غروب سه شنبه ها و داستان یکی از اعضا
غروب سهشنبه يک سال و دو ماه شد. بزرگ شد. قد کشيد. قيم نداشت. مادر و پدری هم. خودش بزرگ شد و راه خودش را پيدا کرد. شايد از اين جمع چند نويسندهی خوب شکفته شوند. من می دانم که آنها و من هيچوقت روز پنجشنبه ۱۸ آذر ماه ساعت ده شب٬ لحظهای را که دست ها را دست هم گذاشتيم به نشانهی پيمان و عهد دوستي٬ فراموش نمی کنند. میدانم که آن لحظه همه خواستند که برای هميشه همانطور بمانند.
اين داستان آرين دينازاد(يا همان عليِ خودمان) است. که امروز مهمان من شده. و من هم به نشانهی دوستی و برای اينکه هيچ وقت فراموش نکنم که من از غروب سه شنبهها هستم٬ غروبی که يک نور نارنجی پررنگ و قوی از رفاقتها دارد٬ اين داستان را تایپ کردم و اينجا می گذارم.
خوشهی نر
آزاد که بیدار شد، هنوز تناش از همآغوشی دم صبح خیس عرق بود و صدای هیهی چوپان دره را از پنجرهی چوبی توی اشپزخانه میشنید، دستهایش را از هم باز کرد و پیچ و تابی به خودش داد.
صدای ترقترق ستون فقراتاش را که شنید لحاف را کنار زد و بلند شد رفت کنار طاقچه و آئینهپوش سفید گلدوزی شدهی روی آئینه را بالا زد و نگاه کرد به چشمهایش که گود رفتهبود و سفیدی آنها که حالا قرمز قرمز بود.
از توی آینه دینا را دید که با همان صورت گر گرفتهی همیشگی آمد و ایستاد پشت سرش. برگشت و با همان چشمهایی که سفیدیشان قرمز قرمز بود زل زد به دینا.
دینا گفت: رعیت میرمهدی است. میگوید قرار بود امروز بروی و چندتا درخت را براشان بترسانی.
سرد و بیحرف از کنار دینا رد شد و رفت سمت در خروجی آن اتاقهای تودرتو. در را که پشت سرش میبست، یک لحظه دینا را دید که همانجا مقابل آئینه خشکاش زدهبود. در اتاق را بسته بود که آن طرف، جلوی در حیاط رعیت میرمهدی را دید که با کلاه بافتنی توی دستاش ورمیرفت و بیحوصله بود. بیآن که سلام علیکی کند از پلههای آجری پائین آمد و روی آخرین پله یادش افتاد که امشب شب آخر است!
ارهی بزرگ دسته چوبی را که از توی دل درخت خشک انبار برمیداشت، انگار چیزی به ذهناش رسید که برگشت و با سرعت از پلهها بالا رفت و در را با همان دستی که اره را داشت نیم باز کرد. باد تندتر از لای در نیم باز گذشت و رفت زد زیر برگهای زرد پیراهن دینا٬ که هنوز همانجا ایستاده بود٬ و به هوا بلندشان کرد.
دینا برگشت و میانِ در چشمهای قرمز آزاد را دید و بعد پائینتر نگاهاش روی تیغهی نقرهای اره ثابت ماند. آزاد نفس نفس میزد. انگار که شرم داشته باشد بگوید، اما گفت. گفت: امشب شب آخر است و اگر باردار نشوی باید برگردی خانهی پدرت. رنگ نقرهای تیغهی اره حالا توی چشمهای دینا بیقرار شده بود و تکان تکان میخورد. در روی صورت دینا بسته شد و گویی تیغهی اره صورتاش را برید، که جایی روی استخوان گونهاش سوخت و پائین رفت.
چند لحظهی بعد از توی حیاط صدای احوالپرسی آزاد با رعیت میرمهدی آمد و باز صدای بسته شدن محکم در و سوزش جایی روی استخوان گونهی دینا.
رعیت میرمهدی و آزاد پابهپای هم از کوچههای خاکی که دیوارهای خشتی٬ سال به سال تنگترشان میکرد گذشتند و پیچیدند توی خیابان اصلی ده و دنبال جویی که آب قنات را به کوچهباغها و دشت میبرد راه افتادند.
رعیت میرمهدی داشت توضیح میداد که چندتا درخت پسته وسط باغ هست که بار نمیدهند و آزاد همانطور که دستهی چوبی اره را توی دستاش فشار میداد به این فکر میکرد که درختها را چندسال پیش خودش پیوند زده بود و حالا باید خودش میرفت و میترساندشان.
