November 17, 2004

چهارشنبه, 27 آبان 1383

کولی ها و از هر دری سخنی

اصلن دليل نمی‌شود که نمايشی نام فروغ فرخزاد را يدک بکشد و پری صابری را و پر از ساز و آواز و موسيقی و شعر و ناله و رقص و افکت باشد و حسین پاکدل تعریف‌اش را کرده باشد و تو هم به آن لینک داده باشی و لزومن روح‌ات را اقناع کند و حس غبن به تو ندهد. شايد هم تقصير اين قداست و دست نايافتنی بودن فروغ است که هيچ اثری را نمی توان نام فروغ بر آن گذاشت. شايد هم من خيلی پرتوقع شدم...

رمان پاگردِ حسن شهسواری را دی‌روز روی سنگ‌های سرد جلوی تئاتر شهر شروع کردم. انگار بايد نويد يک اثر زيبا و محکم را بعد از مدت‌ها بی‌رمانی(عجب زبان سازی‌ای!) و فقر قصه٬ داد. حالا جلو برويم ببينيم چه می‌شود.

بعدی هم جلسه‌ی کولی‌های فردا که مانند هميشه در نشر ثالث برقرار است و سر ساعت ۵/۲ بعد از ظهر شروع می‌شود.

و این‌که دارم می‌روم جشنواره‌ی فیلم کوتاه. این روزها راضی‌ام از خودم. از این‌که ابلوموفِ وجودم را پنهان کردم و آرام‌تر شدم و یک تعادل نرمی میان خواسته‌ها و نداشته‌ها و تکان‌های موثر و حس‌های گذرا و آدم‌های عجیب غریب دور و اطراف‌ام و دوری مادرم و ناملایمات گاه‌به‌گاه و کتابِ بخوانیم و بنویسیم اول دبستان و عدم محبوبیت و دافعه‌ي مادرزاد و عشوه‌های خرکی و بوی قرمه سبزی ماسیده لابه‌لای کرک نازک پرده‌های خانه و بی‌محبتی و گریه‌های هق‌هق دیوانه‌وار و گل یخ و گرمای دل‌چسب زیر لحاف قهوه‌ای دونفره که سرم را می کنم زیرش و دیگر فقط بوی خودم را می شنوم و
no woman no cry باب مارلی و خنده‌های از ته دل و صبح‌های زود که به رقص در گوشه‌ی تنهايی‌ام شروع می‌شود و فهم و درک بی‌نيازی‌ام به آدم‌ها در عين جنون‌ام و...٬ برقرار کرده‌ام که به من حس قدرت می‌دهد.

سپینود | November 17, 2004 07:59 AM
Comments

یه کله پوک آمد و رفت . با سلام...

Posted by: yekallepook at November 17, 2004 09:43 AM

نه عزیزم مشکل از فروغ نیست. مشکل از پری صابری، شوالیه جنگ های
نابرابر با شخصیت های ادبی این مملکت است که در دو ثانیه همه آنها را نابود می کند.

Posted by: ف ل ش at November 17, 2004 10:09 AM

چه بي انصاف.بد بود اين همه خنديديم؟! درسته 3000 تومان ( من 6000تومان البته ) رفت ازكفمان ، اما خب بگذارش به حساب همان لحظاتي كه ساخته بودند كه اشك ملت را درآوردند و لااقل در مورد ما برعكس شد.

Posted by: mahzaseh at November 17, 2004 01:07 PM

همین حس تازه... همین که چیز غریبی بدود زیر پوستت خوب است... حتی اگر به قداست فروغ ... اگر داشته باشد البته...

Posted by: at November 17, 2004 02:06 PM

من نفهميدم اين تئاتر خوب بود يا نه؟بهت چسبيد؟خيلي دلم ميخواد ببينمش.راستي من دنبال وبلاگ زويا پيرزاد ميگردم اگه خبري داري ازش بهم بگو.ضمنا با اجازه به وبلاگ شما لينك ميدم

Posted by: juddy at November 17, 2004 07:22 PM

چاکریم!

Posted by: mohsen at November 17, 2004 08:05 PM

سلام دوست من. از اینکه وبلاگ شما رو پیدا کردم خیلی خوشحالم. مطالب رو خیلی قشنگ و با نگاه نقادانه می نویسی. بدون اجازت به یکی از نوشته هات لینک دادم. امیدوارم ناراحت نشی. به من هم سری بزن. موفق و پیروز باشی

Posted by: مازیار at November 17, 2004 08:20 PM

www.islamic-army.blogspot.comاين سايت رو ديدي..!!

