هرقدر فکر کردم بهتر دیدم با یک مقدمه شما را دعوت کنم به مقاله ی جالب و خواندنی ماهزاده امیری که گشایش دری است به بحث مرد اثیری و دیدگاه مردسالارانه ی تاریخ و فلسفه و ادبیات. صراحتن بگویم من این بحث را دنبال می کنم چون احساس ام این است که این قدرتی است کاذب که به مردان داده شده تا زنان را به دو بخش اثیری و لکاته مرز ببندند. حال باید دید زنان در مرد اثیری چه می جویند و مرد لکاته کیست و آیا اصلن لباس لکاته گی را مردان دربر می کنند یا خیر؟ شاید هم نام دیگری برای اش بسازند. باید خواند و دید.
ببخشيد جناب ميشه بيشتر توضيح بدي؟
ببخشید جناب(!) روی لینک کلیک کنید بیشتر می فهمید!
سلام هر وقت وقت كردم حتما ميرم....
مرسي .
رفتم و خوندم. جالب بود. حالا منتظر بقيه اش هستم. مرسي كه معرفي كردين.
دوره آخر زمونه ديگه ...(من ديرم شده بايس برم سركار ولي پرينت مي گيرم مي خونم و حتما همه چيز را انكار خواهم كرد !!)
سلام , تازه امروز وبلاگت رو از طريق يك دوست پيدا كردم . راستى بهتره به بمباران گوگلى هم كمك كنى . مطالبت رو سر وقت ميخونم و دوباره بهت سر ميزنم .
سلام خا نم سپينود.شما كه اينقدر بزرگواريد ايا حاضريد كسي كه به شما بدي كرده رو ببخشيد؟ اگر اميدي به بخششتون بود بفرماييد تا در هر مكاني كه شما صلاح دونستيد ازشما عذر خواهي كنم.بد كردم شما ببخشيد .
سلام سپینود انقلاب شده؟؟؟؟؟ ما که جرات نکردیم هیچوقت به شما بگیم خاله .اما یکی بود که فقط اون به شما می گفت خاله . نمی دونم سپینود اما امشب دلم خیلی هوای پارسال رو کرد . خیلی خوشبخت بودیم .
ناز گول عزیز نمی دانم از چه می گوئید خواستید ایمیل بزنید بیشتر با هم حرف بزنیم. صرف بخشیدن نه این که شما گفته باشید بزرگوارم! اما بله بخشیدم. حالا چی رو نمی دونم؟!
محسن جان انقلاب که نه ولی موازنه قدرت بد چیزیه بفهمی بازی خوردی و یا ببینی دارن بازی ات می دن... بدجور می سوزی نافرم!
انقلاب شده و اسم همه ي خيابون رو هم عوض كردن . ولي تهران كه هنوز اسم اش تهرانه .
سلام. ...بخشید تولد شما اول دی ماهه؟؟؟
بله چه طور؟
ببخشيد فضولي كردم. چون در طول عمرم شما اولين كسي هستين كه روز تولدش با من يكي در اومده... مقاله را ميخوانم.
به قول بعضيا، خوبی ؟
خيلي خوبه سپينود. اين ماهزاده عجب قلم خوبي داره و چه خوب بلده عمق بده به متن و لايه تعريف كنه. مرسي از معرفي ات مثل هميشه عالي بود....
راستي بالاخره رفتم نشر مركز و آبي آنسوي اب ها را گرفتم. مي خوانمش.
ليلا19 سال دارد و حالا 11 ماه است كه در گوشه زندان كابوس چوبه دار را مي بيند.8 ساله بود كه مادرش به بهاي چند اسكناس تنش را به حراج گذاشت. 9 ساله بود كه مادر شد و 100 ضربه شلاق خورد، 12 ساله كه شد به يك مرد افغاني فروختندش و گفتند كه صيغه اش كرديم و از آن به بعد به جاي مادر، شوهر و مادرشوهرش بودند كه تن او را معامله مي كردند، در 14 سالگي بازهم تازيانه 100 بار بر پيكرش نواخته شد و بعد از آن بود كه دو دخترش را به دنيا آورد . و وقتي كه 18 سالش شد به جاي تازيانه به اعدام محكوم شد . لیلا عاطفه ای دیگر است که شاید بتواینم با کمک همدیگر و همنوا کردن فریادهایمان نجاتش دهیم. و نگذاریم که به سرنوشت عاطفه دچار نشود. شرح کامل ماجرا را در وبلاگم نوشته ام. اگر شما هم به اعدام ليلا اعتراض داريد لطفا اين طومار http://www.petitiononline.com/leilaa/petition.html را امضا كنيد و آن را براي دوستان خود بفرستيد
مريم
سلام سپينود عزيز.
این «مردهاي لكاته» که گفتهای، همان «رجالهها» نیستند؟
(این بحث برای من هم جذاب است، مقالهای که لینک دادهای را اما هنوز نخواندهام. میخوانم و اگر چیزی به ذهنم رسید، بر میگردم و برایت مینویسم.)
شاد باشی.
خوب هستين كه ؟ واقعن يادش به خير . با سلام ...