عجبا! امشب واژههای داستانام بعد از مدتها آمدند. آن عناد و لج بازی همیشهگیام هم. "سپیجان! دخترم! میشود یک بار هم به حرف من گوش کنی. انجام نده. میدانم نمیکنی ولی دستکم گوش کن. تا آخرش. خب؟" و بازهم آن نع گنده تک زبانام میچرخید. ای- میل آمد. ایمیلهای یوسف را همیشه پاک میکنم! خب مرد حسابی من دارم روزی یکبار بلکه هم دو سه بار به قابیلات سرمیزنم، چرا دیگر زور میگویی؟! آن نع بزرگ تک زبانام است. قابیل یک ساله شد. متنی بفرستید. زرشک! هیچکس نمیتواند برایام تکلیف تعیین کند. نع نمیخواهم. وقتی میگویمات نمیخواهم یعنی نمیخواهم. شب توی خواب فکر میکنم وولف چند ساله بود؟ من چند سالهام؟ فروغ از کی فهمید شاعر است؟ منیرو میگفت تو ده سال از عمرت را هدر دادی. نه! ماه چرا تابهحال چیزی درنیاورده؟ فرشته چند سالاش است که مجموعهاش را پارسال درآورد. وا! با من به جهنم بیا هیچی ندارد. نویسندهاش میگوید میخواستم خواننده را اذیت کنم! ناتاشا امیری متولد 49. سرم گیج میرود. چی شد که وبلاگ را شناختم؟ همشهری تهران بود انگار، نام یوسف علیخانی و سیدرضا شکراللهی که برای آن شماره مطلب دادهبودند. وبلاگ معرفی کردهبودند. وصل میشوم. نه! چت، نه! بروم ببینم این وبلاگ چیست؟ "میشود به وبلاگ من سربزنید؟ بیا به هم بلینکیم!" اینها چیستند و کیستند؟ این چه زبانی است؟ لینکیدن؟! لاگیدن؟! یک چیزهایی مینویسم از سر غم آنوقتها. یک داستانکی و ... چرا هیچکس پیدایش نمیشود. رویام نمیشود بروم و برای دیگران پیغام بگذارم که آهای خلق بلاگر(؟) بیایید و بخوانیدم. و یوسف علیخانی با کیف پر از قالب و لینک و خدمات وبلاگی، بیمنت آمد. بعد هم رضا شکراللهی یک لینک در آن صفحهی سورمهای رنگ آشنا که هنوز هم گهگاه سری به آن میزنم و نمیدانم آرشیوش کو، به آغاز میدهد. به آبی پرشین وبلاگام. یکهو آدمها میآایند. هول شدم. مثل وقتهایی که مهمان سرزده داشتم. آنوقتها که مقیدتر از حالام بودم و سفرهام رنگینتر. حالا چه کنم؟" شیوهی برخوردمون چیه؟ چیه؟" مقامات پنجگانهی اینجا چیست؟ قاعدهی بازی چه؟ برایام مسلم بود که اهل باج دادن نیستم. نمک نشناس هم نیستم. الان خوابگرد آن خوابگردی نیست که بود ولی چه باک. قابیل هم به سرعتی میتازد که سرم گیج میرود. دیگر از آن دید و بازدیدها و نظرات خبری نیست. دمکراسی را بچسب! آخ که چه روزهایی بود. و پروندهی قابیل را که میخوانم یادش میافتم. حال منام. سپینود. که ابتدا آغاز بودم و به پیشنهاد همین یوسف علیخانی اسم خودم را با شهامت چسباندم جای پلاک و رفتم و رفتم تا کم کم پیدا کردم. خوشحالام که خودمام. اگر تلخام و بیعشوه. اگر زود جوش و احساساتی. اگر خر و ساده. دستکم خودمام. و اگر بیایید نزدیکتر، گوشتان را بدهید، میگویمتان که خیلی دوست دارم قبل از 35 سالگی یک مجموعهاَکی از من دربیاید. چرایاش را هم بیپرده بگویم. خیلی کساناند که باید بفهمند که سپینود که از بچهگی فکر میکرد یک روز جبرئیل بر او نازل میشود و خدا او را به پیامبری برمیگزیند! یک چیزهایی نوشته که شاید بشود خواند. و دخترم، صبا، خیلی حرفها را میخواهم با همان داستانهایم به او بگویم که خودش بفهمد منظورم چیست. یک روز بود که دلام میخواست بگوید" مامان من کارگردان سینماست!" نشد. حالا دستکم بگوید"این کتاب را مامان من نوشته." مادری که یاد گرفته دیگر نع گنده نگوید. بگوید حالا بگذار ببینم چه میشود. کهE=mc2. که زندگی خیلی چیزها یادش داده. حالا همهی اینها را گفتم و خودم را خالی کردم که بگویم یوسف علیخانی! از تو متشکرم. و خیلی ساده بگویم که دوست دارم همیشه در کنار همسر فهیمات ایرنا و دخترک کوچکات ساینا خوشحال و راضی و موفق باشی. چه قابیل باشد و چه زبانام لال نه! امشب به قول این بروبچ جوان باعث شدی تا نوستال بزنیم! ( ول کنید دیگر یه کم راحت باشیم. نیم فاصلهها که سرجایاش است. نه؟!) قابیل یک ساله شد.
سلام
خیلی جالب بود و بامزه .
نیم فاصله را از آخر من یاد نگرفتم.
شب ها خوابش را می بینم.
با ورد ایکس پی چه جوری باید رعایت کنیم.؟
با مهر
علی
///لام دوست عزيز . لطفا به
http://deyaar.blogfa.com/post-18.aspx
بلنكيد ! اجركم عنداله لينككم :ِ)
يا حق
خدایا من چی بگم دیگه!
