1- راستاش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که من زیاد با مباحث زبان شناسی و نظریات سوسور و لوی اشتراس و سپس دریدا و... آشنا نبودم. منابعی هم داشتم اما فرصت چندانی برای پرداختن به آنها پیدا نمیکردم. چند روز پیش کتابی به نام واسازی یا دیکانستراکشن توی کتابخانه پیدا کردم که مربوط به دورهی دانشجویی معماریام بود(که مثل همه چیز دیگر در زندگی ولاش کردم!) زمان گذشت و دیدم دو ساعتی هست که مشغول زیر و بالا کردن کتابام. مقدمهای بسیار طولانی داشت که برای شناخت هرچه بیشتر از فلسفهی واسازی یا دیکانستراکشن که ضد ساختارگرایی است و پساساختارگرایی و دلایل عدم موفقیت پستمدرنیسم در شاخههای مختلف هنری، بحث را از زبانشناسی آغاز کرده بود و زبان گفتاری و نوشتاری و چه و چه. مخلص کلام اینکه به قسمتی برخوردم که بسیار برایم جالب بود. چرا که من به جملات بلند و جمله در دل جمله، که توسط ویرگولهای متعدد پشت هم میآیند علاقهای هیستیریک(!) دارم و راستاش در بسیاری از موارد بسیار ناخودآگاه و غریزی و حسی این جملات را استفاده میکنم. خودم اسم آن را ماکسیمالیسم(!) گذاشتم شاید هم جایی به گوشم خوردهاست. حالا این قسمت را بخوانید: (ضمن اینکه کمی در متن دست بردهام تا برای خودم سادهتر شود)
"دریدا بر این نکته اصرار می ورزد که میتوان بر ساختارِ[structure] کل معانیای که به جملهای مرتبط است، واژهای افزود یا آن را از این ساختار برداشت. هر معنیای را که بر جمله وارد است و میتوان آن را اشاره یا علامت نامید، در جملهای به صورت غیرمستقیم نقل قول کرد و یا به صورت مستقیم داخل گیومه نهاد یا توسط ویرگول در درون جمله جای داد. این کار ممکن است معنی متنی را به کلی عوض کند و اگر ادامه یابد متنهای جدیدی را – تا بینهایت ـ پدید آورد. این وارد کردن نقل قول جدید در موضوع که از طریق نوشتار صورت می گیرد؛ یا به عبارت دیگر خودِ نوشتار است و نیز تبعیت یا تقلید(منظور تبعیت متن از موضوع مورد مطالعه است) دو عامل اصلی در روش واسازی[deconstruction] دریدا هستند."
خوب دیگر شکستن ساختارهای رایج و منطقهای مفروض از ویژگیهای بارز پساساختارگرایانه است. راستاش بعد از خواندن آن کتاب و اگرچه که یک سره خواندماش، به این فکر فرو رفتم که کاش مکتب بعدی که بیاید، کمی و فقط کمی زبان سادهتر و قابل فهمتری برای بیان خود و مقصودش انتخاب کند و این دو دلیل دارد. اول آن که خود ما بفهمیم که دنیا حالا دست کی است و چه عقایدی دارد. و دوم اینکه بعدها خدای ناکرده نگویند که فلان مکتب جدیدالتاسیس کلاهبردار است و چرندیاتی به خورد مردم داده و همه را با زبان غامض و پرطمطراق گول زده. ما هم که عروسک خیمه شب بازی شدیم!
2- یک رمان هم که تازگی خواندم برای متفاوت خوان ها معرفی می کنم. نفس نکش، بخند بگو سلام نوشته ی حسن بنی عامری. ساختار روایت اش بسیار جالب و درون مایه ی غافلگیر کننده ی هم دارد. وقت شد درباره اش مفصل می نویسم.
3- نمی دانم بحث فیلترینگ وبلاگ ها و چه و چه چقدر جدی است. من از سرویس دهنده ای استفاده می کنم که ارکات را فیلتر نکرده و نام اش هم سپنتا است. اما به همه ی دوستان ادبی نویس این پیشنهاد را می دهم که می توانند از فضای این جا برای ارائه ی شعر و داستان شان استفاده کنند. فقط کافی است متن ادبی شان را در فضای ورد برای من ایمیل کنند تا با نام خودشان در این جا منتشر کنم.
دیگر فکری به خاطرم نمی آید جز این.
په خوبه من پستهام رو اينجا پابليش ميكنم!
