December 20, 2004

دوشنبه, 30 آذر 1383

× o × o ×

نوشتن تف سربالاست

نوشتن مثل برهنه شدن است

مثل عریان شدن

عریان شدن میان چشم های بی ارزش کن شما

چشمان مصرف کننده ی شما

شما که فقط از آدم مصرف می کنید

و آنوقت دیگر بعد لذت دادن

از تو تنها تنی می ماند

تنی

لاشه ای شاید*

* محسن هموردپور

امشب شب یلدا نیست، چله هم نیست و من شادم و بر یک گرباد سوار نشده‌ام. این جا یک تقلید است. از هر چه که استاد بودن را درمی آورد و تف می کند به شرم ذاتی انسانیت و قلب شفاف یک ماهی آنقدر شفاف و بی رنگ می‌شود که فقط بوی شوری اشک یک دریا را می دهد و بس. صبح که چشم‌ات را باز کنی و به جای قی گوشه‌ی چشم‌ات، ببینی که مستی، با یک ته استکان ابسلوت، استخوان تیز کرده از سرما، هیچ هم سر در گریبان نه، بوی بد اول صبحی دهان‌اش را هاااا می‌کند توی باریک و تاریکِ کوچه و فکر می‌کند که چرا من دارم همه‌اش به یک خودکشی فکر می‌کنم تا یک گندمزار طلایی رنگ که باید به یاد موهای پلاتینه شده‌ی آن جنده‌ی هر شب سر خیابان‌مان بندازدم، و نخواهی از یک مستِ ناشتا که عربده بکشد زیرا که طبعن(چقدر از این‌که دارم به جای تنوین نون می گذارم آخر کلمه، حس هویت می‌کنم! و فکر می کنم که باسوادم و فکر می‌کنم که چه خالی) او مثل مسیح دوباره زاده شده از دامن پاک مریم مقدس- که شاید یک قدیس نیست، و هیچ‌گاه هم نبوده - نمی‌خواهد آن پسربچه‌‌اک را بیدار کند که به بهانه‌ی دل‌درد، مدرسه را و کلاس تاریک و سرد را به با خود به زیر لحاف پر و پشم‌شیشه‌ی لایکو، که قابل شستشو هم هست و چه خوب روی تن می‌نشیند، برده و تا روی گوش‌های سردش بالا کشیده و دل‌اش از شادیِ مسخره‌ی دروغی که به پدرش گفته جدی جدی آشوب شده، چون مادرش دی‌شب با پدرش دعوا کرده و تاکسی تلفنی او را همان شبانه برده ترمینال تا برود شهرستان و مادرش هیچ‌کس را در آن شهرستان ندارد و می‌داند اگر از آن‌جا به پسرک زنگ بزند، بعد از این‌که پدر پسرک بشنود که او رفته است به جنوب(دوست دارم برود جنوب نه به خاطر این‌که من هم دارم می‌روم جنوب و یک هفته از ۴شنبه نیستم. اصلن چرا به خاطر همین است! چون من نمی‌توانم دیگر به جایی غیر از جنوب و اهواز و هفت‌تپه و امیدیه فکر کنم...)و شاخ‌های مردانه‌ای مثل بوفالو روی کله‌اش سبز بشود، تمام راه توی اتوبوس شب رو دل‌اش غنج می‌زند.
مستی ناشتا مثل منقل و وافور ناشتا با سیگار ناشتا تومنی صد غاز توفیر دارد و عربده های‌اش هم و بدی‌اش این است که وقتی مردم بریزند توی خیابان‌ها و صبح به خیر ایران شروع شود تو باید خف کنی بروی توی سه کنج صاحب‌مرده‌ی خودت و عین خیال‌ات هم نباشد که شاید آن شب طولانی‌ترین شب سال است. فقط همین امشب است که می توانی احیا بگیری تا الاه صبح بیدار باشی و ذوق ادبی ات بترکد. گورپدر وق‌وق نوزادی که این شب به دنیا آمده و انار و هندوانه و حتا می‌خواهم بگویم شعر فروغ(این را با ترس گفتی نه؟ راست‌اش را بگو که چوب توی ماتحت‌ات فرو می‌کنند) که حالا دیگر همه پشت کامیون هم نوشته‌اند و این من‌ام زنی تنها و فکر نمی‌کنند که اگر این کامیون مرد باشد و قطعن هست اگر فمنیست‌ها داد نزنند که کامیون‌ و تریلر هم زن هستند و شاید که کاشف به عمل آمد که راننده نویسنده‌ی شعر فروغ که به نظر من تن‌فروشی ادبی کرده، یک راننده‌ی کامیون بوده با موهای بلند که باز هم قاعدتن باید مرا یاد سرخ پوست‌ها بیندازد، مردی با بازوهای عضلانی که داعیه‌ی دفاع از حقوق زنان را دارد و زن‌اش یا نشمه‌اش (چه فرقی می‌کند؟!!!) را همیشه با خودش توی سفرها همراه دارد و شب‌های کویر توی جاده زیر نور ستاره‌ها با هم بی ترس از نیش افعی و مار کبرای کویر لای شن‌ها و رمل‌ها می‌غلتند و به ارگاسم می رسند.
بله امشب چله‌نشین بلندترین شب می شوم با یک استکان ابسلوت پرتقالی و یک رمان نیمه کاره و یک بسته شمع گچی که از امامزاده صالح از یک پیرزن خریدم که فوت کرد به سرتاپای‌ام، و می‌خواهم تنهای تنها باشم. و خوش دارم کَمَکی غم شیاف کنم چون کلی پز روشن‌فکری با خودش دارد. شاید هم یک تکه شکلات تلخ را با یک قهوه غلیظ بیندازم بالا تا بلکه به زور امشب را بیدار ماندم!

