December 29, 2004

چهارشنبه, 9 دي 1383

از سرزمین های جنوبی

من در ژرفای حادثه و در بطن زمين و عمق تپش درخت‌ام. مست. نشسته‌ام بر روی تپه‌ای که پشگل‌های روی زمين‌اش آلوده که نيستند، يادم را به تيله‌های شفاف بچه‌گی‌ها می‌کشد. سکوت اين‌جا٬جايی در جنوب را فقط پچ‌پچ‌های باد می‌شکند. من اين‌جا آفتاب سرزمين‌های جنوب را نديدم اما. خرم‌شهر را چرا و شرمسار از اين‌که ياد مََثَلِ قديمی کچل نام‌اش زلف‌علی است افتادم. جای ترکش‌ها روی مسجد جامع فهماندم که من نبودم. هميشه دير کردم.از تصوير و صدا خبری نبود جز آن‌چه‌هايی که در روايت‌های فتح آوينی ديده بودم و فيلم‌های درويش. کشتی‌هايی که دراسکله‌ی خرم‌شهر به گل نشسته بودند و آبرفت‌هايی که مثل الماس در صندوقچه‌ی جواهرات زنی بی‌مرد و بی‌انگيزه٬ بی‌استفاده افتاده بودند.
امیدیه و هفت تپه و چغازنبیل و اندیمشک...آن‌جا گرمی دستان مردان و زنانی را با خودم تا تهران آوردم که يک بار نه٬ دوبار نه٬ سه بار بلکه هم چهار بار لبانِ ترشان را روی گونه‌هايت می‌گذارند. و نخل‌هايی که نشان از عرب دارند نه عجم و گويش‌هايی که دارند عربی می‌شوند و خب خليج هم که کم‌کم دارد عربی می‌شود. آن‌جا شاعر زياد ديدم. روشن فکر و کارگر و کارخانه‌ی کاغذ و هرچه که با کتاب سر و کار داشت.تکه‌ای از بهشت را ميان بيابان ديدم. زادگاه ماه را دیدم. و مدرسه ی کودکی‌اش. و بچه‌هایی٬ آرش با چوب و چرخ‌اش و فریبا و صغرا که یک تنه روی تپه‌ها پسرها را شکست داد و ... که روی خرابه‌های همان مدرسه درس می‌خواندند و مثل ماه شاعر و عاشق و نویسنده می‌شوند.
از عينک ري‌بن در آبادان خبری نبود. لطيفه‌ها از ترک‌ها نبودند فقط عبود و جاسم بودند که لطيفه‌ها را می ساختند. جاده‌های خطرناکی بود که جان مردان را می گرفت و زنان را با کودکان شان تنها می گذارد تا زندگی را به دوش بکشند. کار درس کار درس. غذاها و ادویه‌ها تند بود. ماهی و قلیه‌ماهی و خرماهایی تازه و بازار ماهی خرم‌شهر بوی بد بازار ماهی تجريش را نمی‌داد. هرجا بوی نفت و شرکت نفت می‌امد ردپای انگليسی‌ها و خانه‌هاشان و وازه‌های انگليسی را بود و ياد چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم می‌افتادی. هرجا گفتم فوتبال همه گفتند قرمز! ترسيدم و خف کردم گوشه‌ای. چه دايره‌ی لغاتی داشتند. کاش می‌شد آن‌ها را کشيد بيرون و چاشنی صدها داستان‌شان کرد.
حالا نیمه‌شب است و با جسارتی غریب٬ تنها در رستوران قطار نشسته‌ام و نفس نکش بخند بگو سلام را دارم تمام می‌کنم. گيج‌ام و منگ و هنوز به خود نيامده‌ام. قسم خوردم که وقتی برگشتمُ دگمه‌ی دستگاه‌ام را نزنم و چندی به دنيای مجازی برنگردم و از دوستان‌ام بابت تبريک‌هاشان تشکر نکنم و داستان جديدم را بنويسم و بخواهم که زندگی‌ام فرق کند کمی... انگار نمی‌شود.

سپینود | December 29, 2004 10:18 AM
Comments

زني كه همه جا هست ، در اوج شعرها و داستانها ، مادري كه روح مادرانه ، احساس لطيف و زلالش ، با صلابت و اقتدار تمام انچنان بي كران است و ستودني كه در همان ديدار نخست ، مهرش كه چنگ مي زند بر ديوار قلبت افسوس مي خوري كه كاش گذشته ات ، رنگ و بوي واژه ايش را گرفته بود ....آي زن دريايي ، برگشته از سرزمينهاي جنوبي ، امدنت به خير .دلتنگت بودم ، گفتم در نبودنت غروب سه شنبه ها هم ، غروبانه دلگير مي شود ، نرفتنم را بهانه اي ديگر هم بود اما كم رنگتر....دلخوش باشي.

Posted by: رويا at December 29, 2004 11:04 AM

داشتم مي رفتم طرف آبشارهاگفتم خوب است يادي ازت بكنم!!
سر راه برخوردم به خطي روي ديوار گلي كه نوشته بود شوشتر نت!!!

Posted by: mahzadeh at December 29, 2004 11:29 AM

چه ميشه گفت؟...يعني بهتره بگم چه ميشه كرد؟

Posted by: كرم دندون at December 29, 2004 01:16 PM

رسيدن به خير :)

Posted by: lady at December 29, 2004 07:40 PM

شاعر در اين جور موارد مي فرمايد : مي خوام ازت دور شم اما نميشه اي دنياي مجازي !

Posted by: mohsen at December 29, 2004 11:04 PM

همه چيز را فهميدم بجز نام وبلاگت ميشه بياي وبرام معنيش كني

Posted by: محمد at December 30, 2004 04:28 AM

ياد آوات افتادم ...يادته يكي هي ميومد بهش مي گفت آوات يعني چي؟ پسره يا دختره؟!

Posted by: mohsen at December 30, 2004 08:27 PM

:)

Posted by: Dele Pak at December 31, 2004 09:43 AM

مي دوني... بعضي جاها بعد از هزار سال هم مي بيني هيچ تغييري نكردن...

Posted by: mehdi at January 2, 2005 02:08 AM

با مهدي موافقم...

Posted by: امير حسين at January 3, 2005 01:58 AM

سلام دنبال مطلبي در مورد شهرنوش پارسي پور ميگشتم كه بلاگتون روديدم هم اون متن هم كل بلاگت خيلي قشنگه...چقدر خوب كه آشنا شديم!

Posted by: صورتک at January 3, 2005 02:00 AM

خيلي وقت بود بهت سر نزده بودم ....

Posted by: دستنوشته هاي يك پسر در حا كما at January 3, 2005 02:36 AM

اي پيك راستان خير يار ما بگو ...احوال گل به بلبل دستان سرا ! بگو ...

Posted by: mohsen at January 4, 2005 11:57 PM