خستهام... خستهام و وحشی مثل ماده گرگی زخمی که دور پناهگاه و کودکاش می پلکد و مترصد حملهاست. اما از دلام اگر میخواهی خبر بگیری پر از اشک است. برای ۱۸ سالهها و بیست سالهها و بیست و پنج سالههای وطنام. برای آنها که از حالا کولهبار سفرشان را بستهاند تا از هر روزنهای بیرون بجهند، بالهایشان را باز کنند و معنای پرواز و معلق زدن در آسمان آبی را بدانند.برای آنها که در هیاهوی رسانهای انتخابات معنای درست آزادی را نفهمیدند. برای آنان که فکر کردند اگر بالای ۱۸ سال داشتند و حداقلی از دولت به حسابشان واریز شود هزینهها همان خواهد بود و می شود فکر کرد که داریم در بطن اروپا زندگی میکنیم. هیچکس فکر نکرد شاخص آزادی چیست. یاد تارکوفسکی و پوشکین و لرمانتوف و ... افتادم که دوستانام نمی شناسندشان. یاد خودم افتادم که میانگاریدم که با نوشتن می شود خیلی چیزها را ساخت و نشان داد.. یاد حرفهای خاتمی افتادم که دلام را روزی لرزاند.
راستی ما چه حافظههای ضعیفی داریم. بر جوانان خرده نمیگیرم. ما با ابهت کورش و داریوش و هخامنش بزرگ شدیم و داستانهای مصدق و امیرکبیر را شنیدیم اما آن ةا با فیلم اسکندر و خداحافظ تهران مرضیه ستوده و تضعیف بزرگانمان زندگی میکنند و حالا من ماندهام که کدام درست است. من کی هستم؟ کسی که با شنیدن سرود ای ایران (حتا به بهانهی روزهای انتخابات هم که باشد) گریهاش می گیرد. کسی که هنوز وقتی سبزی مزارع و مرتعهای سرزمیناش را میبیند برکت و آزادی و غلت و واغت توی دشتهای شقایق را میخواهد. همه که مثل من فکر نمیکنند.
من میفهمام که وقتی باید توده را به سمتی جمع کرد باید دشمنی فرضی برایاش تراشید. اما فکر می کردم که دیگر مردم دشمن سالهای ۵۷ تا ۶۰ را دشمن نمیدانند. فکر میکردم که با دنبال کردن اخبار جهان مردم دیگر فهمیده باشند که کودتا و انقلاب جز در کشورهای محروم و عقب افتادهی افریقایی رخ نمیدهد. فکر میکردم اگر هر کسی خصوصن کسی که قبولاش ندارند، فریاد کند که رای شما رای به مشروعیت نظام و ارزشهای آن است ، مردم خوش باور به او بخندند. اگر این حرف را از او میپذیرید چرا دیگر سخنان او را نه؟
من میان این معادلات گیج شدم. من میان قوم شناسی ایران زمین پرت شدم به کمبود شناختام از مردم. از ایلات و عشایر از کویرنشینان و ساحل نشینان. از مردم هردنبیل تهران و باری به هر جهتان. نه من مردم را تحقیر نمیکنم. من خودم را تحقیر میکنم که این اندازه زودباور و ساده ام که فکر میکنم آن کتاب قطور جامعه شناسی گیدنز برای دریافت رفتارهای مردمام کافی است. من در روش تربیت کودکام شک کردهام.
من در عجبام از خودم که در گیر و دار انتخاباتی در کوتاهترین فاصلهی ممکن بهترین راه حل را انتخاب کردم و چه دیر. اما چرا روشن فکران من به همان دیرزمانی من به این پی بردند که بهترین گزینه چیست؟ خیلی دیر بود آقایان و خانمها. من کندذهن بودم. شما چرا؟ من دیر فهمیدم اما شما که فرصت و عقل و درک و استدلال داشتید چرا این همه دیر؟ شاید شما می توانستید کاری کنید نه من.
