آن مرد تبر دارد
چرا؟ نمیدانم شايد میخواستيم بگوئيم ما همهی راهها را امتحان کرديم. يا بخواهيم ديگران بدانند که ما خيلی راحت از همديگر خداحافظی کرديم. راحت نبود. بعد از آن هميشه چهرهی آن مرد را میبينم. آنکه ديگر نديدم و فکر میکردم که حتمن میبينم. کسی که میخواستم به سرعت توی جای خالی پازلام جا بدهماش. فکر میکنم اگر حالا اینجا بود خیلی دلام میخواست عاشقاش شوم. گیرم که 60 ساله، انسولین تزریق کند یا پروستاتاش دمبهدم عود کند. از خودم میپرسم راستی چه چیزی داشت جز آن تبر کوچک نقرهای مینیاتور، که به درد پشت شیشهی ویترین قدیمی یک مجموعهدار میخورد، که او را جذاب، مرموز و عاشق شدنی میکرد. موهای جوگندمی بلندش نبود. آن روزها دیدن این جور آدمهای عارفنما و درویش مسلک عادت شده بود. و حتا بدبین بودی چون بیشترشان آنی که مینمایاندند، نبودند. از نزدیک زَهره میبردند. نه! همان بود. همان تبر بود که توی آن جنگل وصلهی نچسب بود. سلاحی که مانند نخستین تیغ تیزی که بشر را از حیوان سوا میکرد آن مرد را توی آن جنگل برجسته کرده بود. اما که تمام اینها را آن روز، وقتی رضا بعد از این پا و آن پا کردن بسیار، پیشنهاد سفر و اُتراق در جای همیشهگیمان را برای آخرین بار داد، هنوز نمیدانستم و به کوهها خیره شده بودم که:
- فایدهای نداره رضا.
- ولی امتحاناش که ضرری نداره. ها؟
- وقتی برگشتیم اون وقت دیگه کسی باورش نمیشه که ما دیگه نمیتونیم...
- گورپدر مردم. مگه تو همیشه اینو نمیگفتی.
جنگ مغلوبه نبود. مدتها بود که سکوت را تمرین میکردم. وقتی لبهی پرتگاهی ایستادی، دیگر فقط به پریدن فکر میکنی، به این فکر نیستی که چرا علفهای کنار لبهی صخرهها خشک شدهاند تا بلافاصله فکر کنی که لابد آب بارانی که باید سیرابشان کند، عوض باریدن به ریشههایشان مثل چند دقیقهی بعدِ خودت به قعر دره پرتاب میشوند.
پس نمیتوانم بگويم که آن مرد بیتاثير نبود. چون وقتی از آن جنگل برمیگشتيم من توانستهبودم بسيار نرم تا خانه بيايم. و به همان نرمی هم چمدانم را ببندم.
وقتی رسیدیم، همان جای همیشهگی، کسی نبود و از صندوق ماشین بیکلامی ساکها و وسایل را برداشتیم و یکی یکی میلهها را علم کردیم. گویی کوکمان کرده بودند و وقتی چادر به پا شد میدانستیم که باید هرکدام به سویی برویم به دنبال هیزم. من همیشه از دورترکها شروع میکردم و رضا همیشه از اطراف چادر. ترکهها و خار و خسکها برای نخستین شعلههای کمجان آتش بهترین گزینه هستند. بعد باید افتاد به جان شاخههای پرمایهتر و کندهها و غلتاندشان تا چادر که جانب آتش کمکمک گرم شوند و جان بگیرند و بسوزند و از میان بروند. سکوت و اما جیغ گاهبهگاه شغالها و تن نرم خزهها تمام جنگل بود آن لحظه و چشمهایم که باید کار میکردند و بهترینها را میجستند. دستام که پرشد، عزای برگشتن به چادر و دیدن رضا و کسالت همکلامی با او کلافهام کرد. دومین بار هیزم را میبردم به سمت اتراقگاه که آن مرد را دیدم. ایستادم و دستام را سایهبان چشمها کردم، گرچه که آفتابی نبود. شاید برای اینکه به او نشان بدهم که او را دیدهام و فکر میکنم که با دیدن ما و چادرمان باید برود و جای دیگری را انتخاب کند. رضا هم که آن اطراف بود انگار که سگ تازی خطر گرگ را بو کشیده به طرفام آمد. از این حمایتهای مسخرهی او بیزار بودم و تا به من برسد آرام آرام به طرف ماشین آن مرد جلو رفتم. یک نفر یک مرد، با موهای آشفتهی خاکستری و عینکی که به دستهاش زنجیری نقرهای آویزان بود از ماشین پیاده شد و آهسته به سمت درختی رفت تو گویی ما نبودیم. قدمهایش مصمم بود و با پاهایش زمین را میکوبید و قلوه سنگها را کنارمیزد. رضا شانه به شانهام رسیده بود که نمیدانم چه طور برگشتم و رفتم تا بقیهی هیزمهای اطراف را جمع کنم انگار این من بودم که آن مرد را ندیدم. انگار آن مرد نیامده بود.
