May 28, 2005

شنبه, 7 خرداد 1384

WANTED*

هرچه تلخ تر و سیاه تر ؛ پس عمیق‌تر و متفکرانه‌تر. موافق‌اید؟
امروز روز فیلم بود و سینما. امروز کسانی فیلم آن‌ها به اسب‌ها شلیک می‌کنند را دیدند. و ما دورهم جمع شده بودیم و فیلم کاوه را دیدیم و من همین الان از دیدن فیلم آموزش غلط(Bad education) از پدرو آلمادوار فارغ شدم.(گرچه که فکر نکنم تا مدت‌ها از فکرش فارغ شوم) خیلی برایم سخت است که چیزی بنویسم و نمی‌دانم چرا خودم را ملزم کردم به این نوشتن. فیلم کاوه فیلم راحت و سرزنده‌ای بود. به نظر خیلی روان و راحت ساخته شده بود و حرف‌های بزرگی نمی‌زد. و اگر نمی‌شناختی فکر می‌کردی از یک ذهن سالم که در یک جامعه‌ی سالم زندگی می‌کند برآمده. نه! انگار منظورم را خوب بیان نکردم. بگذارید از جانب دیگر نقب بزنم. سینما پس از این که نقش خود را در بیان روایت و نه صرفن نمایش تصویر پیدا کرد، که می‌شود تقریبن بعد از دیوید وارک گریفیث که ادبیات و روایت داستانی را وارد فیلم‌هایش کرد،در دوره‌ای محصول خیال‌پردازی و رویاسازی صاحبان آن بود. از آن‌جا که ادبیات و تئاتر و نقاشی و انواع دیگر هنر با فلسفه و زبان و سیاست و جامعه شناسی و روان‌شناسی حتا گاهی مذهب پیوندی جدانشدنی دارند، پیش‌رفت در هر حوزه بر هنر و ادبیات و سبک‌ها و مکتب‌های ادبی و هنری اثر گذاشت. تا این‌جایش را می‌دانم که همه می‌دانید و می‌دانید که رئالیسم و سورئالیسم و نئورئالیسم از کجا پدید آمدند و اگر بحث را منحصر به سینما بدانیم خواهیم فهمید که چه شد که سینمای درخشان نئورئالیسم شکست خورد و چگونه ستاره‌ها دوباره برگشتند و افه‌های اندیشمندانه رنگ باختند و تجارت و سودآوری و اقتصاد در سینما حرف اول را زد. اما حالا وجه افتراق زیادی بین گونه‌های سینمایی به چشم می‌خورد. فارغ از بحث اقتصاد در سینما، جامعه شناسی و چگونه نفوذ کردن به لایه‌های ذهن مخاطبین، خلاف راه‌های آزمایش شده‌ی پیشین مطرح شد. بگذارید مثالی بزنم:داستان وست ساید یا آوای موسیقی فیلم‌هایی موزیکال از دهه‌ی 60 و 70 بودند و رقصنده در تاریکی ساخته‌ی فن‌تریر نیز موزیکال و مربوط به این دهه و همین چندسال گذشته است. یا حتا فیلم تجاری مولان‌روژ که آن هم ساخته‌ی سه چهار سال پیش است. اگر هیچ از سینما و فن آن ندانید هم تفاوت و فاصله‌ی عمیق بین این چگونه گفتن‌ها را درک می‌کنید. تفاوت میان عرضه و تقاضای چند دهه‌ی گذشته و اکنون را. می‌بینید خسته‌گی مخاطب از تلخ و سیاه دیدن و ناله‌ها را با شیوه‌های بیانی کهن نخ نما و تکراری پیشین، هرچند که حس نوستالژیک و تجربه‌های شیرین گذشته را زنده کنند. سیاست‌مداری و فقر و مرگ و عرفان در آثار این روزها کم‌تر به چشم می‌خورد. حتا پرداختن به انسان به گونه‌ای که پس از فروید و یونگ دغدغه‌ی اصلی اثار هنری را تشکیل می‌داد یعنی شناخت انسان و پیچیدگی‌های او و نظرات اگزیستانسیالیست‌ها و غور و کشف لایه‌های مرموز ذهن و رفتار انسانی.
متاسفانه ما در هنر و ادبیات خود کم‌تر رنگی از این تغییر می‌بینیم.ادبیات و هنر ما نقش چندانی در جهت‌دادن به سلیقة‌ی مخاطب ندارند در حالی‌که دیگر وقت آن رسیده که یک خانه‌تکانی اساسی کنیم. گفتن از غم و درد جانکاه، به شیوه‌های فعلی نمی‌تواند مخاطبی را تربیت کند که نگاه‌اش را عوض کند. مثل این‌که با کسی که به تازگی عزادار شده بنشینیم و گریه کنیم و هیچ‌کاری از دست‌مان برنیاید. هنر و ادب ما با مخاطب هم‌دردی می‌کند و فقط همین. هیچ‌کاری بیش‌تر از این انجام نمی‌دهد که گاهی حتا غم و درد او را دو چندان می‌کند. او را به تفکر وادار نمی‌کند و حتا گاه قدرت تقکر او را و درگیر شدن با مسائل را کاهش می‌دهد. یا به کل سلب می‌کند؛آلترناتیوهای زیادی در اختیارش نمی‌گذارد و با زمینه‌های مختلف آشنایش نمی‌کند. تازه اگر کورسو حرکاتی هم در این بین باشد میان اکثریت سیاه‌نما و تلخ‌بین خفه می‌شوند و تازه تمام این‌ها نام‌شان به رسالت هنری تعبیر می‌شوند. نمی‌دانم تا چه حد صحیح است اما صاحب قلم و سبک ما یا از تاخت و تاز در میدان‌های تازه می‌ترسد و یا راه رسیدن به آن‌ها را نمی‌داند. و یا به اعتقاد من شناخت آن‌ها از تجربیات تازه و اتفاقاتی که پیرامون‌شان رخ می‌دهد صحیح نیست و قدرت تبدیل آن‌ها را به یک اثر بدیع ندارند.
کمی فکر کنید که برخی ژانرها و گونه‌ها چه قدر در ادبیات و هنر ما مهجورند مثل طنز یا تخیل و فانتزی و یا روی‌کردهای علمی و یا کشف فضاهای تازه(چیزی مثل داستان میرا اثر کریستوفر فرانک و یا کشور آخرین‌ها اثر پل استر) اما تا دل‌تان بخواهد داستان‌ها و فیلم‌های ما پر است از سیاست، عرفان و روابط عاشقانه‌ی سطحی و یا خانوادگی (که زنانه‌نویسی، فارغ از بحث این‌که اصلن این اصطلاح صحیح است یا خیر، هم جزئی از آن است) آدم‌های تنها و مفلوک و شکست‌خورده، خودکشی و ...
این‌ها را که می‌گویم یک جوال‌دوز هم به خودم می‌زنم. اما امروز با دیدن فیلم کاوه و کمی فکر درباره‌ی بحث‌های پست قبلی و حرف‌های دوستان در پیغام‌ها و ... ذهن‌ام خیلی مشغول شد.به هرحال بهانه‌ای بود برای درددل.

