May 02, 2005

دوشنبه, 12 ارديبهشت 1384

من سوت می‌زنم و از این‌جا رد می‌شوم!

داشتم قدم می‌زدم. نه! داشتم قدم می‌زدم و سوت هم می‌زدم. تازگی‌ها یک پاتوق برای خودم ساختم که از این‌جا خیلی بیش‌تر دوست‌اش دارم. کمی توش راحت‌ام و خلاصه دراز می‌کشم و غلت می‌زنم(غلت و واغلت به عبارتی)شاید هم لخت شدم، کسی چه می‌داند.آن‌جا رنگی تر از این‌جاست و آینه ندارد تا شمایل نفرین شده‌ات را دم به دم ببینی. این شب‌ها که تا صبح بیدارم، توی این خانه‌ی شلوغ و نامرتب نمی‌مانم. این‌جا را ول می‌کنم و می‌روم به آن‌جا سر می‌زنم. هی دست به سر و گوش‌اش می‌کشم. الکی. شاید از فرط تنهایی. شاید چون بهار است!

بوی چمن‌های کنار محوطه‌ی نمایشگاه کتاب پارسال با چندتا دوست خوب و یک عالم کتاب که پخش شده بود روی زمین می‌آید. چه بهانه‌ی خوبی که حالا حالاها این طرف‌ها پیدایم نشود و صدای سوت شبانه‌ام بیدار نکند همسایه‌ها را.


پ. ن. داشتم می‌گفتم که داشتم سوت می زدم و قدم. چشم‌ام به چیزی افتاد و جلوی چشم شما هم گذاشتم تا بخوانید. گفت‌و گوی ساقی قهرمان را می‌گویم. آن بالا. آره! گوشه‌ی سمت راست. آن‌جا که نوشته دنیای مجازی چه خبر. نه! اولین نوشته است. همان خودش است. برو بخوان.

سپینود | May 2, 2005 10:29 AM
Comments

ديروز دور و بر نمايشگاه بودم غرفه دار ها داشتند دكور مي زدند و وانت وانت كتاب هم مي آمد.

Posted by: ساحل افتاده at May 2, 2005 10:33 AM

امسال مايه تيله يختي اما هستيم در ركابتون .ماهزاده رو هم استاد كن . هر سال يكي كم ميشه . امسال شايد خيلي ها كه پارسال بودن نيستن . شايدم هستن . من كه يادم نمياد . واقعا شدم آخر حافظه ي موقت . اين پاگل كه خدايي فكر كنم چيز گرفته چي مي گن؟ بلاستر .آهان بلاستر گرفته . مارمولك واسه من لينك مي ذاره.

Posted by: Mohsen at May 2, 2005 11:48 AM

اسم وبلاگ من از اسم فيلمي به همين نام كه شان پن بازي مي كرد البته اون dead man walking نام داشت گرفته شده منم داستان كوتاه مي نوشتم و فيلمنامه در وبلاگ قبلي.حالا من اين لينك رو انجا هم مي ذارم تا شايد كسي بازم ايميل بزنه چون 2 نفر تا حالا تماس گرفتن شما هم اگر كسي رو مي شناسيد اين لينك رو بديد.
سلام به همهء دوستان بلاگر
ما قرار هست امسال يک ويدپو از خانم های دچار ضايعات نخاعی (Spinal cord injuries) برای يک موسسهء تحقيقاتی- آموزشی بسازيم.اکثر ما به ندرت کسی رو روی ويلچير در خيابان مرکز خريد يا دانشگاه ها می بينيم چون حتی تهران که پايتخت ايران هست برای اين افراد امکانات لازم رو در اختيار نداره و اين افراد که اکثراْ در سنين پايين دچار اين جراحات می شن در خونه هاشون زندانی هستند و مجبور به ترک کار يا تحصيلاتشون شدند و به اين ترتيب از حقوق اوليه خود محروم شده اند.
اين وبلاگ رو ما ايجاد کرديم برای افرادی که دچار ضايعهء نخاعی هستند يا کسی رو با اين مشکل سراغ دارند يا شمايی که در اين مورد نظر خاصی داريد با ما در تماس باشید و به ما کمک کنيد تا بيشتر با مشکلات اين افراد آشنا شويم و در نتيجه کار بهتری اراپه دهيم.

Posted by: hani at May 2, 2005 04:41 PM

سلام!
بار اولي است كه آمدم. داشتم سوت مي زدم و قدم هم مي زدم كه ديدم آمدم اينجا! بيا و يادداشت هاي معمولي مرا هم بخوان!