پائین ده، جوی آب پیچیده بود توی کوچهباغی که باغ میرمهدی توی آن بود و از میان کوچه رد شده بود و از آبراهِ زیر دیوار رفتهبود تو. رعیت میرمهدی کلید درآورد و قفل چوبیِ کهنهی باغ را باز کرد. اول آزاد خم شد و از در رد شد و پشت سرش رعیت میرمهدی.توی باغ داد و قال راه انداختند و همانطور که خماخم از زیر شاخههای درهم کلافه شده میگذشتند، تا برسند به درختها یکی آزاد میگفت و یکی رعیت میرمهدی جواب میداد.
آزاد با صدای بلند گفت: کدام درختها را باید ببُّرم؟ و رعیت میرمهدی پا زد زیر کلوخهای خشک و به طرف درختها پرتشان کرد و بلندتر جواب داد: آن چندتا درخت وسط باغ را.
- چرا؟
- چند سال است که پیوند خوردهاند و بار نمیدهند.
- حالا چرا ببّرمشان؟
- برای اینکه کود و آب را بیخود حرام نکنند
آزاد اره را توی دستاش چرخاند و پای یکی از درختها نشست و با نوک اره چند خراش روی تنهی درخت انداخت، که رعیت میرمهدی آمد و نشست زیر درخت و با دست تیغهی اره را گرفت و گفت: حالا امسال نبّرشان، سال دیگر حتمن پسته میدهند.
آزاد خودش را خیزاند زیر درخت بعدی و باز با نوک اره چند خراش روی تنهی درخت انداخت که رعیت میرمهدی باز تیغهی اره را گرفت و گفت: حالا امسال نبرشان. و با دست زد به تنهی درخت و گفت: سال دیگر قول میدهد که بار بدهد.
آزاد بلند شد و ایستاد که برگردد و زیر درخت بعدی بنشیند که نسیم پائیزی تندتر آمد و زد زیر برگهای خشک پای درخت و به هوا بلندشان کرد. آزاد داشت با نگاه برگهای خشک را که حالا توی شاخهها سروصدا راه انداخته بودند، دنبال میکرد که چندتا خوشهی چروکیدهی پسته را دید که رنگ گر گرفتهشان روی شاخههای پیوند خوردهی بیبرگ توی چشم میزد. دست برد روی صورتاش و شاخ سبیلاش را پیچاند و با نگاه انگار که دنبال چیزی باشد، لابهلای شاخهی درختها را جستجو کرد. ترکههای پیوندِ نر قد کشیدهبودند و بالا رفته بودند و روی هیچ کدامشان خوشهی نری نبود و حتا پک خوشهی نر سال بعد هم روی آنها دیده نمیشد. رعیت میرمهدی ایستاده بود پای درخت بعدی و همانطور که اره را لای شاخههای درخت میرقصاند، با درخت یکی به دو میکرد که اگر امسال بار ندهی مجبورم ببّرمات.
آزاد همانطور که داشت میرفت به طرف جوی آب پای دیوار باغ تا دستهایش را بشوید گفت: شاید سال بعد هم پستهای در کار نباشد...
کف دستهایش را گداشت روی سطح آب و انگشتهایش را از هم باز کرد تا آب سرد از زیر دستاش بلغزد و در برود.
چندتا از مردهای ده نشسته بودند دو طرف جوی جلوی دکان حاج مصطفا که غروب که میشد چراغ جلوی دکاناش را روشن میکرد و آن جا میشد بُکّهی مردها که بنشینند و حرف بزنند. سیدِ گُنگ نشستهبود میانشان و پاچههایش را بالا زده بود و پاهایش را گذاشته بود توی آب. سید گنگ سالی یک بار به دهشان میآمد و مرد و زن دورش جمع میشدند برای گرفتن دوا و درمان و باز کردن سرکتاب. میگفتند با جنها ارتباط دارد و حتا یک بار عکس یکی از جنها را روی کاغذ کشیده بود. آزاد را به اصرار برده بودند و نشانده بودند روبه روی سید گنگ و به او حالی کردهبودند که آزاد اجاقاش کور است و چندسال است که زن به خانه برده و بچهای ندارد. بعد سیدگنگ سرش را برده بود سمت آسمان و سفیدی چشمهایش بالا آمده بود و با اشارهی سر و دست به آزاد فهمانده بود که باید شست پایشان را توی یک کاسهی آب بشویند و آباش را بریزند چهار گوشهی یک اتاق تو در تو و کنج اتاق بخوابند تا چهل شب. مردها خندیده بودند . باز سید گنگ سفیدی چشم هایش بالا آمده بود و خیره شده بود به جوی آب. آزاد نگاه کرده بود به جایی که سید گنگ خیره بود و دوتا خوشهی نر پسته دیده بود که روی سطح آب داشتند به طرف آنها میآمدند آن وقت نه آزاد و نه مردهای دیگر معنی آن را نفهمیده بودند و فقط صدای هر و کر خندهشان بلند بود.
