خدایان سیزیف را محکوم کردهبودند سنگی را که بر اثر وزن خوداز
بلندی فرو میغلطد، پیوسته به کوه ببرد. آنها به حق اندیشیده
بودند که مجازاتی خوفناکتر از کار بیهوده و بیامید نیست.
آلبر کامو، افسانهی سیزیف
اما هیچکس نیکی جومپی را مجبور نکردهبود که آن روز ماه اوت به سرش بزند و به ساحلی برود که بعد ناپدید شود. انسان مدرن خود تصمیم میگیرد و با ارادهی خدایان یا خدا کاری ندارد. او حتا میتواند مجازات کار بیهوده را به سرنوشتی قطعی برای ادامهی زندگی خودخواستهاش مبدل کند.
زن در ریگ روان نوشتهی کوبه آبه و ترجمهی عالی مهدی غبرایی چاپ انتشارات نیلوفر در زمستان 83 ، اولین کتابی بود که در سال جدید ورق زدم و خواندم و وحشت کردم و لذت بردم و فکر کردم و دستآخر از خودم پرسیدم برای چه باید حتمن دربارهی این کتاب بنویسم؟ نوعی خودنمایی یا اینکه دلام میخواهد همه آنرا بخوانند؟ فکر کردم که چرا این داستان تا این حد جذاب است؟ اصلن چرا در تعطیلات نوروز رفتم به یکی از معدود کتاب فروشیهای شهر و این کتاب را خریدم و بلافاصله شروع به خواندناش کردم؟ باید بگویم این اولین ژاپنیای نبود که با خواندن اثرش شگفت زده شدم. دقت کنید اصلن نمیخواهم حرفهای بزرگی بزنم که فرار کنید و فکر کنید این نوعی داستان ثقیل و سختخوان است. بگذارید داستان را برایتان تعریف کنم همانکه خودم خواندم و جادو شدم:
مردی، حشره شناسی، از خانه بیرون میآید تا در یک روز تعطیل کنار دریا به دنبال گونهی کمیابی از یک حشره بگردد. در راه برای استراحت در خانهی زنی که داخل گودالی از شن است توقف میکند. و هفت سال آنجا میماند! در این هفت سال همراه آن زن، شن روان را از گودال خالی میکند برای بقا، برای آنکه خانه، این مفهوم مقدس، از بین نرود. فکر فرار در تمام این مدت او را مشغول میکند. و در انتها، هنگامی که راه برای فرار باز است، فرار نمیکند! زن از او آبستن شده و او "همچنین میشد فرارش را به اینده موکول کند."(ص 234)
رمان 236 صفحه است. و شاید باز میشد از شن، زن و مرد گفت. و از نیروی جاذبه! همان که سنگ سیزیف را به پایین میغلطاند و شن را در گودال میریخت و ممکن بود زن و مرد را دفن کند. یک دانهی شن ریز و ضعیف. شن ذرهای از سنگ. همان سنگ اما خرد شده و متحرک. همیشه در حال حرکت و " در قیاس با روش ملالتباری که آدمیزاد سالهای سال به آن میچسبد تفاوت از زمین تا آسمان است."(ص 21) نه ما اینجا به هیچ وجه با یک مقالهی علمی روبرو نیستیم... بگذار ببینم... چرا! زن در ریگ روان پر است از نظریات منطقی ریاضی و زیست شناسی و فیزیک که همهی آنها به انسان میرسد. انسان محاط در قوانین مختلف علمی مثل یکذره تنها، یک ذره از همان شنی است که بیاراده در موقعیتی تلاش میکند تا وضعاش بهتر از چند دقیقهی پیش شود. و لولهی سیانور. مرد همیشه آن را همراه خود دارد. استعارهای از خودویرانگری. دغدغهی همیشهگی انسان برای از میان برداشتن خود، برای قدرت نمایی برای اعمال ارادهاش در هر لحظه که خود بخواهد. اما مرد با آنکه همیشه به لولهی سیانور، که جزیی از لوازم حشرهشناسیاش است، فکر میکند هیچگاه جرات استفاده از آن را ندارد حتا در نهایت استیصال.