سپینود | December 20, 2004 08:08 AM
Comments

چه جالب...اول شدم
شب يلدا هر چي هم كه بد باشه اما يه خوبي داره...بابا من شب يلدا به دنيا اومدم ديگه...

Posted by: كرم دندون at December 20, 2004 09:37 AM

راستي ... ميشه اين لينك ما رو هم بچسبوني اون گوشه؟

Posted by: كرم دندون at December 20, 2004 09:37 AM

همين كه سر زده اي روي چشم جا داري. حالت كه بد بود بيا حتا آنجا عق بزن. روي ابديت استفراغ هاي من لكه اي هم نمي افتد. ضمنا محسن كولاك كرده. واقعا بايد گفت چه مي كنه اين محسن!كاش وقتي همه ي مدعيان در صف اعتماد به نفس ايستاده بودند محسن در صف كمرويي نمي ايستاد!

Posted by: حامد at December 20, 2004 10:20 AM

ايزد بانوي مهر...زاد روزت مبارك

Posted by: کتایون آموزگار at December 20, 2004 11:53 AM

به سلامتي !

Posted by: mahzadeh at December 20, 2004 12:15 PM

سپینود عزیزم امدم تولدت را تبریک بگویم.راستش هیچ فکر نمی کردم شب تولدت شب یلدا با این نوشته ازت روبرو بشم. دوستت دارم و کنار صبا همیشه شاد باشی.

Posted by: sara at December 20, 2004 12:31 PM

از صبح داشتم با خودم كل كل ميكردم گريه نكنم ولي اينا رو كه خوندم ديگه نشد. حالا مجبورم انقدر اينجا بشينم كه چشمام خشك بشه و قرمزيش بره و بعد از اتاق برم بيرون كه نفهمن گريه كردم.
سفر خوش.

Posted by: lady at December 20, 2004 12:51 PM

راستي تولدتون مبارك

Posted by: lady at December 20, 2004 12:51 PM

سلام دوست عزيز....تولدت مبارك....

Posted by: marzieh at December 20, 2004 12:59 PM

عجب شعري بود. تكونم داد. به زودي مزاحمت مي شم و ازت كمك مي گيرم. راستي تولدت مبارك

Posted by: فرنوش at December 20, 2004 01:41 PM

تولدت مبارك سپينود نازنين. كاش ميتونستم همه خوبيهاي دنيا رو دو دستي برات هديه بيارم....

