پاگرد رمانی است پرکشش و جذاب با طرح قصهای قوی که از عشقهای رویاگونه و آبکی و فانتزی برای این جذابیت یاری نمیگیرد بلکه بنمایهی آن را وقایع سیاسی کاملن رئال همین چند سال پیش شکل میدهد. بنابراین برای خواندن آن سختی نمیکشید و احتیاجی نیست که رمانتیک باشید و یا حتا آدمی سیاسی با حافظهی تاریخی قوی چرا که پاگرد نه به شکل عامدانه(مانند بعضی داستانهای اخیر) از سیاست فاصله میگیرد و نه پر است از شعارهای سیاسی (که مشخصن در بعضی فیلمها٬ مثلن فیلمهای کیمیایی میتوان یافت). داستان سعی دارد بیطرفانه گزارشگر باشد و نگاهی به ریشهها و علت بوجود آمدن ناهنجاریها و تولید برخی شخصیتها در جریانات سیاسی دارد.
نه! نترسید شما دراین رمان زیاد به عمق فرو نمیروید. توقع لایه لایه بودن و بینامتنیت و سفیدخوانی و کشف رمز نداشته باشید. پاگرد بسیار ساده و روان و از کمترین فاصله(که همانا خط مستقیم روایت است) با شما حرف میزند. این شاید به مذاق بسیاری از نخبهگان که عادت به پیچیدهخوانی و کشف رمز و کدگشائی دارند خوش نیاید. قصهی لیلی و مجنون هم نمیگوید. درونمایهی پاستوریزهای دارد و از صحنههای اروتیک در آن خبری نیست. پاگرد جوانان چند نسل را در پاگرد خانهای در موقعیتی بحرانی گرد هم میآورد و به این بهانه نقبی به گذشتههای دور و نزدیکشان میزند. انتخاب موقعیت بحرانی که درگیریهای کوی دانشگاه است یادآور یک الگوی مشخص است از داستانها و فیلمهایی که آدمهای مختلف را در بحران زیر نظر دارد . معمولن عشق و نفرت و کینه در این پوزیشن داستانی -همان موقغیت بحرانی - برجستهتر میشوند. گاه کاراکترها درندهخو و اصطلاحن کلهخر یا بالعکس ترسو و بیعاطفه میشوند. همیشه در ابتدا از هم دور و سپس بنا به شرایط ویژه به یکدیگر نزدیک و در نهایت با هم متحد میشوند. نقطهی صفر روایت یا حال روایت در پاگرد درست در این موقعیت قرار گرفته و مشخصن داستان را حول دکتری به نام بیژن مشفق میگرداند. که ای کاش در انتخاب نام او دقت بیشتری میشد. چرا که در بحث شخصیتپردازی اولین نکتهی ساده و بدیهی استفاده از نامهایی است که کمترین جهت را به ذهن مخاطب بدهند و دکتر مشفق علاوه بر دکتر بودناش بهویژه در فصلهای روستایی که طرحاش را در آنجا میگذراند، مشفق بودناش بدجور چشم آدم را میزند. این موضوع خارج از بحث کلیشهای بودن و موضوع دستمالیشدهی یک دکتر یا معلم پاک و متعهد به آرمانها و ایدهآلها است٬ که وارد روستایی دورافتاده میشود که ارباب یا خانی (در اینجا معدن) در آن شبه حکومتی دیکتاتوری راه انداخته و با استفاده از جهالت و خرافات مردم ده٬ عاقبت آن معلم یا دکترِ مشفق را از آن جا میراند و دکاناش را تخته میکند.
یکی از برجستهترین نقاط روایت در رمان پاگرد فصل بندی آن است. هر فصل به شکل مجزا بار داستانی فرعی را به دوش میکشد که در راستای این استقلال حتا راویهای متفاوتی دارد. هر فصل قطعهای است از پازلی که نه به یکباره و کلیشهای بلکه آرام و آهسته کنار هم نهاده میشود و در انتها روایت را کامل میکند.
