May 24, 2005

سه شنبه, 3 خرداد 1384

بخش‌هایی از گفت و گوی رضا قاسمی

حاشیه:
این جمله آشناست برای ما:Access dinied ! خیلی توهین‌آمیز است این طور نیست؟ توهین‌های دیگری هم به ما می‌شود مثل همین افتضاح اخیر؛ رد صلاحیت دکتر معین.(هرچند فرقی هم به حال ما رای ندهندگان نمی کرد!) آن‌قدر توهین می‌شنویم و می‌بینیم که مثل آدم زندگی کردن و داشتن حقوق انسان‌های عادی و حتا نفس کشیدن برای‌مان عجیب است.
بگذریم، رضا قاسمی نویسنده‌ی رمان هم‌نوایی ارکستر شبانه‌ی چوب‌ها و چاه بابل و نمایش‌نامه‌های حرکت با شماست مرکوشیو و معمای ماهیار معمار و ...چندی پیش گفت‌و گویی با رادیو هم‌بستگی(یک گفت‌و گوی ادبی) انجام داده بود که شنیدن آن از طریق اینترنت، در ایران، به مدد همان جمله‌ی یاد شده غیرممکن بود. بخش‌هایی از این گفت‌و گو را پیاده کرده‌ام و با اجازه‌ی ایشان و با لینک مستقیم به فایل صوتی، آن را این‌جا می گذارم تا آن‌هایی که دوست دارند بخوانند. بد نیست دوستانی هم که می‌خوانند بحثی درباره‌ی آن کنند. درباره‌ی زبان و جهانی نشدن ادبیات و ...
تنها باید بگویم من نه خبرنگارم و نه گفت‌و گو کننده. بنابراین چون تجربه‌ی مشابه نداشتم، علاوه بر تغییر نثر شکسته، بعضی افعال را جابه‌جا کردم و جمله‌ها را شکل دادم، اما بقیه را به همان شکلی که شنیدم تایپ کردم. و بخشی را هم که به چاپ آثار نویسندگان خارج از کشور در ایران بود، نیاوردم.

بخش‌هایی از گفت‌و گو با رضا قاسمی رمان‌نویس ایرانی ساکن پاریس. رادیو همبستگی.

0 شما به تاملات نویسنده به‌خصوص در رمان اشارات زیادی کرده‌اید. من تاملاتی که شما از آن سخن می‌گویید را با میلان کوندرا بسیار شبیه می‌بینم. چیزهایی که یک مقدار درک مطلب را به تاخیر می‌اندازد و زیبایی هم در همین است که زیبایی برای این‌که درک شود به تاخیر می‌افتد و بسیار خوشایند است و لذت هنری می‌بریم. می‌خواهم بدانم آیا شما با آقای میلان کوندرا از نزدیک آشنایی دارید؟ و این نزدیکی را چگونه می‌بینید؟

00آشنایی با ایشان ندارم. به دلیل خصلت انزواجویانه‌ام با اغلب کسانی که دل‌ام می‌خواست هم آشنا نشدم. به یاد دارم زمانی که تازه به پاریس آمدم، با توجه به این که از دوره‌ی جوانی و دانشجویی عاشق کارهای بکت بودم، همیشه فکر می‌کردم که چه‌قدر خوب است که روزی بکت را ببینم. به طور تصادفی هم کافه‌آی را که بکت به آن‌جا می‌رفت، پیدا کردم اما هیچ وقت اقدامی برای دیدن او نکردم و چند سال بعد وقتی فوت کرد خیلی متاسف شدم. این خصلت من است و کاریش هم نمی‌شود کرد. در ایران هم که بودم وقتی به تهران آمدم. طبیعی‌اش این بود که به دیدن شاملو می‌رفتم. چون وقتی جوان هفده ساله‌ی شهرستانی بودم اولین کار من در خوشه چاپ شد. و این اولین کار رسمی من بود. در اغلب موارد بقیه این کار را می‌کنند اما من متاسفانه ایشان را ندیدم و خیلی از کسانی که بزرگان ادبیات و هنر ما هستند را از نزدیک ملاقات نکرده‌ام و چندتایی از این بزرگان را هم که دیدم، به شکل اتفاقی در جایی بوده. بنابراین عدم آشنایی من با آقای کوندرا و نویسندگان مشهور به دلیل پی‌گیری نکردن از سوی من است و مشکل من است در دشواری ارتباط برقرار کردن. اما از نظر شباهتی که گفتید این بسیار طبیعی است چون مشابهت ژانرهاست. یک ژانر به نام رمان - تفکر که خیلی هم قدیمی‌تر از آقای کوندرا است. هرمان هسه ،دیدرو و هرمان بروخ و... در این ژانر نوشته‌اند. و وجه تشابه همه‌ی آن‌ها این است که لابه‌لای موقعیت‌های داستان این تاملات را می‌بینیم. در واقع داستان برای‌شان محملی است برای تفکر. البته نه این که برای دیگر رمان‌نویسان این محمل وجود ندارد. اما دوجور تفکر است در رمان؛ یکی این‌که تفکر در پس‌زمینه و بافت و استراکچر[ساختار] پنهان می‌شود، مثل کارهای تولستوی و بالزاک و خیلی بزرگان. و دیگری در رمان - تفکر ضمن این‌که تفکر گاهی پنهان در استراکچر است، از آشکار شدن هم ابایی ندارد. و لابه‌لای داستان حتا شکل مقاله به خود می‌گیرد. که این شباهت‌های مربوط به ژانر است. ضمن این‌که پنهان هم نمی‌کنم که کارهای آقای کوندرا را دوست دارم. البته نه همه‌ی کارهایشان. مثلن هویت کار بدی است. اما به هرحال از نویسندگان مهم است. چیزی که در کوندرا خیلی می‌پسندم کوندرای نظریه پرداز است تا کوندرای رمان‌نویس، البته نظریه پرداز ادبی.