سلام ارکات من هم فیلتر نشده هنوز.راستی مگه معماری میخوندی؟چی شد که از ادبیات سر در اوردی؟
سلام . از شما چه پنهون اصلا نتونستم بخونم . سر خطها همه رفته بود زير زلم زيمبو هاي سايتت . ممنون از سري كه بهم زدي . بازم از اين كارا بكن . راستي اون شعري كه توي پيام آخرم بود برا قيصر امين پوره . بقيهش البته برا خودمه . بازم ممنون . ديگه چي ... راستي اوركات من فيلتر شد . واقعا بايد از مسئولين بخاطر تلاششون در جهت سنتي نگهداشتن كشور عزيزمون تشكر كرد . يا علي ...
hello
its fantastic,its marvolous.from a far distance i hope you sucsses and joy.i am one of you readers,really a fan,but can you believe i dont know you.would you please introduce yourself completely,its a kind of glory for me and dignity for you sepinood.
salam sepinood
man hamishe dast neweshtehatoono mikhoonam,dar awalin forsat,amma nemidoonam shoma ki hastin,man daneshjooye doctoraye haffarie naft hastam dar daneshgahe texas
asheghe adabiatam.amma inja dastresi be ketabhaye adabiat farsi baram sakhte,khoshhal misham azatoon bishtar beshnavam.
ye soalam dashtam,midoonam har chizi arzeshe khoondan dare,amma man saram kheili sholooghe mikhastam bebinam aya khoondane ketabe chahe babele aghaye ghasemi arzeshesh be andazeye ketebe hamnawaee ishoon hast?agar hast in ketabo koja dar iran mishe yaft ta baram befrestan?
mamnoonam az rahnamaeetoon
shahab shokoohi
والا من فكر نكنم كلا فيلتر شده باشم ولي ميام يه چندتا از پستام رو ميفرستم برات مرامي بزن اينجا تبليقات بشه برا من!
بابا مرام... بابا با مرام...
شهاب عزیز خیلی خوشحال شدم. از اینکه ادبیات واقعی هنوز خواستارانی هم دارد. ضمن اینکه همنوایی ارکستر شبانهی چوبها به زعم من یک اتفاق در ادبیات ایران بود و هست. شاید به این دلیل چاه بابل که البته پیش از همنوایی... نوشته شده بود، آنقدر مسحورم نکرد اما از بسیاری از رمانهای این روزها بسیار بهتر است.
القصه چاه بابل در ایران توقیف است یا اصلن در ایران چاپ نشده. نشر باران سوئد آن را چاپ کرده. البته به کمک اینترنت همین حالا نسخهی غلطگیری شدهی آن در سایت دوات(سایت خود رضا قاسمی) موجود است. با این لینک: http://rezaghassemi.org/davat.htm
تو كه علاقهمند جدي ادبياتي حتمن به آن سر بزن.
سلام. نوشته دريدا خيلي جالب بود. داشتم فكر مي كردم با اين ويرگول ها و جملات الحاقي يا متصل و يا (نمي دونم اصطلاحش چيه)...، شايد بشه يه داستان نوشت كه همش از يك جمله تشكيل شده باشه. ياد اون داستاني افتادم كه از كتاب نبرد با يا بازي با منتقدان تو كافه بلاگ خونديم. اسمشو يادم نمي ياد. اون يه جور ديگه اتصال جمله ها به هم بود. ولي همه داستان پيوسته بود البته به غير از يك قسمت كوتاه. مسخره و در عين حال جالبه كه يه جمله انقدر بسط پيدا كنه كه هر قسمتش بتونه قسمتهاي قبلي شو توضيح بده و رويهمرفته يه قصه تو خودش داشته باشه. حداقل براي اتود كردن بامزه س. البته قابل توجه كساني كه عاشق جمله هاي بلندن... راستي اينم مي خواستم بگم كه ممكنه تو كتابهايي كه ربط مشخصي به ادبيات ندارن، ماده خام ادبي بيشتر از روزنامه ها پيدا بشه. بخاطر اينكه چند روز پيش يه سايت ديدم كه يه قسمت مواد خام ادبي داشت. اسمش يادم نيست. ولي مواد خام ادبيش همه اتفاقات روزنامه ها و بيشتر قسمت حوادث بود. اما تو اينجا از يه كتاب ديگه ارتباط با ادبيات رو پيدا كردي. خوش باشي و در پناه خدا.