از باغ میر مهدی که بیرون آمد، بالای بوتههای خار روی دیوار باغ چشماش افتاد به یک تکه ابر سپید، زنی بود با شکم برآمده که باد گویی قابلهای بود که داشت بچهای را از توی شکماش بیرون میآورد.
تا غروب خانه نرفت و وقتی رفت که دینا کنج همان اتاق تو در تو کنار لحاف و تشک و کاسهی آب نشسته، خواباش برده بود. رفت و نشست رودرروی دینا و چشم دوخت به صورت بکر و دخترانهاش. بعد انگشتهایش را کشید توی کاسهی آب و خُراشههای آب را آرام پاشید روی صورت دینا. دینا که بیدار شد، آزاد خندید و بی آن که به شب آخر فکر کند، بالیناش را برداشت که برود و توی حیاط بخوابد.
آرین دینازاد(علی)
ششم آذر هشتاد و سه
بازنویسی دوازده آذر.
سلام دوست خوبم حكايت اين غروب سه شنبه چي بوده نمي دانم خوش داشتم من هم ان جا بودم هر چند از جمع فراري هستم شايد هم ان جا جاي بزرگان بوده نه جاي خردوريزهايي مثل من
وديگر دوست دارم از سپينود داستاني بخوانم به قد وقواره داستان خارش
خدا رو شکر که همه دور هم هستیم . دوست دارم داستان رو یه باره دیگه بخونم . با سلام ...
سلام رفيق.از وبلاگت و تلاشی که در اون می کنی ممنونم.اينجا ما را هم انقدر نااميد می کنند که توبه کار می شويم و لی چيز هايی هست که باعث می شه خودمون را نگه داريم و با عوامل محذوف مبارزه کنيم.رسيدی به من هخم سر بزن و کامنت بذارونياز به ديالوگ جمعی است
دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود... لحظه ها مي گذره تند تند. تولد يك سالگي و اميد براي سالها نوشتن. نوشتن و بودن در كنار هم. بابت همه چيز از همه ممنونم. از اينكه اولين جلسه اي كه اومدم در خونه رو باز كردين و من رو نه مثل يك مهمون نه مثل يك رقيب مثل دوستي چند ساله به غروب عزيزتون راه دادين.... به سلامتي غروب به سلامتي تمام سه شنبه ها. (داستان رو مي خونم و بر مي گردم)
از تو سپينود عزيز و همه دوستان بابت همه چي ممنونم
خيلي خوب بود. فكر كنم اين بهترين داستاني بودكه نوشته بودي. چند تا تيكه محشر داشت. مثل چيزي روي گونه اش را خراشيد و پايين آمد. البته كاش يه بار نوشته بوديش نه دوبار. حتي زني يا دختري كه هفت شيكم زاييده هم مي تواند صورت بكري داشته باشد. پايان معما گونه هم به معناي تعليق نيست. سوژه بي نهايت زيباست. واقعا چنين چيزي ( ترساندن درخت) وجود دارد؟ ربط دادنش به ناباروري دختر و پسر هم همينطور. خيلي دلم ميخواست بدانم تكليف دينا با اين موضوع چيست. اگر افتخار دادي و اين داستان را تو غروب خوندي حسابي راجع بهش صحبت ميكنم!
یک کلمه :
لذت بردم
بی نهایت
-----------------------
علی
منم اون لحظه كه زودتر از همه تون فوت كردم و شمع رو خاموش كرئم رو فراموش نمي كنم
داستان زيبايي بود. زيبازيبازيبا. ما هم درخت انجيري داشتيم كه ميترساندنش و او هرسال انجير هاي كالش را ميريخت زمين. من هنوز ياد نگرفته ام درباره ي داستانها حرف بزنم. فقط ميتوانم بگويم داستاني را توانستم تا آخر بخوانم يا نه و يا اينكه از خواندن آن داستان به اندازه ي وقتي كه رويش گذاشتم لذت بردم يانه. در باره ي اين داستان هر دو مثبت بود. دوستش داشتم. بعضي جا هايش را- مثلا دو-سه پارا گراف آخرش را -چند بار خواندم. اما دير وارد داستان شدم. منظورم اينست كه از خواب برخاستن آزاد كمي اول داستان معطلم كرد. خوشحال ميشوم درباره ي داستان هاي آماتوري ام نظرتان را بدانم. هميشه پر انرژي باشيد.
سلام سپينود . داش علي كولاك كرده . مي دوني درخت گلابي و يرما لوركا هم همچين مضموني داشته اند و اين نشون مي ده داش علي نگاه خيلي خوبي داره . مي توشنت زياد ترش كنه اما نخواست. خيلي خوبه . مثل شعر هم مي مونه . البته ما ديروز با خود نويسنده سر زبان كلي سر و كله زديم . از تو هم كه اينهمه مايه گذاشتي ممنون . و بعد اينكه ما يه غروب سه شنبه داريم كه اگه همه ي دينا هم با ما نباشه اون جا هست و ما مي تونيم بگيم كه خانواده يعني چي . واي هنوز تو خونمه انگار . رو فضام!
