تابستان اصلن فصل مناسبی برای نوشتن یک داستان بلند، با کمی جسارت؛ رمان، نیست. گرمای کلافهکننده این کلافهگی را از راه پوست به سر انگشتان منتقل میکند و همهاش پخش میشود توی داستان. آن وقت است که باید گشت و ترفندهایی برای جذاب کردن و فرار از این گرمای کشنده پیدا کرد. این جاست که دو مشکل عمده سر راه نویسنده سبز خواهد شد که یکی رو شدن دست او، در جا زدن تعمدیِ جذابیت خواهد بود که خوانندهی باهوش و با ذکاوت که دیگر گول نمیخورد، با انزجار نوشته و یا رمان را به سمتی پرتاب میکند و یا مثل شخص خودم از آن کتاب برای کشتن پشههای روی دیوار استفاده میکند، که لذتی هیستریک دارد. چه؟ بله هم کشتن پشهی سمج و پخش شدن خون آن روی دیوار سفید و هم به لجن کشیدن کتابی که خواسته تو را گول بزند.(این خیلی رذیلانه است. میدانم، ولی از همینجا خوشحالی خود را از اینکه روزی رمان یا کتاب چاپ شدهام، دستکم بهدرد کشتن پشههای خونخوار تابستانی، که باعث دوچندان شدن گرما و کلافهگی تابستان نزد خوانندگان عزیز میشوند، بخورد ،اعلام میکنم.[این جمله که ایراد نداشت، داشت؟!]) خب باید کمی به عقب برگردم تا رشتهی کلام از زیر انگشتانام خارج نشوند. بله! همینجاست. حالت دوم را بررسی میکردم. حالت دوم کمی به همان حالت اول برمیگردد. چرا که با زورچپان کردن جذابیت در یک داستان بلند یا رمان نخست دانایی و آگاهی را به آن اضافه کردیم و من با هرگونه دانایی و دانستن مخالفام. حس غریزی داستان را از آن گرفتیم و گول عدهای نظریه پرداز ادبی را خوردیم که حالا دارند حرفهایشان را به داستان ما حقنه میکنند. سپس مشکل بزرگ دیگری داریم. آن هم نفس گرما و مقابله با آن است. فرض کنید برای جذاب کردن داستان به عشق و عاشقیت و کمی تا قسمتی اروتیسم نیاز دارید(خیلی پَستاید!). هنگام به تصویر کشیدنشان مشکلی بزرگ پیش میآید و آن هم عرق و بوی بد آن است! ممکن است بگویید دیدهاید در بعضی فیلمها یا...(یا دیگر چه؟!) که در بیخودیِ عشقبازی، ریختن عرق زیباست و دانههای درشت آن حتا با زبان معشوق مزمزه هم میشود و یا دو کفتر عشق با بوییدن نجاست یکدیگر هم به تعالی میرسند. به شما میگویم که بس کنید! تا کی خود را فریب میدهید. داستانی که ما مینویسیم تا چه حد از بار قوی روانشناختی برخوردار است که واقعیتهای زندگی روزمرهمان را بپوشاند. بله من خیلی خوب میدانم که انسان از ابعاد روانشناختی علاقهی عجیبی به بوی تعفن خودش دارد. بوی عرق خودش، بوی گاز معدهاش، در موارد پیش رفته ثابت شده که این علاقه به موم توی گوش و مواد داخل بینی او هم وجود دارد.(حالا شما هر چهقدر دوست داری اَخ و پیف کن، در دل میدانی چه داری!) این را نوعی عشق به خود، نوعی حال رضایت و حتا مالکیت بر مواد تولیدی خود میداند.(این همان حسی است که کودکان را وامیدارد تا در برخی از موارد شیفتهی مدفوع خود باشند!) حال این همه تفاصیل را با منطق اگزیستانسیالیستها میتوان توجیه کرد و کاربرد بسیاری در ادبیات دارد. آخرین نمونهای که من خودم خواندم همان زن در ریگ روان نوشتهی کوبه آبه است. خب حالا آیا من توان این را دارم که گرمای متعفن تابستان و حس لزج بدن را به زیبایی در یک داستان به تصویر واژه درآورم؟
شاید خندهدار باشد این گیری که من به گرما و تابستان میدهم. اما تجربه به من ثابت کرده(طی دو سال تحقیق روی موجودی به نام خودم!) که گرما بد دردی است. برای نوشتن، برای عاشق شدن، برای دوستی، برای سیاست و در کل برای زندگی. این دو، سه هفتهی اخیر تنها من خبر سه، چهار تلاش برای خودکشی از طرف چند جوان بین بیست تا بیست و هفت ساله را شنیدم. نه نگویید به گرما ربطی ندارد. بله سیاست هم هست. این جریان انتخابات اخیر جوانان را سردرگم کرد و ترس از آینده و جنگ احتمالی و هزاران حرف و حدیث.
اما گرما چیز دیگری است. میگویید نه؟ یک بار دیگر این نوشته را بخوانید!