- باید یه کم دورتر بریم. الان این یارو میآد همه چوبا رو جمع میکنه.
...
- می بینی طرف چه پررو بود انگار جنگلو خریده فکر نمیکنه شاید مزاحم باشه باید بره یه جای دیگه ناسلامتی اینجا خانوادهاست.
- خانواده!...
ربطی به هیچ کس نداشت. این زمین و این هوا مال ما نبود. شاید چون لیاقتاش را نداشتیم. شاید چون حرف نمیزدیم. حرف زدن خیلی مهم است و ما همیشه از همان ابتدا حرف نمیزدیم. حرف نزدن را دست کم نگاه باید که جبران کند و نگاههای ما فراری بود از هم.
میدانستم، همه چیز را مثل شاگردان مدرسهای از بر بودم. بعد از آتش نوبت مرتب کردن توی چادر، خالی کردن بقیهی وسایل، فکر شام شب و نهایتن نشستن و دمی به خمره زدن و خیره شدن به شعلهها و گوش دادن به تقهی ترکههای ترو هوی شّرهی شیرهی کنده و هوا از میان سوراخها و اگر آن اولها بود، گفتن مدام اینکه "عجب آتشی شده!"،" چه زیباست" و "چه صدایی میدهد" و یا جابهجا کردن مدام کندهها تا دوباره و سهباره جان بگیرند، بود. اما حالا میخواستم در مه هرچه بیشتر دور از آتش باشم، دور از کوره راه و خیابانی که آن را طی کردم تا این جا. دور از تمدن و شهر. بگذار رضا با آن مرد توی چالشی انسانی و ابتدایی برای تنازع بقا بجنگد. بگذار دلاش خوش باشد که پیروز است و یا کفرش در بیاید که باخته است. اما که نمیخواهم فخر بفروشد به بودن و همراهی با من. اصلن بهتر است خودم را داخل این جدال نکنم. مه پایینتر میآید. دلم میخواست بگویم نمیترسم اما جیغ شغالها و خرناس گرازها نزدیکتر میشد و با سردی هوا، لرزهای گرفتم که نمیتوانستم بگویم از ترس نبود. شاید اگر زمزمهای ، آوازی بخوانم و آرام راهام را کج کنم بهتر باشد. یا بلند بلند بخوانم برای درختانی که سرتاپا گوشاند و فکر کنم که با شاهزادهای میان جنگلام و آنها با هر بادی برایام دستی، برگی تکان میدهند و به نشانهی زیبایی صدایام، شاخههایشان را به چپ و راست میتکانند. زنجرهها بیرون میآیند و با من همآوایی میکنند. کیفورم. هر دم که این خیالات و رویاها و بازیها سراغام میآیند، کیفورمیشوم و میدانم که هر لحظه اتفاق یگانهایست که هیچوقت نبوده و دیگر هم نیست. وقتی لبهی پرتگاهی بایستی میتوانی با خودت فکر کنی که من همهی همهی اینها را بودهام و عطرشان را فرو بردم و صدایشان را شنیدم و دیگر هیچ نمیماند که بخواهی.
- این صدای چیه رضا؟
- هیچی...ببین چه آتیشی شده. اون کنده رو با پات یه کم هل بده توتر.
- نشنیدی چی پرسیدم؟
- هیچی بابا صدای داسه تبره نمیدونم مرتیکه یه چیزی آورده که باهاش شاخهها رو بزنه. بگو اگه مردی دس خالی آتیش علم کن.