سپينود بيا يه كلوپ بزنيم به نام قنطورسيها نظرت چيه رفيق؟ قول مي دم نيم فاصله ها را هم رعايت كنيم
من فكر مي كردم قابيل بعد از آدم و حوا سنش از همه بيشتره.
خوبه كه براي چاپ كردن كتاب، انگيزه ي به اين قشنگي داري.
گمانم ناتاشا امیری خودش حجت نقد را برکتابش تمام کرده.همان است که خودش گفته . رمانی نوشته که خوانندگانش را آزار بدهد.وچه خوب هم موفق شده الحق!.همین ها هم هی سبب است که وسواس آدم بیشتر بشودومی افتد دیگر،از آن ور بام، و می خواهد بکشد کنار خودش را از شرکت در ماراتن چاپ زدن وشهرت در کردن.که گاهي و شايد هميشه، بنابه همان ماليخولياي "نامرگي " و رسيدن به "جاودانگي " اولی هم از نائل آمدن به مقصود دومی است.به هرحال از بچگي به ما ياد دادند، درکردن درنهایت چیزی خوبی نیست حالا یا توپ باشد یا روم به دیفال چيز دیگری.
درضمن این روح خزنده ی پارادوکسیکال میان این متن خیلی چسبید به دل.
و فكر كنم همان دوره آغاز بود كه من بي دليل يا به دليلي كه يادم نيست برايت كامنتيدم كه تو كتاب ذن و راهنماي تعمير موتور سيكلت را بخوان براي مزاجت خوب است و تو پرسيدي چرا و من مجدد كامنتيدم كه همينجوري و چند صباحي بعد چشمم به جمال بله جمال تو و صبايت در همان كافه كذا روشن شد و همانوقت دانستم روزي صبا خواهد گفت اين كتاب مامانمه و مرا بگو كه دمم را به دم تو بسته ام كه بعد از سپينود نوبت من است و حالا چرا نميدانم !
///لام . لطفا برای آزادی لطفی تلاش کنيد.
http://www.petitionspot.com/petitions/mojtabalotfi
ممنون
ميفهمم.
ايول نسبيت!
شما احتمالا با اين مرامتان بچه ميدون شوش يا دروازه دولاب نيستيد؟
اه يه عالمه چيز نوشتم كه ارسال نشد! وقتي ديدمت مي گم بهت. سعي مي كنم يه سه شنبه بيام تو محفلتون. صداقتت تو نوشتن دوست داشتنيه. نوشته بودم.... كتاب اولت هم كه چاپ بشه مي گي كه چي؟؟! و...لابد كتاب دوم....چون ما ادمهاي ناراضي اي هستيم....عدم رضايت هر چند چيز بدي نيست اما و باعث تحركه اما ادم رو كوفته به جا مي ذاره.........
ساده و صاف و به دل نشين با كتاب يا بي كتاب
..
الف. الان در مورد وبلاگ يك چيز مي توان گفت: يعني تمام اون حرف ها، زمزمه ها، عشق ها دروغ بود!!؟ ب. آل پاچينو ميگه هيچوقت بازيگري برام مهم نبود! برا همين بازيگر شدم. ج. حروم كردن ده سال يعني چي؟ اصلا عمر براي حروم كردنه. نوشتن از ديد كسي كه كتاب نمي خونه عمر حروم كردنه! الان اونايي كه كتاب چاپ كردن كجا رو گرفتن؟ببين به سر عشق چي اومد؟ بدبخت!! د. بابا يه كم پپسي وا كن واسه ملت!!
ba salam
lotfan be site Dokhtarak sari bezanid
www.dokhtarak.org
merci & bye
سلام سپينود عزيز ...او ل ازهمه ممنونم كه به زلال پرست امدي .در مورد غروب سه شنبه ها باعث افتخار من است كه داستان هايم را قابل دانستي ...برقرار و سرفرازباشي عزيز
سپينود من مطمئنم يه روز مي آم وبهت تبريک مي گم براي کتابت و همين طور به صبا به خاطر اينکه ماماني مثل سپينود داره..{و اين رو هم کاملا مطمئنم که صبا طي هر شرايطي بهتون افتخار مي کنه و ما هم!!}
به اميد آن روز و آن كلام از دهان صباي زيبا و كوچك.
توي ليلا يه ديالوگ هست كه مي گه با خودت چيكار كردي ليلا؟ بعد اون مي گه ديدي چه بلايي سرم اومد ... با خودت چيكار كردي . شايد اين ماييم كه از هر چيزي فاجعه مي سازيم . احساس مي كنم كه من همون ادم بي مغزيم كه مثل خر فقط يه شمه از يه چيزايي كه مدعيشم رو ديدم همين و تمام . اين هفته كه گذشت بدترين هفته بود . امسال سال خروس بود سال من ولي هيچ به مراد من نبوده تا حالا . ببينم 24 سال نفس كشيدن واسه چي بود ؟ يه روز مي ميرم و تموم . من نمي گم اين بهتره يا اون . فقط مي گم چرا ؟ مي خوام خودم جر بدم سپينود . اينجا هم كه ما مثل فاحشه ها تو مكان عمومي به كار خودمون مشغوليم . همه دارن ما رو تماشا مي كنند . من رسما مي دونم كه افسرده شدم . و رسما مي بينم كه نتيجه اي به گردنم اويزوون شده كه من بابتش هيچ خطايي نكردم . چرا سپينود . چرا ما اينطوري شديم . فكر مي كنم مي تونم ديگه به خودمون بگم ما . اره چرا ما اينوطري شديم . من اينده ام رو هواس . همه چيم رو هواس . من يه ادمي شدم كه فقط دهنه . كه فقط زر بلد بزنه .