May 08, 2005

يكشنبه, 18 ارديبهشت 1384

غروب سه شنبه‌ها

"بی‌تعارف بگم هیچکی نمی تونه جلوی من از غروب سه شنبه‌ها و بچه‌هاش بد بگه!"

این دیالوگ بسیاری از ماست. ما پنج، شش، هفت، سیزده، بیست، بیست و پنج، بیست و یک، پانزده و یازده و دوباره هجده و ... نفر. سخت است. بی‌اغراق بگویم سخت است که یک گروه داستان‌نویس از توی این دنیای مجازی و از گوشه‌و کنارهای ایران دور هم جمع شوند و بمانند تا یک سال و نیم و آن‌هم هر هفته سه شنبه ساعت 5 بعداز ظهر و هیچ پدرخوانده‌ای نباشد وگاهی تا دو سه داستان را به‌قول بچه‌هاپنبه بزنند و هیچ‌کس دلخور نشود و گاهی بدون داستان باشند و بحث کنند یا حتا داستانی صد صفحه‌ای بخوانند نوبتی (مثل موسیو ابراهیم نوشته اریک امانوئل اشمیت) و کسانی هم گذری گه‌گاهی بیایند و باشند نادیده‌انگارنده‌گانی و کسانی هم باشند که گاهی شیطنت کنند و اما جلسه مثل صخره‌ای محکم سرجایش بایستد.
خیلی دلم می خواهد تک تک از رفقا نام ببرم آن‌ها که بودند و حالا نیستند آن‌ها که شهرستان‌اند و دورادور پی‌گیری می‌کنند و آن‌ها که هنوز سفت و سخت به گروه چسبیده‌اند و می گویند حتا که عاشق نمی‌شوند مبادا که مانعی سر راه خود و جلسه‌شان ببینند!

کافه‌بلاگ که بسته شد، گروه غروب سه شنبه بی جا و مکان ماند. باید یادی کنم از ماکان مهرپویای عزیز و نشر ماکان با آن ساختمان قدیمی و زیبا و نوستالژیک‌اش و با آن بوی کاغذ و چاپ که ما را چندی پناه داد. و یا چند صباحی را که در انتشارات علمی و فرهنگی به لطف دوستی گذراندیم. و حالا که با محبت مهندس فتح‌الله بی‌نیاز روزهای سه شنبه غروب نشر امتداد و کلاس درس‌اش را در اختیار ما گذاشته اند تا از کافه‌نشینی درآئیم. و تشکر از سایت‌ها و یا مجلاتی مثل قابیل که لینک ثابت صفحه‌ی غروب سه شنبه را داشتند و این‌ها همه خاطراتی تلخ و شیرین است که با خواندن داستان و بحث توی جلسه های هر سه شنبه از یادمان می رود و باز تا هفته‌ای دیگر...

القصه و داستان، غروب سه شنبه صاحب خانه‌ای از آن خود شد و این هفته طی یک حرکت نمادین جلسه داستان‌خوانی را بر سکوهای کنار استخر نمایشگاه کتاب برگزار می کند. کاستی‌ها هنوز بسیار است اما رفاقت و داستان و عشق هنوز پابرجاست و دست دوستانی که چه در این دایره مجاز چه در عالم واقعیت‌ها دست‌مان را بفشارند به گرمی می فشاریم و بر دیده می‌گذاریم.

سپینود | May 8, 2005 01:22 PM
Comments

tabrik va khaste nabashide manro bepazirid, alghese zendegi jarist va omidvaram ke betoonam bebinam ghoroobe 3shanbaha ro az nazdik

Posted by: nilofar at May 8, 2005 01:38 PM

سپينود گرامي درود. من متاسفانه كامپيوترم دچار مشكل شده آي دي را نتوانستم اد كنم لطفا دوباره برايم بفرستيد متشكرم و عذر مي خواهم

Posted by: sora at May 8, 2005 03:21 PM

من که از اول نبودم . اما خیلی دلم می خواد وارد رفاقت و داستان و عشقتون بشم :)

Posted by: مریم گلی at May 8, 2005 06:46 PM

سلام سپينود جان من مي خواستم مطلب امروز مرا پينگ كني چون خانه شهلا هستم و ادرس را ندارم .ضمنا نمي دانم چرا مطلب روي وب لاگم منتقل نشده
قربانت منيرو

Posted by: moniro at May 8, 2005 10:47 PM

سپينود عزيز سپينود عزيز تو نفهميدي امروز كه گفتي من هم عضو غروب سه شنبه ها هستم با من چه كردي .... سپينود عزيز دست همه ي بچه ها را از طرف من صميمانه بفشار

Posted by: zaneabi at May 8, 2005 11:45 PM

و گاه بايد مجاز و واقعيت را به هم پيواند داد تا دايره اي سخت پا بر جا شود. شما چه مي گوييد؟ لينك؟ لينك بدهيد اين دو را به همديگر؟ خوب فكر كنم داده ايد.

Posted by: Loolivash at May 9, 2005 12:48 AM

غروب سه شنبه حاي خالي لبخندهاي نزده را پر كرد ! سپينود بابا زدي تو كار مسيح و مسيحا ايولز سينت ترز!

Posted by: Mohsen at May 9, 2005 01:39 AM

سپينود عزيز من يه حس عجيبي دارم ....يه حس مثل بودن..نمي دونين با اون يه جملتون چه چيزها كه بهم ندادين با اينكه شايد اصلا مني در كار نبوده باشه ..من هم دورادور دست تك تكتان را مي فشارم و حس مي كنم اين دات كام شدن مثل يه فانوسيه كه مي شه باهاش تمام جاده ي تاريك و باريك رو پيمود...

Posted by: يلدا at May 9, 2005 12:54 PM

چشم....دادم!!

Posted by: يلدا at May 10, 2005 01:28 PM

سلام.موفق باشي.

Posted by: mina at May 10, 2005 10:45 PM

منم بي تعارف بگم از غروب سه شنبه ها خوشم نمياد. البته به جز مهدي و كاوه.

Posted by: برانژه at May 11, 2005 03:50 AM

اين پسره يواش يواش داره حوصله مو سر مي بره...

Posted by: mehdi at May 11, 2005 05:42 AM