(... خواندن نامههای انباشته شده در مدت زمانی طولانی کار جالبی است و هیجان زیادی دارد. از هنگامی که نوشتن بر کاغذهای نازک و زرورق مانندِ رنگی با خودنویس و قلم و دوات رواج پیدا کرد، در هر محل پستخانههایی تعبیه شده تا نامههای کاغذی و سبکوزن را توسط لولههای زیرزمینی و با فشار هوا به مقصد برساند. هر منطقهی پستی به نواحی کوچکتر تقسیم میشود و نامهها با سرعتی باور نکردنی درون لولهها حرکت میکنند و پس از برخورد به دریچهای که به شکل اتوماتیک و با فرمان مرکز پست ناحیه بسته میشود، جهت حرکتاش را تغییر میدهد، و جلوی خانهی مورد نظر و داخل صندوق پستی که یک طرفاش توری ضخیمی دارد تا هوا را به خارج هدایت کند، آرام میگیرد. چندین سال پیش هوای درون لولهها سرد بود و نواحیای که بشترین ارتباطات پستی را داشتند دچار تغییر آب و هوا میشدند. هوای گرم هم امکان داشت بر کیفیت کاغذ و مرکبی که روی آن به کار رفتهبود تاثیر بگذارد. اما با سیستمی که سال پیش بر روی صندوق پستی هر خانه نصب شده، هوایی متناسب ِ فصل، با رطوبت و رایحهای مطبوع، که خودِ صاحب صندوق آن را بوسیلهی کلیدهای روی صندوق پست تنظیم میکند، در اطراف هر خانه پراکنده میشود...)
ضمن اینکه - البته گفتن ندارد ولی...- یکی از داستانهایم با نام "در بالکن را باز گذاشتی آقای میم" در مجلهی گربهی ایرانی در شمارهی نوروز چاپ شده. گربهی ایرانی به مدیریت عباس معروفی در برلین منتشر میشود. شاید برای من این اولین حرکت جدی در داستاننویسی باشد. همهی قصه نویسها خاطرهی اولین داستان چاپ شدهشان در مجلهها را به خاطر دارند. لابد کم سنتر از من. اما سال 84 را با این اتفاق سال خوشیمنی میدانم.(اگر این فکرهای مثبت را نکنیم، چه کنیم!؟)
سلام. اميدوارو هر سال برات خوش يمن باشه:) آرزوي موفقيت دارم. به من هم سر بزني خوشحال ميشم.
نوشته های تو همیشه قشنگن ، چه خوب که چاپ شد:)
خيلي خوشحالم برايت . خيلي . مي دانم چه لذتي دارد.از صميم قلب بهت تبريك مي گويم و آرزوي موفقيتهاي بيش و بيشتر را دارم برايت.
موفق باشي.
موفق باشي ناجيان. منم خوشحال شدم كه اون مجله هه داستانت را چاپ كرد، و البته اين حقت بود.
اميدوارم اين سرآغازي باشد ( كه هست انگاري در سال84 _ اگر وفاكنند خوبان به عهدشان!!) براي چاپ كارهايت درخاك گربه ايي همين جا. تبريك
( ببخشي اينجا مي گويم _ ازخوشحالي است البته _ اسم گربه كه مي آيد ياد آن مقاله ي 26 صفحه كذايي درپلنگ خانوم مي افتم!! )
تبريك تبريك تبريك....و ديگر اين كه مطلبت را هنوز درست نخوانده ام ...برمي گردم
سلام سپينود جان
تبريك مي گم براي چاپ داستانت. خيلي خوشحال شدم عزيزم.
موفق باشی
من هم كلي خوشحال شدم...تبريك مي گم و اميدوارم هميشه موفق باشين
ببين خيال كنم اين داستانت. داستاني باشه ها ...يك جوري آدمو ترغيب مي كنه به خوندنش به خصوص كه موضوعش هم انگار خيلي نوست
بسيار تبريك سپينود گرامي اميد كه هميشه موفق باشيد
اميدوارم اين خوش يمنى با چاپ يك مجموعه داستان از سپينود ادامه پيدا كند.... فكر كنم ديگر وقتش رسيده باشد....
به به ! به سلامتی! ما که داستان چاپ می کنیم در مجله رو تخته می کنن!! سر تو نیاد الهی! میرم که بخونمش!
سلام. اين حركت و قدم بزرگيه. بهت تبريك ميگم. ميدوني، فكر ميكنم بيشتر از خودت هيجان زده شدم.
سلام، خوشحال شدم اين خبر رو خوندم. ايشاللا كه باز هم و براي هميشه از اين خبرهاي خوب داشته باشي. هميشه موفق و خوب و خوش باشي و يكعالمه ديگه از اين آرزوهاي خوب. در پناه خدا،كه احتمالا هست!
سلام سپينود عزيز . جاداستاني رو ببين الان چجوريه ؟ خوشت مياد ؟ موفق باشي و شاد و سي يو .
سلام. سپينود عزيز تبريك مي گم به خاطر چاپ داستان. اميدوارم اين شروع خوش يمني باشه براي چاپ مطالب بعدي. درسته. آدم هيچ وقت خاطره چاپ اولين داستانش يادش نميره.
از لطفتون ممنونم. از لينك بيشتر ممنونم. ولي از همه بيشتر از اينكه باعث شديد فكر كنم درك شدم و تنها نيستم ممنونم.