای هم به دانستن ندارم، فقط میدانم که این سهشنبه غروب سهشنبه برایم تعطیل است، غروب سهشنبهای که یک سال و نیم است، هر هفته سه شنبهها دلمشغولیام است. جلوی در اصلی دانشگاه تهران ساعت 5 عصر.
دو چیز هم پیشکشی برای گنجی دارم، یکی نمایش زیبای بهرام بیضایی که شاید اگر گنجی راه را هموار نمیکرد، بیضایی حالا حالاها نمیتوانست سد اختناق را بشکند.
ودیگری این رباعی از خیام:
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب