کدام قله، کدام اوج ، کدام قدرت؟
در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه در مدار صفر سفر کردهاند. (فروغ فرخزاد)
دریغ است که تصاویر زیبای جنوب و مردمی که با مشکلاتی جدی دست بهگریباناند و نمیدانند حاشیه چیست و کیست و اینترنت به چند من(!)، را فراموش کنم و باز در سرزمین کوتولهها سراغ نقاله و گونیا برای سنجیدن یک میلیمتر بیشتر یا کمتر بگردم. اما همیشه گفتهام این دنیای مجازی مانند منطقهی محافظت شدهایست که اطلاعات آن قدر که بیرون می رود علم و دانش به درون آن کمتر راه پیدا میکند. آدمهایش فکر میکنند فقط و فقط خودشان هستند که هستند و تا چندمتر آن طرفتر را نمیبینند. جدا از دنیای حقیقیاند و در روزانههاشان سهم پَرسه در خیال و رویابافی و فکر و مجاز و توهم، بیشتر است. هر دم با انفجار ترقهای در دست کودکی یا کودکانی، خوابها آشفته میشود و جنجالی شروع میشود که آن سرش ناپیدا و حواس ما کوتولهها پرت میشود و پس از مدتی دوباره توی لاکهایمان فرو میرویم.
شاید خیلی بدبینانه است اما من دو سال و اندی است که ساکن این شهرک هستم. دیگر شیوه واسلوب کار را یافتهام. شناختهام که کار جدی و مبتنی بر تفکر را از کدام گوشه و کنار ناپیدای خیابانهای این دهکده بیابم. دیگر فهمیدهام اجناس کدام فروشگاه مجازی مرغوبتر است! گرچه خودم هم گوشهای دکّهای زدهام و زحمت گردآوری مرغوبیات را می شناسم و ایضن میدانم که راههایی هم برای سَمبَل کردن هست. این را هم نیک میدانم که هرکدام چه هزینهای را برای کار فرهنگی در اینجا میپردازیم و اهدافی که هرکدام دنبال میکنیم را میشناسم و البته که فارغ از جاه و مقام و نام هم نیست. این آیا قدرتی است که از آن سخن به میان میرود؟
طبیعی است که شیوهی برخورد هر یک از ما با این مقولهی مضحک، یعنی قدرت، تفاوت میکند. چند وقت پیش بود که کسی از فامیل در مجلسی به من گفت:" شنیدم شدی بچه معروف وبلاگستان!" آن وقت لبخندی چاشنی چند کلام تمسخرآمیز کردم. اما تلخ درونام گریستم، چه من خودم که میدانم که خودم کیست و از کجا آمد و نادانستههایش چقدر است و...(واینها شکسته نفسی نیست. واگویههای درونیِ هرکه در خلوتاش است). میدانم این جور وقتها چه کنم. خف میکنم در گوشهای و خود را میشکنم و از نو تازه میسازم.
آن قدرتی که خوابگرد عزیز از آن سخن گفت، جدا از خندهدار بودناش(انگار که ملکهی شهر عروسکها باشی!) بسیار خطرناک هم هست. و میخواهم بگویم که ناپایدار. باعث جنجال و فروریختن بنیادهای انسانی و رفاقتها و ایجاد حرف و حدیث و حاشیه و غافل ماندن از اصل مطلب.