Posted by: mehrbanoo at May 3, 2005 12:47 AM

سلام!
بار اولي است كه آمدم. داشتم سوت مي زدم كه ديدم آمدم اينجا! بيا و يادداشت هاي معمولي مرا هم بخوان!

Posted by: mehrbanoo at May 3, 2005 12:48 AM

سلام
اصلا اصل كار همين است. كه آدم يك جا را داشته باشد كه با خيال راحت تويش لخت بشود و آدمهائي مثل من هم تويش لباسهايشان را بكنند و كمي استراحت كنند و با خيال راحت كامنت بگذارند.
ما بيشتر :)

Posted by: Lady at May 3, 2005 09:15 PM

بابا اظهار نظرهاي آماتوري و پيش پا افتاده من را چه به وبلاگ سنگين و پر محتواي تو. شرمنده كردي.گفتي نمايشگاه كتاب و داغ دلم را تازه كردي.دوسالي هست كه به علت شغل شريف كارمندي و رسالت مقدس مادري از ديدار آن محرومم. اما امسال مصمم هستم بروم.باهات تماس مي گيرم.

Posted by: فرنوش at May 4, 2005 09:31 AM

سلام ...راستش را بخواهي من هم دلم لك زده براي يك جائي كه راحت غلت بزنم ...وول بخورم ...بلند بلند بخندم ... زار زار بگريم ... سوت بزنم ...شايد كارهاي ديگر هم بكنم ...خلاصه يك جائي كه همه نباشند ...هيچ كس نباشد...خودم باشم و خودم ( چقدر براي تو و دخترك دلتنگم )

Posted by: lale at May 4, 2005 01:20 PM

يعني هروقت دلمون سوت خواست بيايم اينجا؟ حالا چه آهنگايي رو بلدين با سوت بزنين؟

Posted by: mehdi at May 4, 2005 02:43 PM

من لينكو گذاشتم تو وبلاگم ....
امري ، فرمايشي؟

شما فقط اراده كنيد

Posted by: همشهري كاوه at May 4, 2005 05:20 PM

سلام.
يك پيشنهاد خوب براي نمايشگاه كتاب.
غرفه ي انتشارات مرسل. سالن A25 – غرفه ي 95

(موهاي پاشنه بلند؛چراغ قوه و سنگهايي براي آكواريوم)
كتاب شعر محمودسودايي

Posted by: pasha aslani at May 4, 2005 05:56 PM

مسابقه بزرگ داستان نويسي و فيلمنامه خليج فارس ، جايزه هايش هم توپه توپه http://www.persiangulffestival.com

لينكش رو حتما بذاريد

Posted by: همشهري كاوه at May 5, 2005 05:33 PM

با همه ی سردردهایی که از کتب نخریده و نخوانده می گیرم، اما هر سال مهم ترین اتفاق زندگی م نمایشگاه کتاب است!

Posted by: جلال at May 5, 2005 09:36 PM

آدم كه دست هايش را مي كند توي جيبش و سوت زنان رد مي شود، انگاري همه نگاه اش مي كنند در حالي كه كسي نگاهش نمي كند. بار خودش روي دوش خودش سنگيني مي كند. اما بعضي وقت ها كساني آدم را نگاه مي كنند. بعضي وقت ها از اين كسي ها، كسي دشمن است و نمي دانم چه، آدم سنگين و دلخور مي شود، گاهي هم كسي دوست مي نمايد -يا به راستي هست- و آدم را چه شاد مي كند كه هنوز مي مانند بر روي زمين كساني كه مي تواني دمي را كنارشان بياسايي. باز هم قدم مي زني و سوت زنان رد مي شوي، اما يادت مي ماند كه كسي را كه ببيني مي تواني سلامش كني و دستش را گرم بفشاري. هر چند گاه ها با يكديگر در تقابلند، اما به راستي چه؟ مي توان كليتي برايش در نظر گرفت و دستي را به گرمي فشرد كه گاهي هم سرد شده. مثل اين است كه كسي برود توي اتاق و در را روي خودش ببندد و آدم كه مي خواهد وارد شود در بزند يا بگويد خوب بعدا... شاد زي.

Posted by: Loolivash at May 6, 2005 12:37 AM

عالي بود دستت درد نكند. محمود دهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at May 6, 2005 08:03 AM

10 ساله هر سال مایشگاه بودم ولی امسال فکر نکنم بشه رفت جای منم خالی کن

Posted by: آوات at May 7, 2005 03:48 PM