December 02, 2004

پنجشنبه, 12 آذر 1383

بهانه ی نوشتن

بهانه ای برای نوشتن ندارم. بهانه ها بیشتر به خواندن تشویق می کنند و انگار در زندگی جز خوانیدن و نوشتیدن کار دیگری نیست.گیرم باشد هم چه سود برای من؟

خیلی خوب است که اگر هم من حرفی برای گفتیدن نداشته باشم، دیگران آن قدر حرف دارند که هیچ مورچه ای که زیر پا له شود را برای اش ختمی و پرسه ای نگیرند. زندگی وحشی است دیگر!

یک چیز دیگر هم می تواند خوب باشد این میان و آن این که... این که چه؟ شاید این که یک نوشته که زائیده می شود یک قصه که ساخته می شود (بازسازی بگوئیم بهتر است چون همه ی قصه ها همیشه از ابتدا بودند و ما آن ها را نمی دیدیم. کسی که دید یا نوشت یا در گوش کسی نقل کرد، او نساخت.) شناسنامه اش را نگیریم. آب و دان اش بدهیم ولی چرا به همسایه نشان اش دهیم که قربان دست و پای بلورش برود و ما فکر کنیم این یک فقره تخم دو زرده ایست که تنها از تخمدان ما نشاء می گیرد. بگذاریم بزرگ شود برود خودش راه خودش را پیدا کند.

این روزها برای داستان ها گریه می کنم. برای آن قصه ها که سطرهای شان دوتا یکی و گاه سه تا یکی خوانده و نخوانده از یاد ذهن های خسته و مریض و نسیان گر می روند. داستان هایی که وقت بستن نطفه شان عشق به تکامل نرسید. داستان هایی که ناقص الخلقه شدند و چاره ای براشان نبود. یا داستان های محجوب و زیباصورتی که کسی آن ها را ندید و پیر شدند و حالا عجوزه.

زیر لحاف می روم همان لحافی که بوی خود بدن من و چربی و سیگار مانده ام را می دهد. چندتا هم از داستان ها را هم با خود می برم که گرم شان کنم.

سپینود | December 2, 2004 02:49 PM
Comments

من شکسته شدن غرور نويسنده در نوشته‌هايش را، هميشه ستايش كرده‌ام. هر چند كه خيلی‌وقت‌ها اصلا غروری نيست. انگار که آنچه به غرور تعبیر شده، تنها یک تصویر ناخواسته یا خودساخته است، زاییده‌ی ذهن نویسنده یا خواننده‌‌ی خیال‌پرداز.

اما وقتی ربط کلمه‌ها کشف نمی‌شوند، وقتی کلمه‌ها خاک می‌خورند گوشه‌ی ذهن یا روی کاغذهای رنگ و رو رفته‌ی بی‌مخاطب، وقتی اوضاع از این قرار است، یک نویسنده برای کشف کردن خواننده‌ای که کلمه‌هایش را با خود به رختخواب ببرد، حالا گیرم رختخواب چرب و دود گرفته‌اش، چقدر باید صبر کند؟

Posted by: سیاوشون at December 2, 2004 03:53 PM

سلام.این روزها یه نخوت و بی حسی خاصی همه جا هست.دلیلش را نمیدونم با اینکه انتظار میره با سرد شدن هوا آدم ها بیشتر خونه نشین بشن و بازار نقالی و حرافی گرمتر بشه/

Posted by: juddy at December 2, 2004 05:05 PM

هيچ انساني چون جزيره تنها و پيوسته به خود نيست.هركس بخشي از يك قاره است و جزئي از كل . مرگ هر انساني از جان من مي كاهد . چه من در بشريت درآميخته ام . پس كس مفرست تا بداني ناقوس در عزاي كه به صدا در آمده است . اين ناقوس مرگ توست . (زنگ ها براي كه به صدا در مي آيند ) ممنون .

Posted by: mohsen at December 2, 2004 05:48 PM

خواستم بگويم كه هستم و ميايم و ميخوانم و ديگر اينكه از ابراز همدرديت سپاسگزارم.