چه کسی فهمید که دو مجموعهی اپرای قورباغه مرداب خوار و منظومهی بلند از تکه خدایی تخم مرغ شعرها و داستانهای اینترنتی رضا ناظم با فرمتی تازه در شهر کوچکمان تمام شد و به بایگانی پیوست. چه کسی راجع به آن ها نقدی یا تحلیلی نوشت و چه جای کار بسیاری دارند این دو مجموعه و الگوی جدیدی از تعریف داستان اینترنتی میتوانند باشند. و همینجا باید بگویم که اینجا همهچیز زود به آرشیوها و بایگانی و تاریخ میپیوندد. تا بیایی و به خودت بجنبی و بخوانی و بنویسی از کنارت رد شدهاند و از دستات لیز خوردهاند. آنوقت چطور این فرصت گرانبها را به حواشی و حرفهای صد من و دریغ از یک غاز میگذرانیم؟
دعواهای جوایز ادبی چه شد؟ چه نفع و سودی داشت؟ هنوز باید راهها طی کرد تا بفهمیم و عادت کنیم که در ادبیات سلایق حاکمند و این هیچ بد نیست. هر کدام از ما یک ذائقه داریم که اگر مثل هم بودیم ربوتهایی میشدیم بی حس وشعور. چرا آن بحثها و دعواها را به وبلاگها و سایتهای ادبی کشاندیم؟
چه شد که آقای پیام یزدانجوی عزیز ابتدا وبلاگ خود را به زبان فارگلیش(فارسی-انگلیسی) شروع کرد، به همراه ادعای بزرگ تعویض رسم الخط عربی به انگلیسی؟ و حالا چه شد که به رسم الخط مالوف روی آورده؟ چه کسی روی آن ایده صحبت کرد و چرا نپرسیدند که فرهیختهای چون پیام یزدانجو از چه روی این موضوع را مطرح کرد؟
کجا بحث مرد اثیری، مقالهای در دو قسمت، که با زبان و نثری زیبا هم نگاشته شده بود، جدی دنبال شد؟ فارغ از عقاید فمنیستی و جنسینگری، جایگاه مرد اثیری در ادبیات ما، که اکنون به گواه بسیاری از صاحب نظران اهل فن، زنان سهم عمدهای در آن دارند، کجاست؟
و چه کسی دنبالهی پروندهی غلامحسین ساعدی در قابیل را گرفت؟ ساعدی که به زعم من بسترساز بسیاری از جریانات فرهنگی ایران بوده چه در داستاننویسی و نمایشنامهنویسی و چه در سینما و قومنگاری و...
و صد البته از این پروندهها بسیار است اگر احیانن(!) سری به سایت دوات زده باشید و ببینید که آن قسمت پایین پروندههای جامع و کامل ادبی خوان گستردهای دارد. و در عجبام از رضا قاسمی که یک تنه دانشگاهی را به نام دوات میگرداند بیتوجه به جنجالها و سرو صداهای اطرافاش، بدون دشنام و ناسزا(که برخی همتایان به اصطلاح ادبی عادتشان است) و خودش هم برترین آثار ادبیات داستانی و نمایشی را میآفریند و کار نیکو کردن از پر کردن است. او چرا اهل حاشیه نیست؟
میبینید! هرجا که سخن از دانش و علم و فرهنگ است، سخن از "چه در چنته داری؟" بسیاری سکوت اختیار میکنند. تصور بوجود آمدن پدیدههایی چون میان بارگان ادبی یا کوتولههای ادبی و... یا حتا جهانی نشدن ادبیات این مرز و بوم دیگر کار سختی نمینماید.
گفتنی بسیار است. همانگونه که بالاترین لذت دنیا برای یک نویسنده نهادن نقطهی پایان بر داستانیاست که زیبایی را خلق کرده،* بزرگترین درد و رنج دنیا نیز دیدن خردورزان و فرهیختهگانی است که به جای خلق زیباییها به زشتیهای دنیا دامن میزند و معیارهای سنجش را به صفر نزدیک و نزدیکتر میکنند.
از سفر که بازگشتم، دیدم که خوابگرد هم بازگشته و خواستم به بهانهی دوباره فعال شدناش چیزکی قلمی کرده باشم که فضای تیره و تار وبلاگستان رغبت و میلام را از من گرفت. اما به هر حال خوب است که خوابگرد برگشته و میتوانیم منتظر باشیم تا از اندوختههایش در ماههای سکوت بگویدمان و از بحثهای جدی ادبی و آموزشیاش و لینکهای فکر شده و ارزشمندش استفاده کنیم.
* شهریار مندنیپور / کتاب ارواح شهرزاد
افسوس كه هميشه بايد افسوس بخوريم و هيچ كاري هم نميكنيم . افسوس !
خيلي ها خيلي از اين چيزايي رو كه گفتي فهميدند ، متوجه شدند ، پيگير شدند ، ولي ...بي تفاوتي اينكه "خب حالا چه فرقي ميكنه؟! " همه اينا باعث ميشه پيگير نباشيم ، بيخيال بشيم ..به همين راحتي ! متاسفانه.
سلام سپينود...به نظر من مي توانيم گلايه كنيم كه چرا فلان كار شايسته در فضاي سايبر به هيچ انگاشته شد و كسي آنچنان كه بايد به آن نپرداخت اما اين كه از راه افتاده فلان بحث يا گفتمان خرده بگيريم به گمانم كمي ناشي از راديكاليسم باشد....منظورم گلايه ات از بحث جوايز ادبي است....
چرا به همه چيز با بد بيني نگاه ميكنيم ؟.... چرا ضعف خودمون رو بدون هيچ دليلي به بقيه تعميم ميديم؟
به نظر من اگه فضاي وبلاگستان سياهه اين فقط و فقط ما وبلاگ نويس ها هستيم كه سياهش كرديم ....
سلام سپينود عزيز. ديشب بالاخره اون كتاب كشور آخرين ها رو برداشتم ببينم چطوريه، اما تا تمومش نكردم نتونستم بخوابم، گرچه بعدش هم باز هم فكرش نمي ذاشت بخوابم! هنوزم نمي تونم بگم كه چقدر فوق العاده بود. گر چه اول داستان دائما سعي مي كردم جمله هاي بعدي رو پيش بيني كنم ولي جايي رسيد كه ديگه اون نظمي كه من براي خودم تعريف كرده بودم از دستم رفت و واقعا فقط مي خوندم تا بفهمم اين چه جور قدرتيه كه توي لايه پشت اين جمله هاست و اينطور آدمو حل مي كنه. كلمه هايي كه دارم براي توصيفش استفاده مي كنم همه مسخره ن. واقعا غير قابل توصيفه، حداقل براي من. يه جايي رسيد كه ديگه واقعا تسليم جريان داستان شدم و ديگه هيچ پيش بيني نكردم و هيچ فكري. هنوز هم اون لحظه داستان انگار مثل يك تصوير جلو چشمام برام زنده س. اون جايي كه آنا به خاخام مي رسه و مثل بچه ها مي پرسه كه آيا اشتباه كرده كه يه انجيل رو براي غذا فروخته يا نه. يه دفعه چنان نقطه عطف زيبايي روي ماجرا گذاشته مي شه كه برام غير قابل توضيحه فقط مي بينيم كه بعد از اون ماجراي عشق آنا و موسسع كمك رساني هم مي يان. در حاليكه قبلش فقط از كثافت كاريهاي غريب و معمول صحبت مي شد. اصلا اينا هيچكدوم مهم نيست و شايد من دارم اشتباه مي كنم، مهم اينه كه اين داستان، فوق العاده بود. مرسي سپينود. واقعا ممنون از كتاب.
راستي يه چيز ديگه، ما آخرش اصلا نمي فهميم اين كاغذها چطوري پيدا مي شد. بنظر من ضربه فوق العاده اونجا بود كه ما مي فهميديم شايد كسي كه از اول داره مي گه: نوشته بود....، همون كسي نباشه كه نامه خطاب به اون نوشته شده واين خيلي جالب و غريبه. اما اصلا نفهميديم كه اصلا اين كاغذ ها چطور و كجا پيدا شدند. اين هم بخاطر تعليق آخر داستانه يا يك اشتباهه؟ اصلا حد و مرز تعليق آخر داستان كجاست؟
سلام ... راستش پست قبلیتان را حالا خواندم . خودمانیم اما در جایی که هنوز آب را باید خرید و هنوز برای چیزهایی باید دوید که زندگی از تو دریغ داشته کدام آدم عاقلی به تمایز دنیای مجازی و واقعیت می اندیشد . درست گفته اید و حالا نوشتن از این همه بلوا چه سود که هر دکه ی دونبش دورت می کند از بودن و سرودن به نثر یا به نظم . همان به که اگر می آییم در این دکان ها بدانیم که داریم از چه دور می افتیم و آن وقت سنجیده باشیم که ما را انگار معادی مقرر نیست . با درود و بدرود
كلامت را نخواهند گفت پاسخ...