0 سئوال بعدی من این است که شما به مکتب و دبستان خاصی در رمان‌نویسی عقیده دارید؟

00خیر من در رمان‌نویسی اعتقادی به مکتب و یا دبستان خاصی ندارم. کاری که می‌آید خودش پیشنهاد می‌کند که چگونه نوشته شود. ضمن این‌که من همیشه از تکرار خود فراری هستم. برای همین اگر کارهای من را دنبال کنید در عین دارا بودن مشترکاتی می‌توانید بفهمید که چقدر متفاوت هستند.

0 این سئوال را از این جهت مطرح می‌کنم که در رمان همنوایی... گفته شده که شما با تصویر کشیدن موضوعاتی چون رنج‌های تبعیدیان و یا مطرح کردن مواردی چون سایه و هم‌زاد و بازی با تصویر خود در آینه، به نوعی واقع گرایی وهم‌آلود را در رمان‌های خود دنبال می‌کنید. قبول دارید یا نه؟

00 ببینید این طبقه‌بندی کردن کار منتقد است نه نویسنده. نویسنده وقتی می‌نویسد دغدغه‌های خود را دارد. من وقتی می‌نویسم دغدغه‌ی این را دارم که از چه راهی می‌توان وارد شد که شیوه‌ی تازه‌ای را در بیان یافت. شیوه‌هایی که بتواند بهتر بیان کند واقعیتی را که من از ان می‌گویم. البته این مختص من نیست و تمام طول تاریخ هنر تشکیل شده از کسانی که سعی کردند شیوه‌های تازه پیدا کنند.حال آن که چه‌قدر این شیوه‌ها تازه است و تا چه حد موثر و موفق بوده است بحث دیگری است. ولی شخصن بیشتر تازگی در شیوه را در نظر دارم. به همین دلیل یک سال است که رمان تازه‌ای شروع نکرده‌ام چرا که از تکرار در کارم پرهیز می‌کنم و دوست دارم کار متفاوتی انجام دهم از این سه رمانی که قبلن نوشته‌ام.

0 سئوال بعدی من درمورد بازنگری‌های شما در خارج از ایران است. طبیعتن شما وقتی به خارج از ایران سفر کردید به بازنگری‌هایی رسیدید. خصوصیت آن ها چیست و چه جلوه‌های تازه‌ای دارند و چه چیزهایی زیر سئوال رفته در زمینه‌ی اندیشه، فرم و سبک شما؟

00 در مورد کار شیوه‌ی کار فرقی نکرده. چون همان تازگی برایم همیشه مهم بوده، از هنگامی که در ایران کار می‌کردم. مسلمن این‌جا من تئاترها و فیلم‌های تازه دیده‌ام. امکانات بیشتری بوده. کتاب‌های بیشتر و مقداری دست‌ام بازتر شده. ولی در نهایت همان ادامه‌ی کاری است که در ایران انجام می‌دادم. اما از لحاظ فکری خیلی همه‌چیز برایم زیر سئوال رفت. می‌توانم بگویم که چیزی نبود که زیر سئوال نرود و ابتدا از خودم شروع کردم و فکر کردم که در واقع مشکل خود من هستم و باید بدانم که از چه تشکیل شده‌ام و لنگی‌های کارم چیست و از کجاست.

0 بیشتر توضیح می‌دهید.درباره‌ی نتایج این بازنگری.