Posted by: پدر at December 3, 2004 07:56 PM

دوستت دارم ها آه چه كوتاهند . خواب ديدم در خواب آب آبي تر بود . روز پرسوز نبود . زخم شرم آور بود . خواب ديدم در تو رود از تب مي سوخت . نور گيسو مي بافت .باغچه گل مي دوخت . دوستم داشته باش. عطرها در راهند . دوستت دارم ها آه چه كوتاهند . (شهريار قنبري ) بابا مارو خيلي شرمنده كردي . واقعا كه عمرن اگه لنگتو پيدا كنيم!! راستي وقتش رسيده . عمرن . بقول همين شهريار تو بگو غيبت دست . غيبت هر چه نفس!!

Posted by: mohsen at December 3, 2004 11:58 PM

سلام ... خوب شد که هستی ...صبح نبودی اما

Posted by: زن آبی at December 4, 2004 01:34 PM

سپینود لینک های معرکه ایی داده ای خیلی ممنون

Posted by: زن آبی at December 4, 2004 01:38 PM

فقظ خواستم بگم خسته نباشي

Posted by: nilofar at December 4, 2004 06:47 PM

مطالب بلاگت جالب بود ... تصاویری که داده بودی ... مثلا مورچهه ...ولی اگه یکم زبانت صمیمیتر باشه ..مطلبت خیلی قشنگتر و واقعیتره ... موفق باشی