طرح قصه: بیژن مشفق در روزی که زمان و مکان و وقایع نامناسب برای اوست، ناخواسته و برحسب اتفاق وارد درگیریهای دانشجویی چند سال قبل(18 تیرماه٬ البته نه به صراحت) شده و در حین فرار وارد خانهی زنی به نام آذر میشود و آذر به او و چند نفر دیگر (حیدر کارگر ساختمان، نوشآفرین و مرجان و خلیل دانشجویان درگیر و مهرداد لمپنی که دلبستهی مرجان است) پناه میدهد. با فلاشبکهای داستان، زندگی بیژن مشفق از کودکی و آشناییاش با سیاوش و ضربهی روحیای که در نوجوانی از او خورده تا دوران جنگ و شرکت او در عملیاتی جنگی و آشنایی او با سروان و تبدیل شدناش به ویلیام، تا دوران دانشگاهاش و اخراجاش و گذراندن طرح در یک روستا و ناملایماتاش در آن روستا و شرح مصایبی که او را وامیدارد تا دیگر به حرفهی پزشکی روی نیاورد، تا پاگرد خانهی آذر روایت میشود. در انتها درمییابد که گویا تاکنون روی زمین زندگی نمیکرده و با قطعهی شعری که آذر به او میدهد و عشقی زیرپوستی از جانب او، اعتراف میکند که یک پزشک است.
فرم و زمان: در این یادداشت به قصد شکافتن و بررسی ابزار و راههایی که داستان نویس به روایتاش قوام و دوام داده، رمان را بنا به ترتیب فصلها، که کلیدی ترین شیوه ی روایت پاگرد است، به شکل زیر نام گذاری میکنیم:
پاگرد خانهی آذر = A
کودکی بیژن مشفق = B
روایت فرعی(مرجان) = X
روستای محل گذراندن طرح دکتر مشفق = C
صحنههای جنگ = D
روایت فرعی(خلیل) = Y
دوران دانشجویی مشفق = E
و فرم رمان تا حدودی به ترتیب زیر منظم میشود:
AB AXC A(AX)DY A(AY)BE AC AD AB AC AD A
آشکارا میتوان دریافت که از نیمه به بعد، که رمان فارغ از معرفی شخصیتها و اجبار به روایتِ روایتهای فرعی شده، نظم محسوسی به خود گرفته و تا انتها با ضرباهنگ مناسبی پیش میرود. روایتهای فرعی X و Y و تا حدودی E که به یکباره رها میشود، روایتهای زایدی هستند که قابلیت پخش شدن در بخشهای A و C را دارند. یعنی داستانهای زیرمجموعهواری که به معرفی مرجان و خانوادهاش که مطلقن بیاستفاده در روایت میباشند و خلیل و اخراج مشفق از دانشگاه٬ میتوانستند در همان پاگرد خانهی آذر با اشارههای ضمنی بیان شوند. کاربرد ایجاز و دوری از حواشی در این سیستم از روایت، لازم به نظر میرسد. که همان گونه که گفته شد از نیمهی رمان به بعد به درستی رعایت میشوند. این خود از عوامل کشش رمان پاگرد است.
راوی: در هریک از بخشهای ذکر شده راویهای متنوعی انتخاب شدهاند. تنوع راوی و تنوع لوکیشنها(مکانها؛مثل روستا٬ پاگرد٬ جبهه٬ محلههای کودکی و ...) داستان را بسیار جذاب نموده.