00 البته نتیجه زیاد هم مهم نیست. گاهی نتیجه هم نمی‌گیریم. عوض شدن یک انسان آسان نیست. شخصیت ما همان‌طور که در علم روان‌شناسی هم آمده تا شش سالگی شکل می‌گیرد. مسئله‌ی بعد زبان است. یعنی ما فکر می‌کنیم که داریم فکر می‌کنیم. درواقع ما با زبانی حرف می‌زنیم و فکر می‌کنیم که از بچگی از والدین به ما منتقل شده، بعد از آن هم معلمین و مدرسه و گردانندگان کشور چه روشنفکران و یا حکومت ... ما از تقلید شروع کردیم و خیلی از کلماتی که ما به کار می‌بریم را ناخودآگاه به کار می‌بریم و راجع به آن فکر نمی‌کنیم و رها شدن از این امر آسان نیست. یعنی تمام فرهنگ لغات و کلمات را باید الک کنیم و این کاری است که من سعی کردم انجام دهم یعنی پرهیز کنم از واژه‌هایی که مال من نیست و یا مال نویسندگان دیگر است. اگر به ادبیات ما توجه کنید پر است از کلمات و واژه‌هایی که مال خود نویسنده‌ها نیست. مثل عبارت "گاس هم" یعنی شاید هم که من نمی‌دانم این واژه کجایست و کدام نویسنده اول بار آن را به کار برد و یک دوره‌ای در تمام داستان‌ها از این عبارت استفاده می‌شد و یا عبارت "سیگارش را گیراند" باز نمی‌دانم کدام نویسنده اول بار این عبارت را به‌کار برد اما زمانی داستان هرکه را می‌خواندی آن را به‌کار برده بود،حال یا اصفهانی بود یا همدانی یا مشهدی یا گیلانی. در زندگی معمولی هیچ کس نمی‌گوید "گاس هم" یا "سیگارش را گیراند". این کلمات مال نویسنده نیست. شاید مال کسی که اول بار آن ها را به‌کار برد، باشد، اما مال بقیه نیست. من سعی کردم ابتدا زبان کارم را پالوده کنم از این واژه‌ها و اصطلاحات و تشبیهات و تعبیراتی که مال من نیست.

0 آقای قاسمی شما هنگام نوشتن بیش‌تر به این فکر می‌کنید که چه بنویسید و یا چه‌گونه بنویسید و رابطه‌ی این دو چیست؟

00 من به هیچ کدام از این دو فکر نمی‌کنم. زیرا چی نوشتن ِ من، دست خودم نیست. همین حالا چهار پنج رمان در دست دارم که بخش‌هایی از یکی دوتاشان را هم نوشتم، اما برای رمان بعدی هنوز نمی‌دانم کدام‌شان در انتها نوشته خواهد شد. راجع به چگونه نوشتن هم باید پیش از این و خارج از کار فکر کرد که مقدار زیادی از آن را در این سال‌های عمرم حل کرده‌ام و مربوط به درک من از زیبایی‌شناسی و هنر و از داستان است که تقویت کرده‌ام. هنگام نوشتن، عمل اتوماتیک است و حالت فورانی دارد و من بی‌وقفه می‌نویسم و جلو می‌روم. و فردا شب که یک دور می‌خوانم کلمه‌ای را که به نظرم درست ننشسته است یا جمله‌ای که خوب به عمل نیامده را اصلاح می‌کنم و جلو می‌روم.

0 آقای قاسمی آیا به نظر شما محک ثابتی برای رمان وجود دارد یا به عبارتی به چه اثری می‌گوییم رمان خوب؟

00 این از آن سئوال‌های سخت است. چون در درجه‌ی اول سلیقه است. یعنی رمانی که به سلیقه‌ی من خوب است، ممکن است به سلیقه‌ی شما خوب نباشد. اما همین سلیقه هم چیز انتزاعی‌ای نیست و متر و معیار دارد. و سلیقه‌ی ما را دانش ما درباره‌ی آن موضوع مورد بحث، مشروط می‌کند. طبیعی است که کسی که هیچ‌گونه آشنایی با رمان و هنر و تفکر ندارد، اگر از رمان آناکارنینا خوشش نیاید، اعتبار ندارد. ولی کسی که می‌شناسد و می‌داند که تولستوی در این اثر چه کارهایی انجام داده سلیقه‌اش مبتنی بر دانش و آگاهی است. که این آگاهی و دانش هم مطلق نیست و ممکن است میان دو نفر که هر دو این شرایط را دارن،د یکی رمانی را بپسندد و دیگری خیر. به نظر من باید به آن احترام بگذاریم و اهمیت دهیم. این چیزی است که متاسفانه در جامعه‌ی ما ایرانیان وجود ندارد، که به سلیقه‌ی هم‌دیگر احترام بگذاریم و بگوییم که فلانی می‌تواند نویسنده‌ی خوبی باشد اما نویسنده‌ی من نباشد. اگر بخواهم یک مورد شخصی را مثال بزنم باید بگویم من از بیست و پنج سال پیش از بکت خوشم می‌آمد و اوژن یونسکو را نمی‌پسندیدم و الان هم نمی‌پسندم. و جالب است که اوژن یونسکو این روزها، روز به روز بیشتر رنگ می‌بازد و مشخص می‌شود که عمقی نداشته، ولی بکت روز به روز بیشتر مطرح می‌شود و عمق کارهایش بیشتر مشخص می‌شود. حالا فرض بر این باشد که این‌طور هم نباشد. باید به من حق داده شود که یونسکو را نپسندم. باز برای مثال کسانی را دیده‌ام که بورخس را نمی‌پسندند و آدم‌های بی‌دانشی هم نیستند و سلیقه‌ی هنری خوبی هم دارند اما بورخس را نمی‌پسندند. باید بپذیریم که در بعضی مواقع سلیقه‌ی ما مبتنی بر آگاهی صرف هم نیست و بستگی به چیزهای دیگری هم دارد. مثلن توقع ما از یک اثر هنری یا تجربه‌ی شخصی که ممکن است اثری از تجربه‌ای سخن بگوید که ما آن را زندگی کرده‌ایم و به دلیل این تجربه‌ی مشترک، احساس تعلق خاصی به آن پیدا کنیم. به نظر من باید به سلیقه‌ی افراد اهمیت بدهیم که به نظر من فردیت همین‌هااست.