هالهجان کاش می شد ۲۴ ساعت فیلم از تهران و از زندگی ایرانی برایات بفرستم تا یک چیزهایی را لمس کنید. از کتاب فروشیها از مغازهها از مردم از زشت و زیبای شهرت از حرفها از رفتارهای غریب...تا بدانی چرا وعدههای ۵۰ هزار تومانی و قیافههای عجیب و بی آرایش و ساده و آنتی فتوژنیک الان طرفدارهای بیشتری دارند. مردمی که از حرف های عمل نشده خسته شدهاند مردمی که دیدن دخترکان آرایش غلیظ کرده برای شان تازه نیست. هرکدام شان را بخواهند شب کنار خیابان و بعدتر زیر لحاف خود خواهند دید. مردم به دیکتاتوری عادت کردند. همهی ما دیکتاتورهای کوچکی هستیم. در همین فضای مجاز برایت میشمارم. همین من که نظرخواهیام را با تبختر میبندم. یا همان که مجبور میکند با تهدید و ارعاب که زن آبی آن متناش را بردارد. همانهایی که به تو میپرند که چرا تحریم کردی. و همانهایی که به من گوسفند میگویند چون رای دادم. میدانی اصل این است: هرکس مثل من فکر نکند بر من است!
روزبهجان خیلی می فهمماتو تو جوانی و باید جوش بیاوری. خوشحالام که مثل بقیهی جوانها هنوز از جوش و خروش نیفتادی و منفعل نشدی. اما به خدا این مردم را دوست داشته باش وگرنه نمیتوانی برایشان بنویسی و کنارشان زندگی کنی. این مردم ِ به زعم تو احمق، یک حرفی را یک جوری زیر پوستی زدند. نه؟ بیا بنشینیم و حرفشان را بفهمیم که یا پادزهرش را بیابیم یا خود به مسلکشان بگراییم. درد روشنفکر ما، که این روزها بیشتر معلوم میشود، همیشه دوری از مردم و انزوا بوده.
مریم گل راست میگویی این روزها خاتمی را که میبینم و شرافتاش را دلام میخواهد(بی شوخی) بروم سرم را بکنم زیر عبای کرم رنگاش و یک دل سیر آرام بگریم و همانجا باقی بمانم. دلام می خواهد قاشق قاشق غذا دهان اکبر گنجی و زرافشان بگذارم. مثل آن وقتها که به صبا غذا می دادم. دلام می خواهد دنبال عبدالله نوری بگردم تا یک بار دیگر و این بار با صدای ضعیف برایام متن آخرین دفاعیاتاش را بخواند که توی هیاهوی مرگ بر امریکا و فوتبال ایران و آمریکا گم شد. دلام میخواهد رودررو با عزت الله سحابی بنشینم و او بگوید که از مصدق چه به میراث گرفته. دلام میخواهد یک داستان بنویسم. یک داستان که همهی نانوشتههای این آخریها تویش باشد و نباشد. مریم گل میدانی که تا کسی نباشد و نبیند نمیفهمد. خود من سه شنبه میخواستم رایات را بزنم که رای خودم زده شد. همانجور مهربان باقی بمان. آزادی را به مخالفات بده.
دلام نمیخواهد به مرگ سیاسی بمیرم. دلام میخواهد مثل راجر واترز از ته دل فریاد بکشم. بیایید نمیریم. بیایید هنوز برای هم فیلترشکن بفرستیم بیایید هنوز داستان بنویسیم و بیایید دور دوم هم یک کاری بکنیم که به نفع فرهنگمان تمام شود. به خدا باید سفر کنیم ایران را زیر پا بگذاریم. مردم را اقوام را بشناسیم. عکس بگیریم و جلوی چشممان بگذاریم و یادمان نرود. باید تمام اصول جامعه شناختی و رفتارشناسی و گونهنگاریها را دور بیندازیم و دوباره نگاه کنیم. از سر، از نو، باز هم...
سپینود عزیز سلام
آن کس که باید بمیرد نه تویی نه من. مردنی کسی است که فکرش قبل از خودش مرده است.
دوست من، من به خاطر اینکه نمی توانستم شروط حداقلی را که گذاشته بودی، مهیا کنم، شرمنده ات شدم.امیدوارم بتوانیم روزی با تغییر این شروط از طرف تو یا امکان برآوردنش از طرف من، به جمع ما بپیوندی.
دختر گلت راببوس.
مهربان! نوشته ات را خواندم ودوباره دلم گرفت. دوباره ترسيدم و دوباره به فكر فرو رفتم. با اجازه ات لينك نوشته ات را در وبلاگ مي گذارم.
سپینود عزیز :
این روز ها از صبح تا شب در بیمارستان ماتم می برد و به افق نگاه می کنم و با خود می اندیشم . شب ها با بغض نوشته های دوستانم را می خوانم تا 5 صبح . بعد کمی گریه می کنم و می خوابم .