Posted by: dokhtare_jahannam at December 5, 2004 12:17 AM

گريه مي كني براي داستانها؟

Posted by: mehdi at December 5, 2004 01:31 AM

ارادت . قديمها كه بچه به دنيا ميومد مينداختنش تو كوچه و خودش بزرگ ميشد . الان نه . دمار از روزگار بچه در ميارن كه اونجوري كه دلشون ميخواد بزرگش كنند ( مثلن دچار عدم قطعيتش كنند و يا فرمش رو تغيير ميدن و دنبال چيزهاي تازه ميگردند كه مثلن تو قوطي عطار يا نويسنده ي ديگه اي پيدا نشه ) و از همه بدتر چون تازگيا كتابهاي تربيت كودك خارجي زياد شده ( رمانهاي خارجي ) همه ميخوان زبان بچه رو هم تغيير بدن و كاري كنند مثلن بچه هه طوري حرف بزنه كه هيچ كس نفهمه . حالا مونده كه اول اين بچه رو بزرگش كنند و بعد بشينند ببينند كه چه بلاهايي ميشه سر بچه آورد ) مثلن موهاش رو مثل هاينريش بل آلماني كوتاه كرد و يا ريشش رو مثل متاليكا مدل ستاري زد !!! حالا قضيه نوشتن هم براي من اينطوري حل شده كه هيچ وقت زمانيكه وقت كم دارم نمي نويسم . چون بعدش سر هر داستاني كه ميرم و ادامه اش رو ميخوام بنويسم ازش بدم مياد . پس اگر نشستم پاي يك داتاسني تا آخرش رو يك نفس مينويسم . حالا ميخواد شش ساعت طول بكشه يا ده ساعت . كه معمولا توي همين زمان هست . و بعدش ميشينم به سر و وضع بچه ميرسم . البته از مضرات اينكار اينه كه هميشه زبانم درب و داغونه . و اما چيزه ديگه اي كه كمك ميكنه به آستانه ي نوشتن و به ادامه نوشتن در همون لحظه . جرقه ي قصه ست كه معمولن بين خوندن كتابها و يا دين فيلم و ديدن تصاوير توي خيابون و از اين چيزها اتفاق ميافته و بدون اينكه بخوام به محتواي قصه فكر كنم به داستان و در واقع به فكرهايي فلسفي كه قبلن فكر كردم مي پردازم و داراقي قصه ي خودم رو كه اصلن نه سر داره و نه ته داره و نه هيچ چيز بهش ميچسبونم و في البداهه شروع ميكنم . خودش وسط كار تند تند عوص ميشه و گاهي مسيرش تغيير ميكنه ووگاهي اصلن موضوعش عوض ميشه و گاهي يك دفعه چيزي به ذهنم ميرسه كه مي فهمم اصلن ايراني نيست و بايد ايراني باشه و به كل در همن لحظه فضا رو تغيير ميدم . اما مهمترين چيزي كه اين چند وقته بهش رسيدم و باعث شده به قول شما مثل يورتمه بنويسم !!! ( از اون سوتي هاست ها ) اينه كه هيچ قصه اي از غير خودم روايت نميشه . تمام راويهام در هر جايي حسين هستن و تمام مخاطبها و شخصيتهام رضا و در واقع هر چيزي رنگ واقعيت رو داره . اينطوري هم تصاوير خيلي واقعي هستند و هم خود به خود داستان ايراني ميشه . و ديگه اينكه بعد توي داستان موقع نوشتن واقعيتها تحريف ميشوند و از حديث نفس بودن خارج مي شوند . بنابراين سعي ميكنم خيلي چيزها رو ببينم و بفهمم و زندگي كنم باهاشون . اينطوري همه چيز از ناخودآگاه به سرعت جاري ميشه . يعني نوشتن من قبلن انجام شده و پرداخت ها روي اونها از طريق فكرها و اعتقادات و اصول لسفي و غير روي اونها پاشيده شده و براي من شده و بعد خودش رو توي نوشتن نشون ميده . اما مشكل اصلي ناپخته بودن من در افكارم و در زندگم هست . يعني هنوز هيجان زده در مورد تصاوير هستم . يعني غيرتي ميشم . پس مونده تا بزرگ بشم . اما شا به جايي رسيدي كه خياي چيزها مفاهيم خودشون رو براتون تغيير دادند . پس فقط بايد آدم از خودش بنويسه . يك مثال ميزنم . داستان اون سنگسار كردن كه دماغ يارو ميخاريد . داستان شكل روايتش براي شما نبود . به نظر من التبه . مثلن شما به سختي ميتونيد خودتون رو جاي اون بگذاريد و تصوير بدهيد و بعد برگرديد و جاي نويسنده بنشينيد و بي تفاوتي در روايت رو نشون بدهيد . مشكل اونطرف در اون لحظه خارش بود . ميدونيد اونموقع خيليها دارن استغاثه مي كنند . حالا در هر موردي . آخرت و خدا و اين دنيا و گناهانشون و يا حتي دارند خودشون رو مجاب ميكنند كه حقشون نيست و يا از ترس چيزي كه تو فيلمها زياد ديديم خودشون رو خيس مسكنند كه ميشه جنبه ي رواني اون رو يك فاجعه بدونيم و غيره . پس روايت نمي تونه بي تفاوت باشه راوي ميتونه بي طرف كه با بي تفاوت فرق داره داستان رو تحليل كنه و پرداخت كنه و چيزها رو طوري انتخاب كنه كه روايت رو براي قضاوت ديگران آماده كنه اما نمي تونه روايت رو بي تفاوت نسبت به خيلي چيزها روايت كنه . مثال ميارم از ونه گات و استر. دو تا كتاب سلاخ خانه و كشور آخرينها . هر دو پست مدرن و راوياني بي قضاوت . اما كل اثر بي تفاوت نيست و هر دو ميخوان دو موضوع غير انساني رو به ديگران نشون بدهند كه بگن خيلي فاجعه ست و اينكه شما ها نمي دونيد چه خبره بوده و چه خبر خواهد شد . به نظرم موضوع سنگسار به دليل خارش و تضيح لگد بعدش خيلي بد به نظر نمياد . ميدونيد چرا ؟ چون در كشوري هستيم كه وقتي جريان پاكدشت بوجود اومد تو كوچه و خيابون و از هر بچه تا پيرمرد هممه ميگفتند بايد تيكه تيكه بشن و بعد بندازنشون تو كوره و بعد خاكستروشن رو باد بدن و بعد ... اين يعني از نظر روانشناسي وقتي نوبت هر كدوم از اينها براي تصميم گيري باشه ( مثلن جايي گيركنند كه بايد در مورد كسي نظر بدهند ) بالفطره يك قاتل و جنايت كار هستند . و سنگسار كه يك حكم مذهبي هست . ديگه بايد از روي نعش اعتقادات ديگران گذشت تا براشون جا بيافته كه سنگسار غير انساني ميتونه باشه . خيلي حرف زدم . در كشورهاي ديگه حكم اعدام رو به كل برميدارند تا تصميمهاي سليقه رو به انتها برسونند و همينطور اين اجازه رو در مورد آدمهاي بي گناه به كسي ندهند . چون اونها به خدا بيشتر باور دارند و گناهكاران رو به آخرت خدا حواله ميدن ولي ما همه ميخوهي همينجا پدر همه رو دربياريم . بگذريم . جايي ميشه نوشت كه انفجار و فوران قصه آستانه ي خودش رو رد كرده باشه . بايد چيزي و يا دردي ( همون درد زايمان ) از قبل شروع شده باشه و حالا به بيمارستان رسيده باشيم و قرار باشه بچه به دنيا بياد . نويسنده كارش ينه كه هميشه درد داشته باشه . در مورد تمام موضوعات دنيا و بشريت . و بعد خودش رو قاطيه تمام اين موضوعات كنهتا اين درد رو از طرف خودش بنويسه تا هم واقعي باشه و هم امضاي خودش رو پاش داشته باشه . ديگه خداحافظ.

