این روزها فیلترینگ سایتها مانع از دسترسی به بعضی منابع مفید در اینترنت شده است. البته این دلیل موجهای نیست برای پیگیری نکردن علاقهمندان به مباحث جدی. نمونهای از آن، عدم دسترسی بیشتر کاربران ادبی به گفتگوی شهریار مندنیپور در سایت اخبار امروز بود. بادوستی دربارهی این گفتگو صحبت میکردم. بحث جالبی بود که پیشنهاد کرد چرا آن را دست کم در وبلاگهایمان مکتوب نکنیم؟ گفتم آخر چند درصد این گفتگو را خوانده اند و... درنهایت به فکرم رسید تا این گفتگو را عینن در این سایت بیاورم و با توجه به این که منبع خبر را هم ذکر کردم، گمان نکنم خطایی از جهت حق مولف و کپی رایت مرتکب شده باشم. می ماند اتهامهایی نظیر باندبازی و به اصطلاح سریال ساعت 8 شب، پاچهخاری(!) و چاپلوسی و غیره که برای من مهم نیست. اصل همیشه چیز دیگری است که میان فرعیات و حواشی پنهان است.
اینک بخوانیم و با هم بیشتر حرف بزنیم.
گزارشي از سخنراني شهريار مندني پور در خانه هنر و ادبيات هدايت - برلين
"• حرفم اين است بصورت يک سوال که چرا اکثر نويسندگان ما در اين دوران وقتي نامي پيدا مي کنند در حد کوچک و بزرگي شان، روندي در زندگيشان آغاز ميشود که بايد در تنهايي بپوسند؟ اين سوال است.
• در ايران فضا بسيار سياهتر از اينجاست ولي اينجا هم هست. من مسافر هر جا ميروم خيلي کم دوستي ميبينم و خيلي خيلي در عوض کينه و دشمني ميبينم و همين حرف را ميشنوم و فکر ميکردم شايد من تنها هستم که رفتم توي زيرزمين توي يک شهر کوچک خودم را قايم کردم از دست دوستانم، و دوستانم از دست من. ولي اينجا هم همينطور است
پيام يزديان- هاله آگنج
شنبه ١۷ بهمن ١٣٨٣ – ۵ فوريه ٢٠٠۵
شهريار مندنيپور، نويسندهي پرکار اين سالهاست که تاکنون ده مجلد کتاب رمان و داستان در کارنامهي خود دارد. او سردبيري مجله ادبي "عصر پنجشنبه" را هم به عهده دارد.
مندنيپور، تاکنون جايزهي ادبي "مهرگان" را براي رمان"هزار و يکسال" و جايزهي ادبي "يلدا" را براي رمان[1]"آبي ماورا بحار"از آن خود کرده است.
او را ميتوان از نسل سوميهاي پرکار به حساب آورد که نزول واژه را در لحظه قدر مينهد. شايد در کتاب "جايگاه سخن" به کوشش دکتر شيوا رهبران (چاپ ارزان سوئد -٢٠٠۴) در مصاحبهائي گفته بود:«١٨ ماه از دورهي خدمتم در جبههي غرب بود. ... نگاهي که جنگ به من داد که زندگي چقدر زيباست... چند ثانيه طول ميکشيد تا اين خمپاره بخورد دور و ور سنگر من و يا روي سقف سنگر من. دراين چند ثانيه من ميتوانستم يک کلمه و يا دو کلمه بنويسم و همين يک. و دو کلمه به من ياد داد که زبان چه ارزش بزرگي ميتواند داشته باشد. کلمه درونش چقدر زندگي نهفته است ...»
شهريار مندنيپور، از طرف گروه مطالعات پيشرفته مهمان کالج علوم برلين در راستاي برنامههاي ادبي و تحقيقي خود از طرف اين کالج در خانه هنر و ادبيات هدايت در تاريخ ٢٨ ژانويه ٢٠٠۵، شب داستان خواني داشت که در اين حين از وضعيت حاکم بر ادبيات و جامعهي ادبي ايران هم سخن گفت. از انزواي نويسندهي ايراني.
او در انزواي تبعيد خودش در زيرزمين خانهاش صداي شليک خمپاره را ميشنود. صداي شليک خمپارهي دوست و همنوع.
بيخود نيست که او دردمند از روزگارش مي گويد:
"داريم نفله مي شويم"
سلام عرض ميکنم خدمت همهي دوستان
تشکر ميکنم از تشريف فرمائي شما. افتخاري داديد به من. همچنين تشکر ميکنم از عباس معروفي که در مورد من لطف کرد و اميدوارم قدري در اين حد و حدود باشم. زياد نميخواهم صحبت کنم.
برنامه اين بود که در ابتدا يک داستان بخوانم و اگر سوالي باشه راجع به کار خودم و کلاً از وضعيت فعلي ادبيات در ايران ، و همينطور مجله "عصر پنجشنبه" که در ايران و در شيراز اکثر کارهاش انجام ميشد توضيحاتي بدهم، اما قبل از اينکه که داستان را شروع کنم حرفي را که خيلي سال است که توي دلم هست اينجا عنوان کنم، اگر داخل ايران با اشاره با تک جملات گاهي راجع به آن حرف زدم و نوشتم اينجا بازش کنم و وقتي که برميگردم تبديلش کنم به يک مقاله، برايم مهم است که اينجا باشد علت را بعد عرض ميکنم.
حرفم اين است بصورت يک سوال که چرا اکثر نويسندگان ما در اين دوران وقتي نامي پيدا مي کنند در حد کوچک و بزرگي شان، روندي در زندگيشان آغاز ميشود که بايد در تنهايي بپوسند؟ اين سوال است. حرفم از اين نيست که "درد سانسور" هست و رنج و فشار است اينها را همه ميدانيم و خيلي هم راجع به آن نوشته ميشود و ميگوييم و خواهيم گفت، با اين رنج و دردها، ادبيات ايران و نويسندگان ايران ثابت کردند که سنگي از سنگي نميترکد. حرفم از رنجي است که انگار اگر سنگ هم باشي ميترکانتمان. و همين تنهايي تحميلي و به انزوا رانده شدن نويسندههاست. در کنار همين سوال، سوال ميکنم که چه پيش آمده چرا ديگر نويسنده ايران آنچنان وزني که بايد داشته باشد ندارد؟ بحث اصلاً از سر اين نيست که نسل قبل از من چه گونه نوشته و چرااين نسل مثلاً نتوانسته شاهکارهاي آنها را تکرار کند. به نظر من کرده و ادامه منطقي نسل قبل از خودش بوده، اما چرا اين وزن را ندارند. درست است جامعه در حال خلاصي از آن حالت استبدادزدگي ست، و اينکه نويسنده مثل آل احمد به معناي مراد طبيعتاً نبايد وجود داشته باشد، اما حرفم سر مريد و مراد نيست حرفم سر احترام و آبروي نويسندگي است و چشم روشن نويسندگي است، نه چشم گريان و يا اشکآلودش؛ فکر ميکنم من اگر دشمن ادبيات اين مملکت و زبان فارسي بودم الان بهترين شرايط بود و با دمم گردو ميشکستم و از اين شرايط کيف ميکردم. شرايطي که خود ما داريم براي خودمان پديد ميآوريم انبوهي شايعه، انبوهي بگومگو در مورد هر کدام که از خود ما پراکنده ميشود بعضيها و يا شايد خيليهاش شايد حتا عمدي باشد و شيوهي خوبي است که نويسندههاي ما شايد اين را ميگويند؛ سعيدامامي که ميکشت، يکبار مي کشت و چرا هر روز من نويسنده، با نويسنده کنار دستم اويي که تبعيد شده، اويي که دارد رنج تبعيد را اينجا تحمل ميکند، چرا بايدکشته شويم؟ آنهم با زبان هموطنان و دوستانش، اينگونه که هيچ کدام از ما با هيچ کدام نيستيم. دوستيهايمان همه در حال نابودي ست، هرجا ميرويم، همه و همه، کسي را مستنثنا نميکنم حتي خودم هرجا ميرويم انبوهي شايعه و حرف در مورد هم تکرار ميکنيم.
در ايران فضا بسيار سياهتر از اينجاست ولي اينجا هم هست. من مسافر هر جا ميروم خيلي کم دوستي ميبينم و خيلي خيلي در عوض کينه و دشمني ميبينم و همين حرف را ميشنوم و فکر ميکردم شايد من تنها هستم که رفتم توي زيرزمين توي يک شهر کوچک خودم را قايم کردم از دست دوستانم، و دوستانم از دست من.
ولي اينجا هم همينطور است، انگار حالا شايد اگر آنچنان زيرزميني نيست اما فکرها و دلها خيلي وقتها توي زيرزمينهاست و از دست همديگر فرار ميکنيم.
شايد خيلي ايدهآل است که نويسنده و ادبيات اين مملکت ضربه بخورد؟ و اصلاً نابود شدني است ولي سالها حتا عقب بيفتد وحتا روحيه نوشتن نباشد، وقتي شوق نوشتن نويسنده نداشته باشد وقتي ببيند که مثلاً يک داستان خوب نوشته و يا به خاطر نوشتنش مثلاً يک سفر خارجي برايش فراهم آمده در بازگشت به کشورش بر مي خورد به صدها شايعه و خبر ناجوانمردانه که در موردش ساخته شده است، اينگونه، شوق نوشتن هم کم ميشود و اين خيلي وحشتناک است.
بخشي از داستان شبهاي بنفشه[2] توسط شهريار مندني پور خوانده مي شود.
پس از اتمام داستان از شهريار مندني پور مي خواهم که در مورد مجله "عصر پنجشنبه" صحبت کند.
ش-م: حقيقتش اين است که يکي از آرزوهاي من بود که بتوانيم در شيراز يک مجله ادبي، هنري داشته باشيم. زماني که مجلههاي تهران را ورق ميزدم ميديدم که بخشهاي نسبتاً خوبي از اين مجلات را نويسندگان و شاعران شيرازي پر ميکنند و همين فکر با من بود و مدتها گذشت تا بالاخره توانستيم از طريق يک ضميمه براي يکي از روزنامههاي شيراز شروع به چاپ مجلهاي ادبي و هنري به نام "سرو" کنيم. و با امتياز يک روزنامه ديگر چاپ ميشد و چون امتياز نداشت يعني به من نميدادند.
و يک شماره فقط چاپ شد.چون هشت نفر از امضاءکنندگان ١٣۴ نفر در اين مجله مطلب داشتند و همه هم شيرازي بودند و ديگر براي چاپ اجازه نگرفت. چند سال بعد اين فرصت فراهم شد که ما بتوانيم از طريق يکي ديگر از روزنامههاي شيراز به نام "عصر" يک مجله ادبي و هنري در بياوريم. و اين کار شروع شد و امسال سال پنجم آن است.