0 چرا ادبیات ایران و به خصوص رمان ایرانی جهانی نشده است؟

00 این سئوالی است که این روزها خیلی مطرح می‌شود. و هرکس هم سعی می‌کند جواب خود را بدهد. من می‌گویم اول باید دید منظور از جهانی شدن چیست؟ مثلن سینمای ما که همه جای دنیا نمایش می‌دهند، آیا جهانی است؟ اگرمقصود از جهانی شدن این است و سینمای ما جهانی شده، باید بگویم که ادبیات ما نه تنها از سینمای ما چیزی کم ندارد بلکه در مواردی از سینما برتر هم هست و اگر نتوانسته مانند سینما مطرح بشود به دلیل نفس کار است. سینما متعلق به ژانری است که متکی بر تصویر است که زبان جهانی است و هرکس در هر جای دنیا می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند. اما ادبیات متکی است به زبان. درست است که سینما دیالوگ هم دارد اما دیالوگ مکمل است و ترجمه‌ی آن خیلی ساده است زیرا که اغلب گفت‌و گوهایی با زبان پیش پا افتاده و روزمره است. درحالی که در یک رمان گاه ما با چندین صفحه توصیف یک وضعیت برخورد می‌کنیم، که اتفاقن قدرت رمان‌نویس‌ها در همین بخش‌ها مشخص می‌شود و این‌جاست که تسلط او بر زبان مشخص می‌شود، که این‌ها در ترجمه به راحتی قابل انتقال نیست. و هر کسی نمی‌تواند آن‌ها را ترجمه کند و تازه بعد از ترجمه می‌شود یکی از روایت‌ها و برداشت‌های ممکن که از آن اثر می‌شود نه کل اثر. بنابراین در قیاس با سینما فکر نمی‌کنم ادبیات ما چیزی کم داشته باشد. فقط باید مترجمینی باشند که از عهده‌ی ترجمه به خوبی برآیند. اما اگر جهانی شدن را به این معنا بدانیم که نویسندگانی داشته باشیم، در حد نویسندگان بزرگی مثل مارکز، فوئنتس یا کوندرا، نه! نمی‌توانیم. یعنی توقع بی‌جایی است. ما در کدام زمینه چیزی داریم که در موارد مشابه بتواند در جهان مطرح شود؟ آیا صنعت ما در جهان مطرح شده یا متفکرانی در سطح جهانی داریم؟ نقاش داریم در جهان؟ یا تئاتر ما در دنیا مطرح است؟ اجزاء فرهنگ و تمدن به هم وابسته‌اند و نمی‌توانیم توقع داشته باشیم که در یک زمینه یک شبه جهانی شویم، در حالی که بقیه در وضعیت جهان سومی خود باقی بماند. که دلایل آن به عقیده‌ی من بیشتر به وضعیت کل کشور و به خصوص وضعیت فرهنگی کشور برمی‌گردد. تاخیری را که نویسنده‌ی ایرانی در همان بیست ساله‌ی ابتدای زندگی نسبت به نویسنده ی غربی دارد، نتوانسته‌ایم برطرف کنیم. نتوانسته‌ایم امکاناتی را در مدرسه، دانشگاه و جامعه فراهم کنیم. فیلم‌های مختلف، تئاترهای مختلف. درحالی که در کشوری مثل فرانسه امکانات هنری اعم از فیلم و تئاتر و کتاب‌های مهم و مختلف در اختیار جامعه است. وقتی نویسنده‌ی ایرانی این امکانات را تا بیست سالگی نداشته باشد، نمی تواند این تاخیر را جبران کند. حال چه به خارج از کشور سفر کند و با جدیت مطالعه کند.