سيپنود عزيز، سلام. از اظهار لطف و توجه تان ممنون. نوشته ي تامل برانگيزتان را تازه خوانده ام. خسته نباشيد. در مورد ماجراي پيشنهادم، خيلي ساده، آن قدر نظرات منفي و حتا تسخرآميز شنيدم كه گفتم، باشد، من اصراري ندارم. حرف من اين بود كه اين كار نه تنها مزيت دارد بل كه يك ضرورت نيز هست، دشواري هاي خودش را دارد اما ثمرات خودش را هم خواهد داشت، ثمراتي كه كم ترين اش به گمان ام كمك به توسعه و تدقيق زبان فارسي بود. اما در شرايطي كه بحث خليج "فارس" بالا گرفته بود و روشنفكران همه در حال ربودن گوي سبقت از يك ديگر براي حفظ اين ميراث ملي بودند، اين توهم پا گرفت كه من هم تيشه برداشته ام تا به ريشه ي درخت كهن سال زبان فارسي بزنم ... بگذريم. اگر فرصتي شد و اصلا" اين اين وبلاگ ها از حالت فيلتر در آمدندف بحثي را شروع خواهم كرد. سربلند باشيد.
فکر می کنم از آن طرف بام افتاده ايد خانم ناجيان . اشکال کار نه از بحثهای طولانی است و نه از انتقاد و نقد . اين چيزی که شما داريد حرفش را می زنيد می شود زير سوال بردن همه چيز به بهانه رفاقت . می شود روبروی همديگر نان قرض دادن و پشت سر هم فحش خواهر و مادر دادن . می شود بحثهای خاله زنكی و بی ارزش به جای نقد ...باور نداريد ؟ يک سری به کافه ها بزنيد ببينيد ادمهايی که در خلوت جد و آباد ديگران را از قبر بيرون می کشند چطور روبروی هم گل می گويند و گل می شنوند . وبلاگ قرار بود ظرفيت انتقاد پذيری را بالا ببرد ، قرار نبود گلستان دوستی بسازد .اين كه ما ظرفيت نقد را نداريم و از كنار نقد عليه منتقد حاشيه مي سازيم نشان دهنده چيزهاي ديگري است خانم ناجيان ! ايده آل گرايی شما البته زيبا است اما عملی نيست ...
چه بگویم که اسمم گناه من است . با سلام ...
پدرام عزیز خوب می دانم چه می گویی من هم درباره ی رفاقت و گلستان و بوستان نگفتم. شما دوست من جای خود ولی من حق نقد روی اثرت را محفوظ می دانم. مگر منتقد به غیر از اثر با چیز دیگری هم روبروست؟
من این رویکرد را در وبلاگ ها نمی بینم. متاسفم بگویم که کمتر کسانی را جز معدود دیده ام که روی اثر حرف بزنند. یا اینکه حلقه ها می شکنند و دعواست! یا اینکه این آدم به آن نویسنده می پرد (نه به داستان یا شعر یا ...) یک عده و جمع می شوند این طرف و عده ای هم طرف دیگر و می شود زمین فوتبالی پر از فحش های رکیک! من غیر از حرف شما گفتم؟
ضمن این که چرا نباید ما دنبال یک دنیای ایده ال باشیم تا دست کم به چندین قدمی اش برسیم؟
آقای یزدانجوی عزیز صادقانه بگویم که من هم با آن پیشنهاد چندان موافق نبودم و نیستم. اعتراض من این است که آن بحث به شکل یک الترناتیو مطرح شد اما کسی پی اش را نگرفت شاید صحبت های موافق و مخالف راه را برای یادگیری و آموزش و نقد درست باز می کرد. ممنون از آمدنتان.