شن موقعیتی انتزاعی را میآفریند که مرد برجستهترین عنصر آن است یک عنصر نامطلوب و نافرمان نمونهای از انسان طاغی در برابر سرنوشت محتوم. زن اما انگار با شنهای روان یکی شده. او مثل کارشناسی خبره برای مرد از رفتار شن میگوید از این که شبها چهگونه عمل میکند و روز چهطور و وقتی میخوابند یا میخورند باید چگونه مراقب این دشمن در کمین نشسته، باشند.زن ظاهرن نمونهی کاملی از زنان ژاپنی است ، گوش به فرمان و مطیع مرد، او را حمام میکند و پشتاش را میمالد و جسماش را به او میبخشد. اما زن، این زن که خانهاش میان ریگ روان محاصره شده سودای دیگری دارد. او خانهاش را مقدس میداند و حفظ آن را تنها دلیل برای ماندن آنجا و زندگی و تا آنجا پیش رفته که مرد را در دام این خانه و گودال بیندازد. زن مانند واسطهای میان شن و مرد است او شن را آرام آرام به مرد میشناساند و از سویی ناظر چهگونه آشتی کردن مرد با شن است و کار به جایی میرسد که مرد از شن آب میگیرد(یکی از دلایل ماندن و پاگیر شدن مرد در آن شرایط) و زن هم از مرد نطفهای برای جنین در رحماش. همهچیز عادلانه است و به گمان من دیگر حتا نیازی به آن دو اطلاعیهی اشخاص مفقودالاثر در پایان داستان نیست، چرا که مرد مدتهاست که دیگر از چرخهی زندگی گذشتهی خود خارج شده و هویت تازهای یافته.
حکایت راوی این داستان هم حکایت جالبی است. راوی دانای محدودی که همهجا به دنبال مرد و داخل ذهن او میرود و فکرش را میخواند، گاهی رو به خواننده از او سئوال میکند! انگار که او هم با خواننده دارد درگیر ماجرا میشود. با ناآرامیهای مرد ناآرام است. با هیجانات او و فلسفه بافیهایش همراه میشود و تا هنگامی که مرد قرار را بر فرار ترجیح نداده، با زن از در آشتی وارد نمیشود و آنجاست که در صفحهی 232 از فکر زن پردهبرمیدارد. گویی راوی هم به ماندن و آن گودال عادت کرده و به زن نزدیکتر.
در انتها، گودال شن کنایهای از دنیا و مرد و زن ،آدم و حوایی هستند با واقعیتهایی نه چندان متمایز از حیوان با فضولات و عرق و چرک و بوی بد و ... که دنبال هیچ آرمانی نیستند و هیچ رویا و خیالی ندارند، اتوپیایی نمیشناسند و به عقوبت هیچ گناهی مجازات نمیشوند و اصلن مگر بازی با شنهای روان مجازات است؟!
بابا دمت گرم بيشترش را مي گدارم وقتي كتاب را خواندم.
نويسنده باشي و ثقيل را صقيل بنويسي !!!!زهي سواد
--------------------------------------------------------------
دوست عزیز حق با شماست.تصحیح شد. شما هم من بعد آرام تر بنوازید!
سپینود
هنوز نخوانده امش. اما هر چه درباره اش می خوانم تعریف و تمجید است!
سقيل، صقيل، ثقيل... همه شان همان ثقيل خوانده مي شوند و همه متوجه مي شوند منظورت را.