سپینود | May 24, 2005 03:30 AM
Comments

ارادت . چه كار خوبي كرديد و من يكي رو دچار توفيق اجباري كرديد. دو سه تا مطلب جالب داشت اين مصاحبه . اليش در مورد زبان يه كار بود كه الحق اگر ميگن نويسندهي با تربه و نظراتش به درد بخوره براي اينه كه ميتونه حرفش رو بزنه . ميخواد گيلاني باشه و كجايي باشه و كجايي باشه ولي بايد كلمه مال خودش باشه . يعني بايد واژه اي رو به كار ببره كه در فكر كردن هم ازش استفاده مي كنه . چه باحا . البته اين حرفا رو جاي ديگه هم شنيدم و به شكلهاي ديگه و اينكه زبان اين روزها زبان ناشنيده و ناديده نميتونه به كار بره و يا زبان كه براي مخاطب بگي كلماتش از كجا اومده . اگر با نويسنده حرف زني بايد كلمات رمان و داستنش رو توي حرفاش ازش بشنوي و گر نه واژه هاش رو پيدا كرده و توي زبانش چپونده و به رمانش غالب كرده. اين كلمه ي غالب دقيقن با همين غ بايد باشه . مطلب دوم اينكه رضا گفته از بكت خوشش مي اومده و از يونسكو نه و حالا اون فلان و اين بيسار . ميخواستم بگم بابا اينكاره! كاشكي مثال از خودش و نظراتش نبود چون دوره اش گذشته پاي درس بشينه آدم و مسخ كلام بشه . حتمن هر گونه تعريفي دلنشين نيست. مورد سوم هم جهاني شدنه كه به نظر من چه اجباريه جهاني بشيم حالا؟ اين تب جهاني شدن هم از اون چيزاست كه آدم رو وادار مي كنه هستي شناسيش كنه . فكر مي كنم _ اگر اجازه داشته باشم كه فكر كنم _ اينقدر مخاطب ايراني دست پايين و كم مايه در خواندن شده و اينقدر بي اهميت جلوه داده شده _ چه توسط خودش و چه توسط نويسنده _ كه ديگه بايد از اين مهموني رفت. مثال ميزنم وقتي من ديدم كساني كه چراغ هاي زويا رو خوندند و گفتن به به آمدند و گفت عادت مي كنيمش هم قشنگ بود و حال كرديم، نشستم زمين و يه سنگ برداشتم و تق تق زدم به زمين و فاتحه اي براي اموات صادق و بهرام و شاملو و اون يكي صادق و چند تاي ديگه خوندم. نمي شد درك كرد كه چارتا خواننده ي حرفه اي _ يعني كتاب مي خرن _ هم اينگونه برخوردي از سر تفنن داشته باشند . اما چه سود كه مي پذيرم وجهه ي سرگرمي هنر رو و داستان رو و جهاني شدن پيشكش مملكتي كه هنوز ادبيات يعني حافظ و سعدي و به ماقبل كه وا... همونها رو هم قبول نداريم . استاد ادبيات توي دانشگاه ميخواد اثبات كنه شعرهاي سعدي عاشقانه بوده و به زبون عاميانه ميگه اونم عشق زميني! واقعن خدا به دور و خاك عالم...

Posted by: شاهزاده ي سرطاني at May 24, 2005 06:38 AM

اينجا هوا آفتابي است. من دارم مي روم تا آرش را آماده كنم براي مدرسه. وقتي برگشتم در تنهاي و سكوت مي خوانمش. اما ممنون قبول زحمت كردي و لقمه اي آمادع برايمان گرفتي كاش عرضه ي هضمش را حداقل داشته باشم

Posted by: zaneabi at May 24, 2005 07:48 AM

بله جالب بيد!

Posted by: ماهی دودی at May 24, 2005 09:55 AM

باز هم شرمنده کردید خانم ناجیان . از این که این بار هم امکان گذری دیگر را فراهم کردید سپاسگزارم و حق گزار .

Posted by: مهدی مرعشی at May 24, 2005 11:07 AM

سپينود عزيز، زحمت كشيدي، ولي فكر نمي كني اگر اين حرفها ارزش داشت خود آقا بالا آنها را رو سايتش مي گذاشت؟ حيف شماست كه مخبر كميسيون بعضي نفرات شوي.

Posted by: انتقاد دوستانه at May 24, 2005 11:32 AM

خانم ناجیان ممنون از این زحمت شما. من هم پشت دیوار فیلتر بودم و نتوانستم به این مصاحبه گوش بدهم لذا با شوق این سخنان را خواندم. ضمن اینکه اقای رضا قاسمی از نویسندگان محبوب بنده بوده و سایت ایشان را هم همیشه دنبال می کنم. نظرشان دربارهء جهانی شدن ادبیات بسیار صائب و دقیق است. اما درمورد انتخاب کلمات و واژه ها فکر می کنم اگر هر نویسنده بخواهد دایره ای از کلمات خودش را داشته باشد دچار کمبود وازه می شویم و تا متنی برای ما جا بیفتد با متون تازه تر (از حیث زبان و واژه ی خاص آن نویسنده) روبرو می شویم و این محدود کردن رمان نویسی است. البته تکرار واژه هایی که ایشان گفتند هم تکرار عبث و مبتذلی است. اما وسواس بیش از حد هم موجب دور ماندن و دیر خواندن اثار بزرگانی مانند اقای قاسمی می شود. به هر حال زبان و ترجمه ای شدن آن هم از معضلات بزرگ ادبیات معاصر ما است تصور کنید که زبان ترجمه ای را دورباره بخواهیم ترجمه کنیم و به خورد جهان بدهیم!// باز هم از شما متشکر و امیدوارم این کوشش شما ثمر بخش باشد و نزدیکی مجازی با نویسندگان بزرگ را د ر اینترنت غنیمت بدانیم و از این تعامل فرهنگی استقبال کنیم.
فخرآذر.