یعنی مسلح بود. یعنی آن مرد باکیاش نبود. خواستم فکر نکنم اما نتوانستم. حتا برخلاف میل نهانیام با رضا همفکر شدم. بدکی هم نبود که آنجا و آن چند روز را آن مرد مشغولمان میکرد تا صحبتهای تکراری و مهوع در باب ادامهی زندگی و رسیدن به تفاهم فراموش شود.
توی سکوتی معنادار که صدای آن چیز آلودهاش میکرد، حالا یا تبر بود آنوقت یا داس، آنوقت که صرافت دست زدناش مثل خوره به جانام نیفتاده بود، هردو کارهای شبیه به هم میکردند. تا صبح نمیخوابیدند. با حرصی آشکار هیزم جمع میکردند. جای من برای رضا را آن تبر برای او پر میکرد. حالا جدال بر سرتداوم بود. چه کسی بیشتر طاقت میآورد و دیگر مرا خسته کرده بود.بازیهایم ته کشیده بود؛ دختری زیبارو با دو رقیب توی یک جنگل ، ملکهای قدرتمند با دو فرماندهی جنگی، با دو شوالیه ، با دو پیشکار، با دو خواستگار. و صبحی بود که برقی کنار چادر آن مرد مرا کشاند و کشاند و تا نیمهی جنگل به دلگرمی آن تبر مینیاتوری اما برنده جلو رفتم. وقتی خود را رها کردی باز هم اگر شاخهای را بیرون زده از صخره دیدی به آن میآویزی و پرواز را از یاد میبری.
وسوسهی انگشت کشیدن به تیزی برّندهی لبهاش، خیرهی نگینها و سنگهای رنگارنگ روی دستهاش، خیال زدن ریشهی درختی یا بریدن شاخهای با یک ضربه. داشتناش قدرتی مضاعف بود. میتوانستم برگردم و در قلمروی خود با آن دو فرماندهی لشگر دشمن بجنگم. این هدیهای از معشوقام در سرزمینهای دور است. چین و ماچین شاید. یا شاهزادهای رعنا از دیار ژرمنها. این شاید یادگاری است از جنگهای صلیبی یا میراث من از ژاندارک. هرچه هست خیالام را با خود میبرد تا خش خش برگها و صدای شکستن شاخهها را نشنوم و بعد از چوبهی دار ژاندارک، خون گرم گرازی را ببینم که بخار از زخم عمیق زیر کتفاش توی مه و لابهلای درختها گم میشود و آن مرد از من میپرسد "کباب گراز دوست داری؟!" و نفهمم تبر چطور از دستام درآمد تا به دست مرد خون جهندهی گلوی گراز را آزاد کند.
"هنوز خیلی جوونه. برا همین میخواست بهت بزنه."
هنوز گیج خیالام نکند این شاهزادهایست که مرا نجات داده.
"خیلی از چادرت دور شدی. شوهرت میدونه اینجایی؟"
پس من شوهر دارم. خیلی وقت بود رضا را شوهر خطاب نکرده بودم.
"شوکه شدی؟...الان یه آتیش ردیف میکنم تا کباب گراز بت بدم. گرسنهای دیگه.نه؟"
وقتی از آن بالا که خود را رها کردی به پایین نگاه کنی سربگردان تا همهچیز را همانطور که هست ببینی.
طلوع صبح فردا بود ، از چادر آن مرد که بیرون آمدم رضا را با سیگار و پکهای عصبی و چند مامور بی سیم به دست جلوی چادر خودمان دیدم و آرام از جلوی آنها گذشتم و فریادهای رضا را نمی شنیدم. به همان نرمی که گفتم خرت و پرتهایم را جمع کردم و نرمتر از آن توی جاده راندم. تا سرزمینهای دور. تنها یک افسوس بود برایام. همان یک افسوس و حسرت بود که ایستاندم و به عقب نگاه کردم و تا لبهی اینجا کشاندم که آن تبر را، هدیهی همآغوشی آنشب را یادم رفت با خود بیاورم.
سپینود
فروردین 84
تبريك اول به خاطر نوشتن و تبريك دوم به خاطر خوب نوشتن. جزييات هم بماند براي سه شنبه غروب.
ziba va ravan bood, 2bar khandam (:
بهرام كه گور گرفتي همه عمر ديدي چگونه گور بهرام گرفت . ما خودمون هي مي گفتيم نسبيه نسبيه افتاديم تو گودال قطعيت ولي اين به نظرم يه واقعيته كه ما فقط مي تونيم فكرشو بكنيم ولي تو عيني سازيش مي مونيم . نمي دونم . اجازه براي فكر!