پ.ن. ضمن این‌که باید بگویم که فیلم کاوه روز یکشنبه ساعت 10-12 صبح در سالن اجتماعات دانشگاه سوره در خیابان آزادی، بالاتر از خوش، دانشکده‌ی سینما تئاتر سوره نمایش داده می‌شود. من دیدن‌اش را توصیه می‌کنم که غیر از دلایل و حرف‌های بالا، برای این است که او همشهری‌کاوهی شهر وبلاگ‌ها است و هم‌صنف!
---
*WANTED نام فیلم کاوه است.


سپینود | May 28, 2005 02:22 AM
Comments

در تمامي جهان هنر مخاطب رو دنبال خودش ميكشه اما اينجا هنر پيرو و دنباله رو مخاطبه. اينجا چيزي خلق ميكنند كه گيشه بپسنده. هرگز اثري كسي رو به فكر وا نداشته....

Posted by: غریبه at May 28, 2005 02:55 AM

سلام دوست . نه‌خسته . مي دانم توقع نابجاييست اما ، دو داستان جديد دارم و دلم مي‌خواهد از نظرات محكمت استفاده كنم . اگر سري بزني منت گذاشتي . ممنون .

Posted by: علي اكبر كرماني نژاد at May 28, 2005 05:30 AM

سلام ... دلتنگ تو و جلسه ها و بچه ها .... بابا دست مارو هم بگیرین ... مردیم این گوشه فراموش شده دنیا ... قربانت . ارادت فراوان ...

