تک صدایی را هیچوقت دوست نداشتم و نمیپسندیدم. انزوا و گوشهگیری را هم همینطور. با تمام این احوال معتقدم هر انسانی، خودش میداند که کجاست و چهکار میکند و چه حالی دارد. بعضی اوقات از خودش دور میشود و مواقعی هست که نزدیکتر میشود. گاهی ذهنات که آشفته میشود، میروی مسافرت. یعنی همین کاری که من فردا انجام میدهم. بروم زنجان و از آنجا برانم تا تبریز و در راه بوی سیب را از باغهای سیب کنار جاده فرو بدهم و موزیک را بلند کنم و خودم با آن بخوانم. گاهی گوشهای بایستم و کمرم را صاف کنم و پنجههای پایم را از عادت گاز دادن و ترمز گرفتن دربیاورم و شاید هم بغلی کوچکی با خودم ببرم و صفا کنم. گنبد سلطانیه را ببینم و خوشحال باشم که اینجا زندگی میکنم با همهی بدیهاش و نامرادیهاش. به این هم فکر نکنم که دیگران چه میکنند و چه می گویند. به انتخابات و گنجی و فیلترینگ. من کار خودم را کردم. به آیدای شاملو که مثل احمقها نشاناش دادند یا به اینکه ورژن ادبیتر ِ "بدون دخترم هرگز" بعد از یک ماه و اندی باز دوباره سرزبانها افتاده به نام خداحافظ تهران. خداحافظ شما هم باشد. ها؟
چهقدر تک صدایی خوب است. من به راحتی آب خوردنی دمکراسیای را، که بلد نیستم از آن چهگونه استفاده کنم، در کوزه میگذارم و گلویم را با آب آن تازه میکنم. چه قدر خوب است که من تریبونی دارم که در آن انتخاب میکنم، جریان میسازم، حودم را باد میکنم و هی به ریش بقیه میخندم.
دوستان خوب ایراد از شما نبود. شما به من حتا از گل نازکتر نگفتید. اگر هم گفتید خواستم همیشه که منطقی با شما حرف بزنم. دلام هم برای حرفهاتان که گاهی از سر لطف میآمدید و میگفتید اینجا، تنگ میشود. شاید هم طاقت نیارم، اما مرا که میشناسید باید این را هم امتحان کنم. حالا زودتر از اینجا جعبهی پستی آبی رنگام را باز میکنم، تا از همهی همهی شما خبری بگیرم.ها؟
سلام . سفر خوش بگذره اما اميدوارم خيلي زود برگردين . هنوز كلي حرف ناگفته مونده كه بايد گفت .
خوش بگذرد....