Posted by: fakhrazar at May 24, 2005 09:27 PM

سلام. از آشنايي باهاتون خيلي خوشحال شدم. بازم اينجا و احتمالا اونجا! مي آم. شاد و ژيروز باشين. باي

Posted by: ح.م.آریا at May 25, 2005 02:52 AM

آي امان از اين جابجايي ژ و پ/ اون ژيروز ئه پيروز ئه :دي

Posted by: ح.م.آریا at May 25, 2005 02:53 AM

دوست عزیز اقا یا خانم فخراذر من بیشتر توجه ام را معطوف به رمان_تفکر کردم چرا که به دلیل همان تاخیر چند ساله‌مان، در حال حاضر مراجع تفکر در رمان را درست نمی‌دانیم. این به همان بحث سلیقه برمی گردد به گمان‌ام که مثلن کوندرا به همین دلیل است که نویسنده‌ی من نیست. یا دست‌کم در مقایسه با رمان اخیری که از کوبه‌ابه خواندم و شرح‌اش در این سایت هم رفت تصور می کنم شیوه ی بیان تفکرات و محمل آن‌ها به دل من یکی نمی چسبد حال آن که در رمان چاه بابل هم این دیده می شود اما بسیار مناسب تر است. شاید خشم و هیاهو این گونه نباشد کما این‌که در این گفت و گو هم اشاره شده که این تفاوت ژانر است. اما باز من اصرار دارم که در گونه‌گونی هم یک تفاوت هایی نهفته است و تردستی رمان نویس هم به همین شگردها وابسته است. من هم مانند شما درباره ی جهانی شدن نظر ایشان را کاملن می‌پذیرم. و فدا کردن زبان و شگردهای زبان و پویایی آن را تنها به صرف ترجمه شدن و جهانی شدن، به مسلخ بردن ادبیات معاصر می‌دانم. برخلاف شما این حق را به نویسنده ی دهم تا زبان خود را بجوید حتا اگر زمانی را صرف ان کند چه نتیجه‌اش مربوط به یک عمر خواهد بود. باز هم از توجه شما ممنون.

Posted by: سپینود at May 25, 2005 07:23 PM

خيلي مصاحبه ي خوبي بود، مرسي .... تا آخرش را يه تك خوندم

يه چيزي در مورد سوال آخر: به نظر من ما اونقدري كه به فكر نوشتن و خالي كردن عقده هايمان (در نوشته ها) هستيم به فكر اشاعه اون نيستيم، منظورم از "ما" به طور كل "ايراني" است .... اصلا عادت نكرديم جهاني باشيم، چون هميشه هم بهمان القا شده كه يك كشور منفك از كل دنيا هستم و تقريبا با نصف دنيا در تضاديم (و معمولا دشمنيم) براي همين وقتي مثلا يك آدمي مثل كيارستمي همه اش توي دنيا مي چرخه و جهاني مي شه مي گيم "اين آدم كشورش را دوست ندارد" ... بعدش هم ما مثل اروپايي ها راحت نمي توانيم از كشور خارج شويم، مرز يعني نهايت جايي كه مي تواني بروي ، كه باز باعث مي شه به اين باور نرسيم كه مي توانيم جهاني شويم ...... مشكل نداشتن مترجم خوب هم كه سر جاي خودش .....

فكر مي كنم ما بايد به اين باور برسيم كه مي توانيم جهاني شويم و آن موقع صد در صد مي شويم

باز هم مرسي از مصاحبه

Posted by: همشهري كاوه at May 25, 2005 07:28 PM

آقای انتقاد دوستانه(البته با توجه به شماره‌ی آی پی آشنای شما!...بگذریم) اگر ذهن مهجور شما نمی‌تواند هدف آموزشی و بحث‌برانگیزاننده‌ی این کار را دریابد مقصر من نیستم. شاید شما نیازی هم ندارید. ها؟
+++
آقای مرعشی عزیز راست اش متن پردرد شما راجع به فیلتر شدن وبلاگ‌تان و این نامرادی‌هایی را که این روزها همه با آن دست به گریبانیم را خواندم. فکر می کنم باید مبارزه کرد و این یکی از کارهایی بود که به نظرم می‌امد.
+++
آقای حسین نیازی عزیز تصور می‌کنم اگر شخصی‌نگری و دوستی صمیمانه و بی‌ریاتان را با نویسنده‌هایی که نام بردید (رضا؟ زویا؟صادق؟ آن یکی صادق؟ و خدا را شکر شاملو که این یک را کمی با احترام یاد کردید!...) را کنار بگدارم. شما هم هم عقیده‌اید درباره ی بحث زبان و جهانی شدن. البته جهانی شدن به زعم من هیچ بد نیست اما فدا کردن چیزهایی برای دست‌یابی به جهانی شدن افتضاح است. مثل کاری که در سینمای ما انجام شد و اکنون در بن بستی در انتهای جهان گیر کرده!