سلام
راستش این قدر همه به هم شبیه شده ایم که اگر کسی بگوید شخصیت دیگر افسانه ای بیش نیست باور می کنم . اما ویلیام :اگر چه تا حدود زیادی حق با شماست اما فکر می کنم بیژن با تمام پرداختها و شناسه هایی که از آن ارایه شده باز هم یک تیپ است و دقیقن همان روال مالوف و شاید هم مقدر را دنبال می کند . این ها البته ضعف نیست از نظر من چون همان طور که عرض کردم آن قدر شباهت می بینم بین همه چیز که حالم بد می شود .ممنونم و بدرود
جايي كه سپينود نويسنده اش باشه و شهاب هم نظر بده حتما يه حرفايي توش داره .
در نتيجه اگه بهش لينك ندم حماقته ...
ديشب اومدم اينجا نظر بدم يه جا ديگه سند شد! امان از اين شب هاي امتحان . دارم ديوونه مي شم . شاعر در اينجور موارد مي فرمايد : همسفر تنها برو نذار تا منم بيام . حاجي من تير خوردم تو برو خودتو نجات بده . ياد نيمو افتادم !
حق با تو بود . خيلي خوب گفتي . من رفتم بجاي درس و مشق چند تا كتاب هم اين ور و انور كردم و به اين رسيدم كه :(اگر و این منم زنی تنها را به دو شیوه ی در زمانی و همزمانی بنگریم مشاهده می کنیم در نگاه در زمانی از واژه ی زن استفاده ی ابزاری شده ولی درنگاه همزمانی و در مقایسه با زمان خودش چنین اتهامی به شاعر روا نیست .و من خیلی خوشحالم که توانستم این موضوع را برای خودم روشن کنم . ) بابا يار در كوزه!! و ما گرد جهان مي گرديم .
با زبان ساده تر و قابل فهم تر بسيار موافقم.
كاش مي شد ساده تر حرف زد و نوشت و انقدر به بهانه روشنفكري توي سر عوام نزد. من دلم براي مردمي كه نمي خوانند مي سوزد.
1- بخش عمده اي از اين دشوار گويي به ترجمه برمي گردد. فاجعه ي اصلي آنجاست. وبعد كل بحث كه محتاج يك پيش زمينه ي فكري و مطالعاتي ست وگرنه اصل قضيه در كشور مادر( فرانسه) و درحوزه فرهنگي غرب اصلن به اين دشواري مطرح نشده.
2- بايد بخوانمش
3- نه اين دردي دوا نمي كند. بايد به طور جدي همه ي ايراني هاي ساكن اين شهرك مجازي يك فكري بكنند.
سلام يادته يه روز تو كافي بلاگ يه نصيحت بم كردي ؟ ممنونم اما حالا خيلي راضيم از اتفاقي كه مرا آن روز ازش ترساندي. دلم براي همه اتان تنگ شده و مشتاق ديدارتان .اومدي اصفهان يه وقت خبرم كن .خوشحال مي شم.
دشوار نويسي و دشوار گويي خيلي وقتا به خاطر اينه كه چيزي كه مي خواهيم راجع به ان بحث كنيم دشوار است. خوبي؟
سلام .مدتهاست از شما بي خبر بودم . يادته يه شب تو كافي بلاگ چي گفتي .امروز خيلي خوشحال تر از ديروزم گرچه اون اتفاق افتاد. و مشتاق ديدارت هستم .
هنوز کامل نخوندم . راستی از داستان خبری نیست یک مدت ؟ موفق باشی . با سلام...
باسلام خوندم .ولي هنوز روي نشانه شناسي اينها دارم كار ميكنم ...خيلي سخته دوكم فهميدم ...پس چيزي نمي گم
پشت اين ساكتي يك دنيا هياهو ست.
متشکرم
سلام به همه
یه شعر براتون می نویسم
اگر ماه بودم به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
اگر سنگ بودم به هر جا که بودم
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به هر جا که بودی
به صد ناز شاید لب بام من می نشستی
اگر سنگ بودی به هر جا که بودی
مرا میشکستی مرا میشکستس
چون شقایق منم از داغ تو خاموش ای دوست
کاش میشد غم عشق تو فراموش ای دوست بستر ناز بود جایت و هر شب تا صبح من به سودای توام دست در آغوش ای دوست
• همه گویند که از خاطر خود دورش ساز دل من حرف کسی را نکند گوش ای دوست
• داروی درد من سوخته دل دانی چیست آن حلاوت که تو داری به لب نوش ای دوست
• کاش از وحشت شبهای منت یود خبر که بود هرشب من سخت تر از دوش ای دوست