از تايپ درست من معلومه كه چمه ..
مثل بابک نظر من هم اینه که این داستان بهترین داستانته. درونمایه دست نخورده که اصلا مهم نیست ترسوندن درختها وجود داره یا نه. انتخاب اسمها: دینا و آزاد و تضاد شدید این دو تا اسم با فضای اطراف حالتی رویاوار به کار می ده و بهترین تکنیک تو این بوده که آروم آروم این تضاد در ذهن من مخاطب از بین میره و من قبول می کنم دینا و آزاد اسمهایی هستند و کاری هم به ترکیب این اسمها (دینازاد) ندارم. نوشتن در یک فضای ایرانی و استفاده از واژه هایی مثل بکه به کار اصالت می ده. ارتباط بین ترسوندن درختها و ترسوندن دینا قشنگه. اما چند تا نکته. اولی زبان کاره. این سوژه عالی، پرداخت خوب و ردپای خودت توی داستان، بعضی جمله ها که احساس می کردم نثر شبیه مثلا دولت آبادی شده، یه ذره هدر می ره. البته فقط توی چند تا جمله. برای این کار انتظار دیالوگهای بهتری میره. شاید انتخاب زبان محاوره برای نوشتن دیالوگها در این اثر موفق تر باشه. " امشب شب آخر است و اگر باردار نشوی باید برگردی خانهی پدرت." این که داستان از فضای رئال محض دور می شه درست، اما نشوندن کلمه های "باردار" و "پدر" تو زبون دیالوگ، غریبه. ما معمولا راحت تر حرف می زنیم. از طرف دیگه این جمله به ترسناکی عملی که همراهشه نیست. فعلا همین. اگه داستان رو خوندی باقیش باشه برای اونجا و اگه هم نخوندی دوباره خدمت می رسم. مخلصم.
خب معمولن يتيمي باعث خودساختگي است تا دوتيمي يا اصلن تيمي .(من يكي كه در يتيم خانه ها بودم بهتر مي فهمم !!)و يكي از دلايل ماندگاري تا حالاي اين غروب كه حتمن آخرش به طلوعي مي رسد ،همين بوده.هرچند ما چند خط درميان مي آمديم به تماشاي اين غروب در سه شنبه ها يش ،اما از راه دور هم امواج شادي شما و حس دوستي تان دريافت شد.هميشه چنين بادا.اما علي و دينا و آزادش.قلمش سبز و دستش روان تر باد.( شد دعا نامه ) مي بينمش حتمن و حرف مي زنيم.
سلام. داستان را خوندم. خيلي خوب بود. پنج شنبه را هم يادم نمي ره.
سلام.وبلاگت به من آرامش مي ده. فضائي از يك دنياي گمشده برايم به وجود مي آورد. دنيايي كه در پس روزمرگي هاي اين زندگي كسل كننده گم شدو من هم هيچ تلاشي در پيدا كردنش نكردم. هنوز فرصت نكردم بيايم از نزديك ببينمت.اين دنياي مجازي با تمام امكاناتش مرا راضي نمي كند. به تو حسوديم مي شود با غروب سه شنبه هايت.جاي مرا خالي كن. مردم بس كه هيچكس حرف مرا نفهميد.مردم بس كه فرصت نكردم بنويسم و بخوانم با دل ببينم. به من سر بزن.
اين هم براي اهالي كافه بلاگ و غروبهاي سه شنبه شان :
گفتند :
غروب سه شنبه ، زمستان بود ، هفتم دي ،
تو پرستوي خيسي را در آستين خود به خانه آوردي !
گفتم : انكار نمي كنم .
گفتند : و صبح روز بعد ، چيزي شبيه يك پرنده ي عاشق
هم از بام خانه ي شما به جانب دريا برخاست !
گفتم : انكار نمي كنم .
گفتند :
تو در تجمع قليلي ترانه ي مبهم ، پي معناي ديگري گويا
مشتي واژه از كف آسمان چيدي !
گفتم : انكار نمي كنم .
« سيد علي صالحي »
ما بيشتر. اگه بيايي خوشحال مي شم.