Posted by: شاهزاده ي سرطاني at December 5, 2004 08:38 AM

سلام دوست عزیز. همه ی زمستان خودتان ، نوشته هایتان و کتابهایتان گرم ِ گرم ِ گرم باشید.

Posted by: کتایون آموزگار at December 5, 2004 09:15 PM

سلام

از خانه مقدستون خيلي خوشم اومد و با اجازتون بهش لينك دادم.

با نظر شاهزاده ي سرطاني در مورد يك نفس نوشتن موافقم ولي در مورد اون داستان سنگسار نه. آدمها در هر نقطه از دنيا كه باشن آدمند و صفات انساني دارند. گاف هاي فرهنگي و مذهبي هم فقط مختص مملكت ما نيست. همه دارند. هر كسي به شيوه خودش. سنگسار اون طوري كه شما به تصوير كشيده بود خيلي بد به نظر مي اومد.شوكه ميكرد. نمي شه گفت بد نبود چون مذهب ما اون رو مجاز شمرده يا چون ادمهاي ما همه اگر نوبت خودشون برسه قاتلين بالفطره هستند. همه مردم عامي و غير عامي اگر پاش بيفته ميتونند هم قاتل باشند و هم فرشته. ولي اين باعث نميشه بدي كارهاي شنيعي مثل سنگسار رو حس نكنند. منظورم اينه كه آدم مال هر كجا كه باشه مجموعه يك سري تناقضه. ميتونه بد باشه ولي بدي كارهاي بد ديگران هم به نظرش خيلي شنيع بياد. ميتونه خوب باشه ولي خوبي ديگران رو نبينه.
دوست عزيز در ادامه صحبتم نظرتون رو به داستان لاتاري كه حتما خونديد جلب ميكنم. اونجا هم همه مردم قاتلين بالفطره هستند درسته؟

Posted by: lady at December 5, 2004 09:49 PM

سلام خانم سپينود بايد بگم شما خيلي خوب مي نويسيد.ايميلي براتون فرستادم تا دليل درخواستم رو گفته باشم واين كامنت رو ناچارا كذاشتم تا بعضيها بدونند كه واقعا اين ايميل از طرف من براي شما فرستاده شده.مديون شما-نسيم-س

Posted by: nazgol at December 5, 2004 09:55 PM

اول دوست عزیز نسیم یا نازگل از شما ایمیلی نداشتم. به هر حال هم کنجکاو و هم مشتاق ام.

حسین عزیز
حس تو هنگام نوشتن قابل درک است ولی من دیرزمانی است که به حرف دوستی رسیدم که می گفت با جنون اش می نویسد. جنون هم همین طوری نمی اید. می دانی نمی توانم با داستان عقلانی و منطقی برخورد کنم نمی دانم گاهی دیوانه می شوم گاهی دوست دارم خودم را بزنم. این روزها بیشتر از خودم بدم می اید. دلم می خواهد بلایی به سر خودم بیاورم. فکر می کنم که چرا نمی توانم داستانی بنویسم مرهم رنج های واقعی باشد و شعار نباشد. از چیزهایی که زیر پوست و فکر خودم می گذرد نسبت به ادم ها و رابطه های مریض و چرایی ان ها از ... راضی نیستم حسین عزیز راضی نیستم و نمی توانم مثل تو هم برنامه ای بریزم.
.
.
.
جواب بقیه هم سر فرصت...

