چهقدر دلام برایات تنگ شده است مادر!( جملهاش مثل جملهی پشت کامیونها شده! خیلی بد است چیزهایی که دوست دارم را دیگر نمیتوانم به زبان بیاورم مثل فروغ مثل عشق مثل راجر واترز مثل رفاقت...شاید هم این بد است که بخواهی با بقیه فرق کنی. شاید هم بشود هرکدام از اینها را فقط اسماش را تغییر بدهی ولی نه حساش را...). این روزها فکر میکنم اگر تو بمیری، روزهای سختام را سر چه کسی خالی کنم. این روزها از اینکه وقتی اینجا بودی همیشه با هم قهر بودیم و دعوا داشتیم بغض بدی گلویم را میگیرد. این روزها به صبا حسودیم میشود که مرا دارد. این روزها دلام بدجوری هوای کلاسهای مثنوی و شاهنامهات را کرده. اگر بیایی میگویمات که ادبیات یعنی همانها که تو به ما یاد دادی. تو راست میگفتی. هنوز محوطهی لغتنامه را، آن ساختمان قدیماش را یادم میآید. وقتی پیران ادبیات پاهایشان را روی برفهای محوطه میگذاشتند. این روزها تو نیستی تا زنگ بزنم و از تو معنی لغتی را بخواهم. نیستی تا گاهی داستانهایم را برایت بخوانم تا اشکال دستوری بگیری و تمام راهای مفعولی را سر جای خودشان بگذاری. نیستی تا با شک و تردید بگویی که نمیدانی این واژههای من درآوردی و زبان عجیب داستانهای من را که درست است یا نه. میخواهم قول بدهم که وقتی برگردی حتمن را برای خاطر تو همان حتما مینویسم. آسمان که به زمین نمیآید. امروز دلام خیلی شکست که هوایات را کردم. تقصیر تو نبود اما که تو خواستی ما را خیلی مغرور بار بیاوری وگرنه که سر هر هیچ و پوچی دلگیر و ناراحت نمیشوم. اما برایام گران بود بگویند برای خوردن یک قهوه یا رفتن خانهی یک نویسنده...باورت میشود اینها خودشان را نویسنده میدانند و بودن باهاشان را افتخار!
خستهام خسته. میدانی میترسم این یک ماه را تا آمدنات دوام نیارم. یاد فیلم The wall میافتم. آنجا که میگوید:
I wanna go home/ take out this uniform and leave the show,,,
میخواهم همه چیز را ول کنم بروم گم و گور شوم. دلام دستهایت را میخواهد. همان پوست نرم و چین خورده را کاش میتوانستم آنقدر کوچک شوم که لابهلای آن چینها برای همیشه بخوابم. آدم آدم است دیگر. فراموشکار است. میدانی اینها را برای چه مینویسم؟ برای اینکه وقتی برگشتی و خواستیم دوباره با هم جدل کنیم به این نوشته رجوع کنم و جلوی خودم را بگیرم. احمقانه است. رمانتیک و سانتیمانتال است. میدانم. اما جلوی خودم را نمیتوانم بگیرم.باید زنگار بگیرم از روی احساسم. امروز فهمیدم چرا داستانهایم پیش نمیروند. چون آینهام غماز است. زنگار دارد. خیلی میخواهم این نوشته را به کسی نشان ندهم. اما میخواهم همه سر به بالین بنهند و تنها مرا رها کنند و ترک من خراب شبگرد مبتلا کنند.میخواهم اگر از آن ینگه دنیا نوشتههای مرا میخوانی زود برگردی. توی این کابلها و فیبرهای نوری نمیخواهم که از صدایام غصه بخوری و میخواهم فقط تو بگویی.راستی این روزها دارم برایات مجموعه کامل تصنیفهای قدیمی را جمع میکنم. از مرضیهی عزیزت تا وقتی برگشتی توی آن ضبط صوت کوچک آشپزخانهات آن ها را گوش بدهی و زیر لب زمزمه کنی. هنوز صدایات که توی بچهگیهایم برایم میخواندی:
ای گل من بهخدا به خدا ندهم بهجز تو دل به دلبری...