يادم ميآيد مرحوم گلشيري که بايد يادي کنم از بزرگيهايش، همان موقع "کارنامه" را درميآورد و با هم قرار گذاشتيم که کارنامه بهرحال بصورت مجلهاي آکادميک باشد با رويکردش به قلمهايي که تجربهدار هستند و سالها نوشتهاند، اما ما در عصر پنجشنبه بيشتر سمت جوانترها باشيم و در حد ۶٠ تا ۷٠ درصد مجله در اختيار آنها و اسمهايي که هنوز نامي نشدهاند و کمتر در اين پايتخت محوري و پايتخت سالاري ايران اميدي براي چاپ آثارشان وجود ندارد بتوانند با چاپ آثارشان در چنين نشريهاي در کنار و با تلفيق با قلمهاي فرزانه و قلمهاي قديمي که تجربه زيادي هم دارند اين مجله را منتشر کنيم اما وزن مجله و رويکرد مجله و چشمانتظاري مجله بيشتر به سمت جوانهاست و خيلي نامها براي اولين بار در عصر پنجشنبه آمدند و الان کتاب دارند و من آنها را نميشناختم و وقتي ميبينم که کتابشان در کتاب فروشي است خوشحال ميشوم تنها اجري که شايد گرفتم اين بود.
خيلي خوشحالي و سبکبالي دارد. بهر حال مجله در حال انتشار است. اينجا هم ميدانم دوستان جوان نويسنده زيادند. وانتشار نشريه "گربه ايراني" که به کمک عباس شروع شده را تبريک مي گويم. ميفهمم که انتشار آن اينجا چقدر سخت است، ولي عصر پنجشنبه هم هست با شرايط ايران در اختيار شما دوستان چه قلمهاي فرزانه و چه نويسنده جوان و شاعران جوان، مطلبي هست بفرستيد روي چشم ميگذارم.
شايد بد نباشد در اين رابطه هم بگويم که بحران عظيمي در ايران در مورد خوانش و خواندن بوجود آمده اين بحران وجود داشت ولي روز به روز بدتر ميشود انگار که مردم به نوعي با خواندن و مطالعه لج کرده باشند. انگار به چشم خود ديدند که هرکس آگاهي پيدا کند چه سرنوشت تلخ و سياهي پيدا ميکند و نميشود هم ناديده گرفت که وضع زندگي و معاش بسيار سخت است.
کسي که سه جا کار ميکند تا بخور و نميري دربياورد چهطور ميتواند شوق مجله خواندن داشته باشد. يا کسي که کليهاش را براي جهيزيهي دخترش فروخته نميدانم اصلاً چيزي به اسم ادبيات برايش معنا داشته باشد يا نه. مجلات موفق مثل "کارنامه"، اگر اغراق نکنم همين عصر پنجشنبه ٣٠ تا ۴٠ درصد و گاهي تا ۵٠ درصد برگشتي پيدا ميکند و بستگي دارد به شمارهاش. جالب است که بگويم اگر مطلب هم سنگين و جالب باشد تفاوتي در فروش مجله نميکند. مگر اين که مقاله جنجالي يا نقد تندي در آن باشد.
که البته سعي ميشود که در عصر پنج شنبه به هيچ وجه اينگونه مطالب چاپ نشود.
بهر حال مجله منتشر ميشود به کمک صاحب امتياز روزنامه عصر آقاي عسلي ولي مجله خرجش را در نميآورد و اينکه بخش آگهي هم بسيار فعال شده است بخصوص با بحران اخير کاغذ که احتمالاً مصنوعي هم هست و تازه ما از کاغذ اضافي يک روزنامه استفاده ميکنيم و دغدغه خريد کاغذ و درد گراني آن را نداريم.
آرزوي من انتشار يک مجله آکادميک ادبي هنري و شايد آموزشي بوده است، بعدها اگر فرصتي بود از تجربههايم که در اين سالها و در انتشار مجله داشتم مينويسم و ميگويم. اميدها ظاهراً رمانتيک بودند و آن چيزي که ميخواستم بشود مجله آموزشي آکادميک که هر شمارهاش وزني داشته باشد نميشود.
سر ماه مجله بايد دربيايد حالا در آن يک مقاله يا داستان خوب شايد باشد ولي بقيه داستانها و مقالات را نميشود آنچنان تاييد کرد مانند همه نشريات ديگر ما و اين واقعاً دردناک است. تيراژ کتاب خودتان ميدانيد که متوسط آن هزار تا هزار و پانصد نسخه است يعني جمع کتابهاي پرفروش و کمفروش با شصت ميليون جمعيت و هزار و پانصد نسخه کتاب که بيشتر همان شاعران و نويسندگان ميخرند تازه اگر بخوانند!
گاهي وقتها من فکر ميکنم تلويزيون هم در اين فاجعه نقش دارد در تلويزيون آدمهاي اهل مطالعه معمولاً آدمهايي معرفي ميشوند دست و پا چلفتي و آدمهايي که نميتوانند زندگيشان را بچرخانند،آدمهاي کمدي و حتا در مورد مسائل زندگي ابله؛ حتا سريالي پخش ميشد که خيلي هم محبوب شد کساني را نشان ميدهد که در حال انتشار يک مجله هستند شخصيتهاي کميک که نه مسخره، دلقک هم حتا نه، شخصيتهاي بسيار احمق و مبتذل به جاي شاعر و نويسنده در اين برنامه نشان داده ميشود همه دروغگو و پشتهم انداز و دنبال منافع مادي خود و نسبت به يکديگر کينهتوز و دشمن، طبيعي است وقتي که بارها چنين تصاويري از آدمهاي اهل مطالعه و اهل فرهنگ نشان داده ميشود بدبينيهاي قديمي هم که توده مردم به روشنفکرها دارند. بيشتر و شديدتر ميشود. و آمار کتابها به اين فاجعه ميرسد.
کاظم کردواني مترجم و محقق از مندني پور مي پرسد:«آقاي مندني پور شما چند مسئله را مطرح کرديد در حوزه سياست و جامعه شناسي کتاب هاي بسيار خوبي هست وقتي اين کتابها را براي اساتيد دانشگاهها ميفرستند حتا به دانشجوها اين کتابها را معرفي نميکنند. ما يک ميليون و هفتصد هزار دانشجو داريم و اين اساتيد بايد اين کتابها را معرفي کنند، اصولاً کتاب اگر در دبيرستان و دانشگاه معرفي نشود به اين سادگي نميتواند وارد جامعه بشود .اصولاً ادبيات معاصر ما در حوزه آموزش جايي ندارد. و اين يکي از مشکلات اساسي ماست. مورد ديگر درددل شما يک بخش آن به جامعه و بخشي از آن برميگردد. ما توانايي اينکه با جامعهمان صحبت کنيم نداريم. و تا زماني که اين توانايي را نداريم منزوي ميشويم. يعني بخشي از آن را بايد به خودمان نگاه کنيم. که چرا داريم خودمان را ميجويم چون بلد نيستيم که خودمان با يکديگر برخورد کنيم.
مورد سوم هم اينکه ادبيات ايران از يک چيز رنج مي برد. پشت سر ادبيات ايران انديشه نخوابيده است. و اين سوال که چرا ادبيات ما جهاني نميشود براي اين است که بنيه ندارد. و پشت آن انديشه نيست. ما دو سه نويسنده داشتيم که انديشه داشتند موضوعمان اين است که نويسندههاي ما، اهل ادب ماانديشهاي را پشت سر ندارند. مثلاًً در سالهاي اخير همه ما پست مدرنيسم شديم و هيچ چيزي از آن گيرمان نيامد. و چيزي که درد ماست "فقر انديشه" است و در هر منصبي هستيم تا ما نياييم خودمان را شرحه شرحه نکنيم چيزي از آن بيرون نميآيد.
پيام يزديان:« پيرو فرمايش شما آقاي کردواني من ميخواهم بدانم فضاي جوايزي که در ايران بوجود آمده تا چه اندازه اين معيار ارزشگذاريها ميتواند در جامعه اثرگذار باشد؟
الان جوايزي مثل بهرام صادقي، گلشيري رواج دارد به نظر شما آقاي مندنيپور اين جوايز چه نقشي در ملي شدن يک اثر دارد تا بعد بتواند به جهاني شدن آن کمک کند؟»
ش-م: الان اين جوايز به يکي از مسائل تبديل شده است مثل همهي چيزهاي ديگر ما در ايران.
اصل اول اين است که بايد از اين جوايز استفبال کنيم و حمايتشان کنيم. چون تجربه نشان داده که کتابهايي که در ايران يکي از اين جوايز را ميبرند پرفروش ميشوند. و اين اصل را نبايد فراموش کنيم که بايد همه ما به هر طريق حتا اگر انتقاد هم داشته باشيم آنها را تقويت شان کنيم.
فقط مشکل همان چيزي است که برميگردد به شرايط اجتماعي سياسي کشورمان؛ قبل از شروع اين جلسه اين صحبت بود که انگار تازه ما روشنفکر ايراني داريم و آن شاه کوچک يا مستبد دروني خودمان را داريم کشف ميکنيم. حال تودهي مردم که منظور آن استبداد و خودمرکز بين مربوطه به فيزيک قبل از کوپرنيک است.
خود را مرکز جهان دانستن و طبيعتاً با اين خودمرکز جهانبيني، من اگر جايزه نبرم اولين کارم برچسب زدن به آن جايزه خواهد بود. که خيلي رواج دارد و سادهترين آن هم برچسب سياسي است که اين روزها مد شده. ببينيد در ايران ما هيچوقت مکتبي به نام نقد که خودمان تدوينش کرده باشيم نداشتيم.
نقد خود ما هم هيچوقت روش مند و دستگاه مند نبوده، مننقدان ما که جاي تشکر و تقدير از زحماتشان هست در خودسازي خودشان و بياجر و قدر بودن اثرشان، در نقد اسطوره اي که مينويسند. چند سطر نقش روانکاوانه وبعد هم سراغ نقش دانشگاهي يا آکادميک و جديداً هم پست مدرن.
چند نقل قول از آدمهاي متضاد هم مثلاً بارت اول و دوم در يک مقاله کنار هم جمع شده و نقل قول از آنها آمده براي اثبات يک حرف. وقتي چنين دستگاه نقد و انديشه نقد منسجم و روشمند نداشته باشيم برميخوريم به مشکل داوري. و اين مشکل اساسي ماست. هنوز ما تفاوت سليقه داورها را درک نکرديم. که طبيعي است که هر جايزهاي بايد براي خودش يک سطحي از سليقه و يک ويتريني از سليقه خودش را داشته باشد.
و آن را عرضه کند و مخاطب آن جايزه آن را انتخاب کند. همه ميگويند ميخواهيم به رمان و داستان جايزه بدهيم ولي هيچ کس تعيين نکرده که در چه سطح و چه نوعي و با چه معيارها و محکي ميخواهد رمان برتر سال انتخاب شود. بنابراين برميگردد به سليقه و تفاوت داورها. نميخواهم وارد آن بخش از کار بشوم که طبق خيلي چيزها مسائل باندبازي و گروهي هم وجوددارد که به ميان ميآيد.
من حقيقتاً اين جايزه را به عنوان حتا يک جور اعتراض نميخواستم بپذيرم چون ميديدم که کتابهايي چاپ شده در ايران که اينها حداقل در ۵ يا ۶ جايزهاي که وجود دارد بايد يکي از اينها را ميگرفتند.
و اصلاً نامي از آن کتاب نيست و حتي کانديد هم نيستند. و اين نشان ميدهد که خيلي سطح داوري در مورد فلان جايزه بد بوده. بيانيه هيئت داوران را که بخوانيد هيچ معيار و ملاکي از ادبيات و اينکه با چه معيار علمي و نقادانه کتاب انتخاب شده نيست. يک سري چيزهاي کلي راجع به شخصيت پردازي و کشش و تعهد و اين چيزها ميگويند و جايزه را به کتابي ميدهند.