Posted by: سپینود at May 25, 2005 07:32 PM

سلام اينجا سايت خانم پيرزاده؟

Posted by: mohem nis at May 26, 2005 12:37 PM

درود/ ممنون از زحمتي كه براي تايپ اين گفتگو انجام داده ايد. من فكر مي كنم درباره جهانيشدن حق با آقاي قاسمي است. در بحث جهاني شدن در ابتدا بايد دانست كه مقصود چيست آيا جهاني شدن به معنايي هنري جهاني به دور از مرزبندي هاي بومي است و دست يابي به زباني جهاني و يكدست و يا جهاني شدن منظور داشتن نويسندگان و هنرمنداني در سطح جهاني است و يا رسيدن به يك زبان و شيوه ادبي كه در سطوح جهاني حرفي براي زدن داشته باشد. به هر حال براي هر كدام از اين مقصودها مي توان مشكلات و معظلاتي كه موجود است را در نظر آورد. از همه مهمتر اين است كه يك جايي يافتن زبان و نثر به خصوصي كه داراي ارزشي جهاني باشد كار نويسنده است كه هم مي بايست اشاعه دهنده جهاني كه مي سازد نوع نگرش، تفكر باشد و هم مي بايست پالودگي زباني درست و به جايي انجام دهد و اين تهد را به گردن گيرد كه اين مهم مي بايست در زبان امروزي داستانها ما دوباره پالوده و ويراستاري و به كارگرفته شود. همان طور كه به طور مثال در هنر نقاشي نيز مي بايست المانهاي تصويري با زبان تفكري هنرمند نقاش هماهنگ گردد و همين طور در حال حاضر به دليل هجوم انواع و اقسام متون هنري نقد فلسفه هاي متفاوت و رنگارنگ هنري و همين طور انديشه هاي خلط شده، به يك ذهنيت و انديشه هماهنگ رسيد و به قولي پالودگي در انديشه انجام داد و بعد از رسيدن به يك هماهنگي اثاري درخور را موجود كرد. در واقع اين مهم كاري است كه در حال حاضر به نظر مي رسد پيشرو ها بايد به گردن بگيرند. درباره استفاده از كلمات من فكر مي كنم تا حد آگاه بودن خود هنرمند از ابزاري كه دارد با آن كار مي كند، كاري را كه به انجام مي رساند مهم است. اينكه
آقاي نيازي آن را به اين تفكر كه " مي بايست لحن راوي داستان و انتخاب و چينش كلمات در بيرون هنرمند چه نويسنده يا ... باشد " فكر مي كنم در لايه هاي رويي اين اتفاق نمي افتد مي انديشم اينها لايه هاي زيرين هنرمند را در بر مي گيرد كه نيازي به فروفكني هر روزه ندارد و در كل جهان بيني فردي اش را در بر مي گيرد. مسلما در راه جهنايس شدن مترجمين نيز بسيار نقش ويژه اي را بازي مي كنند همان طور كه به طور مثال ترجمهاي آقاي يزدانجو ناقص جلوه مي كند داستان و متون ديگر كه از آن طرف ترجه مي گردد نيز اين بار را در خود دارد. اما من فكر مي كنم نمي بايست نثر يك داستان يا سبك اثر هنري به واسطه ترجمه يا چيز ديگر دستخوش تغييرات دست و پا بسته گردد مسلما هنري كه از ازادي بياني رنج مي برد هنر نيست. در ارتباط با سليقه نيز به طور حتم حق با ايشان است و مي توان گفت سليقه چيزي كاملا جدا از بحث فني اثر است و نبايد به واسطه هر چيزي خواه سليقه يا خصومت! مورد ارزشگذاري قرار گيرد و بايد در اين رابطه كاملا مداقه كرد. باز هم تشكر و خسته نباشيد به شما

Posted by: sora at May 26, 2005 12:59 PM

سلام دوست عزي ناديده. باهات موافقم براي معين كه به نظرم تجربه جالبي براش بود كه اينچنين باهاش برخورد شد و حسابي ضد حال بهش زدن و هنوز هم تو بعضي جاها ضد حالا ادامه داره و خدا عاقبتشو به خير كنه و ... اتفاقا پست آخر من هم راجع به همين بود. راجع به مصاحبه هم بعدا ميخونم. اميدوارم چيزاي خوبي دستگيرم بشه. زنده باشيد.

Posted by: سرزمين عجايب at May 26, 2005 09:43 PM

جهاني ؟غيرجهاني ؟ خوشبخت ؟بدبخت ؟ اميدوار ؟ نا اميد ؟ چه فرقي مي كنه! به نظر من جهاني شدن براي هنرمند يكي از خواست هاي غير هنري اوست ...نمي دانم! مهم اين است كه اينجا توي اين گربه ي قهوه اي كه سرش هميشه پايين است چيزي وجود دارد ... چيزي شبيه ناله ...ما اگر هيچ چيز نشديم ولي لااقل توي اين وادي هنر هميشه غوطه خورده ايم .

Posted by: Mohsen at May 26, 2005 10:45 PM

چه كار خوبي كرديد خانم سپينود.... امان از دست اين فيلترينگ كه از همين امشب دسترسي به خود سايت رضا قاسمي را هم نامقدور كرده براي من....