بخش A : راوی دانای کل محدود است. این زمان زمان حال داستان یا زمان صفر می باشد. و بیشتر زمانهای داستان بر مبنای این انتخاب در گذشته روایت میشوند و به شکلی موازی با اتفاقات زمان حال داستان که در خانهی آذر و در پاگرد رخ میدهد٬ حرکت میکند. پاگرد خانهی آذر٬ این خاصیت را دارد که مانند صحنهای از یک نمایش در نقطهی اوج آن که پردهها برمیافتد و بازیگران همه گردهم میآیند و گره کار گشوده میشود، عمل میکند. یکی از بنمایههای اصلی رمان، گردهم آمدن جوانانی از تیپها و دوران گوناگون است که در فاصلهی زمانی ده سال به دنیا آمدهاند و ابتدا و انتهای یک نسل هستند ، نسلی با فراز و نشیبهای بسیار که در کمتر جامعهای نمونهی آن یافت میشود، در پاگرد خانهی آذر است، که از تمام عدم قطعیتها و سردرگمیها و خشم و نفرت و عشق و صداقت در آن جا پردهبرداری میشود. عدم قطعیتی که حتا به گونهای در طرح روی جلد رمان که با الهام از یکی از آثار موریس اشر است، آورده شده. پلهکانی که ابتدا و انتهایش معلوم نیست و آدمهایی که نمیدانی بالا میروند یا پائین سردرگماند. خودیاند یا غیرخودی. و اصلن آیا نیاز به انجام این دستهبندی است٬ در جایی که وقتی گذشتهی پرعقده و کینهشان آنها را درنده یا نرمخو میکند و مفاهیم اخلاقی و خوبی و بدی در آنها به شکل دهشتناکی همزیستاند؟
بخش B : راوی اول شخص است در حالی که ذکری از بیژن مشفق نمیرود، کودکی او و آشناییاش با سیاوش پسر همسایه که در شکلگیری شخصیت پیچیده او و خشم و کینهی پنهاناش نقش مهمی دارد. در این که منشاء بسیاری از رفتارهای ما ، کودکیمان است٬ دیگر شکی نیست. بیژن مشفق هم از این قاعده مستثناء نیست. خاطرات کودکی همه هم کمابیش یکسان است.(هنگام نوشتن این سطرها به یاد گفتگوی فروغ فرخزاد با ایرج گرگین افتادم که دربارهی کودکیاش میگفت: دوران کودکی همه مثل هم است. عاشق شدن در نوجوانی توی حوض افتادن در بچهگی و...) بنابراین این بخش از رمان حرف تازهای برای گفتن ندارد. تا بخش نهاییاش که بیگناه گرفتار شدن بیژن است. که مسبب هم مانند همیشه سیاوش است و کینهای آن قدر عمیق که به زعم من٬ خواننده را هم درگیر میکند و شاید هم دندانقروچهای از سر خشم نتیجهی آن باشد. این کینه٬ کودکی را سوق می دهد به کشتن کفترها و خوشه چینی و کندن سر گنجشکها و سبعیت انسانی که میشود ویلیام و دست راست کسی مثل سروان...
بخش C : راوی محمدطالب است که به شکل منولوگ و یا گفتگویی که دیالوگهای طرف دیگر گفتگو حذف شده، روایت میکند از دکتر مشفق٬ دکتر جوانی که به روستا میآید که معدن دارد آنجا حکومت میکند با همکاری جهالت و خرافهی اهل روستا. اگر به خاطر داشته باشید اوایل انقلاب اکثر فیلمهای کوتاه و بلندی که ساخته میشد در نقد فئودالیته و نظام ارباب رعیتی و خانسالاری بود که نمونههای دیکتاتوریهای کوچک و مشتهای نمونهی خروار از یک کشور، بودند. معلمی یا پزشکی یا حتا سیاسی ِ فراریای بود که به روستا میآمد و مردم را متحول میکرد و یا کشته میشد و... همیشه شخصیتی مثل محمدطالب هم بود که اشنا به ده و نزدیک این شخصیت و شاهدی میشد بر ماجرا. سوای از شرح بیماری کرم دراکنکلوس مدنیسس و راه درمان آن و باب کردن آن توسط دکتر مشفق در روستا، که فصلی بسیار درخشان است، بقیهی روایت در این بخش بسیار کلیشهایست. از آن بدتر زبان محمدطالب است که به هیچ روی به زبان یک مرد روستایی جور نمیآید.