این روزهای گیج و منگ نمی دانم چه طور می گذردند از مقابلم . بلاگی ندارم تا در آن فریاد بزنم . در دل خودم رو به کوههای اطراف شهرم فریاد می زنم چرا که فریاد زدن بهتر است از گریستن در خودم .
نمی دانم علت چه بود ؟
نمی دانم چرا اینطور شد ؟
شاید متحد نبودیم .
شاید هر کداممان نظری دادیم و برای خود متحدی جمع کردیم .
عده ای در داخل و خارج فریاد تحریم سر دادیم و می خواستیم مشروعیت نظام را بگیریم . فریاد های گروه دیگر را نشنیدیم که تحریم فایده ندارد و یا شنیدیم و گفتیم شما اشتباه فکر می کنید " ما " درست می گوییم.
عده ای دیگر به سوی حقوق بشر و جبهه ی دموکراسی دویدیم و آزادی زندانیان سیاسی را خواستار شدیم و کسی را لایق ریاست جمهوری دانستیم که بگوید حکم حکومتی را قبول ندارد اما فکر نکردیم که او چقدر تنهاست .
عده ای دیگر به سودای 50 تومان چک نقد که اول هر ماه توسط دولت به در خانه مان می آوردند رای دادیم به کسی که شعارش خیلی از زودباوران را به سوی خودش کشیده بود .
عده ای به فردی رای دادیم که هم استانی و هم شهری مان باشد شاید که شهرمان را پایتخت کند و چون او هم شهری ماست پس لایق تر هم هست !!
آه می کشم از ته دل .
این بود بازی روز جمعه با 29 میلیون بازیگر. این 2 روزه بیشتر گیجم و نمی دانم چکونه می گذرد . گیجم از رفتار ملتی که متحد نبودند و چوب همین عدم اتحادشان را شاید بخورند .
گیجم از رفتار مهرعلیزاده و کروبی که می توانستند با اجماع بر سر معین اصلاحات را بار دیگر جان تازه ای ببخشند . آنها همه هوس قدرت کردند و ما همه شکست ان را پذیرا شدیم.
روزهای سختی است . روزهای گرم و منگ . روزهایی که احساس می کنی کلاهی تاریخی به سرت رفته . کاش تاریخ نویسان این روز را در تاریخ دفترهای کلفتشان ثبت نکنند . کاش ننویسند که ما چگونه متفرق شدیم و چگونه دیکتاتور پیروز شد . تا مبادا بچه های ما در آینده این را بخوانند و به ما بخندند که از یک سوراخ چند بار در طول قرن باید گزیده شوید ؟!!!
هر چه که هست نمی دانم چرا این روزها از خودم و هم سن سالهایم بدم می آید . ما که به جای اینکه با هم باشیم بر هم بودیم و حرف هم نخواندیم و هر کدام راه خود رفتیم تا دو خرداد را فراموش کنیم و 27 خرداد روز دیده شدن دستهای جدای ما از هم بود .
همیشه اینگونه بوده . وقتی مردم یک کشور دست های یکدیگر را گم کنند دیکتاتور ها از دخمه های تاریکشان بیرون می آیند .
دیگر اشکی ندارم تا بریزم برای ایران . دیگر جانی ندارم تا فریاد بزنم تحریم فایده ای ندارد و نداشت . و اینست همان که شما بهش دلخوش بودید و نظام تان از مشروعیت افتاد به راستی . اما نه گول خوردید !!!
رای ما و آرزوهایمان از مشروعیت افتادند . تا باز چگونه این چهار سال را بنشینیم و خودمان را به آن راه بزنیم تا فراموش کنیم آنچه را که بر سرمان رفت .
برای هزارمین بار کلیپ سرزمین من را نگاه می کنم و اشک می ریزم برای سرزمینی که هیچ گاه رنگ صلح و آزادی را ندید .
کسی نیست اشک هایم را پاک کند . هیچ کس .