Posted by: نوشی at December 20, 2004 03:40 PM

چاكريم خفن . من واقعا لذت مي برم اين صميمت ها رو مي بينيم . بابا مگه تولدت فردا نيست؟ راستي خيلي ها با فروغ زندگي مي كنند مثل تو و خيلي ها هم از... باز دم آن كاميون دارها گرم . سپينود مي خوام يه شعر بنويسم اينجا توي ذهنم نمياد چي بود اون شعر كه مي گفت..آهان يادم اومد ...اگر غم لشگر انگيزد كه خون عاشقان ريزد ..من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم.شب يلدا و تولدتون مباركه مباركه مبارك باشه .

Posted by: MOHSEN at December 20, 2004 05:50 PM

سلام خانم س÷ینود عزیز تولدت مبارک من از خوانندگان وبلاگ شما هستم با وبلاگ شما توسط وبلاگ امشا اشنا شدم.امیدوارم شبی زیبا در ÷یش داشته باشی منظورم اینه که شب زیبای برای خودت بسازی به مناسبت یلدا وبه مناسبت تولدت

(هرچه هست از خویش است واز خویش است که بر خویش است.............باقیش بماند ÷س خویش را صاف کن از اوصاف خویش تا ببینی ذات ÷اک و صاف خویش)یه چتول به سلامتی خودتون.جنوب خوش بگذره

Posted by: milad at December 20, 2004 08:05 PM

امشب تو خیابون که با خودم راه می رفتم به خودم گفتم برم یه چیزی برای سپینود بنویسم. اما. . . چه می دونم بگذریم. من که احتمالن می نویسم

Posted by: zaneabi at December 20, 2004 08:17 PM

تولدت مبارك سپينود ..

Posted by: آهو at December 20, 2004 09:28 PM

تولدت مبارک سپینود ... شب تولد.. آدم این قدر عصبانی ؟؟!!

Posted by: فروغ at December 20, 2004 10:08 PM

خیلی خوشم اومد ، همه نوشته هاتون رو دوست دارم . ببخشید که من اطلاع نداشتم امروز تولد شماست . تبریک می گم .

Posted by: هما at December 21, 2004 12:00 AM

دومين نفر شدم . اما هميشه دو از يك بهتره . چاكريم . مبارك باشه . خيلي خوب باشي .

Posted by: mohsen at December 21, 2004 12:04 AM

سلام. تولدت دوباره مبارك... خوبي؟

Posted by: mehdi at December 21, 2004 01:10 AM

آري نوشتن عريان شدن است آن هم وقتي كه عريان شدي مي بيني ديگري بوده اي/ تن فرشوي و تقليد از اساتيد بد و خوب هم اين را مي دانيد و اين حال آدم را از شما بيشتر به هم مي زند چرا كه بيش از آن كه احمق باشيد احساساتي هستيد ./

Posted by: n.majnoon at December 21, 2004 03:29 AM

نمی دانم چه ام شده؟ من هیچ حس بدی ندارم که تو آقای نوید حلمی حالت از من به هم بخورد. اصلن صادقانه بگویم جدای از احترام و عشقی که به رفقای بالاتر از تو دارم، ته دلم آرزو داشتم کاش حال آن ها هم از من به هم بخورد. چون حال خودم هم دارد از خودم به هم می خورد...
امروز روز اول دی ماه است
بیایید همه بر روی هم بالا بیاوریم و
حالمان به هم بخورد.
عین شعرایی شد که شما می گی!

Posted by: سپینود at December 21, 2004 07:21 AM

خوشمان آمد! تف سربالا بهتره ..

Posted by: mahdieh at December 21, 2004 08:31 AM

فقط اومدم تولدتون دو تبريك بگم....