بخش D : یقینن درخشانترین و منحصربهفردترین بخش رمان و به جرات میگویم ادبیات سالهای اخیر است. چرا که راوی ویلیام است! و ویلیام یک علامت سئوال است. بسیار دور از ذهن مینماید که ویلیام همان بیژن مشفق باشد و چرا ویلیام؟ این یکی از تعلیقات رمان است که در این بخش روایت میشود. دلیل دیگر، انتخاب لوکیشن جنگ است با تمام روابط و شرح تاکتیکها و فضاسازی بسیار موثر و قابل لمس. شخصیت پردازیهای درخشان، به ویژه سروان و ارتباط او با ویلیام یا مشفق خودمان(!). این بخش گویی قصهای مستقل و یگانه است که به نرمی با بقیه داستان میآمیزد. کلید تمام معماها و چراییها را در خود مستتر دارد.رمان پاگرد در این فصلها شخصیتی را به ما میشناساند که در امریکا و اسرائیل دورهی نظامی دیده، پیش از انقلاب افسر بوده و پس از آن هم همچنان فعال است و از مهرههای مطرح جنگ و سپس بعد از جنگ فعال در سرکوب دانشجویان و به قول خودش جنگ برای او هیچگاه تمام نمیشود و تنها شکلاش عوض میشود و انگار کسب و کارش است حتا بالاتر میتوان نوعی شهوت را در جنگ طلبی او دید. داستان زندگیاش آدم را یاد همین بنلادن میاندازد و جسارت شهسواری در ترسیم چنین کاراکتری ستودنی است. نه برای این که به حریم تابوها و خطوط قرمز نزدیک شده است، بلکه برای واقعنگری و تیزبینیای که در شناخت و نه لزومن پرداختِ چنین شخصیتی دارد. بعد از آشنایی با سروان دیگر هیچ معمایی دربارهی بیژن مشفق لاینحل و غیرقابلباور نمینماید و اینجا ریتم رمان شتاب بیشتری گرفته و وقایع مسلسلوار پیش میروند تا به انتها و لحظهی درک و پختهگی قهرمان برسد.
در اینجا و در پی بحث ساختن شخصیتها در رمان پاگرد ذکر این نکته ضروری است که هرقدر پاگرد در ساخت تیپها(مانند حیدر و مهرداد) و شخصیتهای مرد داستان (سروان و دکتر بیژن و...) درست و سنجیده و به تناسب موقعیت عمل کرده، در ارائهی شخصیت زنان بسیار بد و ناموفق بوده. آذر و نوشآفرین و مرجان انگار یک نفرند و همهگی از یک قالب بیرون آمده اند. حتا دیالوگها و افکارشان آنقدر با هم یکی و به تیپ زنان روشنفکر میزند که اگر با اغماض بسیار مرجان را کمی از آن دوی دیگرجدا کنیم، گویی یک نفرند و یک نفری که تنها یک کاربرد دارد: تلطیف فضای داستان! ثریا که عشق کودکی بوده که عملن فقط یک نام است و بود و نبودش فرقی در ماجراها ندارد. بقیه هم چنگی به دل نمیزنند و شاید به همین دلیل باشد که مایهی عشق میان آذر و مشفق به ضرب و زور هم به رمان نمیچسبد و مانند یک وصلهی نافرم است. نمیتوان باور داشت که پیچیدهگیهای روح مشفق را آذر درمان کند و بتواند او را متحول کند(البته اگر چنین ادعایی را بشود کرد) و نویسنده به شعری از شاملو متوسل میشود. که باز هم علاوه بر کلیشهای بودن مثل گل ارغوانی بسیار بزرگی بر زمینهای سیاه رنگ است.
پاگرد پس از” کلمه و ترکیبهای کهنه” که مجموعهای از داستانهای کوتاه بود که به زعم من دو داستان بسیار ناب و درخشان دارد، اولین رمان محمدحسن شهسواری است که منتقد بسیار خوب و باحوصلهای هم هست که قریب به یک سال است که آرام و بیسر و صدا داستانهای آماتور شرکت کننده در مسابقهی اینترنتی بهرام صادقی را دارد بررسی میکند و این در حالی است که او داور چند جایزه ادبی حرفهای در سطح کشور نیز هست و روزنامه نگار هم. و به گمان من آدمی بیحاشیه و بیسر و صدا و آرام که موفقیتاش هم مرهون همین سکوت و بیحاشیهگی است.
--------
ضمن این که جلسه ی کولی های خانم منیرو روانی پور، این پنجشنبه در نشرثالث,
ساعت 5/2 بعداز ظهر به بحث درباره ی این اثر اختصاص دارد.