داستان قشنگيه . وقتي ديدم كه همه ميگن داستانه قصدش رو ندارم كه خلاف جهت آب شنا كنم . فرصت مي خواد و توان . ندارم . اما در مورد داستان يه چيزايي رو بگم . كاشكي اصلن حرف از بارداري و بچه دار نشدن آزاد و دينا نبود . ولي مناسبات همينطوري بود . اون خراش ذهني اره برقي روي صورت دينا و در واقع ترسوندن درخت دينا خودش تقابل زيبايي رو درست كرده . و اون آخر داستان كه دينا پاي كاسه ي آب خوابش برده و پاشيدن آب روي صورتش و اينكه آزاد ميره توي حياط بخوايه . خب برداشت من اينه كه حالا ديگه براش مهم نيست كه بچه دار نشن . و ديگه نمي خواد دينا رو بترسونه . يه چيز قشنگه ديگه هم داره . اونهم خوشه هاي نر هست كه يا برا ندادند و يا بارشون چروكيده ست . و انگار مشكل از خوشه ي نر هست . اينا همش قشنگند .
به نظر مياد يه فضاي يك طرفه ي روستايي ( يعني مردسالاري و ناآگاهي سنگين مردونه ) توي اين داستان نقض شده . و يه زور گويي . اما نمي تونم در مورد اين برداشتهام نظري بدم كه بر ميگردم به همون عدم پرداخت داستاني .
اين داستان يك روايت قصه داره . براي اينكه تبديل به داستان بشه احتياج به ملزوماتي داره . كه يكي يكي اونها رو تعريف ميكنيم . يك راوي داناي كل داره كه به نظر براي اين داستان كافيه . دوم قصه ي داستان هست كه روايت يك باور محلي هست . ترساندن درختها براي بار دادن . اين قصه در تقابل يا يك فضاي ديگه قرار داده شده . و اين تنها كاري ست كه به گمان من از نويسنده بر اومده . حالا ميگم يعني چي ؟ ميگن قصه ي جديد وجود نداره و يا اينگه چگونه گفتن داسانها اين روزها مهم هست و هنر نويسنده رو نشون ميده . خب ما يك روايت محلي داريم كه همه ي اون اهل اهل محل هم آنرا روايت مي كنند . نويسنده چه چيزي رو خواسته بگه و يا به اين روايت اضافه كرده و يا چگونه خواسته اين روايت رو تبديل به داستاني كنه كه امضاي خودش رو داشته باشه و يا در واقع خودش رو در اون نشون بده . نمي گم حضور شخصيتي نويسنده رو ميخوام بلكه حضور فكري و تسلط نويسنده بر داستان رو ميخوام . كجاست ؟ عدم پرداخت يعني همين . نويسنده قصه ش روگگفته و يك فضا و يا همون setting رو هم به داستان اضافه كرده . اين يك جور تكنيك هست كه مي شناسيم . اينگونه داستانها كه در مورد جانداراني غير انساني ست رو گاهي با جان بخشي انساني روايت مي كنند يا گاهي در همون فضاي غير انساني و در واقع كاملن سورئال و گاهي به مقايسه مي گذراند مثل همين داستان . مي توانم پرداخت داستاني رو با كمي اغماض در همين تكنيك خلاصه كنم . به نظرم دست كم گرفتن نويسنده رو نشون ميدم . آيا حالا شاهكاري خلق شده . نه . حد نوشتن اين نيست . ميتونم با داستانهاي ديگه ايراني مقايسه كنم و بگم خيلي خوب نوشتي علي جان . البته اين حرفا رو به خودش هم زدم . ولي چه سطحي رو براي خودت قائلي . ادبيات در داستان چي ميشه . فكر ميكنم از خودت سپينود همين چند روز پيش شنيدم كه مي گفتي فلان كتاب و فلان داستان يه روزي فراموش ميشن ولي ادبيات هميشه زنده ست . دقيقن اين همون تفاوت بين نوشته ها و داستانهاست . ادبيات فراتر از قصه هاست . چيزي كه از پيرنگ و خط داستاني جلوتر ميره و به تحليل اثر مي رسه . يادته كه در مورد كشور آخرين ها چه حرفي زدم . در اون كتاب به صراحت در خود متن در مورد عدم قطعيت نوشته ها و حرفها حرف زده ميشه . قبل از اينكه معماي اون رو حل كنيد جواب رو به شما مي دهند . تا چيزي رو زنده نگه دارند . ادبيات در تفكر وجود داره . ادبيات جريان ساز ميشه . چيزي كه در داستانهاي ما وجود نداره . چندين سبك نوشتاري و فرم و زبان در نويسندگان بر جسته ي ايراني وجود داره ولي به ديليل عدم پرداختهاي مستقل و ادبي و فكري هيچ جرياني بوجود نيومد كه تحول فكري ايجاد كنه . فقط نمونه اي رو ميتونم مثال بزنم كه شايد اون رو هم خارجيا برامون كشف كردند . صادق هدايت با تمام كاستيهاي داستان نويسيش ولي ايده داشت و ادبيات و حرف براي گفتن . شعار هم داد . صفت هم بكار برد . مدرن هم بود و شايد پست مدرن . و چند تا چيز ديگه . به نظر من ادبيات داستاني نشون دادن شخصيتها و فضاها و گفتن قصه ها نيست . بلكه ادبيات كشف و بكار گيري شخصيتها و فضاها و قصه ها ست . شخصيت آزاد در پرداخت خودش چيزي نيست جز يك فضاسازي براي ايجاد تقابل . شايد بيشتر از اين ازش نخواسته باشيم و يا بكارمون نياد ولي سوال اينجاست چرا ؟ بايد ازش بيشتر بخواهم و ازش بيشتر كار بكشيم و بيشتر بخواهيم كه در كشف شخصيتش كمكمون كنه . مشه داستان كوتاه اينقدري هم نوشت . اگر اين داستان بايد رمان باشه هم بايد به رمان بودنش هم فكر كرد . به نظر به تناقض هم مي رسيم . يعني داستاني كه كاركرد رمان داره رو به شكل داستان كوتاه نوشتيم . و يا رمان رو به شكل داستان كوتاه نوشتيم . كه اين نشون دهنده عدم شناخت ظرفيتهاي زبان و روايت و شخصيت پردازيه . ما در اين داستان كوتاه داريم يك تحول رو مي خوانيم . اين تحول يعني رسيدن به جايي كه برق نقره اي رنگ تيغه ي اره ي برقي تبديل ميشه به آب زلال توي كاسه كه بايد شست پاهاشون رو در اون بزنند و ... خب ما در داستان در شخصيت آزاد مي بينيم كه مقابل يك خوشه چروكيده پسته از شاخه ي پيوند خورده سال قبل قرار ميگيره و بعد ياد خاطره اي ميافته كه سيد گنگ در اون حضور داره ( اضافه كردن يك فضاي ناشناخته ي ديگه ) و بعد همه چيز متحول شده . به نظر مياد نويسنده داستان رو كامل ميدونه و لذت دانستن رو براي خودش نگه داشته . منظورم از داستان داستان نه اينكه تهش چي ميشه . تش هر چي يمخواد بشه ، بشه . داستان جايي رو براي كشف نداره . وقتي وارد يك آپارتمان ميشيد از روي ديدن و شناختن بعضي وسايل خونه پي به شخصيت مي بريد و بعد خود شخصيت از خودش براتون ميگه و يا قبلن گفته و بعد زندگي رو در اون خونه جاري ميبينيد و گوشه گوشه ي اين خونه رو كشف ميكنيد و هر چيزي در تقابل با شخصيت حاضر در اون خونه داراي مفاهيم خاص خودش ميشه . ( كتاب در همه ي خونه وجود داره ولي همه ي خونه ها نويسنده ندارند ) پس شخصيتها هستند كه ابزاري براي كشف تعاريف قرار ميگيرند . در اين داستان ما شخصيتمون در سه قسمت در روايت قرار گرفته . ابتدا در كنار دينا كه اون رو ميترسونه . بعد در كنار درختها كه اونها رو ميترسونه و بعد در قسمت سوم كه اصل قضيه ست و رها شده بي تفاوتي به خاطر تحول در مورد درختها و دينا ( شايد سال ديگه هم بار ندهند " و " بالين اش را برداشت تا برود و توي حياط بخوابد " ) خب اين شخصيت جز شاخ سبيل چيزي براي كشف چه از خودش و چه از روايت ندارد . فقط وسيله بود براي فضاسازيه تقابل .
مهمترين قسمت شخصيت بود . قصه روايت خودش رو داشت و نه بيشتر و نه كمتر . مانند افسانه ها و اسطوره ها كه فقط روابط و ماجراها رو نقل ميكنند . مثال ميزنم مثل خاطره ها . اين كار رو كرديو و اين شد . چرا اين كار رو كرديم و چرا اين شد ميشه دو تا سوال كه اين روزها در داستانها به اونها جواب ميدهند . اينكه چطور جواب ميدهند خودش يك تكنيك فرا ايرانيه . به معني شعار دادن و پيام دادن و حرف زدن و مانيفست دادن نيست . كاري ميكنند كه مخاطب خودش به كشف اين سوالات بپردازه . اين كار در كجاي داستن ما حضور داره .
ديگه دارم زياد حرف ميزنم . فقط بگم كه اين چيزهايي كه گفتم تنها يك چيز رو نشون ميده . و اون اينكه داستان علي اينقدر خوب هست كه بشه ازش تكنيكهاي خارجي براي كشف و شهود خواست . چيزي كه در ايرانيها پيدا نميشه و خارجيها هم كه دارند رو كسي حوصله ي خوندن نداره . يه واقعيته كه بايد پذيرفت . پس داستان علي براي ما يك داستانه ولي اگر با كارهاي غير ايراني مقايسه بشه بهش ميگن يك طرحه . راستي منهم ميگم داستان خوبيه ها . خوب شد يادم افتاد . در اين داستان دينا و آزاد ميشن دو نفر كه انگار با هم براي بارداري درگير هستند . يعني بوجود آوردن و خلق اثر . به نظرم اين علي آقاي شما با خودش درگيره براي اينكار . يعني بوجود آوردن . البته اينها از شناخت من تاثير پذيره و از حرفهاي غير داستاني و برداشتي متقلبانه است كه من دارم انجام ميدم و ارجاعي به داستان نداره .