از اين دست مسائل بسيار است امسال مخصوصاً بدتر شد شايعات آن را حتماً شنيديد و خبرها را هم حتا زودتر از ايران شنيديد رفتاريهاي ناهنجار کساني که ميخواستند جايزه بگيرند وقتي اعلام شد در حين جايزه گرفتن، سوت، فحاشي، حتي دعوا و حرفهاي رکيک. اينها تبعات جامعه ماست ما تازه داريم ميفهميم که در طول اين سالها با اين فشارهاي اقتصادي سنگين و فشارهاي ديگر شخصيت ملي ما آسيب ديده و دچار نقاط ضعفهاي بسيار و مسائل دروني شديم و طبيعي است جايي که داوري و قضاوت پيش ميآيد ما آنچنان که بايد قضاوت صحيح نميبينيم ولي بايد اميد ببنديم و با همين نقدهااين جايزهها را تصحيح کنيم.
نکته اين است که اديب ما، منتقد ما، حتا نويسنده ما مسئله کتابت را درک نکرده و داور ما فکر نميکند که اين داوري که ميکند و پاي يک اثر امضاي خودش را ميگذارد براي ۵٠ تا ١٠٠ سال آينده در تاريخ ادبيات سند بر جاي ميگذارد.
ارزش اين را نميفهمد، معناي مستند بودن خويش و حياتش را درک نميکند، خيلي راحت کارهايي ميکنند و بعد هم فکر ميکنند طبيعتاً حافظه هم ضعيف است و فراموش ميشود. ما هنوز اينها را درک نکرديم و داريم تجربه ميکنيم. و بخشي از اين تجربه هم در اين داوريهاست.
به نظر من ما بايد اين جوايز را تقويبت کنيم. اولين بار خود ما در عصر پنجشنبه زماني که هنوز هيچ کدام از اين جوايز رنگارنگ نبود شروع کرديم و اتفاقاً اين بحث هم مطرح شد که بايد جايزه نقدي به نويسنده داد و سعي کرديم کمک جمع کنيم منتها در شهر کوچک ادبيات پرور شيراز نتوانستيم آنچنان که بايد کمکي جمع کنيم و جايزه سنگيني بدهيم. درکل، آنچنان که بايد نشد.
از اين جايزهها بايداستقبال کرد طبيعتاً با يک نقد عملي.
من کاري که توانستم بکنم اين است که در اين شماره که زير چاپ است يک گزارش مفصل تهيه کردم و اسمش را خواهم گذاشت بدون شرح!. گزارش مفصلي از اين جايزهها، داورها، سطح تحصيلاتشان و ميزان کارها و تجربههاي ادبي و نقدشان.
همهي اينهارا بصورت فاکت و بدون هيچ ارزش گذاري و حرف خاصي مي آوريم. تمام جوايزي که امسال داده شد؛ بهر حال مسائل زياد است در مورد جويدنهامان و چنگ در صورت هم زدنهامان.
و در اين حوزهها هم نمود پيدا ميکند. انگار اين جايزهها ميداني است براي اين کار که ميتوان در آن خوب تازاند.
نسرين بصيري، ژورناليست مي پرسد:« شما صورت مسئله را بيان کرديد و خيلي با درد از تنهايي نويسنده و رنجتان گفتيد. پيشنهاد و راهحل خود شما چيست و خود شما در اين زمينه چه تلاشي ميکنيد؟»
ش-م:علت اينکه چرا اين موضوع را اينجا مطرح کردم اين است که به نظرم ميآيد که دوستاني که اينجا تجربه زندگي در محيط دمکرات و ليبرال منش را دارند و تا حد کم يا زياد اين مهم برايشان دروني شده شايد خيلي بهتر از ماهايي که در ايران هستيم ميتوانند اين بحث را باز کنند و راهحل پيدا کنند و شايد نوع برخودشان مدرن باشد.
و شايد بتوان از اينجا اين حرکت را آغاز کرد. ولي موضوع آنقدر دردناک است نه فقط با شخص من. براي من هم هست پسر ده- دوازده ساله ي من چند سالي است که تنها دوست من است.
من زماني خيلي کم در خانه بودم يعني فقط زماني که مينوشتم الان به روزي رسيدم که همسرم مي گويد چرا اينقدر در خانه هستي برو بيرون، ميروم سر ِکار دفتر مجله و کتابخانه و بعد پر گاز به خانه برميگردم و بيرون نميروم.
گاهي به دوستانم ميگويم من از شما ميترسم و شما هم بايد از من نوعي بترسيد. همهي ما ماسک داريم. به قول فروغ روي همديگر را ميبوسيم ولي در ذهنمان داريم طناب دار ميبافيم. من يک سفر آمده بودم آلمان وقتي برگشتم دهها گونه شايعه پشت سر من بود. که واقعاً منفجرم کرد.
منفجر به معناي واقعي و فيزيکي. انقدر ما تنگ نظر شدهايم. خودم را جدا نميکنم من هم همينطور. يکي که به سفر خارج ميرود و يا جايزهاي ميگيرد به جاي اينکه کارهايش را نقد کنيم دهها چيز به او ميچسبانيم.
فقط ميدانم که اين به "شخصيت ملي" ما ربط دارد و به عنوان يک جور وظيفه حتا مبارزه براي حفظ ادبياتمان بايد سعي کنيم، درست است ما نويسنده داريم که از نظر شخصيتي ضعف دارد. در شهرستان بدنيا آمده و در شهرستان زندگي کرده دنياي باز را کمتر ديده و خوب طبيعي است که تنگنظر باشد.
ولي يک جايي بايد تکان بخوريم. چون انگار به هم وصل است. و فقط حوزه ادبيات نيست. تمام آدمها، همسايهها و خويشاوندها در ايران تنها هستند. ظاهراً با هم هستند ولي از هم آزردهاند.
و خيلي جالب است و به نظرم وحشتناکتر اينجاست که اين آزردگي عادي شده! يعني من کنار دست کسي که به قول فروغ طناب دار من را در ذهنش ميبافد راحت مينشينم و او هم کنارم مينشيند.
و اين خيلي وحشتناک است. و اين طبيعي شده در حوزه ادبيات که انسانها حساستر هستند به اين انزواها و تنهاييها.
چرا من بايد بنشينم ودرددلم و ناراحتيام را از يک دوست نويسندهام با يک پسر ٨ ساله مطرح کنم.
و او با همان زبان بچگي خود به من بگويد:« بابا من ميدونم که آدمها همه همينجور هستند.» به نظرم يک جور اراده شخصي ميخواهد و ما داريم با دست خودمان آبروي ادبيات خودمان را ميبريم.
وزني نداريم. و حرف نويسنده ديگر حرف يک نويسنده نيست. منظورم اين نيست که مثل آل احمد يک شعاري بدهيم و به مردم بگوييم چه کار کنند . حرفم اين است که آبروي نويسندگي داشته باشيم.
وقتي يک خواننده اثر من را ميخواند و مرا ميبيند نميپرسد که چي نوشتي؟ خيلي علاقهمند است که صحبتي از دوستم را به من بگويد و از من هم حرفي را به او برساند. بعيد ميدانم که با اين آزردگيهايي که بين ما پيش آمده بتوان يک ١٣۴ نفر ديگر را جمع کرد.
خيلي چيزها تاريک و تلخ و تار شده در چشم و دلهايمان. و من راه چارهاي برايش ندارم اگر داشتم خودم از زيرزمين در ميآمدم.
سوال:اين تناقض را چه طور توضيح ميدهيد. که در ايران تيراژ عنوان کتابهاي بالاست ولي ميزان تيراژ بنا بر صحبت شما کم است.اين تفاوت چگونه اتفاق ميافتد. و چه نوع کتابهايي پرفروش هستند؟
ش-م: بالا رفتن تعداد عناوين کتاب بخصوص چاپ اول از دوره آقاي خاتمي شروع شدو به هر حال وضع سانسور کمي بهتر شد و سختگيريها کمتر شد بنابراين کتاب نوشتن و چاپ کردن راحت تر شد.
جرياني بسيار اميدوار کننده و دلچسب در ايران راه افتاده که در نسل بعد از من تعداد زيادي نويسنده و شاعر در حال کار کردن هستند و در شهرستانها و شهرهاي کوچک و حتي روستاها و مثل يک موج عظيم است و اصلاً قابل قياس با دوره من و نسل قبل از من نيست که تعداد خيلي کم بود.
اين ميتواند به خاطر اين باشد که جوان ايران کار ديگري ندارد که انجام دهد نه سرگرمي خاصي دارد و نه جايي هست که برود وقتش را بگذراند، البته به جز جوانان خانوادههاي مرفه که متفاوت است.
توده متوسط و فقير جوان ايران هيچ چيز ندارد نه کتابخانه هست که بتواند فقر کتابخواني خود را جبران کند و بسيار روي آوردند به نويسندگي و اين فرخنده است و جالب اينجاست که تعداد دختران و زنان نويسنده و شاعر از مردان بيشتر است.
و علت بعدي اين است که اکثر نويسندگان پول چاپ کتابشان را خودشان ميدهند.
در گذشته اگر تعداد محدودي از ناشران سرويس چاپ کتاب را ميدادند امروز تعداد بسيار زيادي اين کار را ميکنند و از فرد پول چاپ کتابش را ميگيرند و در ضمن از ارشاد هم براي چاپ همان کتاب کمک ميگيرند . براي ٣٠٠٠ نسخه کمک دريافت ميکنند و ١٠٠٠ نسخه به نويسنده ميدهند و گاهي چند برابر هم با او حساب ميکنند.
جريان ديگري هم که شايد ادامه فرخندگي فرهنگي باشد اين است که نوعي نگاه تحقيقي و اعترافي بوجود آمده که عنوانين متعددي در اين زمينه درآمده و تک عنوانها ديده ميشوند.
علت بعدي شايد حتي اين باشد که ناشران کوچک حمايت ارشاد را دارند به طور مثال در شهري مثل شيراز ناشري است که بيش از ٨٠ عنوان کتاب در سال چاپ ميکند.
در کنار همين، اين انتقاد را هم بايد بکنيم که نسل جوان ما آن حالت انتقادپذيري که ما تا حدي داشتيم را ندارد.
و سياه مشقهاي خود را هم شاهکار ادبي ميداند بخصوص با اين ورود غلط و سوء تفاهمي که به عنوان پست مدرنيسم در ايران رواج پيدا کرده.
هرچيزي که از قلمش درآمده باشد تمرينهاي داستاني و شاعرياش را چاپ ميکند روزي نيست که در عصر پنجشنبه يک يا دو کتاب شعر و داستان تازه نيايد. نامهايي که يک يا دو کار در مجلات چاپ ميکنند و بعد به کتاب رسيده بعضي از اينها حتا يک کار چاپ شده در يک مجله هم ندارند.
کتابهايي که پرفروش هستند در ايران بعد از اين که موج کتابهاي "خاندان پهلوي" تمام شد يعني خاطرات درباريها که خيلي پرفروش بودند کتابهايي که به نوعي اعتراف شخصي باشند پرفروش هستند که اين نيز خود مبارک است
يعني افرادي آمدند و نقطه ضعفها و شکستهاي خودشان را در زندگي مينويسند بيوگرافي خودشان را مينويسند و اصل اعتراف در آن وجود دارد اصلي که در غرب شايد از زمان "روسو" شروع شد، اين عصر الان در ايران شروع شده. شخصي ميآيد بجاي اينکه بيايد در بيوگرافي از خودش قهرمان بسازد
عادت هميشگي ما ايرانيها، ضعفهاي خودش را بيان ميکند اين جور کتابها هم فروش زياد دارند مثل خاطرات تبعيديها در شوروي.
