March 08, 2005

سه شنبه, 18 اسفند 1383

Dead woman walking

با یاد فروغ فرخزاد و "خانه سیاه است"‌اش


روزهای من می‌گذرند و فکرهایم زیاد و زیادتر می‌شوند. ن. تولد گرفته است. بیرون از این‌جا برای هرکس تعریف کنی خنده‌اش می‌گیرد اما این‌جا همه چیز عادی است. ن. حق دارد برای بار آخر هم که شده شمعی را فوت کند – البته اگر شمع درست کار کند!- م. شمع را درست کرده اما حالا خودش نیست تا روشنایی‌اش را ببیند.
حالا من به دنبال یک موچین هستم. دست‌ام را به زبری زیر چانه‌ام می‌کشم. به موهایم، به لب‌هایم. سرانگشتان‌ام را روی مژه‌هایم می‌کشم. بلندند. می‌دانم. امشب سر آیینه دعوا می‌شود. سر زغال‌های گوشه‌ی سلول از آتش چوب کبریت‌ها.
چوب کبریت سوخته را به پشت پلک‌هایم می‌کشم. زیبا شدم. شاید برای آخرین بار زیبا شدم. شب پیش خواب دیده بودم که در محله‌ی نوجوانی‌هایم هستم. غروب است و دوستان‌ام به دنبال‌ام آمده‌اند تا شب‌گردی کنیم. آن پسر عینکی همیشه، سر کوچه‌مان ایستاده بود و باز با چشم‌هایش التماس‌ام می‌کرد. می‌دانستم و از گوشه‌ی چشم نگاه‌اش می‌کردم. سرانگشتان‌ام را روی مژه‌ام کشیدم و به او گفتم داخل چشم‌ام را فوت کند تا ذره‌ی خاکی که تویش است بیرون بیاید. پسر عینکی مرا بوسید. خیلی وقت بود که بوسیده نشده بودم. قلب‌ام تند می‌زد در خواب و بلند که شدم لبان‌ام خشک بود. اثری از بزاق دهان مرد روی لبان‌ام نبود.باز پلک‌هایم را به هم فشار دادم و غلت زدم اما پسر عینکی رفته بود.
کاش می شد با چشمان باز بمیرم. خیلی از بچه‌ها ادعا می‌کنند ولی موعدشان که می‌رسد حتا شب در جایشان ادرار می‌کنند. سر هم دیگر داد می‌کشند. قبل از حکم همه همدیگر را دوست داشتند. دیگر به پر و پای هم‌دیگر نمی پیچیم. امشب تولد ن. است. باید برقصیم. تنبل شده‌ایم. بعضی که روز ملاقات برای‌شان خوراکی‌های رنگارنگ می‌رسد چاق هم شده‌اند. باید امشب خیلی برقصم. با اندام زیبا و قدم‌های قرص و زمزمه‌ی موسیقی زیر لب رفتن به محوطه‌ ، شرط است. حفظ آخرین تکه‌های غرور، پیش چشمان ترس‌خورده‌ی بچه‌ها از گوشه‌ی پنجره‌ی دستشویی بند 7، شرط است.
امشب تولد ن. است. از دو روز قبل که به حمام رفتیم موهایش را توی تکه‌های روزنامه‌ای، لوله کرده بود می‌گفت از دیدن بالا و پایین پریدن فنر مانند آن‌ها روی سر دیگران همیشه لذت می برده، اما نمی‌داند که چرا هیچ وقت نشده که این مدل را روی موهایش امتحان کند و حالا بهترین فرصت است. بهترین فرصت همیشه در بیشترین فرصت و نامحدودترین زمان به‌وجود نمی‌آید. این را در این مدت یاد گرفتیم. کارهای زیادی بود که در ده سال انجام ندادیم اما این‌جا و در ده روز انجام دادیم. این طور باشد دست‌کم آرزوی چیزی را دیگر نداریم، وقتی جلوی چشمان ترس‌خورده‌ی بقیه بچه‌ها به محوطه می‌رویم.
یادم باشد اگر موهای ن. امشب خوب شد من هم برای آن روزم موهایم را این طور درست کنم.
نور کم است داریم می‌رقصیم. بدون موسیقی. حرکات ناخودآگاه‌مان مثل هم است. قبل از جشن تولد حکم‌ام را گرفتم. آواز خواندیم و سکوت را شکستیم. یکی از بچه‌ها موم شمع تولد را با زغال کبریت به هم مالید و به مژه‌هایش زد و ن. با سوزن سنجاق قفلی سینه‌بندش که ازخیاط‌خانه برداشته بود، به سرانگشت اشاره‌ام زد و خون‌اش را به لبان‌اش زد و لب بالا و پایین‌اش را به هم سائید و بعد لب‌های مرا بوسید. ل. می‌گفت می‌خواهد یک بار دیگر هم که شده به ارگاسم برسد. من با ریتمی که ش. روی تخته‌ی زیر تخت‌خواب می‌کوبید مثل بومیان افریقایی بالا و پایین می‌پریدم و دیوانه‌وار می‌خندیدم. موهای ن. حلقه حلقه دور سرش را گرفته و حلقه‌ها مثل فنر بالا و پائین می‌روند. یک بسته سیگار و کتاب بربادرفته‌ی ورق ورق شده از فرط خواندن و گردنبندی با برگ‌های سوزنی کاج محوطه هدایای ن. هستند.
نگاه‌های بچه‌ها از چشمان من فرار می‌کنند. خودش است شروع شد. پاهایم آرام آرام می‌لرزند و گونه‌هایم گر گرفته‌اند. امشب حمام می‌کنم و موهایم را لای روزنامه لوله لوله می‌کنم تا 48 ساعت دیگر آماده می‌شود.


