حالا این منم که نمیخوام اسمتو بیارم! چه برسه که بهت لینک بدم. یا بگم پونه. ها؟ زن آبی یا اون زن تنهای قدیم که یه شب نشستم تا ته همهی آرشیوشو خوندم. بذار دقیقن بهت بگم که دربارهات چی فکر کردم. به درست و غلطاش هم کاری ندارم. فکر کردم این یه زن تنهای مستقل و شجاع و روپای خود ِ با دوتا بچهاش، دوتا پسر- که این خیلی متمایزت میکرد چون همیشه فکر میکنم زنایی که پسر دارن هم زن رو میشناسن و هم مرد رو و خیلی برتر و با قدرت تر از من نوعیای که دختر دارم هستن- که با تصمیم خودش از شلوغی تهران، از ماشینیسم، از تکنولوژی، از روابط احمقانه و سطحی و ... دل کنده و رفته یه شهرستانی توی شمال و خیلی شاعرمسلک، داره زندگی میکنه و از ماشین و فنآوری و این کوفت و زهرمارا، فقط یه کامپیوتر داره که وصلاش میکنه به دنیا. یه زن خیلی شیک و با اطوار(راجع به فرنوش هم اون اوایل همین فکرو میکردم) در عین حال خاکی. تقریبن مطمئن بودم که سیگاری هستی!(شاید برای اون جمله ی ترجیع بند همیشگی که ته هر متنات میذاشتی که زن خم شد و ...) و اون دوشنبهی کذایی و دوشنبههای بعدش. عجیبه که هر دوشنبه شب بهت زنگ میزدم اون اوایل. اصلن همیشه دوشنبهها برای من روزهای برجستهای بودن. و برنامهی نود. تازه اونوقت نمی دونستم که تو توی خونهات یه حیاط داری قد غربیل که من در آینده یه روزی توی اون حیاط میخوابم و با قوقولیقوی خروس همسایه تا خود صبح لاس میزنم!
خلاصه کنم خودت میدونی که از وبلاگ لافم فینی زیاد هم خوشم نمیاومد. شاید اون موقع اون دغدغهها رو نداشتم. حالا البته خیلی دلام میخواد یه جایی بود تقریبن شبیه اونجا. مثل مثلن قنطورسیها! اما از برکت لافم فینی روزای خوش زیادی و دوستای خوبی گیرمون اومد که نمیدونم چرا حالا کمتر از هم سراغ میگیریم. لابد برای مشکلات لابد برای اینکه هنوز نتونستیم دنیای مجازیمونو واقعی کنیم. اما به هر حال من و تو یه کم بیشتر موندیم و واقعیتر. یه کمی بیشتر از یه کم. ها؟ از این بابت هم خوشحالام. چیه؟ دیوونه تو خودتو باور نداری. وقتی میگم بهت حسادت میکنم راست میگم. تو اگه تو این ارتباط شرمندهای، من عذاب وجدان دارم و این خیلی بدتره. حسادتام از اینجاست که میخوام ولی نمیتونم مثل تو باشم. از اینکه ترسو و بزدلام. از اینکه از انگ و حرف و نگاههای اونجوری میترسم. راحتات کنم از همین محاورهای نوشتنام هم میترسم. توی بد بازیای افتادم. من مال این حرفا نبودم. من حالام از زیاد دونستن بهم میخوره. چند وقت پیش با نویسندهی یه وبلاگی حرف میزدم از خودم خیلی کوچیکتر. دیدم خدایا چقدر بیشتر از من میدونه. فلسفه میدونه. شعر می دونه. داستان میدونه. قلماش و زباناش بینظیره و ... یه هو چی شد؟ بهت میگم. فقط حالام بهم خورد. منطقیاش این بود که منم به خودم بجنبم و برم یه کم دستی به سر و گوش کتابام بکشم. اما چیکار کردم؟ بازم بهت می گم. اولین کاری که کردم این بود که رفتم سبزی خوردن خریدم و پاک کردم! کاهوها رو برگ برگ کردم و شستم و با طالبیای که خریده بودم پالوده درست کردم و ناهار یه کوکوی عجیب و غریب درست کردم و بعدش با وایتکس افتادم به جون دستشویی و حموم. میدونم داری میخندی. باورت نمیشه. ها؟ شایدم یاد لباسای شسته شده تو خونه ی من افتادی که ممکنه روزها توی یه سبد بمونه یا اینکه به قول بچههای غروب سهشنبه قاطی کتابا و کاغذا به اتاق صبا برده بشه و رویهم تلنبار بشه. بعد هم باز دوباره به همون شکل فلهای برگرده توی اتاق خودم!