در حوزه ادبيات ما يک جور ادبيات سبک چندپشيزي رواج پيدا کرده، مدت ها در ايران بوده و هنوز هم هست و اصلاً نبايد اسمش را ادبيات گذاشت و نه داستان و نه رمان، خيلي خيلي ضعيفتر حتا از پاورقيهايي که قبل از انقلاب در مجلات "اطلاعات بانوان" و "زن روز" چاپ ميشدند.
و ماجراي عاشقانه و يک دختر و پسر و مسائل خانوادگيشان و درگيريها و مسائلشان و بعد هم وصالشان در اين جور رمانها نوشته ميشود.
نکتهاي که شايد براي شما جالب باشد . روزي آقايي آمد شيراز دفتر مجله و اسم خودش را گفت ولي من نشناختمش و گفت بايد هم نشناسي چون من ۷ تا ٨ رمان دارم که ناشر گفته بنشين ومثل "فهيمه رحيمي" بنويس حتماً يک دختر و پسر جوان هم در آن باشد و من کتاب هايم را به اسم يک زن چاپ ميکنم.
چون رمانهايي که خانمها نوشتهاند و اگر عکس پشت جلد آن عکس يک دختر زيبا و يا يک پسر زيبا باشد که در حال قدم زدن و يا دور شدن از هم و يک ترک هم ميانشان باشد. خيلي پرفروش هستند. ۴٠٠ تا ۵٠٠ هزار نسخه در عرض ۴ يا ۵ سال تجديد چاپ ميشوند.
بگذريم از رمانهايي که مثل "بامداد خمار" که وارد حوزه ادبيات ميشود و يا کارهاي خانم "زويا پيرزاد" که بايد براي آن کتابها تک تک بحث کرد. بهر حال يک رويکردي به آثار نويسندگان زن و شاعران زن وجود دارد.
کاظم کردواني:« شما يک بحثي را مطرح کرديد و آن هم اين است زماني که ما جوان بوديم چگونه کتاب خوان شديم.
کتابهايي که ما ميگوييم در حوزه ادبيات نيستند واقعيت اين است که با اين کتابهاست که خواندن به درون خانهها راه مييابد. ما با کتابهاي ذبيح اله منصوري کتاب خوان شديم. من فکر مي کنم ما به نوعي از بالا به اين کتابها نگاه ميکنيم.
ما جوري اينها را دست کم ميگيريم.
در حالي که اين کتابهاست که آدمها را کتاب خوان ميکند و من فکر ميکنم ما به اينها کمي بيمهري ميکنيم، من يادم هست آقاي گلشيري براي اينکه آقاي نجفي و ضيا موحد از "بامداد خمار" تعريف کردند عليه بامداد خمار يک مقاله مفصل نوشت.
ش-م:آن حوزهاي که من ميگويم نبايد جز ادبيات به حساب آورد براي اين است که زيان آور هم هست. کتابهاي ذبيح اله منصوري خواندن داشت.
من منظورم اينست آن پاورقيهايي که وجود داشتند زبان کم غلطي داشتند نثر داشتند ولي اين کتابها اينطور نيست.
و در همان صفحه اول دهها غلط انشايي و املائي در آن ميبينيدف يعني زبان را ويران ميکنند يعني همان زباني که در راديو و تلويزيون به کار گرفته ميشود. شمار اين آثار را ميبينيد من بيشتر منظورم اين کتابهاست و به نظرم بايد خيلي استقبال کرد از بامدار خمار.
من يادم هست که ٣ کتاب پليسي داشتم از آقاي پرويز قاضي سعيد که يک داستان پليسي بود که من اين رمانها را چون کتاب کم داشتم بعضيها را ٣٠ تا ۴٠ بار خواندم و بعد شروع به خواندن چوبک وهدايت کردم.
ولي آنهاحداقل يک سلامت زبان داشتند. ولي اين آثاري که من منظور است پر از غلط است و حتي سبک.
کردواني: در خصوص نقد هم شما صحبت کرديد در فرانسه در دورهاي دروهگردهايي بودند که کتاب را ميخريدند و ميبردند در روستاها و ميفروختند .و بعد نظرات مردم را به کتاب فروشيها منتقل ميکردند و بر اساس آن نظريات آنها به نويسندگان سفارش کتاب ميدادند در حقيقت پايههاي نقد را در فرانسه اينها ساختند.
ش-م:« اولين سفر ادبي که من رفتم به دعوت پن نيويورک بود، آقاي دولتآبادي و سپانلو نيز بودند و يک هفته طول کشيد و من يک هفته آنجا مهمان يک خانم و آقاي نويسنده بودم و راجع به ادبيات مهاجرت با من صحبت کردند و من در چند روزي که آنجا بودم تمام مدت در خانه بودم و اين آثار را ميبلعيدم و تصور اوليه من راجع به ادبيات مهاجر شکست، فکر ميکردم که همان کتابهايي که به ايران ميآيد نماينده اين ادبيات است.
و اتفاقاً چيزهايي ميآمد که نويسندگان آن در همان دههي ۶٠ مانده بودند و داستانهاي سياسي و شعاري و من با چيز ديگري در آنجا آشنا شدم و واقعاً با يک ادبيات جديد آشنا شدم و وقتي برگشتم در يک روزنامه در دو شماره دو صفحه راجع به ادبيات مهاجر نوشتم و اينطور گفتم که به نظر ميآيد چه در لسآنجلس که يک جزيرهي شلوغ ايراني است و چه در جزيرههاي پراکنده اروپايي که در بعضي شهرها فقط يک ايراني است و آن يک نفر هم داستان نويس است.
انگار اين جريان پارسيگويان هند است که در حال تکرار است و الان به نظر ميآيد که وقت آن است که اين دو جمع شود وقت وصال شاخه خارجي و دروني ادبيات ايران، بايد به هم نزديک شويم و همديگر را بشناسيم، به دنبال آن در عصر پنج شنبه شروع کرديم در حد بضاعتمان و معمولاً اين جور کارها هم بر اساس شناخت فردي است.
وقتي در يک سفر من با يک نويسنده برخورد نکنم و او خودش را معرفي نکند اين کار پديد نميآيد که بتوانيم يک نويسنده خارج از کشور را در ايران معرفي کنيم. به عنوان يک خواهش مطرح ميکنم که در اين راه قدمي برداشته شود. من در سفر قبل به دوستي که انتقاد ميکرد گفتم خوب شما مطلب بفرستيد ميگوييد بخش شعر خوب نيست، تو چرا شعر نميفرستي؟ به من گفت:« خوب کتابم هست، ميتوانيد از توي کتابم دربياوريد و چاپ کنيد.
چنين پاسخي به نظر من يک نوع ديوار کشيدن و فرار کردن است. طبيعي است که يک مجله بايد با شاعر و نويسنده تماس بگيرد ولي به ياد داشته باشيد که امکانات خيلي کم است و همين تماس با خارج کشور کلي هزينه دارد و حتا عدم آشنايي و نشناختن؛ خيلي از کتابها در اينجا چاپ ميشودکه در ايران نيست و کسي حتا چيزي درمورد آن نشنيده و نميشناسد.
بعد از جريان جايزههاي "بهرام مرادي" و "رضا قاسمي" يک کمي روي ادبيات مهاجر سر و صدا شد و تازه همه راهافتادند و ميدانم که از آن طرف بام هم ميافتند يک زماني اصلآ هيچي نبود و ايرانيان در مهاجرت هيچ ننوشتند و اين طرف بام بوديم و حال از اين به بعد هرچه که از اين طرف بيايد فکر مي کنند شاهکار جهاني است در صورتي که يک زماني هيچ توجهي نبود.
ولي به هر حال شناختي از ادبيات مهاجر و افراد و امکان تماس نيست و به نظرم مناسب است که دوستان جوان ما آثارشان راارسال کنند و ما استقبال ميکنيم.
و دلمان ميخواهد که هميشه يکي دو مطلب از دوستان مهاجر داشته باشيم و آخرين شماره عصر پنج شنبه را من در اختيار يک گروهي گذاشتم در لسآنجلس که به به اسم "دفترهاي شنبه" دور هم جمع ميشوند و جلسات خوبي دارند و انگار کمتر کينه ورزي رايج است و بحث جدي است. واگر اين شناخت تصادفي پيش نميآمد و من با "خسرو دوامي" نامي و "مليحه تيرهگل" نامي آشنا نميشدم اين ويژه نامه هيچگاه منتشر نميشد و من خواهش ميکنم که دوستان مطالب را ارسال کنند و مشکلي در چاپ نيست.
و ديگر اسمهاي جديد چاپ ميشود وفقط حرف اسمهاي خاص مطرح نيست و اتفاقاخيلي دنبال اسمهاي جديد هستند.
سوال: شما گفتيد که اينجا دموکراسي هست و ميگوييد هر کسي ميآيد و هر چه نوشته خارج از ادبيات چاپ ميکند چرا ما چارچوب دور ادبيات ميکشيم و ميگوييم اين نوشتهها ادبي نيست. و اگر ما دموکراسي را دوست داريم چرا تصميم اين را که چه کسي چه کتابي بخواند را به عهده خواننده نميگذاريم؟
ش-م:من فکر ميکنم همينطور است . ما وقتي ميگوييم ادبيات، چارچوب ندارد ولي يک پيشفرضهايي دارد که تعريف ميکند و حرکت ادبيات را آغاز ميکند و آن زبان است. وقتي ما ميخواهيم ادبيات را تعريف کنيم بهترين چيزي که من ميدانم همان طرح فرماليستهاست.
يعني گونهاي ناهنجاري و يا گونهاي ناهماهنگي با زبان روزمره اما نه با زبان مغلوط با بيسوادي نويسنده. وقتي شما اين کتابها را باز ميکنيد مسلماً نميتوانيد بخوانيد وقتي شما کتاب را جمله به جمله ميخوانيد پر از غلط است و حتي بلد نيست علامتهاي سجاوندي را بگذارد و اينها به نظرم بايستي به گونهاي نقد شود.
سئوال:چرا انتخاب اين را به عهده من خواننده نميگذاريد من وقتي کتابي را اين جوري ميبينم ميبندم و ميگذارم کنار.
ش-م: نه اينجا صحبت سر شما نيست. حرف از جوان ١۶ سالهاي است که نه در تلويزيونش و نه در مدرسهاش حرفي از ادبيات معاصر ميشنود و نه در دانشگاه و مدرسه، و اگر حرفي از ادبيات معاصر باشد از يک جريان خاص مذهبي است.
و يکي از وظيفههاي من و دوستانم در دهه ۶٠ اين بود که کلاس بگذراريم که ادبيات را بشناسانيم اينکه شاملو کيست؟ فروغ کيست؟ و داستان چيست؟ الان دانشجوي ادبيات ما شاملو و دولتآبادي را نميشناسد. در دهه ۶٠ که واقعاً گسست چندين ساله بود که هيچ چيزي در بازار نبود.
من فکر ميکنم که آن جوان ١۶ ساله تقصيري ندارد و در مدرسه به او چيزي معرفي نميشود. ميآيد و وارد بازار ميشود و آن جلدي که با او حرف ميزند را ميخرد ولي بايد کتابهاي درست بخواند.