سلام سپينود...اي كاش زودتر راجع به نقد پاگرد در كوليها مينوشتي تا فرصت ميشد رمان را بخوانيم....
چقدر دلم براي صبا تنگ شده.........................................
قبلا چند جاي ديگه هم از پاگرد خونده بودم ولي خود رمان را هنوز نخوندم.كاش اين دو سه روز تعطيلي يه كتاب خوندني پيدا ميكردم.
ایا سپینود در نقد این داستان صادق بود این سوال جواب ندارد فراموش اش کنید واما رمان کاملن رئال دیگر مادر بزرگ من را هم راضی نمی کند رمان های خوبی وجود دارند که فضای رئال دارند اما بر این فضای رئال یک روح فرا رئال حاکم است از این سنخ داریم مثلن رمان تبل حلبی را . کاش روزی بیاید که ما بفهمیم رمان رئال اگر نقبی نزده باشد بر فرا رئال هدر دادن وقت و کاغذ است گرامی باد ان روز
سلام . مي دوني سپينود منو كه مي شناسي با سهراب سپهري اصلن حال نمي كنم ولي يه جمله اشو خيلي دوست دارم كه مي گه و قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت . از سياست منزجرم . مثل يه ديگ كثافت كه هرچي هم بزني بوش بيشتر اذيتت مي كنه . فعلن روزگارم اين شكليه ..ديدم كه حلاجي اساسي كرده بودي . به نظرم بايد روي اول نقدت ويرايش انجام بدي . يه كمي شبيه به گفتار شده . هميشه موفق باشي . راستي از داستان چه خبر . مي گن يه داستان داري مي نويسي كولاك .
سلام سپينود. من كتاب رو نخوندم... ولي اين معادله اي كه با ايكس و ايگرر و آ و ب نوشتي، حسابي كنجكاوم كرد... يعني اينقدر زمانها توي اين كتاب عوض مي شن؟
دوست عزیز م یا نویسنده ی وبلاگ هرزه ی پیر: تنها این را می گویم که مبنای کار من یک کار علمی است و ربطی به صداقت و ناصادقی ندارد. و تعجب می کنم که شما چطور توانستید از این تحلیل مبسوط چنین دریافتی کنید؟ گویا تا آخر مطلب را هم نخواندید. حرف بزرگی است که رئالیسم را زیر سئوال بردید و چه خوب که مادربزرگتان تا این درجه فهیم هستند و متفاوت که رئالیسم ایشان را راضی نمی کند. هنوز هم در مثلن سینما، رئالیسم حرف اول را می زند و اصلن سبک مهم نیست. پرداخت مهم است. می شود مثل اپیکاک ونه گات داستانی رمانتیک ولی تخیلی علمی نوشت و...
جای بحث را باز می گذارم به شرط این که تنبلی اینترنتی و وبلاگی مانع از خواندن تمام و کمال یک متن نشود. بخوانید کامل و بیایید و من یقینن از بحث منطقی و علمی استقبال می کنم. عزت زیاد.