ببخشيد من درست متوجه نشدم افسوس خوردن پدرام خان براي اين بود كه شما سپينود از اون ور بام افتاديد( خداي نخواسته) يا اينكه اصلن دوست نداريد برويد روي بام؟
سپینود عزیز قشنگ تعبیر عاشقانه ی اشکال را می گویند . منظور شما همین بود؟ !!! به هر حال ممنون که خواندی و مطمئن باش با پررویی که من در خودم سراغ دارم از زیر زبانت می کشم معنای این قشنگ چه بود
نويسنده عزيز؛ البته انتقاد هميشه در فضاي ادبي ما لازم بوده است. لازم بوده است آن عده كه خودشان را اهل ادب و قلم مي دانند هز از گاهي بنشينند و خود و ساير را نقد كنند و از اين رهگذر هرجا كه لازم باشد تغييري ايجاد كنند كه حركت رو به بالا باشد. اما اين كافي نيست. يعني اين تمام مسئله نيست. از آن طرف ما جامعه اي داريم كه از تحصيل كرده اش گرفته تا عامي؛ فرصت بسيار اندك - نزديك به صفر - براي مطالعه ميگذارند و نوشته ارزشش در همان چند سطري كه با حروف درشت در صفحات اول روزنامه ها به جنگ قدرتمندان پرداخته باقي ميماند. حال در اين فضاي مأيوس كننده يك وظيفه اصلي و مهم همان جامعه ادبي؛ يعني نويسندگان و منتقدان اين است كه نخست شوق مطالعه را در خواننده ايجاد كنند. حالا اگر بقول شما خواننده محدود شود به همان چند نفري كه در دنياي مجازي اينترنت سرگردانند و به دنبال جرعه اي معدود سايتهاي قابل خواندن فارسي را شخم ميزنند. فراموش نكنيم كه اين جمع پتانسيل بسيار قوي در خود دارند تا نسل ادبي اين مملكت را كه در شرف انقراض بود بازسازي كنند. نسل كتاب خوانان و كتاب دوستان. نسل آدمهايي كه پاتوقشان پياده روهاي شلوغ جلو دانشگاه بود و عشقشان سق زدن ساندويچ در حاليكه كف خيابان نشسته اند و كتابي را با حرص و ولع مي بلعند. مثال: آمار بگيريد عمده فروش كتاب پاگرد از طريق معرفي در همين جامعه مجازي صورت گرفته است.
سلام. ببخشيد كه نامربوط به مطلبت مي نويسم. سخته براي من سر در آوردن از اين نوشته. ولي مي خوام از همون تجربه هايي بگم كه تو اين چند روز براي دومين بار - به لطف تو- براي من گسترده شد و بدنبال خودش چنان لحظاتي نامربوط و مربوط پيش آورد كه نه تنها توصيفش از عهده كلماتي كه مي شناسم خارجه، بلكه حتي از قوه درك و فهم من هم بيرونه كه حتي لحظه اي حس كنم كه مي فهممش. حتي يك لحظه گذرا چون چنان تغيير مي كنه و دگرديسي غريبي داره كه تنها چيزي كه مي شه گفت اينه كه نمي دونم. مسخره ست. اينروزها هر چه بيشتر تجربه هاي جمعي م به در بسته مي خوره، تجربه هاي شخصي م گسترده تر مي شه. مي بيني كه همچنان دنبال يك نظم براي تعريف كردنش مي گردم، گرچه جز تصادف هيچ چيز واقعي وجود نداره. مي شه بهش گفت: نظم تصادفي! تركيب مضحكيه. مضحك ترين تركيبي كه يك عقل ناقص خاكي مي تونه بسازه. درك انتزاعي تصادف دقيقا به همون جنسي كه وجود داره، شايد براي مغز من حتي ممكن هم نباشه. مثل لمحه ايه كه در يك لحظه از جلو چشمم مثل برق رد مي شه. حتي اين برق هم تصادفا از اينجا رد مي شه،از لابلاي واژه هاي يك شهر شيشه اي. باز هم ممنون سپينود. واقعا ممنون.