این چند روز کمی بیمار بودم. کمی هم بیحوصله. بیماریای هم که تب نداشته باشد به دلام نمینشیند. خاصه که محدودتر هم بشوی. نکش و نخور. قلب ما هم به هیچ کاری نیامد مگر محدود کردن زندگی...
دوست عزیزی، آقای محمدی که نمیشناسمشان، در کامنتهای دو پست قبل سخنی دربارهی رسم جدید نوشتاری(حتمن و مخصوصن و ...) گفتند که کاملاش را بعدتر در همان پیغامگیر گذاردند که برای خواندناش اینجا را کلیک کنید.(آخرین پیغام) نمیدانم من در این رسم الخط و شیوه ی نگارش، دل را مبنا میدانم. یک جور خودمختاری در انتخاب شیوهی نوشتار که البته به عقیدهی من دعوایی است بر سر یک لحاف، آنهم مال ملا. پس شخصن نظری نمیدهم اما کار خودم را میکنم.
امشب شبیاست طولانی. شب قلندر است امشب. امشب سر آن دارم که این قطعه را که از دو سه ماه پیش مینوشتم کامل کنم. یک گم شدهای داشت. حالا به نظرم پیدا شده. برایتان قسمتی را میگذارم.
کاش که تب داشتم...
"فصل سوم: انتظار و تردید هر دو سرشار از دلهرهاند. مرد دنیای تنهاییاش را در انتظار و نوشتن سر میکند.
یکی دیگر از ترفندهایی که مردم را به خانه نشینی تشویق میکند، رمانخوانی است. افراد شهر داوطلبانه رمانها و داستانهایی را که در طول هفته خواندهاند، شبهای تعطیل از میکروفنهایی که در خانههاشان است و از طریق بلندگوهایی که در خانههای متقاضیان قرار داده شده، میخوانند. به این ترتیب بازگشتی به دوران رادیو که مدتها بود نابود شده بود دارند و این کیفیت باعث خانهنشینی اکثر روشنفکرانی که با ادبیات سر و کار دارند و یا آنهایی که شیفتهی رویاسازی رمانها و داستانها هستند، میشود.زندگی خالی کسانی که تن به سفر نمیدهند با رمانخوانی رنگ و بویی پیدا میکند..."
پ. ن. داشتم مطلب را دوباره نگاه میکردم تا غلط املایی نداشته باشد(!) که چشمام خورد به تاریخ. فردا دوم خرداد است. دوم خرداد برای من یک معنیای دارد غیر از آن معنی که برای همه دارد. روزی عاشق مردی شدم که گفت آزادی برای مخالف من است که معنا می یابد. او گفت هرجا من هستم سخن از مرگ نرانید. همو بود که چندین سال قبلاش گوشهی کتابخانهی ملی را ترجیح داد تا اینکه فیلمهایی به زیبایی سینمای سال 71 ساخته نشود. فکر میکردیم امیرکبیر و مصدق اذناب دارند. اما نه انگار آن تفکر ابتر بود. دوم خرداد حالا شده سند رسوایی من پیش وجدانام.
اول اينكه اول شدم و از اين ذوق بازيها . دوم اينكه من دلم براي اون روز محشر تنگ شده . براي سالگرد دوم خرداد . براي احساس پاك و صادقانه اش . براي همه ي اميدهايي كه بند بند وجودمان را به لرزه در مي آورد . و اي كاش همان گوشه كتابخانه ملي مانده بود و شايد هم نه . اگر نمي آمد خيلي چيزها مجهول مي ماند كه الان روشن شده . اما روشنائي بي هدف و بي نتيجه . اين آزارنده است. يك چيز خوب اين است كه ديگر منتظر قهرمان نباشيم . ديگر از امثال گنجي ها و قوچاني ها و ... كه زماني سر در آخور هم داشتند و زماني در بند رفتند و زماني ديگر دوباره به اصل خودشان بازگشتند اعتماد نكنيم.ديگر هرگز ...
به نام خدا. سلام. امیدوارم کسالتتان رفع شود. ببخشید! من محمدی نیستم. سیدمحمدی هستم. ــ اگر اشکال ندارد، یک سؤال: هدف شما در زندگی چیست؟ یا به نحوی دیگر: آیا هدف از آفرینش ما و سپس زندگی ما و سپس درگذشت ما، امری نامشخص است و جوابی روشن ندارد، و محول کرده اند به دل و عشق و میل افراد، یا احیاناً خالق از این آوردن و بردن هدفی دارد و ما باید سعی کنیم تا هدفمان و هدف او بر هم منطبق باشد؟ پس از درگذشت ما، حسابگر اعمال ما، ما هستیم یا خالق؟ اگر خالق باشد، پس آیا صحیح است ماها بی باکانه بگوئیم «به نظر من» فلان کار نیاز نیست، به نظر من بهمان کار کافی است، به نظر من، به نظر من، به نظر من، ....؟ ــ وبلاگ قبلی تان را هم دیدم. گویا چیزی از احوالات و تحصیلات و علائقتان ندیدم. ــ فعلاً خداحافظ.
بعضيا چقدر راحت قضاوت مي كنن، بعضيا چقدر سريع مي شناسن طرفشون رو... آخه يكي نيست بگه... روي صحبت ام با اين سيده، آقاي سيد محمدي! اگه باز از اين دور و برا رد شدي، اين جمله رو بخون، خوبه برات: " بياييد بر ما حكومت كنيد و مالك الرقاب ما باشيد. ما به طيب خاطر قول مي دهيم مطيع محض باشيم. همه ي رنج ها و حقارت ها و ايثار ها را تحمل مي كنيم. فقط بار قضاوت و تصميم گيري را از دوش ما برداريد. " آنا كارنينا، صفحه ي 1190، لئو تولستوي.
نميشود باشيم مگراينكه جزئيت ما از كلمان متمايز شود و اين ميسر ميشود البته با امعا’ و احشا و صورت اما چيز ديگري هم هست و آن نفس ناطقه من و شماست كه بروزش به صورت نظر دادن است. قصه من و خالق هم بيشتر از نوع همين عشق و دلي است كه شما ميگويي و انطباق هدف با خالق مرا چنان گنده گوزي مينمايد كه از بيانش پيش پيش مستغفرم. اما ادبيات را جز زبان عشق ورزيدن نميبينم .عشق به، شما بگير از گربه خانه مامانمينا! تا همان خالق. ببخشيد پريدم تو بحثتون. دوم خرداد هم به عنوان يه مقوله سياسي همين كه دو روز ما رو عاشق كرد كافيشه. ... و البته كافيمون.
راست مي گي .... فردا روز اين ممد چاخان است
//لام .. ايشاله كه بلا دور باشه
ايول بهانه ي روايت!
jomleye ghesar dar morede 2th khordad: hemaghate omoomi hemaghat nist!nazde vojdanat sarboland bash.
چه خوب نوشتي از دوم
هدف و انگیزه چیز مهمی است.هدف من رفتن به امریکا است .شما چه طور ؟ به من نامه یا ایمیل بزنید
اخه بابا کسی نیست برای من ایمیل بزند .حوصله ام سر رفت .بر روی اسمم کلیک کنید و نامه همراه با ادرس ایمیل بفرستید .قربان شما ما هم بیمعرفت نیستیم و جواب میدهیم