من حرف از چاپ نشدن اين کتابها نميزنم ولي ميگويم بايد نقد شوند و اين حرف را ميزنم که من نويسنده اين را بايد بدانم که اين کاغذ روزي درخت بوده و حرمت آن را نگه دارم و سياه مشقهايم را چاپ نکنم.
اينها بايد باشند و نقد بشوند ولي يک جور عدم تعادل وجود دارد مثل اينکه امروز يک فردي که به هيچ جناحي وابسته نيست و بخواهد کانديد رياست جمهوري شود با کسي يا با کانديداهايي که همه ميشناسند و راديو و تلويزيون هم با آنان موافق است، شما فکر کنيد تعادل در اين حد است رمان هوشنگ گلشيري مثل همان آدم است ولي يکي از آن رمانهايي که بدشان نميآيد خوانده شود تبليغات خودش را دارد و همه جا پخش مي شود و فروش هم دارد.
کاش يادي هم کنيم از خانم "نازنين نظام شهيدي" خيلي وحشتناک است که در يکي از اين وبلاگها يک نفر چيزي نوشته بود بسيار پست و کثيف يعني به طرز ماهرانه با ۴ تا ۵ جمله، هم نازنين نظام شهيدي و هم جايزه کارنامه را و به اين شکل، کلي جماعت شاعر ونويسنده را به ظاهر دلسوزي و اندوه در مرگ نظام شهيدي بر باد داده بود.
و خيلي تهمتهاي کثيف نوشته بود. اوشاعري بود، هم دوستداشتني و هم شعرهاي زيبايي داشت.
داريم نفله ميشويم، يعني هر کداممان به يک طريقي و اين خيلي بداست. يعني چيزي که رنجآور است اين است که يک موقع ميگويي به خاطر قلمم و اين را هنوز آدم ميتواند فکر کند و اين که ميگويند دورهاش گذشته و ادبيات متعهد نيست و آرمان هم نيست.
ولش کنيد اين انگار خيلي خوب است ولي نفله شدن در اين انزواها و دردکشيهاي وحشتناک و توي اين تنهاخواريهاي وحشتناک، من فکر مي کنم حق ما نيست حق نويسنده و شاعر ايراني نيست و فکر ميکنم مردم بايد کمک کنند، و خودمان هم پيش قدم شويم.
سوال: شما نقش ناشران را در انتشار کتابهايي که ميگوييد ارزش ادبي ندارند چگونه ميبينيد؟ چون ناشر در بازار سرمايه داري، جنسي را توليد ميکند که بتواند خوب بفروشد و بتواند رقابت کند.
ش-م:خوب چاره نداريم آقاي کردواني خيلي بيشتر از من در جريان هستند يک بحثي در کانون بود و راجع به آزادي قلم اينکه نوشته شود "آزادي بيحد و حصر" و يا "آزادي قلم" و خود من فکر ميکردم مگر ميشود آزادي بي حد و حصر؟ و در خود اروپا هم نيست و نويسنده هم محدوديتهايي دارد ولي بعد فکر کردم نميشود و به محض اينکه شما يک استثناء بگذاريد بلافاصله تبديل ميشود به چماق و به يک شمشير دو دم،
شايد به اين دليل است که روي آزادي بي حد و حصر تا اين حد پافشاري ميشد بنابراين اگر ما بخواهيم يک قاعده بگذاريم که مثلاً ناشران کتاب بنجول چاپ نکنند اين چيز خوبي برايشان ميشود ولي اصل رقابت است و ناشر ميخواهد کتابي را چاپ کند و بفروشد و بهتريين شيوه رقابت آزاد بين ناشران است . و بهر طريق که بخواهي يک ناشر را برتر کرد و يا تشويق کرد بلافاصله از آن يک چماق سياسي درست ميشود
و اين باز ميگردد به خوانندهها که مثلاً توانايي درک کتابهايي مثل گلشيري و کسان ديگر را هم پيداکنند آن جور کتابها هم بايد باشد اينجا هم هست ولي فکر نميکنم درحد ايران و با اين همه غلط. اينجا هم کتاب پرفروش است مثل سکوت برهها که وقتي ميخواني در مقابل شخصيت پردازي آن به زانو ميافتي
و آن هم ادعاي ادبي ندارد و بعد مقايسه ميکنيد با بهترين فروش نوع ايراني .اين فاجعه است.
اگر آن کتاب ايراني بامداد خمار باشد بايد تقدير کنيم ولي آن نوع پرغلطش بايد نقد شود و با نقد خواننده را پرهيز دهيم و مشلک اين نيست که آن دختر ١۶ ساله فقط يک کتاب فهيمه رحيمي را ميخواند وقتي با اوصحبت ميکني حداقل ١٠ عنوان از او را ميخواني و بچههاي جواني را ميبينيم که همه اينها را خوانده اند و ديگر دلشان نمي خواهد کتاب ديگري را بخوانند.
بهر حال شما نبايد مشکلي داشته باشيد چون اگر انتخاب آزاد است آنها مي توانند بخوانند و بهر حال شايد زنهاي نويسنده چيزهايي ميگويند که در کتابهاي ديگر نيست.
نه در آن کتابها شما نميتوانيد آن مسائل را پيدا کنيد اينها را در کتابي مثل کتابهاي زويا پيرزاد و يا غزاله عليزاده ميتوانيد پيدا کنيد.
در آن رمانها اگر اسم نويسنده زن نباشد شما نميتوانيد بفهميد که آن را زن نوشته و آن دوستي که آمده بود دفتر مجله و چندين رمان منتشر کرده مشکلش اين بود ميخواست الان به نام خودش بنويسد و نميدانست چه کار کند و با هويت واقعي اش مشکل داشت.
پيام يزديان هاله آگنج
ژانويه ٢٠٠۵ برلين"
------
[1] آبی ماورا بحار رمان نیست. بلکه مجموعه داستان است.(سپینود)
[2] تصور میکنم که مقصود شرق بنفشه باشد. چرا که تا جایی که میدانم مندنی پور داستانی به نام شبهای بنفشه ندارد. مگر کاری تازه باشد.(باز هم)
سلام . بحث بماند برای بعد ... فعلا یک سپاس بزرگ برای خوانش این گفتگو به شما بدهکارم که تقدیم می کنم. (از فیلترینگ رهایمان کردید . ) باز هم از این کارها بکنید.
سلام. با اينكه طولاني بود همه شو خوندم. اون قسمتهايي كه راجع به غلط هاي املايي و انشائي بود خيلي ترسناك بود. كلا يه بحث تخصصي بود كه آدماي آماتور مثل من نمي تونن توش صاحب نظر باشن. بنظر مي رسه اينا (امثال آقاي مندني پور) مي تونن اين مسائل رو از بالا نگاه كنن و يه چيزايي رو ببينن كه كلي و مهمه و تاثير گذار روي داستان نويسي و داستان خواني. احتمالا وقتي يه نويسنده به سن و تجربه اونا مي رسه مي تونه اين چيزا رو ببينه و براشون دلش بسوزونه. اين مطلب براي من خيلي خوندني و دلچسب بود، و مرسي از اينكه اونو اينجا گذاشتي. اما يه سوال براي من همچنان مونده، و اون اينه كه چرا من نمي تونم كتاب آبي ماورا’ بحار را بخونم. تا حالا دو سه تا از داستانهاشو شروع كردم ولي نتونستم تموم كنم. در حاليكه كتاب چراغها ي زويا پيرزاد رو يه شبه خوندم. و اين بخاطر سادگي و رواني اين داستان نيست. چون داستانهاي سخت تر رو هم مي خونم و لذت هم مي برم. كتاب ارواح شهرزاد خيلي عالي بود و خيلي چيزي به آدم ياد مي داد. پس فرض به اينه كه آقاي مندني پور خيلي خوب ياد دارن چطور بنويسن و اينطور كه از اين مقاله هم برمي ياد از لحاظ تفكر و بينش هم عالي هستن. گرچه اينجا موضوع صحبت بررسي كارهاي آقاي مندني پور نيست، اما بي ربط هم نيست. دليل اينكه يه خواننده نيمه حرفه اي (مثل من) نمي ره كاراي آقاي مندني پور رو بخونه چيه؟ حالا بگذريم از جووناي 16 ساله كه خودشون هم گفتن. بنظرم تو اين مقاله صحبت راجع به فرهنگ سازي براي درست نوشتن، درست چاپ كردن و درست خوندنه. پس اين حرفي كه مي گم خيلي هم بي ربط نيست. بنظرم بد نيست كه توي اين بحث جدي (كه گفتي) عوض غصه خوردن، يه نگاهي به كتابهاي موجود توي بازار امروز و مجله ها بكنيم -همونطور كه ايشون هم از چند تا از كتابها اسم بردن- و ببينيم كه اون مشكل هايي كه مربوط به ما مي شه كجاست. چون يه سري از مشكلها مثل ناشرها و درسهاي مدرسه و ... رو خودشون گفتن. باز هم ممنون و موفق باشي.
من که نفهمیدم چی شد!!
سپينود عزيز من لينك مطلبت رو در وبلاگم گذاشتم تا اگز كسي دوست داشت بتونه استفاده كنه
سلام ، به وبلاگ ما سر بزنین . از مطالب شما هم انتخاب کردم .
خوندم. چي بگم؟ فقط دوست دارم از كتاب هاي آقاي مندني پور بخونم، چون از اين مصاحبه معلوم مي شد كه آدم صاحب نظر و با معلوماتيه. ممنون كه اين را گذاشتي اينجا.
سلامم فعلا!
روزنه + نویسنده _ مخاطب
آن بخش کلی از گفتگوی مندنی پور که در این مصاحبه آمده و جوابی بوده به سوالهایی که قبلن هم مطرح شده ،ومربوط است به ادبیات و بحث های همیشگی آن. اما قسمتی از دردگفته های مندنی پور در مورد تنهایی هنرمند به طور عام و نویسنده به طور اخص ،خیلی کم پیش آمده که با این صراحت مطرح شود؛ و اتفاقا" دغدغه ی بسیاری هم هست. هر چند درمحافل عمومی حرفی نباشد ازآن ؛ اما اثر مخربش بوده و اگر چه پشت پرده به رشد و نمو تارکش ادامه می د هد اما تاثیر غیر قابل انکاری داشته درسامانه ی (درواقع نابسامانی ) امروزی ادبیات.البته ما همیشه به "هستی"یک جریان پرداخته ایم و نه " چرایی" آن.... ادامه در http://kalogary.persianblog.com/
نمي تونم كامنت بذارم !
خوندم سپينود ...
اول از همه از لطفي كه كردي و اين مطلب را براي خواندن گذاشتي تشكر ميكنم.براي شركت در بحث چند مسئله را مطرح ميكنم:
1- نويسندگان، شاعران و در جمع روشنفكران جامعة ما هميشه بين خودشان و افراد عادي فاصله ميگذارند. اما چرا در قشر خودشان هم تنها ماندهاند؟چون اين روزها هر كسي سعي كند پتة ديگري را روي آب بريزد، ميشود قهرمان. رسواسازي مد شدهاست و متاسفانه به اين قشر هم سرايت كردهاست. از كتابهاي خاطرات نزديكان خاندان پهلوي كه در مقاله هم به آن اشاره شد شروع شد و به نقدهاي تند وتيز عليه يكديگر و تهمت و افترا و بستن بعضي افراد به دستگاههاي دولتي و عوامل خارجي و...دنياي سياهي كه اطرافمان ساختهايم و هميشه از آن ميناليم را خودمان ساختهايم. نيازي به كمك خارجي نيست. براستي چه كسي را سراغ داريد كه تا بحال در يك جمع ساده دوستانه از يك آدم معروف رازي را برملاء نكرده باشد. نقد، چوبي شدهاست براي كوبيدن بر سر ديگران تا خودمان را توجيه كنيم.