Posted by: ریحانه at May 28, 2005 10:15 AM

درود/ دوست داشتم فيلم كاوه را ببينم اگر شد حتما اگر نه كه زحمتي دوباره خواهم دادش. اما در باب آنچه فرموديد بايد عرض كنم حق مطلب به خوبي بيان شد چيزي كه در حال حاضر گريبان سينماگران و انديشمندان سينمايي ما را گرفته شرح بدبختي ها و دردها و نگراني ها آن هم نه از زاويه اي ديگر بلكه بسيار نزديك و همسان هم. به طور مثال من مي توانم تفاوتهاي بين "زماني براي مستي اسبها" و "لاك پشتها پرواز مي كنند" را ببينم؟ در واقع زاويه ديد و دوربين دوباره به همان سمت رفته است شايد روايت داستان باهم تفاوتهايي داستاني داشته باشد اما در كل چيزهايي بسيار هم سان هستند. هميشه مي انديشيدم چرا ما نبايد فيلم هايي علمي تخيلي داشته باشيم. چرا فضاهاي تخيلي حتي در نوشته هاي نويسنده هاي ما نيست. انگاري وجودمان تهي شده از تخيلات راستي اين فقدان حتي در بازي هاي كودكان اطرافمان و خودمان به چشم نمي خورد؟ چرا مي بايست كودكاني به قول معروف واقع نگر تربيت كنيم؟ به فيلمهاي كودكان نگاهي بيندازيد. "هركولس " يا "شركت هيولاها" يا.... فيلمهاي ساخته شده هر چه بيشتر سمت و سويي تخيل گونه و پرورشي آن گونه را وارد دنياي كودكان مي كنند و ما چه مي كنيم؟ فيلمها ما؟ كلاه قرمزي؟ هدف من نقد اين فيلمهاي ايراني ذكر شده نيست چرا كه هر كدامشان در خود از خصيصه هاي مثبتي هم برخوردار مي باشند هدف من گفتن اين موضوع است كه چقدر همسان هم حركت مي كنند. آنچه در حال حاضر در سينماي اتفاق مي افتد جرياناتي به نظر من ضد مخاطب است و اينكه كارگرداني مي آيد مي گويد مخاطب من قشري خاص است مسخره است. زاويه تمامي فيلمهاي ما پر شده از فضاهاي تلخ و تلخ و بدبختي هاي هر روزه. آن هم با روايت و لحن و بويي تكراري. / خسته نباشيد

Posted by: sora at May 28, 2005 12:03 PM

سلام سپینود عزیز ، خوب هستید؟
از پیام پر از مهر و محبت شما کمال تشکر را داشته و آرزومندم که همچنان سر سبز و سلامت و پایدار باشید. جسارت نموده و بر عرصه ادبی شما گام نهاده و سروده ای ناقص ساخته و تقدیم آن عزیز نموده تا شاید باب دوستی فزون تر گردد. البته این سروده ، رازی پنهان نیز دارد و آن نیز نام عزیز شما میباشد.
سرآمد کرده ای خود را زیاران
پیامی داده ای ، بر دوستداران
یمین و هم یسار ، گشته بکامت
نیندیشی بجز عطر بهاران
وثوقی بر دل یاران نهادی
دل انگیز ، باطراوت ، همچو باران

Posted by: borna at May 28, 2005 05:18 PM

بابا خيلي منو تحويل گرفتيد ها .....

درپيت كه ديگه اين حرفا رو نداره

Posted by: همشهری کاوه at May 28, 2005 05:35 PM

كاوه...موجودي كه من هيچوقت مثل او نبودم و نمي شوم . و بارها غبطه اش را هم خورده ام . و گاهي هم نه . اين بشر اند پشتكاره! تبريك مي گم!

Posted by: Mohsen at May 29, 2005 01:15 AM

سلام./ جاي من خالي! : دي ... Be happy

Posted by: ح.م.آریا at May 29, 2005 03:50 AM

سلام سپينود. من فكر نكنم جايي گفته باشم كه به خاطر سربازي رفتن و اينا فكري ام يا... فقط مي مونه دوري از بچه هاي غروب. تو كه بهتر مي دوني. خلاصه، مرسي كه به فكرم هستين. ممنون.

Posted by: mehdi at May 29, 2005 12:11 PM