سپینود
8 مارس 2005

سپینود | March 8, 2005 12:52 AM
Comments

هشتم مارس مبارک .....

Posted by: مینا at March 8, 2005 05:48 AM

تو نوشته هاي قبل آن جمله روان پريشي را ديدم... لذت متن عاليه... سرخوشي! كتاب سخن عاشق هم هست از همون نشر مركز و ترجمه پيام يزدانجو...

Posted by: امیر مهرانی at March 8, 2005 03:48 PM

" راه رفتن زن مرده ". همان حسي كه گاه به گاه تن ات را از حفره هايي پر مي كند و از خلايي زير گام هايت آهسته و موذي مي خزد و از همه ي سلولهاي ناهوشيار آلوده به تب هستي هاي تاريك تو بالا مي آيد و مي پوشاندت.دمي ميان لحظه ايي به خاطره ايي دور آويزان مي شوي كه گريبانش رابگيري و بخواهي كه بگويد به تو :" اين منم؟ مرده به راه رفتن و يا زنده به ماندني ...... " نفسم بالانمي آيد.

Posted by: mahzadeh at March 8, 2005 04:56 PM

يه چيز جالب:تا حالا فكر ميكردم مرد هستي مثل اينكه اشتباه كرده بودم

Posted by: juddy at March 8, 2005 08:21 PM

به جرات و شهامت مي توانم بگويم كه اين بهترين و زيباترين نوشته ات بود كه خواندم و تاثير ژرف و عميقي روي من گذاشت.

Posted by: Leila saboor at March 8, 2005 08:33 PM

اي داد بيداد !اين چرا هي ارور ميده ؟ يك دفعه ميگه آدرس ميل رو بگذار و يك دفعه ميگه اسمت رو درست كن !

Posted by: ساحل افتاده at March 8, 2005 08:36 PM

این نوشته تان را خیلی دوست داشتم. باید دوباره بخوانم ...

Posted by: Payam at March 8, 2005 11:33 PM

سلام ... خيلي قشنگ بود

Posted by: lale at March 9, 2005 10:46 AM

بنده از همون جايگاه مقدس كه بودم - از طرف خودم و تمام كساني كه شما به آنها لينك داده ايد شما را دعا مي كنم - ضمنا از طرف خانم فرخزاد از شما تشكر مي كنم - عزت زياد

Posted by: اهورا at March 10, 2005 01:46 PM

هر وقت كه خصوصي تر مي نويسي و من اتفاقي مي خوانم بيشتر لذت مي برم ...... نمي دونم چرا! ولي لذتي كه از خواندن اين متن با اون توصيفي قشنگي كه از طرز درست كردن موهاي ن گفتي، واقعا قابل مقايسه با خيلي از داستانهايت نيست ....

Posted by: همشهری کاوه at March 11, 2005 12:18 AM

ممنونم عزیز جان.

Posted by: ف ل ش at March 11, 2005 12:17 PM

صبح كه شد و صداي باز شدن در را شنيد با خود گفت اي كاش فقط يك ثانيه بيشتر در اينجا مي ماندم. هيچ كس نمي دانست كه امروز او حاضر شده براي يك جرعه بيشتر زندگي همه غرورش را زير پا بگذارد و به اين و آن التماس كند. كسي كه تا ديروز مي خواست خودش را پرنشاط و بي هراس از مرگ جلوه دهد، سرش را به عقب چرخاند و از بالاي شانه دوستانش را ديد . براي پاك كردن گوشه چشمش انگشت كم آورده بود.

