April 10, 2005

يكشنبه, 21 فروردين 1384

بخشی از یک داستان بلند

(... خواندن نامه‌های انباشته شده در مدت زمانی طولانی کار جالبی است و هیجان زیادی دارد. از هنگامی که نوشتن بر کاغذهای نازک و زرورق مانندِ رنگی با خودنویس و قلم و دوات رواج پیدا کرد، در هر محل پست‌خانه‌هایی تعبیه شده تا نامه‌های کاغذی و سبک‌وزن را توسط لوله‌های زیرزمینی و با فشار هوا به مقصد برساند. هر منطقه‌ی پستی به نواحی کوچکتر تقسیم می‌شود و نامه‌ها با سرعتی باور نکردنی درون لوله‌ها حرکت می‌کنند و پس از برخورد به دریچه‌ای که به شکل اتوماتیک و با فرمان مرکز پست ناحیه بسته می‌شود، جهت حرکت‌اش را تغییر می‌دهد، و جلوی خانه‌ی مورد نظر و داخل صندوق پستی که یک طرف‌اش توری ضخیمی دارد تا هوا را به خارج هدایت کند، آرام می‌گیرد. چندین سال پیش هوای درون لوله‌ها سرد بود و نواحی‌ای که بشترین ارتباطات پستی را داشتند دچار تغییر آب و هوا می‌شدند. هوای گرم هم امکان داشت بر کیفیت کاغذ و مرکبی که روی آن به کار رفته‌بود تاثیر بگذارد. اما با سیستمی که سال پیش بر روی صندوق پستی هر خانه نصب شده، هوایی متناسب ِ فصل، با رطوبت و رایحه‌ای مطبوع، که خودِ صاحب صندوق آن را بوسیله‌ی کلیدهای روی صندوق پست تنظیم می‌کند، در اطراف هر خانه پراکنده می‌شود...)

ضمن این‌که - البته گفتن ندارد ولی...- یکی از داستان‌هایم با نام "در بالکن را باز گذاشتی آقای میم" در مجله‌ی گربه‌ی ایرانی در شماره‌ی نوروز چاپ شده. گربه‌ی ایرانی به مدیریت عباس معروفی در برلین منتشر می‌شود. شاید برای من این اولین حرکت جدی در داستان‌نویسی باشد. همه‌ی قصه نویس‌ها خاطره‌ی اولین داستان چاپ شده‌شان در مجله‌ها را به خاطر دارند. لابد کم سن‌تر از من. اما سال 84 را با این اتفاق سال خوش‌یمنی می‌دانم.(اگر این فکرهای مثبت را نکنیم، چه کنیم!؟)

سپینود | April 10, 2005 09:50 PM
Comments

سلام. اميدوارو هر سال برات خوش يمن باشه:) آرزوي موفقيت دارم. به من هم سر بزني خوشحال ميشم.

Posted by: misa at April 10, 2005 10:46 PM

نوشته های تو همیشه قشنگن ، چه خوب که چاپ شد:)

Posted by: صورتک at April 10, 2005 11:45 PM

خيلي خوشحالم برايت . خيلي . مي دانم چه لذتي دارد.از صميم قلب بهت تبريك مي گويم و آرزوي موفقيتهاي بيش و بيشتر را دارم برايت.

Posted by: ساحل افتاده at April 11, 2005 12:01 AM

موفق باشي.

Posted by: Mohsen at April 11, 2005 12:07 AM

موفق باشي ناجيان. منم خوشحال شدم كه اون مجله هه داستانت را چاپ كرد، و البته اين حقت بود.

Posted by: mehdi at April 11, 2005 12:52 AM

اميدوارم اين سرآغازي باشد ( كه هست انگاري در سال84 _ اگر وفاكنند خوبان به عهدشان!!) براي چاپ كارهايت درخاك گربه ايي همين جا. تبريك
( ببخشي اينجا مي گويم _ ازخوشحالي است البته _ اسم گربه كه مي آيد ياد آن مقاله ي 26 صفحه كذايي درپلنگ خانوم مي افتم!! )

Posted by: ماهزاده at April 11, 2005 01:13 AM

تبريك تبريك تبريك....و ديگر اين كه مطلبت را هنوز درست نخوانده ام ...برمي گردم

Posted by: zaneabi at April 11, 2005 07:50 AM

سلام سپينود جان
تبريك مي گم براي چاپ داستانت. خيلي خوشحال شدم عزيزم.

Posted by: صورتک at April 11, 2005 11:25 AM

موفق باشی

Posted by: مظاهرشهامت at April 11, 2005 03:08 PM

من هم كلي خوشحال شدم...تبريك مي گم و اميدوارم هميشه موفق باشين

Posted by: يلدا at April 11, 2005 04:36 PM

ببين خيال كنم اين داستانت. داستاني باشه ها ...يك جوري آدمو ترغيب مي كنه به خوندنش به خصوص كه موضوعش هم انگار خيلي نوست

Posted by: zaneabi at April 11, 2005 07:51 PM

بسيار تبريك سپينود گرامي اميد كه هميشه موفق باشيد

Posted by: sora at April 12, 2005 01:51 PM

اميدوارم اين خوش يمنى با چاپ يك مجموعه داستان از سپينود ادامه پيدا كند.... فكر كنم ديگر وقتش رسيده باشد....

Posted by: javid at April 13, 2005 10:05 PM

به به ! به سلامتی! ما که داستان چاپ می کنیم در مجله رو تخته می کنن!! سر تو نیاد الهی! میرم که بخونمش!

Posted by: خرمگس خاتون at April 14, 2005 10:44 AM

سلام. اين حركت و قدم بزرگيه. بهت تبريك ميگم. ميدوني، فكر ميكنم بيشتر از خودت هيجان زده شدم.

Posted by: نوشی at April 15, 2005 07:50 PM

سلام، خوشحال شدم اين خبر رو خوندم. ايشاللا كه باز هم و براي هميشه از اين خبرهاي خوب داشته باشي. هميشه موفق و خوب و خوش باشي و يكعالمه ديگه از اين آرزوهاي خوب. در پناه خدا،كه احتمالا هست!

Posted by: no body at April 16, 2005 06:59 PM

سلام سپينود عزيز . جاداستاني رو ببين الان چجوريه ؟ خوشت مياد ؟ موفق باشي و شاد و سي يو .

Posted by: Mohammad at April 16, 2005 07:40 PM

سلام. سپينود عزيز تبريك مي گم به خاطر چاپ داستان. اميدوارم اين شروع خوش يمني باشه براي چاپ مطالب بعدي. درسته. آدم هيچ وقت خاطره چاپ اولين داستانش يادش نميره.
از لطفتون ممنونم. از لينك بيشتر ممنونم. ولي از همه بيشتر از اينكه باعث شديد فكر كنم درك شدم و تنها نيستم ممنونم.

Posted by: Lady at April 17, 2005 08:56 PM