....جذاب، مرموز و عاشق شدنی....
زن داستان خوب كاري كرد كه رفت پيش مرد. راه ديگري نداشت. بايد مي رفت.بايد مي رفت... و اگر الان به جاي اينكه تايپ كنم با مداد مي نوشتم مطمئن باش مداد را آنقدر روي بايد فشار مي دادم كه از آنطرف كاغذ بيرون بزند و روي ميز خط بياندازد شايد هر دفعه با ديدنش يادم بيافتد كه بعضي كارها را بايد انجام داد. بايد.
آن مرد تبر دارد داستان تك گويي زني است كه ما را وارد ذهنش مي كند و مخاطب را از لابه لاي ذهنياتش نسبت به دو مرد آگاه مي كند ضمن آنكه پارگرافهايي كه در لابه لاي متن موجود است اشاراتي كنايه آميز به نوع حركت ذهن و مسير زندگي زن است و انتخاب اخريني كه او در همآغوشي دارد را باز و گره گشايي مي كند. انديشه اين كنش باز مي شود ديالوگهايي كه ما بين رضا (همسر) و زن وجود دارد بسيار به جا است كه هم تك گويي و فضاي دروني را مي شكند و هم مخاطب را به دنياي بيروني مي اندازد. ضمن اينكه ديالوگها بسيار با ذهنيت و روايتي كه زن از زندگيش و تفكرات درونيش نسبت به خانواده موجود است هماهنگ است. در برخي از موارد به نظر من فعلها و زمان انها درست گزينش نشده است و مخاطب را سردرگم مي كند مخاطب نمي داند روايتي كه از زبان راوي (زن) بازگو مي شود روايتي است كه در گذشته به وجود آمده يا راوي در حال گفتن روايتي است كه در حال حاضر در حال سپري كردنش مي باشد. به طور مثال جمله "انگار آن مرد نیامده بود" " مه پایینتر میآید." " به کوهها خیره شده بودم که:" اين جملات با توجه به پيش و پس انها زمانهايشان به هم ريخته است. در برخي جملات جا داشت گزينش كلمات بهتر مي بود مثل " کسی که میخواستم به سرعت "توی" جای خالی پازلام جا بدهماش." " وصلهی نچسب بود"
آن مرد تبر دارد داستان تك گويي زني است كه ما را وارد ذهنش مي كند و مخاطب را از لابه لاي ذهنياتش نسبت به دو مرد آگاه مي كند ضمن آنكه پارگرافهايي كه در لابه لاي متن موجود است اشاراتي كنايه آميز به نوع حركت ذهن و مسير زندگي زن است و انتخاب اخريني كه او در همآغوشي دارد را باز و گره گشايي مي كند. انديشه اين كنش باز مي شود ديالوگهايي كه ما بين رضا (همسر) و زن وجود دارد بسيار به جا است كه هم تك گويي و فضاي دروني را مي شكند و هم مخاطب را به دنياي بيروني مي اندازد. ضمن اينكه ديالوگها بسيار با ذهنيت و روايتي كه زن از زندگيش و تفكرات درونيش نسبت به خانواده موجود است هماهنگ است. در برخي از موارد به نظر من فعلها و زمان انها درست گزينش نشده است و مخاطب را سردرگم مي كند مخاطب نمي داند روايتي كه از زبان راوي (زن) بازگو مي شود روايتي است كه در گذشته به وجود آمده يا راوي در حال گفتن روايتي است كه در حال حاضر در حال سپري كردنش مي باشد. به طور مثال جمله "انگار آن مرد نیامده بود" " مه پایینتر میآید." " به کوهها خیره شده بودم که:" اين جملات با توجه به پيش و پس انها زمانهايشان به هم ريخته است. در برخي جملات جا داشت گزينش كلمات بهتر مي بود مثل " کسی که میخواستم به سرعت "توی" جای خالی پازلام جا بدهماش." " وصلهی نچسب بود"