Posted by: سپینود at December 5, 2004 11:53 PM

خب ارادت بيشتر . منم با اون جنون موافقم . فكر ميكنم ميشه اسامي زيادي رو براش انتخاب كرد . چون موقعيكه دارم يك نفس مي نويسم كه گفتم كاري ميكنم كه همه چيز از ناخوآگاه جاري ميشه و اصلن دخالتي در نوشته ها نمي كنم به شدت داغ ميشم . دستهام ميلرزه . اينقدر غلط تايپي دارم كه غير معمول ميشه و گاهي نميتونم بخونم چي نوشتم . لحظه اون جنون هم گفتم درد قبل از زايمان كه شروع ميشه ميدونم كه كم كم وقتشه . آماده ميشم . مثلن دور و بر كاغذ و مداد و يا كامپيوتر مثل ديوانه ها راه ميرم . خيلي زياد . ميترسم واريس بگيرم آخرش و بعد در يك لحظه كه انگار كلمه ي اول براي فرم پيدا كردم شروع ميكنم به نوشتن. و ادامه ي ماجرا . گاهي از تمام چيزي كه نوشتم بدم مياد . و معمولن در اون لحظه نگاه ميكنم ميبينم نوشته ي خودم نيست . تصنعي شده . من نبودم . من توش نيستم . وقتي توش نـستم ديگه ازش خوشم نمياد . براي اينكه چيزي غير شعاري نوشت هم پيشنهادي دادم . سلاخ خانه ي ونه گات . اون آدم اونجابوده و حالا نوشته . دلش به حال كسي نسوخته بلكه خودش اونجا بوده و درد خودش رو نوشته . پس براي نوشتن بايد توي درد بود . چيزي كه نويسنده هاي ما نيستند . شما رو نمي گم . قضيه ي همون تصاوير قهوه و سيگار و بخار پشت شيشه و شومينه است . كه ميشه روشنفكري بي درد . به نظرم براي نوشتن خيلي بايد زندگي كرد و خيلي بايد از خونه بيرون رفت . مردم توي خونه ي ما نيستند . البته اينها نظره . و براي هر كسي ميتونه يه جور باشه . در مورد داستان سنگسار هم گفتم چون به نظرم مايه ي خيلي خوبي داشت براي نوشتن . خيلي جا داشت . حداقل بيست صفحه . شوخي كردم . ولي خيلي ميشه توش حرف زد بدون شعار . بايد بي تفاوتي رو كنار بگذاريد و گزارشگري روايي رو بچسبيد . راستي شايد مثلن سنگسار درد شما نباشه ؟ ببينيد چه چيزي هست كه شما دلتون ميخواد در موردش فرياد بزنيد . اون رو بنويسيد . مثلن روابط خانوادگي و كودك و نمي دونم ... هر چيزي . گر چه آدمها اين روزها درد همه چيز رو دارند . و به نظرم بد نيست .

Posted by: شاهزاده ي سرطاني at December 6, 2004 09:12 AM

دچار نوستالوژي شدي؟؟؟ ...زندگي وحشي نيست، اين ما آدما هستيم كه وحشيش مي كنيم!

Posted by: aluche at December 6, 2004 10:57 AM

sorry that i am writing in English. Sepinood Aziz, I just came across your website. it is fantastic. Why didn't you tell me that you are a blogger? I am so excited to see this. I have not read them all but i will. i started to write couple of times but then it got so mean and full of revenge feelings so i quit. It needs a great deal of power for one to balance it, so all the people can relate to, not like my poems which only i know what they mean, and some few people who know my history. I am getting off the track, just wanted to congratulate you on this and to say that i admire it. cheers.

Posted by: Mohammadreza at December 6, 2004 09:53 PM

benevis har chi zire postete ro roo kaghaz biar, BENEVIS O BASH

Posted by: nilofar at December 7, 2004 01:41 AM