سلام دوست عزیزم سپینود ایا من شما را رنجانده ام اگر بله پس من را ببخشید
-متاسفانه من لینک بلد نیستم وکس دیگری چند صد کیلومتر دورتر این کارها را برای من انجام می دهد که اشتباه کرده باید بگویم درست اش کند
-من هیچ قصد و غرضی نداشتم ان چه نوشتم صادقانه بود و البته من همه نقد شما را خوانده بودم نقد شما این گونه شروع می شود پاگرد رمانی است پر کشش وجذاب با طرح قصه ای قوی که از................بن مایه ان را وقایع سیاسی کاملن رئال
در باره بخش bنوشته اید این بخش حرف تازه ای برای گفتن ندارد -بسیار کلیشه ای بودن بخشی از c-بخش dدرخشان ترین بخش رمان یا ادبیات سال های اخیر-در شخصیت سازی زن ها بسیار بد عمل کرده –پا گرد مجموعه ای از داستان های کوتاه بود که دو تای ان ناب و در خشان است این ها چکیده ی نقد تو بودند
واما:سوال من این بود که ایا سپینود در نقد داستان صادق است که گواه ان تناقض در نقد است سوال می کنم ایا پاگرد رمان نیست وایا می شود یک رمان را به استناد یک بخش ان (با ان ضعف هایی که برای سایر بخش ها بر شمرده اید )رمانی پر کشش جذاب با طرح قصه ای قوی دانست وایا اصلن رمانی که مجموعه از چند داستان کوتاه باشدکه با نفس رمان تناقض دارد می تواند پر کشش وجذاب باشد وایا با این ضعف هایی که برای ان بر شمرده اید می تواند این رمان پر کشش و جذاب باشد دوست من گفته بودم رمانی که کاملن رئال باشد واین رئال نفبی نزند بر فضایی فرا رئال اتلاف وقت و کاغذ است بهترین داستان ها منبعث از از یک فضای رئال است شکی نیست گفتم منبعث نه که در فضایی کاملن رئال دور بچرخیم ایا در قاموس شما دو دسته وجود دارد رئال یا علمی تخیلی وایا داستان های میلان کوندرا که در رئالیسم محدود نمی شوند پس علمی تخیلی اند از سینما مثال زده اید از سینما مثال می زنم مثلن دو فیلم استنلی کوبریک چشمان کاملن باز بسته و درخشش ایا به گمان شما فضای حاکم بر این دو فیلم کاملن رئال است ایا احساس و ادراک شما این را به شما می گوید یا فضای رئال این فیلم ها برای نقب زدن به ان چیزی است که فراتر از رئال است از حیث کاملن رئال از داستان های وطنی می توانم مثال بزنم داستان های احمد محمود مثل مدار صفر درجه یا داستان های اسماعیل فسیح یا رازهای سر زمین من اقای براهنی که کاملن رئال هستند و هر گز از این حد فراتر نمی روند و به گمان من نه درخشان هسنتند و نه ماند گار ودر اخر ان رئالی می تواند در یک داستان در خشان باشد که یک رخداد منحصر به فرد است ان چنان غریب که روح حاکم بر ان یک فضای ماورای رئال است نه رخدادهای سیاسی در یک برهه حتا اگر بی هیچ گرایش سیاسی باشد و شعار های روز
فراموش شدگي لذتي داره كه ربطي به مازوخيست بودن ادم نداره . كودك بودن لاك پشت بودن آنا بودن اين شانس رو بهت مي ده كه كسي داستان نديدن هاي تو رو ننويسه . ديشب به كاوه مي گفتم كه هميشه از يك نگاه تمسخر مي گريزم . دونيا يالان دونيادي .سليماننان نوحدان قالان دونيادي .
سلام . نيمه ي نخست را خواندم حس كردم نيمه ي دوم را بايد بعد از خواندن پاگرد خواند.
سپينود جان ، كتاب رو مي خونم و بعد نقد شما رو ( حالا ديگه بي صبرم ) .ممنون از زحمتهاي اون شب , درست سر ساعت 8 رسيدم . به اميد ديدار دوباره. اين شعر را چند ماه پيش نوشته بودم و تقديم مي كنم به تو و همه تنهايان : كسي نخواهد آمد...
××× كسي نخواهد آمد ، كسي نخواهد ديد ، حتي او كه اين سطرها را آب خواهد داد ، نخواهد فهميد ، كه من سالهاست ، دست و دلم را ،
تنها در لابلاي دفتري خاكستري ، بند كرده ام...... دلخوش باشي.