Posted by: Vahid V. Motlagh at March 11, 2005 04:55 PM

مي شه دقيق تر توضيح بدي با موهاش چي كار كرده بود اين ن ؟

Posted by: mehdi at March 11, 2005 11:56 PM

ببين سپينود درمورد داستانهاي اين شكلي نمي شه زياد حرفي زد چون جملات دو گانه هستند . يه وجهشون چيزي كه منه خواننده ميخونم و اتوموبيل وار از كنارش رد ميشم و يه وجهشون چيزه كه تو ميگي . تو وجه اولش هيچ كس تعيين كننده نيست كه چي چه معني اي ميده جز خواننده و اگر تو بگي كه فلان چيز فلان معني و حس رو ميده و القا ميكنه خواننده هم نمي تونه بگه نه اينطور نيست . يعني خوانده هم نمي تونه توي وجه نويسنده دست ببره . پس اين وسط نقش نويسنده برقرار كردن يه ارتباطه بين وجه خودشه و وجه خواننده . مثلن طرف ميگه كه ميخوام با چشمهاي باز بخوابم و هر كي موعدش ميرسه تو جاش ادرار مي كنه . اين يه فضا ست ؟ يا تاريخه ؟ يا فلاش بكه ؟ يا مثلن يه سرود دسته جمعيه ؟ ( چون ميگه بچه ها ميگن . ) و تازه بچه ها بگن تو چي ميگي و تو چكار ميكني ؟ تو منظورم راويه ؟ ببين يا چيزي رو بوجود نمياري و يا اگر آوردي رهاش نميكني . نميشه شب قبل از اعدام رو اينطوري گفت كه . اگر بگي فضا ايجاد نده و فقط انگار حرفي زده شده . باشه حق با شماست تصوير كامله . به نظر من هم كامله چون دقيقن من دوست داشتم بفهمم قصه چيه و كجاست و اين حرفا و فهميدم ولي تو قصه ي من خيلي چيزهايي كه تو داستان تو هست وجود نداره . وجه تو با وجه من كلي فرق داره . مثل اين ميمونه ككه يه داس ميسازي كه كنده و يا شبيه به اون چيزي نيست كه كاري رو كه تو ميخواي ازش انجام بده انجام نميده و يا خوب انجام نميده . ولي باز هم اسمش داسه . يا نمي بره و يا شكل داس نيست و يا كار نمي كنه . اما يه چيز ديگه خيلي چيزها رو براي اينكه بگي اينجا و اين آدما اينجوري اند همش از دهن همه گفتي مثل : (( بهترين فرصت هميشه ...... به محوطه مي رويم . )) به نظرم به مانيفست بيشتر شبيه شده تا فضاسازي و از اين جور حرفا . بعد يه چيزه ديگه . اصلن لازم نيست ته داستانت رو با يه پيچ بگردوني تا شبيه يه زندانيه ديگه تموم بشه و فاجه داشته باشه . يا بايد فضاي زندان رو طوري بسازي كه در يك سطح قرار بگيره با المانهاي مثلن برجسته ولي نه فاجعه بار و بعد كنشها و نوع زندگي راوي در بين اين فضا و آدمها خودش ميشه فاجعه . لازم نيست فضاي لرزيدن و فرار چشمان رو بياري كافيه از يه جايي براي خواننده كات بزني كه اينجا به بعدش رو اگر هم براتون بگم باز هم كم گفتم . مثلن عرض كردم خدمتتون .

Posted by: shahzadeye saratani at March 12, 2005 08:39 AM

سلام. بعدا داستان را خواهم خوند..... ولی قلم تورو دوست دارم و دلم برات تنگ شده... خیلی وقته ندیدمت.... امیدوارم سال خوبی داشته باشی//

Posted by: Sahar at March 13, 2005 02:33 PM

خيال كنم من هم همين روزها بيايم. دارم نوشتن روي كاغذ را تجربه مي‌كنم. مثل بچه هاي خودمان انگار كلمات شكلي نو دارند برايم...

Posted by: zaneabi at March 14, 2005 02:14 AM

كاش مام اينجوري نوشتنمون نمي اومد! داشت يادم ميرفت سپينود واسه چي سپينوده. اما اين داستان...

Posted by: babak at March 14, 2005 12:16 PM

نمي شناسمت ولي خوب بود. فكر نمي كردم اينقدر خوب بنويسي به ماهخم سر بزن.

Posted by: سورنا at March 16, 2005 10:28 AM

سلام . رفيق جزيره مون رو آب گرفته . كجاي كاري ؟ مخلصيم !