2- چه عجب بالاخره يكي پيدا شد كه از يكي از كارهاي مثبت خاتمي در دوره رياست جمهوريش ياد كند.
3-به تلويزيون اشاره كرديد. تلويزيون با نام فرهنگ سازي، مخربترين رسانة عمومي شده كه نميدانم چرا در مورد آن صداي كسي هم در نميآيد.(بحث در اين مورد مفصل است)
4-من هم اويل فكر ميكردم كتابهاي «فهيمه رحيمي» افرادي را كه تا بحال دو خط كتاب نخواندهاند را كتابخوان ميكند.اول هم همينطور بود. اما امروزتبديل به فاجعه شده. اما هيچوقت از خودتان پرسيدهايد آقائي كه به نام يك خانم كتاب مينويسدچرا اينكار را كردهاست؟هيچوقت فكركردهايد كه ميان روشنفكري كه حرفه و تخصصي دارد و احيانا سرماية پدري ، با فكر روشنش، شبها در سكوت وتنهائي ، در كنار پنجره، پشت ميز كار در آپارتمان شخصياش تراوشات فكرياش را روي صفحة كاغذ ميآورد و از اين كار بيش از هركسي، خودش لذت ميبرد، با نويسندهاي كه با نام واقعياش كتاب نمينويسد و مجبور است هر شش ماه يكبار چيزي براي چاپ داشتهباشد و احيانا فروش خوب كتاب قبلي قدري از مشكلات اقتصادياش را حل كردهاست، فرق بسيار است.
5- من هم با ترجمههاي «ذبيحالله منصوري» در سن كم كتابخوان شدم و هنوز هم از خواندن آنها لذت ميبرم. من هم بامداد خمار را خواندهام و از آن لذت بردم. من15 سال پيش اولين و آخرين كتابي كه از «دانيل استيل» خواندم «پيمان» بود كه سبك آن با تمام كتابهايي كه با نام «دانيل استيل» امروزه در بازار موجود است متفاوت بود. من هم زماني كه بچه مدرسهاي بيش نبودم كتابهاي جيبي پليسي و كتابهاي «آگاتا كريستي» قبل از توسعة تلويزيون و ماهواره و پخش سريالهاي «پوارو» و «خانم مارپل» را خواندهام و اگر امروز ميتوانم كتاب سنگيني را بخوانم حاصل تمرينات آن روزهاست. باور كنيد لازم است. يك نوجوان بايد به كتابخواني عادت كند. از او توقع نداشتهباشيم با «صادق هدايت» شروع كند. اما بهتر است «بامداد خمار» را بشناسد. امروز ديگر دهة 60 نيست. امروز دنياي اطلاعاترساني است. امروز فروغ و هدايت و شاملو را در كتابخانههاي شخصي خاك گرفته پيدا نميكنيد. پشت ويترين مغازهها با چاپ جديد پيدا ميكنيد. فقط بايد آگاه بود و آگاه كرد. باور كنيد همة ما در سن تمرين كتابخواني مشوقي داشتيم كه به ما جهت دادند. كمي فكر كنيد، حتما به ياد ميآوريد.پس مشوق جوانان باشيد. بازار كتاب را خواننده نميسازد، نويسنده ميسازد. «زويا پيرزاد» هم ميتواند يك دختر شانزده ساله را كتابخوان كند.
6- ببخشيد خيلي وراجي كردم. مدتها بود موضوع بحثي به اين خوبي پيدا نكرده بودم.(و البته گوش مفت!)
مقدمه ات خوب و متيني بود. دو تكه از حرف هاي مندني پور هم به همچنين: 1-سلامت زبان مهم است.
2-داريم نفله مي شويم. هر كداممان به طريقي و اين خيلي بد است.
مقدمه ات خوب و متين بود. دو تكه از حرف هاي مندني پور هم به همچنين: 1-سلامت زبان مهم است.
2-داريم نفله مي شويم. هر كداممان به طريقي و اين خيلي بد است.
البته "درد" بزرگي است، كه شايد البته بعضي از دوستان "حاشيه پسند" اهل ادبيات هم در ايجادش بي تاثير نباشند.
ممنونم که مطلب مندنی پور را در سايت خودتان قرار داديد.
با مهر و احترام
پيام يزديان
ایمیلی از دوستی برایم رسید. می دانم چرا آن را در این صفحه ی کامنت ها جای نداد. من شرمنده هستم از جانب خودم که چرا سایت من نتوانسته آن ازادی را فراهم کند که دوستی حرف اش را ، حالا هرجور که هست، بزند. با اجازه ایمیل را عینن در این جا می آورم.
سپینود.
--------
به نظرم خيلي خوب است كه چنين مصاحبه هايي را بعضي از بزرگان از نظر شهرت داشته باشند تا حرفهايي شايد زده شود كه به گوش كوچكترهايي كه مريداني دارند و خرده نويسنده ها را جدي نمي گيرند رسانده شود . درد اصلي اين مصاحبه بيشتر به جامعه برگشت مي خورد و دعواي فقر فرهنگي نويسندگان گنده براي تعيين وسعت قلمرو. كه متاسفانه به همان نوچه سازيهايي كه بارها در موردشان بحث كرديم و مجبوريم به آن تن بدهيم هم بر ميگردد . شايد من دلم ميخواهد اينجا بيشتر به خودمان بپردازم تا به ادبيات . مي دانيد در اواخر مصاحبه شهريار در مورد خواننده 16 ساله و مخاطب و كتاب خوان صحبت كرد . من در اين مورد حرفي ندارم ولي بر ميگردم به خواننده اي بي حوصله يا مريد حلقه به گوش كه خودش را مخاطب خاص و حرفه اي نيز مي داند . زياد ميبينم اين چيزها را . بر ميگردم به خاوندن . بارها بين خودمان دردي مطرح شده در مورد اينكه اگر حوصله ي خواندن نداريد نخوانيد و بگوييد كشش نداشت و نخواندم . اگر سليقه اتان با متن يكي نيست نخوانيد و بگوييد خوشم نيامد و يا اگر با نويسنده شمكل داريد نخوانيد و بگوييد اين آدم عوضي است . اين حرفهاي من نيست . چيزهايي است كه در جلسات مختلف و در جاهاي مختلف و از آدمها و مصاحبه هاي مختلف شنيده ام . ولي چه اتفاقي ميافتد . مندني پور هم گفت فهنگ ايراني كنار هم مينيشنيم و طناب دار ميبافيم و ... به نظرم هر چه هست و هر مشكلي هست بين خودمان است . آيا كسيكه مثلا داستانهاي شهريار را مي خواند و خط به خطش را به چيزي ميگيرد و نقطه به نقطه اشر ا فرياد مي كند كه معني ابرداستاني و نشانه شناسانه دارد و از اين چيزها ايا حق اين را دارد كه داستانهاي نسل شصتم بعد شهريار را هم اينگونه نخواند . او حق اين كار را ندارد . ولي حق اين را دارد تاكيد مي كنم حق اين را دارد كه بگويد به غير از فلاني كسي را قبول ندارم و يا اين داستان را حوصله ي خواندن ندارم و يا باب سليقه ام نيست . غير از جنايتكارني بيش نيستيم . كاري كه من جنايتكار ( حسين ) با داستانهاي شهريار انجام مي دهم . اين يك واقعيت است . من داستانهاي او را با بي ميلي خواندم و گفتم بد است و نگفتم سليقه من نيست . گفتم بد است . و نگفتم حوصله زبان شناسي اش را نداشتم . اينها در سطحي گفته مي شود كه داريم هر روز كتاب مي خوانيم . اين كار را من نيز مي توانم با هر كسي اعم از مريد و مراد انجام دهم . من مي توانم از داستانهاي مثلن محسن خوشم بيايد و خط به خط او را داري شعور تلقي كنم و به راحتي جمله اي زا او را كنار نگذارم كه مثلن زيادي ست اما مي توانم پيچيده ترين تكنيك هاي زباني و ساختاري ترين شخصيت پردازي هاي تلفيقي ايراني و ا'ريكايي در آبي ماوراء بحار را به هيچ بگيرم كه من شهريار را نويسنده نمي دانم كه چون حوصله خوانش او را ندارم و يا مثلا او را اصلن به حساب نمي آورم ويا او را يك تازه كار كه در حال تجربه كردن است مي دانم و يا هر چيز ديگر . شهريار مي تواند برود خانه اش و شب بگيرد بخوابد و كابوس ببيند كه به من چه كه او روز و شب و زندگي اش را مثل تمام مدعيان ديگر اين عرصه پاي زندگي در كلماتش گذاشته . نه به نظر اينطور نيست . فرقهايي بين خيلي چيزها هست كه و مشكلاتي وجود دارد كه آنها را با ادبيات توجيه مي كنيم تا دليل منطقي براي رفتارمان داشته باشيم . به نظرم شهريار نيز بايد حساب ادبيات جدي را كه خون دلش را مي خورد از بي حوصلگي ها و كج سليقگي ها و مريدي و مرادي و هزار كوفت و زهر مار ديگر جدا كند . بارها ديده ام كه از داستان پنج خطي كه الحمد ا... شهريار اينگونه نمي نويسد اسطوره هاي يونان تا چين را بيرون كشيده اند و ابرداستانهايي را به صحنه مي آورند كه عقل جن هم به آنها نمي رسد ولي شهريار بيچاره بايد داد و بيداد راه بياندازد كه چرا كارهاي بد را مي خوانند و كارهاي اين جوانها را كه در مجله اش به آنها بها مي دهد را نمي خواند . فكر مي كنم بعد از عباس معروفي كه لااقل از حلقه ملكوتش و آن مجله ي سابقش كه در ايران آنرا در مي آورد مندني پور دومي باشد كه خشم جوانهاي بيچاره را مي خرد . خشم از دست مخاطب عام بي پول نيست . خشم از دست سانسور و فلان در گيري جناحي و فلان دسته بندي و فلان باند بازي نيست . خشم از دست مدعيان اين عرصه است كه در پوستين ميش زندگي مرديدي و چوپان پرستي مي كنند . ( اين حرفهاي من هيچ مخاطب آشنايي ندارد و لطفن بگذاريد حلق به هم آمده از فشار دست و بغض باز شود )
(( مورد سوم هم اينکه ادبيات ايران از يک چيز رنج مي برد. پشت سر ادبيات ايران انديشه نخوابيده است. و اين سوال که چرا ادبيات ما جهاني نميشود براي اين است که بنيه ندارد. و پشت آن انديشه نيست. ما دو سه نويسنده داشتيم که انديشه داشتند موضوعمان اين است که نويسندههاي ما، اهل ادب ماانديشهاي را پشت سر ندارند. مثلاًً در سالهاي اخير همه ما پست مدرنيسم شديم و هيچ چيزي از آن گيرمان نيامد. و چيزي که درد ماست "فقر انديشه" است و در هر منصبي هستيم تا ما نياييم خودمان را شرحه شرحه نکنيم چيزي از آن بيرون نميآيد.))