Posted by: محمد جواد طواف at December 21, 2004 09:05 PM

حالم از كسي كه دخلي به ادبيات ندارد به هم نمي خورد اين را به خود نچسبانيد . كامنتي هم كه در آن توضيح دادم به سرعت پاك كرديد / اين را هم سريع سانسور كنيد چون تعريف از پوشالي بودن چيزي نيست، بجنبيد دير مي شود./

Posted by: n.majnoon at December 23, 2004 08:50 PM

متنت را خواندم و شعر همورد پور نسيانگر اولش را هم! خيلي وقت بود چيزي ازت نخوانده بودم و اين متنت به دلم نشست. و ياد كي از داستانهام افتادم كه خدا به مريم باكره نزول مي كرد و در كمال تقدس از طريق روح القدس -كه مقدس ترين مقدسات است- مريم را باردا مي كند و آن هم يك بار مقدس! عيسا اولين انساني بود كه مادرش را از باكره گي در آورد!!! تقدس هم تف سربالاست. / شب يلدات مبارك خاله جان. پيكت پر و دلت شاد و دماغت چاق، گويا تولدت هم بوده كه سد چندان خجسته!

Posted by: محسن.ش at December 24, 2004 12:45 AM

سلام خيلي خوب وقشنگ نوشتي موفق باشي به من سر بزن

Posted by: ghasem rezadoust at December 24, 2004 04:25 PM

سلام سپينود عزيز. تولدت مبارك . تغيير دكوراسيون وبلاگت هم مبارك باشه.(عشق تولدي دوباره براي حياتي جاودانه است . پس بيا عاشق باشيم.)

Posted by: نازآفرين at December 25, 2004 07:34 PM

قسمت اولو خيلي دوست دارم. زيبا و پر معني...

Posted by: tiglath at December 25, 2004 07:59 PM

ارادت . ديدم همه دارن حالشون از هم بهم ميخوره گفتم كم نيارم . منم باشم بد نيست . تكميل ميشه . من حالم از خودم بهم ميخوره . چه جالبه . ه مانيفست هم بديم و بعد راه بيافتيم تو خيابون . اين آقاهه هم بلند گودستش بگيره . راستي تولدت مبارك . من هر چي اومدم وبلاگت پست قبلي بالا اومده بود و فكر ميكردم آپ نكردي . يه دفعه ديدم چه بره و من عقبم . اوا خاك عالم ...

Posted by: شاهزاده ي سرطاني at December 26, 2004 09:10 AM

X X. تمام!

Posted by: babak at December 26, 2004 10:57 AM

وبلاگم باداستاني از يك دوست به روز است. خودم اينجا:www.katamooz.blogspot.com با چند قطره اشك به روزم.

Posted by: کتایون آموزگار at December 26, 2004 11:37 AM

وبلاگم باداستاني از يك دوست به روز است. خودم اينجا:www.katamooz.blogspot.com با چند قطره اشك به روزم.

Posted by: کتایون آموزگار at December 26, 2004 11:37 AM

تولتون مبارك ( البته با كمي تاخير بايد ببخشيد)
دنيا پر از عق زدن هاي مدامه زير تخت خيلي هامون لگني هست كه سپيده دمان خوش خوان يا شبانه هاي ناب مغزمون رو توش بالا مياريم
تف سربالايي هم بالاي اين عق زدن هامون چيزي به جايي برنمي خوره
زنده باشيد

Posted by: s at December 26, 2004 11:15 PM

خوش می گذره ؟ با سلام ...

Posted by: yekallepook at December 28, 2004 01:07 AM

نيستي ... خوش بگذره ...جات خاليه . چاكرتيم!!

Posted by: mohsen at December 28, 2004 11:36 PM

شب شبي ديشب شبي در شهر شام آشوب شد
پادشاه شاشيد وشاشش شش هزاروششصدوشصت شيشه شد

Posted by: mehdi at February 7, 2005 03:53 PM

تو كه با پلخمون نگات چقوك دلمه زدي
بزن چقوك دلمه كه عاشق پلخمون نگاتم

Posted by: mehdi at February 7, 2005 03:57 PM

سلام بچه ها.بياين اينجا.موزيك.برنامه.جوك و ... در يك وبلاگ ساده به وسعت يك سايت.امتحان كنيد .ضرر كه نداره

Posted by: Mohammad Bali at March 11, 2005 09:44 PM

نمی دونم چه جوری از اینجا سر در آوردم ، ولی می دونم این نوشته ی سربالا من رو به وجد آورد. جدی می گم!

Posted by: راسو at April 27, 2005 01:25 AM