Posted by: javid at May 27, 2005 10:15 PM

درود سپينود.
خواستم پاره هايي بنويسم بر آنچه باز نوشته اي. ياد چيزي افتادم از پاره نويسي و بعد ياد خسروي افتادم و آن يكي مرد كه ... دارم بي راهه مي روم. در باره ي جهاني شدن خواستم چيزي را تذكر دهم. نبايد مفهوم جهاني شدن را با دهكده ي جهاني، كه اين روز ها انگار زيادي ميان معركه مي آيد، اشتباه گرفت. در حقيقت اين باور كه مفاهيم به حد مشتركي نزديك مي شوند و اينكه پنداشت انساني به نقطه اي واحد راه مي برد، در ماهيت دهكده ي جهاني نهفته است و از طرفي نيز ريشه در نظام هاي چند رسانه اي -و مي گويم نظام- دارد كه سر تا پاي زندگي مان را در دست گرفته. اما مقصصود از جهاني شدن به عقيده ي من چيزي ديگر مي بايد باشد. چيزي كه تداعي جهاني شدن به همراه دارد، آن طور كه داستان و به طور كلي هنر را تعريف مي كنيم، و چنين هم ريشگي اي برايش در نهاد آدمي قرار مي دهيم، يك نظام فكري مي نمايد تا يك شيوه ي ارتباط. به ديگر سخن، براي جهان شمول شدن يك مفهوم، نياز به نظام مشترك فهم رخ مي نمايد. براي اين موضوع اين مثال را مي آورم، به ياد بياوريد از چه زماني در مدارس شروع به تدريس زبان خارجه شد، وسيله اي براي ارتباط شكل گرفت، راهي براي پل زدن پديد آمد. اما به حقيقت، اين راه توانست كمكي كند براي ادراكي متقابل بين دو فرهنگ؟ چيزي كه مي خواهم بگويم اين است، بسيار بيشتر از اين كه راه براي تقابل افكار هموار شده باشد، راهسازي به مقصد تقابل رو ساخت ها انجام شد. براي همين بسايري از نهفته ها همچنان نهفته ماند و باز هم ماند. يا تصور كنيد اين همه چند رسانه اي ها كه زندگي ما را به خود اختصاص مي دهند، چه رهاوردي براي ما دارند از درك و فهم. در اين موارد به نظر مي رسد از جزء نمي توان به كل رسيد. از تك تك شاخه ها نمي توان تنه ي درخت را كشف كرد. به نظر مي رسد براي اينكه اين چيزي كه به جهاني شدن تعبير مي شود شكل گيرد، نيازي فراتر از حتي همانند سازي زبان وجود داشته باشد. اينكه راه را براي انسانيت يكي در نظر بگيريم و همه را رهرو بدانيم نيز راه حل چندان منطقي اي نمي نمايد. تنها چيزي كه -به نظر من- باقي مي ماند، اين است كه بستر ها به يكديگر نزديك و نزديك تر شوند و آن هم نه از راه نزديكي صورت ها، آنچه در عمل و در مقابله -ونه تقابل- انجام مي دهيم. برا يرسيدن به مفهوم جهاني شدن، احتياج به ساخت بستري همانند -و نه همسان- بيش از هر چيز ضروري مي نمايد و اين در حالي ست كه همه ي تلاش و تفكر روي اين گذاشته شده كه بيروني ترين لايه ها، زبان، به هم نزديك شوند .
نمي خواهم اين را بگويم كه براي رسيدن به ادراك مشترك -آنچه من جهاني شدن يا نزديكي به جهاني شدن مي ناممش- احتياجي به راه هاي ارتباطي يا شيوه هاي مشترك نداريم. مسلما داريم و مسلما در اين راه نياز به پالايش و پيشرفت نيز داريم. چيزي كه مي خواهم بگويم اين است، كه حتي اگر بهترين مترجم، و اديبي بزرگ، دست به برگردان اثري برد، تا زماني كه آشنايي لازم با بستر زاينده ي اثر شكل نگرفته باشد -و من اين را همان راه جهاني شدن مي دانم- هيچ كمكي به مخاطبي مثل من نوعي نمي شود. و اين همان چيزي ست كه به آموزش ياد مي شود؟ شايد باشد و شايد هم در گرو كوششي باشد كه هر يك از ما انجام مي دهيم براي اينكه از كنار خواندن و نوشتن و گفتن و رفتن و آمدن و ساختن و ريختن و گذاشتن و برداشتن چيزي گوشه ي كوله بارمان بگذاريم.
اما در باره ي سليقه، به نظر مي رسد -و اين به نظر مي رسد انگار براي اين مي آيد كه بگويد چيزي فراتر از سليقه بر اين امر حاكم است ...- بسيار شخصي تر از آني باشد كه بتوان مورد ترديد ني يا ساختاري قرارش داد. بايد به عنوان يك خصوصيت فردي پذيرفتش و چيزي رويش نگفت. بيشتر از اين را روانشناس ها مي توانند و مي گويند و ما هم مي نگريم و بعضي وقت ها مي خنديم و بعضي وقت ها مي آموزيم ...
القصه ... نمي خواستم به اين طويلي بشود ، اما زحمت كشيده بودي براي نوشتنش، خواستم بداني مي خوانيم و فكر مي كنيم. همين .
شاد زي .

Posted by: Loolivash at May 28, 2005 12:13 AM