بعضي موقعيت ها در فيلم ها و داستان ها باعث مي شود ما فراموش كنيم در كجا هستيم و چه كساني اطرافمان زندگي مي كنند و چه خصوصياتي دارند آنوقت آن ها را طبق آنچه درك كرده ايم در درونمان خلق و مرمت مي كنيم . نتيجه اين مي شود كه در انتها مي گوييم نويسندگان آن ها آنچه در واقعيت روي نداده است را آورده اند . (دست نوشته هاي يك ديوار به صورت خورده! ) چاكريم رفيق . به ما هم لينك و كامنت بده . ما دو سال مشتريتيم .
يك آفرين به شجاعتت ويك مرحبا به حسن خلقت بدهكارم
سلام سپینود عزیز ...کتاب را نخوانده ام اما تحلیل متهورانه و زیبایت مرا برا ن داشت که این کتاب را هر چه سریعتر بیابم و بخوانم ولذت ببرم و درد بکشم ...کاش کتاب را خوانده بودم تا می توانستم استفاده بیشتری از تحلیلت ببرم ولی این یادداشتت را می گذارم یک بار دیگر بعد از خواندن کتاب بخوانم.سرفرازباشی و برقرار ....بدرود
متن جالبي بود.پايدار باشيد
خيلي ها تعريفش را مي كنند! بايد خواند....
شايد حق با شما باشه در مورد كنايه بودن گودال شن به اين دنيا و بقيه تشبيه و كنايه ها .ولي لذت خوندن اين كتاب با فكر كردن به اينكه اين استعاره يا اشاره اي به فلان معنا است از بين ميبره (حداقل براي من).
البته شايد هم شما جزو افرادي باشيد كه با كشف رمز از داستان لذت ميبريد و نه با همراهي با شخصيت ها .
arze adab va salam. man baraye on postet ke neveshte boodi karet chap shode kament gozashte boodam o kolli pepsi barat baz karde boodam. chera nist??zemnan khanoome zaneabi damet garm chiye ???inja zan o bachcheye mardom mian o miran!!!!!
ارادت دارم ناجيان . ولي آخه ... هيچي . ببخشيد بچه هاي غروب جاي ديگه اول هستند . پشت همون ستاره ي حلبي . ولي كاشكي يواشكي مي گفتي چي ميخواستي بگي . ولي اطمينان دارم اول نميشم . مي دوني چرا ؟ تازه فهميدم . برات تو ميل مي نويسم كه جنجال نداشته باشه . اگه دلايلش رو بدوني خيلي برات جالب خواهد بود . عجب دنياييه . شماها كه خوبيد همگي . راستي سايت چطوره ؟ راضي هستيد يا من اينجا يقه بگيرم ؟
درود كتاب جالب بايد باشه با اين نشانه ها و استعاره ها بدم نمي ياد نگاهكي بيندازم داستانهاي عجيب و غريب فوق العاده اي از اين ژلاپني ها خوانده ام كه بسيار غريب و باز هم نزديك است.
merci , hatman peida karde va khaham khandash..
اين ملت ما هميشه ملت مترحمي بوده اند . كافيه يه چيزيت بشه گر و گر حال و هوله كه مي ريزه رو سرت . آقا سوار تاكسي ميشم _نمي تونم حرف بزنم كه _ يارو فكر مي كنه لالم . يك تريپ لاوي مياد با آدم كه شك مي كنم دوست دارم خوب بشم يا نشم . تازه تا وقتي حرف زني همه اون چيز رو كه مي خوان برداشت مي كنند و معمولا چون خدا زدتت _ يعني لالي _ ديگه كاري به كارت ندارن .يه مثل قديمي هست كه مي گه سبكباران ساحل ها نديدند به دوش خستگان باري ست دنيا ...مرا در اوج حسرت ها رها كرد عجب يار وفاداري است دنيا ...( از اون جايي كه ما سر و سرمون با دنيا و هستي نيست ..علي القاعده جاي دنيا كلمه ي منحوس و از كار افتادهي پاگل يا دوشان تپه را بگذاريد . آخه حسين اسم خاص نيست مي ترسم مخاطب منحرف بشه )
يه خورده استادتو!! مالونديم.كم البته.كمتر از مرد خميري !!