December 18, 2004

شنبه, 28 آذر 1383

گیجاویج

چراغ را که روشن می کنم می روند. همه با هم. حتا نمی گذارند یکی یکی بروند نکند پاهاشان به هم گیر کند و سکندری بروند با مخ روی زمین. نگاه با دریغ من همراشان و لعنتی به خود که کاش چراغ را روشن نمی کردم. تاریک که باشد آرام آرام می آیند و گوشه و کنارها جا می گیرند. چندتاشان غریبی می کنند توجه که می کنم شان، یخ شان آب می شود. گاهی روی زانوام می نشینند. با خنده شان می خندم و با گریه شان بغض می کنم. دست ام را آرام طرف روان نویس ام - همان که تازه خریده ام و رنگ آبی دل بری دارد- می برم و دفترکوچک سیمی زرد رنگ را هم با آن می خزانم زیر بالش. می خواهم نترسند. خیره می شوم . درست مثل کسی که با لبخندی به حرف های آدم روبروی اش انگار که گوش می دهد اما همه می دانند که به چه فکر می کند. شاید به موهای کرک مانند توی بینی و یا به طره ی گیسویی که بسان فنر از گوشه ی لاله ی ظریف یک گوش بالا و پائین می پرد.طفلک ها چه ساده خودشان را وامی دهند. دل ام برای خودم می سوزد که دخترانه گی ام را به دوردست ها دادم. ساده گی ام را. کاش می شد باز هم فریب بخورم. فریب حرف های قشنگ( و توی دلم بگویم قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال) و آن ها را دور خودم جمع کنم پر و بال بدهم شان. داستان ها بسازم ازشان، داستان هایی که نخواهم بنویسم شان. داستان هایی که فردا شبی با خیال دیگری با مهمانی رویاهای بعدی و شب های بعد فراموش شوند. همان ها که اتاق ام را صحنه ی نمایشی بی انتها می کردند. و من قهرمان همه ی آن داستان های شاد و غمگینی بودم که آن ها برای ام ساخته بودند. و آن وقت ها اگر چراغ را روشن می کردم آن ها بیشتر خود را به من می فشردند و هیچ وقت این گونه کوچ نمی کردند. آن وقت ها آن ها به همان دخترانه گی ام به همان معصومیت ام ایمان داشتند و ایمان را ذکرواره در گوشم زمزمه نمی کردند. با رنگ و موسیقی به من می فهماندند.
دارد برف می آید. شاید با نور کم رمق برف هم برگردند. شال بیندازم روی دوش ام و به لبه ی سرد و یخ بسته ی پنجره که تکیه بدهم و ها کنم توی هوا شاید ردم را بگیرند. شاید بفهمند که زانوهایم خالی است و بازوهایم گشاده و چشم های دخترانه گی ام به انتظار...

سپینود | December 18, 2004 01:52 AM
Comments

ديگه بر نمي گردن .. داستان هاي تو چرا .. ولي سادگي دخترانه اي كه دلمان برايش تنگ شده نه ..

Posted by: Ahoo at December 19, 2004 10:51 PM

هفت سالگی . . .

Posted by: zaneabi at December 20, 2004 12:15 AM

سلام. تولدت مبارك... تولدت مبارك، مبارك، مبارك. بيا شمعا رو فوت كن تا صد سال زنده باشي... ( چيزي را كه نوشته بودي خوندم ها... ولي فعلا تولد رو بچسب... )

Posted by: mehdi at December 20, 2004 01:20 AM