خسته نباشي.اما سهم نگاه من خواننده هنوز محفوظ است از زاويه ايي ديگر.راستش به كندي داستان مرا مي كشاند و بگويم خودم را گاهي زوركي هل مي دادم. مشكل در دست اندازهاي گاه خيلي گودي بود كه رواني خوانش را سخت مي كرد.مثل خامي و شعاري بودن بعضي ديالوگها كه زورچپان مي شوند در دهان آدمها به عنوان نمونه(ص118 وسطردوم ص 119) البته به جز فصل روايت داستان دكتر مشفق از زبان محمدطالب كه يكدست و روان بدون حشو واطناب ،روايت را پيش مي رود.شخصيت پردازي نيز يكي از عناصر مهم هر داستاني است كه در اينجا درحد تيپ سازي فراتر نرفته.گويا تنها كسي كه نويسنده بعنوان شخصيت اصلي نظر داشته و با آوردن برشهايي اززندگيش نقشي محوري به او داده بيژن است.همان پسر عمو ، ويليام ، مشفق و بيژن .تكه هاي اين شخصيت در طي روند رشد و شكل گيري هويتش در كادر نهايي داستان توازني باور پذير نيافته.فاصله ي ويليام بودن تا مشفق شدن و بيژن ماندن را آن تكه ها به درستي پر نمي كند.الاقل برشهاي زماني انتخاب شده براي ساخت چنين شخصيتي مناسب نيستند.مخصوصا"ويليامي كه دانشجوي معترض اخراجي است و مي شود دكتر مشفق .زنان داستان هم كليشه اي از نمونه تيپ هاي سهل الوصولي اند كه نيازي به واكاوي دقيقي ندارند و نويسنده نيرويي صرف پرداخت شخصيت هاي مستقل و هويت فردي آنها نكرده.عدم شناخت او و يا حدود معين اين شناخت خيلي نمود دارد در داستان. نيزعشق و روابط خانوادگي و بقيه آدمها ي گرفتار در پاگرددرسطحي كه به منظور اشاره به جريان خاص سياسي وسعت گرفته درمتن حضور دارند.زبان داستان نيزاز آن غناي لازم براي ايجاد لحن مناسب و كشيدن بار درون مايه بي بهره است.البته شنيدم كه نويسنده مجبور شده از خير بعضي قسمتها و فصل ها بگذردو خب اين داوري را خيلي آسان نمي كند. شايدمن خيلي سخت گيري مي كنم و توقع زيادي دارم ويا انتظارعمق بيشتر ازاين دركار آقاي شهسواري عزيز. به هرحال اينها خلاصه ايي است از برداشت من. اما اگر فردا فرصتي شد و آمدم در جلسه مي شنوم و ياد مي گيرم ...
سلام.برف به خير.چه تاريك بود .دوش ِ سحر.سربي و مه آلود.كي خوابه كي بيدار؟ همه خوابن تمتي بيدار.بيدار به خواب مرگي ها بوديم دوش ِ سحر سربي از گم گوري در غربتي كه نمي شود بشود الفت وانس به تپش هاي از سكوتي زنگ دار كه پيچيده مي شود در بنا گوش سرما بسته و لباني به داغمه نشسته از حرفي كه حرف نيست و همه رشته هاي خوني دلمه شده در رگاني است كه ورم مي كنند از فشار پنجه ي هراس و تنهايي و تنهايي. نگاه كن چه برفي مي بارد.از ايوان مي گذرم . مي رسم در خياباني خلوت به حضور فراموشي و مي شكند به طاق هلالي خشكيده شاخه هاي ريخته برگ، تق تق كفشهاي من او... شايد تو. مي روم شايد آميخته باشم در اين فروهش برف وقتي نرم از شادي سنگيني مي نشيند روي شانه ها.برف به خير سپينود عزيز.
سپينود اون لحظه كه بر و بچ گروه دست رو دست هم گذاشتند مثل خيال بود . مثل اين فيلم ها . انگار تاريخ داشت با ما تكرار مي شد . ما چندمين بارش بوديم . امشب شب خاصي بود . ولي بعدش حال گيري شد وقتيكه تموم شد . مخصوصا اگه اهنگ تانگوي همون ياروهه رم گوش بدي و يه جورايي بوي ماداگاسكار هم بياد .
خب . نظر تعیین کننده بنده موکول می شود به بعد از خواندن رمان . انشاالله . بابت خاطره ها ممنون . شاد باشی . با سلام...
پس ما كجاي اين قافله اييم؟
سپينود عزيز من هنوز كتاب رو تموم نكردم . همين امشب نقدت رو خوندم . فقط اين كه خسته نباشي بيش از اين قبل از خوندن كتاب چيزي ندارم كه بگم