Posted by: mohsen at March 16, 2005 11:10 PM

داستان چيزي بيش از داستان هاي عادي شب اعدام داشت. اين كه راوي مي تواند خودش را كنترل كند در هنگام مرگ يا نه چيزيست كه نويسنده از همان ابتدا مشخص مي كند به من خواننده ربطي ندارد./ سكس ناقص، اميد بيهوده و سرگرم كردن خود براي فراموشي اركان اصلي داستان هستند. در جاي جاي استان مي توان فهميد بدبختي نزديك است و غراب هاي شوم هر لحظه به راوي نزدي تر مي شوند ولي راوي همچنان تا انتها در پي مهم انگاشن حوادث فرعي است كه ر ظاهر اهميتي هم ندارند و رابطه ي علي هم با واقعه ي مهم آينده ندارند. اين كه راوي با موهاي فرخورده جلوي طناب دار بايستد و وقتي گردنش مي شكند شلوارش را خيس كند دو واقعه ي متفاوت است. براي مامور اجراي حكم هر دو عادي هستند كه موي فر خورده حتا ارزش فكر كردن هم ندارد/ راوي از سكس به عنوان نمادي براي اين كه هوز زنده است ياد مي كند. اين كه هنوز خودش را اسير نامي كه نويسنده بر روي داستان گذاشته، نكرده است. راوي خودش را با حركات تند، اين كه آرايش مي كند و روياهاي اروتيك هنوز زنده مي بيند و از نگاه هايي كه او را زني مرده كه راه مي رود مي بينند جدا مي سازد. مي شد روي اين قسمت بيشت كار كرد، شايد اگر داستان من بود پاره هايي از همجنس گرايي را به صورت آشكار و نه اين گونه پنهان و خفته كه تو گذاشته اي در داستان مي گنجاندم./
داستان بسيار خوبي بود. مانند هميشه لذت بردم

Posted by: mohsen.sh at March 17, 2005 04:44 PM

سلام سايتي زده ايم كه دارد مي گيرد حد اقل بين رجال كور حكومتي دختر يا پسر اگر تمايل داري بنويسي با من مكاتبه كن

Posted by: داوود مرادیان at March 18, 2005 10:12 PM

سلام سپینود عزیز، داستان هایت مثل همیشه زیبا هستند، و آدم را به دنبال خود می کشانند، و ذهن را به بازی می گیرند... امیدوارم سال 84 برایت سال نورستگی و شادمانی باشد... نوروزت مبارک.. صبا خانوم رو هم ببوسید: http://3eidi.com/showmycard.php?msgID=191

Posted by: محمد جواد طواف at March 20, 2005 09:52 AM

سلام ... سال نو مبارك باشد و نوروزتان : هر روز تان باشد و از اين پس : سال تان : بهار ... شاد و سرافراز و سلامت باشيد

Posted by: بهنام at March 20, 2005 02:12 PM

سلام .
سال نو مبارك ...

Posted by: yasaman at March 21, 2005 05:16 PM

سپينود جان سال نو مبارك.

Posted by: نوشی at March 21, 2005 10:41 PM

آدم صادق دست آخر با طنابی که خودش بافته پاره می شه.
ما انتخاب داریم؟
باید اعتراف کنم که کمی سردرگمم . گاهی به نظرم می آید که فقط یک بازیچه ام . باید بیدار بمانم باید بکوشم این مرض خزنده را از تنم بتکانم .
اگر دوام نیاورم چگونه خواهم توانست راهم را به بیرون از این هزار تو پیدا کنم ؟
کر و کور و لال، فقط وانمود کن که همه کس دور انداختنی است، و هیچکس دوست واقعی ندارد . وبه نظرت می آید که کار درست ،پیدا کردن برنده است. و هرکاری زیر این آسمان می شود، و ته دلت باور داری ، که هرکسی قاتل است.
سرتو بگير بالا . لنگه نداري . و ما بايد هميشه به فاينال كات فكر كنيم . بعضي وقت ها حس مي كنم كه يه چيزي قاتي خونم ميشه كه هم رنج ميده هم لذت . خلاصه اينكه چاكريم . دارم گوش مي دم كه گفتي آدم صادق آخر سر ...دست اخر ..با طنابي كه خودش بافته پاره ميشه . دلم براي آدم صادق بودنم خيلي تنگ شد. ديدم خيلي بيگانه شدم . رفتم اونور خط . ما انتخاب داريم آخر يا نداريم ؟

Posted by: mohsen at March 21, 2005 11:57 PM

هنوز نفهميدم درست كه هنر يه فعاليت معصومانه اس يا حرفه اي ؟ فكر كنم تماشاگران گريه واقعي دلقك رو خيلي بيشتر از ادا هاش بپذيرند . آدم صادق دست آخر با طنابي كه خودش بافته پاره ميشه . ما انتخاب داريم؟

Posted by: mohsen at March 22, 2005 01:00 AM