و ديگه در مورد غروب بگم كه محسن گفت رومن گاري در خداحافظ گري كوپر ميگه : ديوار زبان آنجا كشيده مي شود كه دو نفر به يك زبان صحبت كنند . من هم اگر داخل آدما باشم ميگم كه ديوار زبان آنجا كشيده مي شود كه زبان جاي خودش رو با درك و فهم عوض كنه . اونوقته كه فرصتي نيست براي بازگشت . به نظرم در غروب به خاطر دوستيها به اونجا نمي رسيم . هميشه فرصت هست داريم . اميدوارم اين غروب هميشه براي همه ي ما گر گرفته باشه و داغ .
محفل گرم و خوبي بود مدتها بود كه اين چنين نبودم. شاد باشيد و باشيم. و داستان خوشه ي نر. من به شخصه از داستان خوشم آمد موضوع جالبي بود و ربط خوبي بين اين دو قضيه وجود داشت كه در لايه بندي داستاني قرار مي گيرد در واقع كدهاي داده شده در متن در يك زنجيره حضوري قرار داشتند ( يكي در كنار هم روايت شكل گرفته و معناي پنهان شده آشكار مي شد)، ارجاع بيرون متني داستان كه حول محور يكي از آداب و رسوم بومي ما كه ( درخت ترسان) است بسيار واضح و روشن در متن پا به پاي روايتي ديگر كه پيوندي همانندي با هم داشتند در جريان بود. تقابل باروري / ناباروري. مرد/ زن. درخت/ مرد. زمين/ زن. همه در متن به خوبي جاي گرفته بود. خوشه ي نر بازي خوبي را ايجاد مي كرد. و ترساندن زن نيز مثل درخت براي بار دادن جالب بود گرچه هميشه اين وجود دارد كه مي توان زن را مام زمين داست. زمين كلوخ مانند و خشك. و درخت را مرد. گرچه در اسطوره هايي هم مام زمين به شكل زن در هيئت زن به تصور در آمده است. به هر ترتيب اينجا باروري نه فقط در زن و درخت كه در مرد هم رخ مي دهد شايد بتوان گفت در انتها انكه بارور مي شود ( همانند داستان هزار و يك شب) مرد است كه از جهل و ترس و كوري به آرامش مي رسد و بارور مي گردد.
درباره زبان اشكالاتي وجود دارد. مثل "آزاد که بیدار شد، هنوز تناش از همآغوشی دم صبح خیس عرق بود و صدای هیهی چوپان دره را از پنجرهی چوبی توی اشپزخانه میشنید،" كلمه هنوز در ابتداي اين جمله و "و" ربط دو جمله به نظر اشكال دار است چرا كه به نظر مي رسد صداها را هم منظور نويسنده اين بوده كه " هنوز" مي شنيد. مي توانست " و" ربط حذف شود. يا نوع ديالوگها كه بهتر بود گويش محلي بيشتر نمايان مي شد. ..." بهتر بود بي اعتنايي به زن به جاي تعريف واژه ها و حس ها بيان مي شد. و موقعيتي صورت مي گرفت كه خواننده بيشتر به حس مرد نزديك شود. اين طوري روايت از حس خواننده جدا مي شود. و به گفتن قناعت مي گردد.
باد رفت و زد. رفت حذف مي شد بهتر بود. و جمله به " هوا بلندشان كرد" بي مورد بود. مثا رعيت مهدي جواب مي داد در جمله" يكي آزاد مي گفت و يكي رعيت مهدي... / به هر جهت داستان خوبي بود و فكر مي كنم زيبا به واژگان در آمده بود / خسته نباشيد
خیلی خوب بود آرین . این دفعه که خودم هم خوندم خیلی بیشتر خوشم اومد . زبان روان و خوب بود و تصویر هایی که داده بودی خیلی زیبا . تصویر هایی که من هیچ وقت ندیدم ولی انقدر باور پذیر بود که این که واقعن وجود دارند یا نه هم شاید چندان مهم نباشد . راجع به اون ناباروری درخت و دینا هم که با هم صحبت کردیم . .یا همان بادی که لباس دینا را با برگ های رویش به هوا می برد و بادی که برگ های پای درخت نابارور را هم به هوا برد . به نظرم حالا حالاها می توان از این داستان حرف کشید و با سلام ...
