برگشتن سخت است خیلی. دوباره شروع کردن، اما ناچاری را چه کنی؟ خیلی دوست داشتم بدانم با چه حرفی با چه درکی با چه حسی دوباره بر خواهم گشت. حتا به اولین جملهای که خواهم نوشت خیلی فکر کردم. به اولین داستانی که خواهم نوشت. به انباری که پشت ذهن خستهی این چند روزهام درست شده تا یک روزی بیهوا بیایند و داستان بسازند. به آدمهایی که این روزها دیدم. آدمهایی که قبلن هم دیده بودم. به نوشتههایی که این روزها خواندم. به ایمیلهای زیادی که برایم رسید و به هیچکدام شان جواب ندادم. به اس ام اس ای که تنها نوشته بود "دلامگرفتهاست" به دختر دانشجویی در همدان. به زنی در تهران. به نویسندهی مردی در اصفهان. به پسربچهای در شمال. به آن دختر ساکت و سخت با آن چشمان درشت و زیبا که کمگویی لباناش را دوچندان جبران میکند وقتی به تو مینگرد و وقتی سوار بر دوچرخه، سرسخت به خیابان می رود دلات آشوب می شود از فکر دستی سیاه که تلنگری به پرههای چرخاش بزندع او حالا میخواهد برود و حسرت بر دل پسران این دیار بگذارد ، چرا که چشمهایش را هم با خود میبرد.
دیگر عصبانی نیستم از کسانی که این روزها سوراخ موش را میلیاردی کرایه کرده بودند! یا کسانی که از آب گلآلود این وضع ماهیهای درشت و رنگین دشت کردند. یا آنهایی که اگر دنیایمان را سیل میبرد پلکهاشان سنگینتر میشد. ما همانهایی هستیم که از ابتدا ناراستی را یادمان دادند. جایی طوری بودیم و جایی طور دیگر. یکجا رقصان و لوند بودیم و یک جا گریان و پای سجاده. یک روز مومن، یک روز کافر. یک روز عاشق، یک روز فارغ. یک روز با زید و یک روز با عمر. اینکه بگوییم دنیا در شگفت است از رفتار ما، تاج افتخار نیست. ما گونههایی هستیم که رفتارمان یک فصل ویژه تخصصی در جامعه شناسی میخواهد... راستاش را بگویم چون خودم هم بخشی از این رفتارها هستم، ترجیح می دهم چیزی نگویم.
فقط یک حرف باقی میماند برای آنها که میپندارند از این به بعد باید عشق را در پستوی خانه نهان کنند و یا ممکن است آدمهایی از این بهبعد سرراهشان سبز شوند که دهانشان را ببویند مبادا گفته باشند دوستات دارم و این حرفها: دو حالت داریم یا همین میشود یا که نه. اگر نه که به همان منوال سابق ادامه میدهیم و ککمان هم نمیگزد و افسوس خواهیم خورد بابت فشارهای عصبی و جوش و خروشی که این روزهای اخیر به خود و دیگران وارد کردیم. که البته اگر هیچ هم نداشت برایمان، دستکم همه تحلیلگر سیاسی شدیم و باید ممنون باشیم که یک ماه فکر کردیم و استدلال کردیم و از انفعال خارج شدیم و سود بردیم!
حالت اول اما که کمی ظرافت میخواهد درکاش؛ اگر از فردا خواستند دهانتان را ببویند از دهان شویه استفاده کنید! نه شوخی نمیکنم به زبان دیگر حالا باید رمز و راز و کنایه و استعاره را بهکار بگیریم. حالا باید فکر کنیم که سینما و ادبیات و هنر متفکر ما که حاصل دوران اختناق بود چه ویژهگیای داشت که به این اندازه برجسته شد. وقتی عشق ممنوع بود سینمای ایران زیباترین آثارش را پدید آورد وقتی فکر ممنوع بود گلشیری زیباترین داستانهایش را نوشت و بیضایی کاملترین نمایشنامههایش را. وقتی دیوارهای ضخیم دورمان بود زیباترین روزنهها و اسرارآمیزترین راهها را برای نفس کشیدن یافتیم. خب حالا هم چنان میکنیم.
پ.ن. راستی دختر ما هم وبلاگ نویس شد. البته با مخالفت شدید من و تشویق شدید دوستاناش. میخواهد داستان بنویسد. من تبلیغاش را نمیکنم. لینکاش را هم نمیگذارم. اما فکر کردم این بیرحمی است که حتا حرفاش را هم نزنم. نوشتههای صبا را میتوانید اینجا بخوانید.