سرزمین من
خسته خسته از جفایی
سرزمین من
دردمند بی دوایی
سرزمین من
http://www.didgah.net/seda/sarzamin.html
با مهر
علی
دارم گريه مي كنم ف چون حق با توست. دارم گريه مي كنم چون امروز يك مرتبه ياد صمد افتادم و ياد داستان هايش . نه ماهي سياه كوچولو .. كه ياد تلخون كه وقتي شوهرش از خواب بيدار شد گفت : ( تو نخوابيده بودي مرده بودي ... مي فهمي ) . حالا درياچه اروميه را به ياد مي آورم و آزادي را ، و پرواز فلامينگوها و زيبايي جهان و همه آنها كه خوبند و اشتباه مي كنند و باز هم خوبند چون هر وقت اين كلمه ساده ( نام ايران) را مي شنوند گريه شان مي گيرد و مي خواهند بروند يك جايي فرياد بزنند . ما همه هستيم و زنده ايم هنوز ... نمي ميريم حتي به زور اين خنجر شخصي كه با دست خودمان در كتف راست و چپمان فرو مي رود.
خانه ما از پاي بست ويران شده است... چه بايد كرد؟؟؟
سپينود جان... حق كلام را خوب ادا كردي... بدبختي ما اينست كه ميخواهيم همه را مجبور كنيم همانند ما فكر كنند... زندگي كنند... بميرند...
ما هنوز مانده تا براي همديگر حقي قائل شويم... اما به اميد آنروز بيا بمانيم...
--سوسكي
وقتی از ذلت می نویسی صاف صاف می اد و می شينه رو دل
تو عزیز دلمی.
سپينود عزيز
روشنفكران در هر جامعه اي فانوس راه و پيشگام حركت مردم ان جامعه هستند.وظيفه يك روشنفكر اين نيست كه فقط مردم ان اجتماع را بشناسد و بدنبال خواسته هاي انها قدم بزند بلكه بايد نشانگر راه درست و مسير مستقيم براي اكثريتي كه شايد ديدگاه باز و روشن او را ندارند باشد.
امروز روز گريه و نااميدي و زانوي غم در بغل گرفتن نيست.شما كه از تاريخ ايران اگاه هستيد-شما كه كورش و اميركبير و مصدق را ميشناسيد-شما كه حتي نام پوشكين و لرمانتف را شنيده ايد پرچم بدست اناني را كه از تاريخ فقط خميني را ميشناسند و رفسنجاني را بزرگترين شخصيت منطقه ميدانند(!!) هدايت كنيد.از عدم همراهي مردم با روند مخالفت با رژيم و ديكتاتوري اخوندي نهراسيد.پيشگامان هر حركتي هميشه تنها هستند.
سپينود عزيز... همه حرفهايت را خواندم و اين چند روز كابوسي در سرم ميگذرانم.. نميدانم ما بايد به كدامين خطا مجازات شويم... ما كه طعم شادي را مدتهاست از يادمان رفته.. همه سر در گريبان كرده ايم..... من هم مثل تو به اين فكر مي كنم كه خاتمي اگر چه شايد خيلي از آرزوهاي ما را نساخت ولي در كنار او به آرامشي خاموش دلخوش بوديم.... دلم براي او تنگ شده .. دلم براي روزهاي با خاتمي بودن تنگ شده... اين چند روز قلبم درد گرفته.. و هيچ كدام از اين مردم . و هيچ حرفي از آنان را نميتوانم درك كنم... سپينود بغضم در گلويم گره خورده و من هر لحظه احساس خفه گي مي كنم....
خوب شد تو هم (مثل من) فهمیدی که نخستین گام در راه اصلاح جامعه اصلاح خودمان است نه حکومت یا چیز دیگر.
سپينود عزيز . من در همون جايي كه اون لقب زشت رو به راي دهندگان دادم ، از همه انها بابت عصباني شدنم و از دست دادن اختيار زبانم عذرخواهي كردم .
يك بار ديگه اين جا هم ازت عذرخواهي مي كنم . چون تو هم يكي از كساني بودي كه شامل اون ناسزاي من مي شدي و مي بينم كه هنوز به دلت مونده .
منو ببخش . در اون نيمه شب و صبح كه راي ها شمرده مي شدند ، هر راي يك سايش سوهان بود به اعصاب خسته ي من كه مدتها بود اسير اين سيكل معيوب انتخابات شده بودم .
باز هم معذرت مي خوام .
فكر كردم صفحه نظرخواهي را بستهاي. برايت ايميل زدم. وقتي ديدم راي دادي خوشحال شدم. اما خوشحاليام ديري نپاييد. اما من به شدت اميدوارم. همين تعداد زياد راي دهندگان نشانه مثبتي است. نميميريم. ادامه مي دهيم.
نکته سنجی شمیده را http://kaaafkesh.blogspot.com/ در مورد نوشته ات دیدی؟