May 31, 2005

سه شنبه, 10 خرداد 1384

ما و ادبیات و انتخاب و یک قصه

آن‌سال هم همین‌طور شد. همه چیز، آن تب و تاب و آن سید و سیدبازی و داغ کردن‌ها از یک ماه، بیست روز مانده به دومین روز از سومین ماه بهار، شروع شد. یک جورهایی خودت هم بازی می‌خوری نه این‌که نفهمی از کجا خوردی، اما که دوست داری و تن می‌دهی.
آن روز برای حمله بود، اما امروز تب و تاب‌اش برای پشت کردن است. شاید یک روزی برسد که مثل امروز که از کار آن روزت پشیمانی، از کار امروزت پشیمان شوی، ولی آیا هیچ کس هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کند؟

قصه‌ی پدربزرگ و باغچه‌ای که دیگر هیچ‌کس به فکرش نبود.

اگر باور می‌کردی که روزها و نفس کشیدن‌های واپسین پدربزرگ است که بد نبود. قضیه این‌جاست که باور نداشتی. و همه چیز از این ناباوری‌ات می‌آغازد. یاد باغ قدیمی و دست‌های سفیدش که لابه‌لای شاخ و برگ‌ها می‌گشت و هرس می‌کرد و می‌ریخت و جمع می‌کرد و با سرانگشتان‌اش نرم، برگ‌ها را لمس می‌کرد و زیر لب زمزمه می‌کرد براشان، قصه می‌گفت انگار، و هیچ‌وقت آب را با فشار پایشان نمی‌ریخت تا خاک را بشوید و ریشه‌هاشان بیرون بزند و دردشان بیاید. و حالا همه، آن قدر نگران، دور و بر او بودند که نگاه‌های غمگین‌اش را به سوی باغ نمی‌دیدند. خاک صله بسته باغچه را نمی‌دیدند. جوانه‌های شلیده و پلاس خورده و بی‌نسیمی برگ‌ها و تنهایی شاخه ها را.
حالا همه فکر می‌کردند چه‌کار کنند که او را از درد و رنج برهانند و این بین منورالفکرهای فامیل نظر به قطع و کشیدن سِرُم غذایی داده بودند و من لرزیدم. فکرش را که می‌کردم درست بودها. چون از بین بدتر و بدترین حالت، حالتی را انتخاب می‌کردیم که خوب‌تر است! اما نهایت‌اش باغچه می‌سوخت. مگر عمو شاخه‌ها را هرس می‌کرد؟ یا سعید وقت آب دادن پای درخت خرمالو انگشت‌اش را روی لبه‌ی شلنگ می‌گرفت تا آب ارام به ریشه‌های درخت تنومند و کهن باغ برسد؟ مگر دیگر می‌شد که دور حوض بنشینیم و هندوانه وسط آب غوطه برود؟ دیگر بوی محبوبه‌های شب را که با هم عشق بازی می‌کردند, چه طور فرو می‌دادیم و عاشق می‌شدیم؟
این شد که من مخالف بودم. اما رای، رای همه بود و شب همه به خیال خود راضی از راحت کردن پدربزرگ سِرُم را از دست‌های سفیدش جدا کردند.
اشک‌ام ریخت آن وقت، اما حالا که هشت سال گذشته فکر می‌کنم تنها ایراد قضیه این بود که من باور نمی‌کردم پدربزرگ مردنی باشد.

سپینود | May 31, 2005 04:20 PM
Comments

سرم را بايد مي كشيدي...

Posted by: ساحل افتاده at May 31, 2005 11:18 PM

i must say i got here by mistake, but now i know it's destiny. great site! linux pioneer wins: http://news.linux.com/news/05/10/10/0213220.shtml?tid=96 , content makes poor men rich , it's impossible to experience one's death

Posted by: gregory chapman at October 20, 2005 05:43 AM