توی گوشام است. اگر برگردی بوی جوی مولیان را با هم میخوانیم و برای اینکه بابا هم دلاش نشکند یکی یک پول خروس بدیعزاده را برایاش ضبط میکنم. فقط زود برگرد. تا همهچیز سرجای خودش باشد. خب؟
منم آري منم كه از اينگونه تلخ مي گريم ! اي كاش كه دست تو ... /
خيلي خوشحالم كه از احساس دروني و واقعي ات دوباره توي وبلاگت نوشتي.راستش خواستم بهت بگويم گاهي به غير از داستان و ادبي نويسي يك گريزي هم به عواطف و حوادث زندگي ات بزن.تو كه تعهدي به كسي ندادي كه حتما داستان يا نقد بنويسي.اميدوارم اين نوشته را بخوانند و زودتر بيايند.
بگذر و رها کن.بگذار بلایند. تو خوب می شناسی و من و خودشان و این شوگار هم؛ که ارتفاع ناداشته ی قامت شان بر شانه های چه و که بالا می رود وچطور و چگونه و چرا؟ نوش ات باد آن قهوه اگرنوشيدي.
ضمنن اين مادر بيچاره حق ندارد كمكي براي خودش در ولايت عمو سام كمي تا اندككي خوش بگذراند؟
she will be home soon ... just be the one for your daughter,,, hope to see you soon myself
نمي گويم اصولا مي شود براي چنين نوشته اي پيغامي گذاشت، اما اگر خوانده باشي و دوست داشته باشي و خواسته باشي چيزي بگويي...
سپينود ميدانم كه ميداني خوب ميفهمم چه ميگويي . وقتي سراسيمه به آشپزخانه هجوم ميبرم كه مطمئن باشم مادر هست وخوب هست و بايد باشد تا من باشم . وقتي با فاصله چند متري دلم برايش تنگ ميشود . وقتي صداي تلق تلق دمپايي هايش از اين سو به آن سوي خانه يعني آرامش من و من گاهي جنبه اين آرامش را ندارم و از شادي وجودش بغض ميكنم . اين روزها خوب ميفهمم كه بودنش يعني چه . خيلي خوب ميفهمم .
خوب مي فهمم داشتن يك مادر خوب كه آدم را بفهمد و همهان طوري كه هست بپذيرد چه نعمتي است. من هم گاهي بدجوري مي ترسم كه اين نعمت يگانه را از دست بدهم
زياد مطلب نوشتي ولي اين يكي از يه جنس ديگه بود.شايد به مصداق چو از دل بر آيد لاجرم بر دل نشيند
هر وقت آمد از طرف من هم گونه اش را ببوس. بگو سفارش نوشي بود. يك بوسه هم براي خودت.
اين هم سفارش نوشي دلتنگ بود.
ياد حرف مادرم افتادم كه او هم مي گفت حسوديم مي شود چون من را داري!!من فكر مي كنم جاي شكرش باقيست كه مادري هست كه حداقل بر مي گردد و مي شود تلافي كرد خيلي چيزها را!!
تو كه باور نمي كني . خب نكن مهم نيست هيچ مهم نيست فقط خيلي متعجبم از خودم خودم و تو تو ( با كسره بخوان! ) ديروز رفتم پيش روانپزشكم نشستم پيشش و گريه كردم خيلي بداست كسي را نداشته باشي تا پيشش اشك بريزي گفت چت شده؟ گفتم دلم براي مادرم تنگ شده و زار زار گريه كردم و او فقط مشتي قرص جديد داد و يك آمپو باري رفع دلتنگي . باورت مي شود؟ سپينود مگر مي شود دو نفر اين قدر از هم دور باشند و اين قدر به نزديك؟ نمي خواهم خودم را به زور به تو بچسبانم كه به هر حال و هيچ معلوم نيست از كجا فاصله ايجاد شده اما گاهي مي مانم از اين احساسات يكسان و نزديك به هم برايمان پيش مي آيد .
خيلي زيبا بود...
you talked from my deepest part of my heart. I realy feel that with my heart for many years. Kiss all her wrinkles. I think this text was one of your best.
سلام مجدد سپینود عزیز
امیدوارم که همیشه و همه جا خوب و خوش و سلامت باشی
این چندمین بار است که برای شما پیام میدهم اما از شما جوابی نداشتم
اما آرزو میکنم که زندگی را با شادابی و نشاط ادامه داده و همواره تندرست باشی
به امید دیدار دوست من
برنا