" در برخي موارد اضافه هايي موجود است به طور مثال" از نزدیک زَهره میبردند " در موارد ويرگول به اشتباه آمده و خواندن را دچار مشكل مي كند ". از خودم میپرسم راستی چه چیزی داشت جز آن تبر کوچک نقرهای مینیاتور، که به درد پشت شیشهی ویترین قدیمی یک مجموعهدار میخورد، که او را جذاب،..." در يك پارگراف به نظرم لحن راوي عوض شده است "یا بلند بلند بخوانم برای درختانی که سرتاپا گوشاند و فکر کنم که با شاهزادهای میان جنگلام و آنها با هر بادی برایام دستی، برگی تکان میدهند و به نشانهی زیبایی صدایام، شاخههایشان را به چپ و راست میتکانند. زنجرهها بیرون میآیند و با من همآوایی میکنند. کیفورم. هر دم که این خیالات و رویاها و بازیها سراغام میآیند، کیفورمیشوم و میدانم که هر لحظه اتفاق یگانهایست که هیچوقت نبوده و دیگر هم نیست" لحن عوض شده خود روايت مشكلي ندارد اما لحن خيلي عوض مي شود كه كليت داستان را دچار مشكل مي كند در موارد ديگر هم اين ذهني و حسي شدن موجود است اما لحن را خراب نكرده است مانند" وسوسهی انگشت کشیدن به تیزی برّندهی لبهاش، خیرهی نگینها و سنگهای رنگارنگ روی دستهاش، خیال زدن ریشهی درختی یا بریدن شاخهای با یک ضربه. داشتناش قدرتی مضاعف بود. میتوانستم برگردم و در قلمروی خود با آن دو فرماندهی لشگر دشمن بجنگم." از لحظات درخشان داستان مي توان به " سلاحی که مانند نخستین تیغ تیزی که بشر را از حیوان سوا میکرد آن مرد را توی آن جنگل برجسته کرده بود." بگذار رضا با آن مرد توی چالشی انسانی و ابتدایی برای تنازع بقا بجنگد. بگذار دلاش خوش باشد که پیروز است و یا کفرش در بیاید که باخته است" گذاردن پارگرافهاي كنايه اميز كه مي تواند نشانه اي نمايه اي در متن باشد نيز به جا است. اما چيزي ديگري كه به نظر مي آيد بايد كمي بيشتر رويش كار شود اين ذهنيت است كه فاصله بين چادر دو مرد به نظر اين قدر زياد نمي آيد مي توانست اين فاصله جاهايي در داستان اشاره شود مثلا رودخانه اي كه ان دو را از هم جدا مي كند چرا كه نبود زن در يك شب ما را متوقع مي كند كه ژاندارمها با رضا به سراغ مرد بروند. به هر حال داستان شسته رفته اي بود و ارتباط را برقرار مي كرد . خسته نباشيد و همواره موفق
سلام دوست خوبم . از آشنايي با ويلاگ قشنگت خوشحالم . نظرت راجع به تبادل لينك با وبلاگ من كه براي حمايت از بيماران تالاسمي فعاليت ميكنه چيه؟
خب در مورد اين داستان تو جلسه صحبت کرديم و فکر کنم من هم زياد حرف زدم . ای کاش بر خلاف نظر خودت به اين داستان بپردازی چون خيلی خوب بود و فقط کمی فاصله بگيری بسه و گرنه بمونه روی تاقچه ديگه بايد فاتح ش رو خوند . يادت نره اين داستان آخر محتواست .
سلام مادر خوب. نمايشگاه نزديكه ها. يادش بخير. امسال هم دنبالم هستن براي نمايشگاه. نمي دونستم اينقدر كارم خوبه ;).
ايندفعه واقعاَ يادش بخير...
تبريك مي گم.... از صميم قلب.
hi. I am so sorry that I didnt have enough time to read this story. However i wanted to ask u please dont forget the forms. if they are filled please take those for me in this tuesday. thank u very much. God with u.
سلام .خوب بود ولي خوندييم وراجع بهش صحبت كرديم ...
سلام نمي گم زيبا بود و اين چيزها چرا كه هنوز مطلبت رو نخوندم و به خاطر كمي بودجه به اجبار بايد تو افلاين بخونم و يا مثل وبلاگ نوشي همه ارشيو رو ژرينت بگيرم ولي يه سوال سپينود يعني چي؟
I enjoyed your site so much so i have to say it to you. Ninety-eight percent of the adults: http://www.quotationspage.com/quotes/Lily_Tomlin , By failing to prepare, you are preparing to fail
Mike Furir Mike 882
Mike Furir Mike 713
Mike Furir Mike 977
Mike Furir Mike 489
thank