سلام - من هم يك سالگي غروب سه شنبه رو تبريك مي گم و ممنون كه تو تولدش من رو دعوت كردي و شرمنده كه نبودم تا بيام- اميدوارم سالهاي سال بي كم و بيش تولدش رو جشن بگيريد - عزت زياد
سلام سري به وبلاگ من بزنيد به سايت شما لينك داده ام مرسي
سلام
از لطف شما ممنونم اما تا این وبلاگ کامل بشود ظاهرن کلی طول می کشد به همین دلیل هم در ویرایش وبلاگ کامنت شما از دست رفت که باید ببخشید باز هم ممنونم از شما
من هم پنجشنبه 18 آذر را لااقل به اين زوديها فراموش نمي كنم! مي بيني دل به دل راه داره هرچي هم كه تو چشم ديدن منو نداشته باشي!!!!:))))))
با اينكه زمستان است و سرها در گريبان...برام جالبه كه هنوز دستهايي روي هم مي مانند تا عهدي پابرجا...
سلام . علي جان داستان واقعا قشنگ بود. اون قسمتي كه اون دو تا داشتند درختا رو مي ترسوندند، منم ترسيدم. فكر مي كنم صحنه فوق العاده اي بود. يك اتفاق كاملا واهي كه كنندگانش به عنوان يك عمل واقعي اونو انجام مي دن. بچه ها همه چي رو بهت گفتند. من فقط مي خواستم بگم كه چقدر ايده خوبي داره و فكر مي كنم كه همينه كه باعث مي شه تو ذهن آدم موندگار بشه. هميشه موفق باشي و در پناه خدا.
سلام آقا علي...فقط ميخواستم بگم با اجزه شما لينك گذاشتيم...همين...
سلام سپينود عزيز. به روز شدم و تو داستان قبلي ام را هم نخواندي. دوست دارم نظرت را بدانم. گفتم عزيز چون عزيزي. حتي اگر باز هم نيايي.
سلام.مدت ها بي خبر بودم از شما.حالا با خواند يك (فلاش فیکش) از دستتان دوباره دیدمتان.پیروز باشید.
دوستي ها اصلا چيز ديگري هستند هر گونه كه باشند باز هم دوستي اند !
گاهی بعضی وقتها بعضی مطالب اینقدر به دل آدم می شینه که آدم همان بهتر که اصلا نظری نده . در کل لذت بردم .
سلام . سپينود يادم رفت ازت تشكر كنم كه داستانمو براي سخن فرستادي. خيلي ممنون. خوش باشي.
اولن ممنون از سپینود عزیز. گاهی البته گاهی که به سپینود نردیک می شوم و بماند اوقاتی که بینمان شکرآب می شود با خودم می گویم آخر مرام است این سپیدنود ما( در پایان جای نقطه یک لبخند دوستانه بگذارید) اما داستان که به قول آدمی(!!!) باید داستان باشد. دست علی عزیز هم درد نکناد. ایده که خیلی خوب بود و به گوش و چشم و دل من بکر و تازه و نا آشنا. با زن داستان بسیار همزاد و همذات پنداری کردم. اما مرد داستان انگار خوب تعریف نشده بود برایم . جز سبیل های تاب دار و چخماخی اش . یک جایی با خودم فکر کردم مردی که در چنین فرهنگ(فرهنگ روستایی و مردسالارانه) رشد کرده باید آدم حساس و باهوشی باشد که این قدر درک صریح و دقیقی از طبیعت دارد و این البته در آدم های روستایی چیز بعیدی نیست و با منطق و فضای داستان هم جور در می آید. صحنه ی ترساندن درخت ها و آن تکرار جمله هایی که بین آزاد و میرمهدی رد و بذل می شود بسیار زیبا فضای فولکلور داستان را ساخته و پرداخته کرده . البته با نظر سورا هم موافقم که کاش دیالوگ ها به گویش محلی بود و مطمئنم از آدمی با دقت و مطالعه علی برمی آید چنین کاری. اوممم( حالا نگاهم را بالا داده ام و چشم می چرخانم و فکر می کنم تا چیزی از ذهنم جا نماند!) اشاره به باد که دامن دینا را بالا می دهد و برگ های درختان که توی هوا پخش می شوند اشاره ی زیبایی بود و دهن خواننده را همان جا می برد که آزاد داشت به آن فکر می کرد. و در پایان این (خماخم) هم ترکیب زیبایی بود که مرا یاد حرکات زبانی ماهزاده امیری می اندازد. باز هم ممنون و خسته نباشید.
سلام قشنگ بود ومي تونست بهتر از اين ها با پايان بهتري بهتر از اينا...خوشحالم از ديدنت رفيق عزيز سر بزن