گفتی که اعتراف میکنی که نویسنده نیستی. ها؟شاید که نه حتمن من هم نویسنده نیستم اما خودمو مجبور کردم. چرا؟ چون کار دیگهای بلد نیستم. تو برای بچههات کاردستی میسازی، باهاشون بازی میکنی، تحقیق و پروژه انجام میدی، توی مدرسهی بچهها فعالیت میکنی، عاشق و فارغ میشی، ... اما من یه هیکل صلب هستم که فقط بلده پشت این میز لعنتی بشینه و از پشت شیشهی عینکاش خیره بشه به این صفحه و گهگاهی یه چیزایی بنویسه که همهاش ناتموم میمونه. من پتانسیل عاشق شدن رو هم ندارم. نه فکر کنی اینا ناله است یا تلخ و سیاه نشون دادن و یا مظلوم نمایی. نه! من واقعن مُردم. اولاش برای منم یه رویا بود. یه ایدهآل. خیلی بیشتر میخواستم. و خیلی هم از خودم مطمئن بودم. اما حالا روز به روز اوضاع خرابتر میشه. دیگه با هر کتابی حال نمیکنم. با هر داستان و نوشتهای هیجان زده نمیشم. از هر آدمی خوشم نمیآد. با همه دعوا میکنم. با خودم فکر میکنم چرا مردم این طوری فکر میکنن. امروز بابت فوتبال زیاد هم خوشحال نشدم. نمیدونم زیادی بدبین شدم یا دارم واقعن فرای اتفاقات رو میبینم. این فوتبال و ریخت و پاشای بعدش به نظرم یه جور شوی سیاسی اومد. از مردم لجام میگیره که مینالن اما میخوان رای بدن. چهقدر پراکنده میگم. خب تو موتور منو راه انداختی. از تبریز و زنجان که اومدم دیگه دلام نمیخواست بنویسم. یا دست کم میخواستم برم اونجا که دارم و خصوصیتره بنویسم. لامصب این نمایش و نشون دادن که دست از سرما برنمیداره. میدونی زرنگی بعضیا اینه که خودشونو پشت پرده یا حجاب یا استعاره نگه میدارن و کشفشون رو موکول به گذشت زمان میکنن و رمزآلود میشن و جذاب و این اصلن بد نیستا، ولی ما(تو بیش تر از من!) هرچی داریم همون لحظهی اول می ریزیم روی دایره و خلاص!
الان ساعت 2 صبح پنجشنبه است. مردم خسته، با گلوهای خشدار از جیغ و داد رفتن خونههاشون. دخترا و پسرا و بچهها و بزرگا. بعضی دخترا رفتن خونهی پسرا و بعضی دیگه خونهی خودشون. من هم میخوام دیگه برم توی گوشهی خودم. میدونی کجاست؟ بین بالشم ودیواری که تختم بهش چسبیده. لحافو بکشم تا روی سرم. روی کلهی تیغ تیغیام(راستی باید بیای زودتر ببینی که سرمو تراشیدم چه قیافهای شدم! انگار تو راست میگفتی که دارم پروسهی مرد شدن رو طی میکنم و بهخدا از این حرفات دلگیر نشدم اصلن و کور شوم اگر دروغ بگویم!) مثل تموم زمستون که روزامو اینطور میگذروندم. توی تخت زیر لحاف بین بالش و دیوار و سعی می کردم که به هیچچیز هیچچیز فکر نکنم اما اخر سر به این فکر کرده بودم که چه طور میشه به چیزی فکر نکرد. راستی چه طور میشه اصلن به چیزی فکر نکرد. ها؟
دلام از حالا برای زمستون تنگ شده.
سلام خانوم...فعلن تو حالت غافلگيري شديديم..چون اصلا نميدونم موضوع وب لاگت چي هست و مي خواد كجا بره..اصلا نفهميدم اين پست و چرا نوشتي..مي دوني كه؟ پسرا آي كيو ان...به هر حال خوشحال ميشم...يعني خيلي خوشحال ميشم بيشتر با خودت.وبت.و عقايدت آشنا بشم.پس منتظرت هستم يا تو وب لاگ يا اينباكس!..فعلن!
راستي يادم رفت بگم..كه چقد سخته كامنت گذاشتن اينجا...موفق باشي!
اينم يادم رفت بگم كه ديروز داشتم همين آهنگ و با اون ساز پلاسيدم واسه خودم مي زدم..منظورم آهنك any body in there مال پينك فلويد كه روو وب گذاشتي..نميدونم چرا فك مي كنم هر وقت اينو مي زنم يه حقيقتايي واسم بازگو مي كنه..سليقت خوب بود...ببخشيد از پر چونگي بنده..فعلن!
سلام سپینود عزیز
خوبی عزیزم؟ مدتی است که من نبودم و خبری از دوستان خوب مثل شما نداشتم. خواستم از احوال شما با خبر بشوم و جویای خوبی و خوشی و سلامتی شما
امید وارم که همیشه و همه جا شاداب و تندرست باشید
به امید دیدار عزیزم
برنا