مسئله ي بعدي همين بها دادن به حرفهايي است كه ما نيز با ذكر منبع مي توانم مثالش را از گوينده اش كه در بين خودمان است بياورم . اين آقايي كه حرفش را ذكر منبع كرده ام حرف بسيار اساي را زده است كه كمي به ذهن فشار بياوريم در جلسات خودمان هم به آن اشاره شد و به دليل جدي نگرفتنش تمام شد و رفت . انديشه رانمي دانم شما سپينود جان به چه چيزي معني مي كنيد ولي در صفحه انديشه ي شرق مقالات فلسفي و تفكرات فلسفي كه چيزي غير از فكر نيست را چاپ مي كنند . به نظرم با خواندن نظريات ادبي اين و آن كه بيشتر تعبيرات صاحبانشان از داستنهايي است كه خوانده اند تا اصول كلي فكر به در نوشتن داستان نمي خورد و تنها نظريات ادبي به درد خواندن اثر مي خورد و نه نوشتن . فكر مي كنم چون الان بحث بر سر نوشتن است ، يعني حداقل داعيه نوشتن را داريم بايد به انديشه پداخت . محسن خودمان چرا بيشتر كارهاي خارجي را مي خواند چون با فلسفه آشناست . اگر در فلسفه نيز او را قبول نداريد لااقل بعنان كسي كه بيشتر از همه ي كساني كه مي شناسيد كه فلسفه پردازي كرده . فلسفه پردازي و يا خواندنش نياز به حوصله ندارد بيشتر دغدغه مي خواهد . مانند نوشتن است . ار دغدغه اش را نداشته باشيم هميشه بايد گردو بازي كرد نه اينكه بنويسيم . ابزار گردو بازي آماده تر است . فلسفه دو گونه بيان دارد . ميگويند فلسفه ي آكادميك و فلسفه با زباني ساده و تمثيلي . كه باز هم اين دو گونه ربطي به ما ايرانيهاي ندارد . هر دو را در همان خارجيها ميتوان يافت . هر دو در يك سطح هستند و يكي بر ديگري ارجح نيست . قسم دوم به درد كساني ميخورد كه به شكل تخصصي به فلسفه يا همان انديشه نمي پردازند .
اما اگر يادتان باشد بنده ي خدايي در همين وبلاگ شما كامنتي گذاشته بود كه در آن نوشته بود ادبيات قصه گويي و شخصيت پردازي و زبان بازي نيست بلكه استفاده از شخصيت هاي ساخته شده و زبان و قصه است . كه البته حرفش را در نطفه خفه شد . به نظرم اين حرف همان انديشه اي ست كه در ايرانيها وجود نداد . ايارنيها دغدغه هاي شخصي خويش را به شخصيت نسبت مي دهند و در غالب فرم و قصه هم مي زند و چند تا چيز را هم به خاطر علاقه به پست مدرن و يا نداشتن ابزارهاي نوشتن حذف مي كنند و اسم را تعليق مي گذارند و مي شود داستن . و دست مريزاد به كشش داستاني كه سيگار است و اروتيك . اما خارج از ايم مرز و بوم دغدغه هاي شخصي را در غالب شخصيتي با زبان خاص بكار مي برند و بعد اين شخصيت را بكار ميگيرند تا بتواند كاركرد خودش را در غالبي خارج از كودكيهاي نويسنده و دردهاي درون خانه اش به محيط اطرافش نشان دهد . شخصيت در داستان كار مي كند . مثال مي زنم از داستان " اينجا همه آدمها اينجوري اند " در مجموعه اي بهمين نام كه بايد خوانده باشيد چن بچه هاي جلسه نفري يكدونه از اين كتاب را دارند . پدر و مادري با كودكشان دچار قصه اي مي شوند . اين تمام داستان است . اما بعد اين شخصيت ها با مردمي از اين دست در جامعه آشنا مي شوند . درد مي كشند و حضور پيدا مي كنند . قهوه مي خورند و با هم درگير مي شوند . با ديگران نيز درگير مي شوند . بعد متوجه مي شوند آدمهاي ديگر هم دچار قصه ي اينها هستند . اسطوره ها را مي يابند . وسايل كودكشان را جمع مي كنند و منتظر سرنوشت كودكشان مي شوند . نويسنده از شخصيت ها استفاده مي كند . ت جائيكه خاطره ي حضور اينها را در بيمارستان و زندگي ملال آور و بدون نتيجه اشان را در خاطره مخاطبانش باقي بگذارد . داستن اصلن كشش ندارد . اين را مي گويم چون كودك همان ابتدا سرطان دارد و در خلال داستان نيز شيمي درماني و چيزهاي ترسنكا ديگر بين مي شود و در نهايت هم بدون شيمي درماني آنجا ترك مي شود . و اينكه كودك مداوا مي شود يا نه بي جواب مي ماند . ولي هرگز تعليق داستان اين نيست و زبان بدون ابهامي دارد و كسي كسي را نمي پيجاند براي هرزه رويهاي مخاطب . اين داستان كوتاه سي صفحه است.فكر ميكنم داوران آمريكايي نيويورك تايمز يا اُ هنري بايد خيلي حوصله ي خواندن اين داستانهاي كوتاه ي بلند را داشته باشند . راستي در اين مجموعه همه ي داستانهاي كوتاه بلند هستند تا داستان نقل شود و نه نشانه هاي ابرداستاني پرمدعا . و اما كاركدر شخصيت هاو غير كه هدف ادبيات است فقط براي بيان انديشه هاي نويسنده بكار مي رود . ( انديشه مترادف با ... ) معني انديشه با شما . مي خواهم بدانم پرسشهاي بي جواب بشر از زندگي اجتماعي و فردي و علمي و اقتصادي و سياسي و ... را چه اسمي برايش مي گذاريد ؟مراجعه كنيد به كتاب : ( 101 مسئله ي فلسفي _ نشر مركز ) كه در آن مسائل فلسفي به چند دسته تقسيم شده اند . مسائل اخلاقي . مسائل علمي . مسائل طبيعي _ مسائل ... .
در مورد رويكرد به نويسندگان زن و غيره كه دوستي كه من مي شناسمش و هم شما در مورد كسي كه هنوز كتابي ندارد مي گفت به خاطر داشتن اسم كوچك تقريبن هنري مي تواند كتابهاي پرفروشي داشته باشد . به نظرم بين خودمان كساني را داريم كه مي توانند حرفهايي بزنند كه باعث بحثهاي جدي بشود فقط بايد آدمش را جدي گرفت . مثل جدي گرفتن مندني پور كه بايد او را جدي گرفت ولي نبايد ديگران را ناديده گرفت مگر اينكه همان حوصله و سليقه و قبول نداشتن و استفاده ي ابزاري از هم و چيزهاي ديگر را كه به ادبيات وصل مي كنيم را باز هم با اسامي ديگر به خورد هم بدهيم . خدا بركت دهد شهريار را كه حرفهايي مي زند گاهي كه جاي ديگر شنيده نمي شود . راستي مخاطب حرفهاي من به غير جاهائيكه به اسم شما را مخاطب قرار دادم شما نيستيد خانم ناجيان .
درود/ فكر مي كنم چرا نبايد به سئوال آن كسي كه درباره معرفي كتب در دانشگاه به طور اخص دانشجويان ادبيات معرفي شود، نپرداخت و دقت نكرد به راستي بين قشرهاي خاصي كه مي خواهند خاص و يا حفه اي كار كنند يا درس عموميشان اين تخصص باشد با قشر نويسنده اين مرزوبوم بسيار زياد است حال اگر به اين فاصله خوب دقت كنيم مي بينيم كه چرا آن دختر شانزده ساله يا من نوعي اين چنين مي انديشد. آيا به راستي هميشه اين مضمون و محتوا است كه باعث كشش مي شود؟ پس اين وسط آگاهي جمعي چطور حاصل مي شود نقش تبليغات كجا است نقش رابطه ها و واسطه ها نقش منتقدين و خواننده هاي خوانش گر نقش متينگهاي ادبي . چرا هنوز كه هنوز است قشر رمان خوان و ادبيات نويس ما درگير حواشي ها هستند. چرا ديگر حتي نويسنده جواني كه مي خواهد درست بنويسد نمي تواند حتي در تودرتوهاي ذهنيش هم با خيال راحت بنويسد و دستاويز اين و آن نشود. ما مي خوانيم .خودمان را در خواندن دفن مي كنيم اما هنوز نمي توانيم درست حرف بزنيم درست نظر بدهيم فاصله بين خوانش و نقد و تاويل را درست بشناسيم بعد مي خواهيم بنويسيم. مي خواهيم درست بنويسيم. مي خواهيم ادبيات پيشرفت كند مي خواهيم ادبيات در ذهن خودمان حتي پيشرفت كند. اما چرا من هنوز كه هنوز است نمي توانم درست بخوانم و درست بنويسم. چرا به جاي انشاء در مدارس به من خوانش گري را اول نياموختند. چرا اول مداد دستم دادند گفتند بنويس بابا آب داد. چرا ها زيادند بايد بلند شد. لخت حركت مي كينم و گاه با شتاب بايد متعادل تر بود بايد انهايي كه مي توانند درست حرف بزنند را هل داد وسط ميدان و انهايي كه مي خواهند درست بنويسند را گذاشت وسط ميدان گاه. اگر خون ريزي شد چه باك. اگر درست خون ريزي شود چيرهايي خوب رشد مي كنند. چيزهايي خوب. شايد حتي خيلي بهتر از ان آبياري كه ال احمد به راه انداخت و خيلي ها رشد كردند و ساقه و برگ دادند.گرچه ال احمد را دوست ندارم...
سلام سپينود گرامي ... مطلبي نوشته ام كه مي دانم بسيار طولاني است و شايد نامربوط به موضوع بحث شما به نظر بيايد ... نمي دانم با آن چه مي كنيد ... مي خوانيد يا نمي خوانيد... اما در پي خواندن مطلب شما نوشته امش و وبا كمرويي انتظار دارم به عنوان يك پاسخ ، حداقل آن را كامل بخوانيد ...
كمي از آن را در اينجا مي گذارم ( فقط تا جا باشد ) و كل مطلب را در وبلاگم قرار مي دهم ... اميدوارم آن را بخوانيد و اميد وارم آن را حديث نفس يا هوار از سر عقده دريافت نكنيد( و اصلا اميدوارم حاوي اين نشانه ها نباشد )
گفتن ندارد كه مطلبتان برايم بسيار خواندني بود كه تحريكم كرد حدود نه صفحه بنويسم.
هميشه موفق باشيد.
(( به تازگی با وبلاگ(( سپینود)) بزرگوار آشنا شده و خواننده اش شده ام ... سریع و بی تعارف بگویم ... بسیار جذاب و خواندنی است و بقیه تعاریف را بگذارم برای بعد ...
این همه عجله برای چه ؟
همین الآن آخرین مطلب وبلاگ ایشان را خواندم .
به نام (( يک گفت و گو که می تواند سر آغاز يک بحث جدی ادبی باشد))
خودتان می خوانیدش ... سر آغاز، باز چاپ گفتگوییی یود با آقای " شهریار مندنی پور"...
نشستم و مطلب را خواندم...
آن قدر جوش آوردم و به هیجان آمدم که نفهمیدم چطور از اینتر نت بیرون پریدم ، سکوت مطلق شبانه را برای خودم دو برابر کردم و نشستم و یک بار هول هولکی خواندم و از ترس آنکه سطری را دزدیده باشم دوباره خواندم ...
و قلبم درد گرفت و صورتم سرخ شد و سیگار پشت سیگار آتش زدم ...
و تصمیم گرفتم در پی خواندن آن مطلب یک چیزهایی بنویسم که تا امروز شاید نزدیکترین دوستانم فقط اشاراتی به آنها شنیده باشند ...
از کنار اسم آقای "شهریار مندنی پور" همیشه بی تفاوت گذشته ام ... چرا ؟
چون نمی شناختمشان ... به خودم می گفتم او هم از همین نویسنده های جدید است که دارند تفاله های هدایت و گلشیری و چوبک را نشخوار می کنند.
از آقای "مندنی پور" جدا عذر می خواهم ... و از خیلی نویسنده های دیگر که تا همین چند ماه پیش (که کم تعصب تر شدم) نمی شناختمشان ... عذر می خواهم!
آقای" مندنی پور" را نمی شناختم و تا الآن، غیر از این مطلب که خواندم ،حتی کلماتشان هم به چشمم نخورده بود و اسم کتابهایشان را هم نمی دانستم ...
و حالا ، شما هم پیش از آنکه به خاطر قضاوت از روی نادانی محکومم کنید مطلبم را تا انتها بخوانید ...
خوب می دانید که به چه کسانی می گویم نشخوار کننده... به چه متون کم ارزشی می گویم آشغال ادبی ...
متونی که سر و تهشان پر شده از عقده های پنهان جنسی و جملات پا در هوا و زخمهای ظریف ناز پروردگان از زندگی سخت!
بروم سر اصل مطلبم...))
ادامه مطلب در http://pandopan.persianblog.com
(( در پی خواندن يک دعوت به بحث ))
و حالا پس آن همه وراجي اخم آلود كه داشته ام و پس از دوباره خواندن همه يادداشتها ... به حرف آمده ام تازه ... كمي ترسم ريخته از با ديگران بودن...
فكر كه مي كنم مي بينم از آنها كه بايد شناخت ! هيچ كس را نمي شناسم ... انگار نه انگار كه من هم دلم مي خواهد در اين جامعه اديبان سري ميان سرها در بياورم...
اما انگار واقعا دلم نمي خواهد سرم ميان برخي سرها در بيايد...
دوباره اشاره به كلاسهاي دكتر سجودي گرامي ...
كه چقدر ساده و شيرين روح ادبيات جلوي چشمان ما به رقص در مي آمد ... و چقدر از همان روزها نفرت پيدا كردم از حرف زدن درباره چيزهايي كه هيچ دردي از معما دوا نمي كنند.
هنگام نقد (( فقط اومدم يه تلفن بكنم)) به دكتر سجودي گفتم دو راه در ذهن دارم ... يكي نقد اساطيري و ديگري نقد سياسي ... ايشان بدون كوچكترين ترديدي ( و با لحني كه بي حوصله شده بود از بي راهه رفتن ما) گفتند همان نقد سياسي را مي خواهيم.
نمي دانم گرفتيد منظورم را؟
خود من دلم مي خواست نقد اساطيري را دنبال كنم كه پر طمطراق تر بود و به من اجازه خودنمايي مي داد!
منظور همين است ... گيرم كه من خيلي چيز ها بدانم...
اصلا بگذريم ... يك داستان ديگر مي گويم ... از ابولقاسم حالت( درست يادم هست؟) و "هدهد ميرزا" يش... نه با آن نثر شيوا كه به زبان بي ريخت معمول خودم!
مردي كه سرما خورده بود نزد پزشكي مي رود تا سرما خوردگيش را درمان كند .
پزشك راه درمان سرما خوردگي را نمي دانسته اما ذات الريه را خوب بلد بوده درمان كند.
به مرد مي گويد برو و دوش آب سرد بگير و بعد پنجره را باز كن و جلوي باد سرد بخواب تا ذات الريه كني ... بعد بيا تا درمانت كنم.
حالا حكايت ماست!
من چند دوست دارم كه هر بار داستانهاي جديدشان را مي خوانم تا همان كلمه آخر نمي توانم از فرط حيرت دهانم را ببندم.
اعجوبه هايي اند... گاه گريه مي كنم از فرط هيجان ... باورم نمي شود !
سرشارند از خلاقيت... از رويايت نو ... ار قصه هاي نو ...
اما كدام يك از شما مي توانيد اين نظر من را تاييد كنيد؟
باز هم همان مشكل قبل...
در اينجا ادبيات و هنر عزصه حضور (( بعضي ها )) ست... يا بايد شغل شزيف (( پدر پولداري )) نصيبب آدم شده باشد يا شغل شريف مجيز گويي ...
يا از بختي اهورايي برخوردار بود!
نم دانم راه آن چيست! اما انگار در اين دنيا ي غريب همه يكديگر را مي شناسند ... و اگر كسي نيايد در ميان ميدان و نگويد مخلصم!
خوب طبعا كسي نمي شناسدش!
اصلا چه حرف بيهوده ايست من مي زنم! خب! وقتي كسي داخل نشود سلامي هم دريافت نمي كند!
خودم متوجه اشتباهم شدم! بايد با چند محفل معروف آشنايي به هم زد...
اين كشفم را به اطلاع دوستان به حاشيه رانده شده خواهم رساند.
( از سپينود گرامي باز هم به خاطر اين فرصت گفت و گو سپاسگزارم )
سلام.وب بسیار خوبی ست.در فرصتی دیگر در بحث شرکت می کنم.
سلام....خوب سنگ بنايي گذاشتيد..مرسي
فقط تو مي توني بفهمي ليلا صبور مستعار كيست .
سلام سپينود .هنوز نقاشي صبا را نگاه ميكنم و روي ماهش رو ميبينم .گردباد تند وزيد و مرا برد گاهي در هم كوبيد و شكست گاهي پخش و پلا كرد گاهي پرواز كرد و عاقبت ديدم تكه هايم را نمي توانم جمع كنم .خواستم بگم من هستم و با شما همراهم بدور از هر مزاحم و ديوانه اي .
salam sepinood
ba inke behetoon gofte boodam kheili saram sholooghe wali delam nayoomad nakhoonamesh,ba ye konjkavi raftam tarafesh,bavojoodi ke midoonam aghaye mondani poor kheili kheili fahim hastan,wali bayad begam aslan nemitoonam ba dastneweshtehashoon hatta be andazeye ye delta tends to zero ertabat bargharar konam,na ba sharghe banafshe,ya 11 dastane kootah wa .............................................
ino be khodeshoonam goftam waghti didameshoon,ba inhal shayad shoma yeki az tarafdareye ishoon bashid wali man be hich oonwan,dar harsoorat khoshhal misham age behem begin chera intor hastam?
mamnoonam
shahab
من متن شما را با دقت خواندم . البته من تمام كتا بهاي آقاي شهريار مندني پور را خوانده ام . نه يكبار كه چندين بار و هر بار بيشتر و بيشتر لذت برده ام . نويسنده اي دقيق با پشتوانه اي عظيم از دانش زبان پارسي هستند . تكنيك و فرم وشگرد در كنار نو آوري هاي ايشان در زبان سبب شده عده اي لقب سخت خوان بودن به داستان هايشان بدهند. ولي اگر اهل مطالعه باشيد هر يك از كتاب هاي ايشان را بارها مي خوانيد تا بتوانيد به كشف لايه هاي زيرين داستان برسيد.
از اين كه اين بحث را باز كرديد و متن سخنراني ايشان را براي من خواننده نوشتيد بسيار سپاسگزارم. در بحث شما در نوشته بعدي شركت خواهم كرد.
براي آقاي شهريار مندني پور آرزوي سلامتي و موفقيت روز افزون دارم . اميدوارم اين خارهاي گزنده ايشان را از نوشتن باز ندارد كه بعيد مي دانم از شخصيت ثابت و استوار ايشان كه تسليم شوند.
پاينده و پيروز باشيد .
خسته نباشی سپینود ، فکر میکنم به دلیل حجم زیاد ،به نسبت وبلاگی ،و پر دامنه بودن حرفهای مندنی پور ، بحث جدی ادبی در نگرفت . پیشنهاد میکنم اگر بازم چنین فرصتی پیش آمد ، موضوع بحث رو مشخص تر کنی تا بحث شاخه شاخه نشه. اما نظر من در مورد این مصاحبه : فکر میکنم یکی از دلایل ایجاد این فاصله عمیق بین نویسنده حرفه ای با خواننده اش ، عدم درک دغدغه های نوسنده است یا به زبان بهتر ملموس نبودن انگیزه نوشتن یک داستان برای خواننده است . مثلا چند نفر ممکنه با احساسات آقای مندنی پور در باره یازده سپتامبر هم عقیده باشند که از خوندن آبی ماورا بحار لذت ببرن؟ یا حداقل اگر هم عقیده نیستن زمینه مشترکی در این باره داشته باشن؟ در نقطه مقابل هم خانم پیرزاد هست که به اعتقاد من دلیل اصلی فروش رمانهاشون ملموس بودن دستمایه برای خواننده آماتوره.
متشکرم از این مکانی که فراهم کردی . امیدوارم بحث ادامه پیدا کنه.
سلام .خوب بود .یعنی خوب بود که که اینجا توانستم بخوانمش ... به هر حال این چیزها همیشه هست وما در مورد ان صحبت کرده بودیم ...اما انچه که مهم است هدف است اگر هدف باشد ... پرت هم که بشوی از آن دوباره برمی گردی ...مشکل اینجاست آنها که امدهاند این چند سال و در حد و اندازه ادبیات ایران ویا حداقل در حد ادبیات همین دورههم نبودهاند برای این است که هدف را گم کردهاند ... امید وارم ما ها هدفمان را درست انتخاب کنیم...حالا هر جا که باشیم این ور مرز یا ان ور...
دستتان درد نكند. كار قشنگي كرديد. خواندم و اگر فرصتي پيش آيد مفصل صحبت مي كنيم. هرچند اينها كه شهريار گفته بيشتر درد هايي است كه خودمان هم راجع به آن صحبت كرده بوديم.
سلام. احساساتي بودن هيچ بد نيست اين خيلي بده كه ادم نتونه حساش رو نشون بده مثل يه بنده خدايي كه مي شناسمش و هر روز مي بينمش! متن رو خوندم نظر خاصي ندارم ميدوني فكر مي كنم كسايي كه خيلي از حاشيه گويي دل پر خون دارن خودش هم اغلب اهل حاشيه اند به نظرم بايد راجع به بعضي چيزا اصلا حرف نزد نميدونم
سلام ... دارم " آبي ماوراي بحار " را مي خوانم و اگر لذت مي برم و اگر قبول مي كنم كه بي دليل بي توجه عبور مي كردم از كنار اين كتاب و اين نام ... آن را مديون حركت زيباي شما هستم پس سپاسش نيز شايسته شماست... حقيقتا سپاسگزارم ... اما ان كل حرف نبود ... حالا كه دارم مي خوانم از ايشان زبانم كمي باز شده و به محض اتمام كتاب اگر هنوز فرصتي باشد و رخصتي تكاني مي دهم به خمودم و با خوشحالي وارد بحث مي شوم!
سربلند باشيد رفيق.