Posted by: Alaho Akabar at November 18, 2004 12:25 AM

لحاف من پشم شيشه است با نقش سيب هاي زرد و گلابي هاي نارنجي

Posted by: زن آبی at November 18, 2004 12:57 AM

ف.ل.ش. عزیز حق با توست. خانم صابری هنر را در حد تظاهر تنزل داده. با مثنوی و مولانا کارناوال راه انداخت حالا هم لابد نوبت فروغ و.. است. حیف.
آقا یا خانمی که نام و نشان ندارید. این طوری حس نفرت و انزجار می رود زیر پوست آدم. ارجاع تان می دهم به فیلم کوتاه اوج موج یا سرد سبز صفاریان(که خیلی اتفاقی فردای دیدن نمایش خانم صابری در سینما ایران جشنواره ی فیلم کوتاه دیدم) به هر حال مسئول هنرمند است تا با ترفندها و ویژگی های اثرش حس را زیر پوست بدواند وگرنه که با خواندن شعر فروغ هم این کار اتوماتیک وار انجام می شود!
juddy جان در وبلاگ خودتان پاسخ دادم. راستي من چرا اين طوري شدم! يعني واقعن مواضعم از نوشته هايم آشكار نمي شوند!
آقاي مازيار خواهش مي كنم شما لطف كرديد باعث شديد من يك بار ديگر آن نامه را بازخواني كنم. و ... ياد باد آن روزگاران ياد باد
اقا يا خانم الله و اكبر خب ديده بودم چه طور مگر؟!!
زن ابي جانم بله مي دانم. هم ديدم اش هم توصيف اش را خواندم!

نمي دانم چرا وير پاسخ دادن گرفتم!
سئوالي نبود؟!

Posted by: سپینود at November 18, 2004 02:03 AM

ای کاشک من نیز باری دگر میتونسم به تئاتر شهر برم......

Posted by: shahla at November 18, 2004 03:10 AM

همين است ديگر.
اندوه همان
تيري به جگر در نشسته تا سوفار...

Posted by: فرهاد at November 18, 2004 03:49 PM

درود دوست عزيز و ممنون از تبريك.. واينكه گفتني ها كم نيست..../ بدنه داره كرمخورده مي شه؟/ چه سخت است نينديشيدن به اين فنا/ كاش.../ و پري صابري را اين بار نديدم خوب بعد از يوسف و زليخايش ديگر كاري از او نديدم حوصله دنبل و دينبل ندارم( درست نوشتم؟) خوب ديگر اين هم شده نمايش هاي پر زرق و برق باروكي..( باروكي واقعا باروكي نمي دانم نه باروك هم نيست پس چيست اخر اين نمايش ها ... نمي دانم..) موفق باشيد و قلمتان هميشگي

Posted by: sora at November 18, 2004 03:58 PM

bah bah zendegi yani hamin...love...khande...geryehaye hegh hegh o az tahe del ke man kheili vaghte nadashtam....love you.... ..

Posted by: nilo at November 18, 2004 11:16 PM

سپينود وحشتناك بود وحشتناك!

Posted by: mohsen at November 18, 2004 11:30 PM

پنبه شو نزدی هنوز .... اوج موج چی شد پس؟

Posted by: همشهری کاوه at November 19, 2004 12:08 AM

سپينود عزيز
من هم متاسفم براي اينجور دزدي ها
همين حالا توضيح لازم را زير پست اضافه ميكنم

Posted by: Nazem at November 19, 2004 05:49 PM

سلام.جالبه.در ضمن جالبي.اين مسعود هم چه كسايي رو ادد مي كنه ها!!!!!!!!!!!!

Posted by: saeedamiri at November 19, 2004 08:51 PM

همين كه از خودت راضي هستي و احساس قدرت مي كني ... كافيست
ادامه بده.

Posted by: دختر بس at November 19, 2004 11:39 PM

سلام، سپینود عزیز.

در مورد نوشته‌ات، اگر از پاراگراف اول، با آن نثر محتاطانه و محافظه کار(آن قدر محافظه‌كار كه مجبورت كرده توی كامنت‌ها در موردش بيشتر توضيح بدهی)، و همین طور از از پاراگراف دوم، که بیشتر شبیه نان قرض دادن است(از اظهار نظر در مورد یک كتاب تمام نشده، آن هم این‌قدر مثبت، چه برداشت دیگری می‌توان کرد؟) و ایضا از پاراگراف خبري سوم، از همه‌ی اینها اگر بگذریم، می‌رسيم به پاراگراف چهارم، كه يك روزنگاری خیلی خوب است، از همان‌ها که من خیلی دوستشان دارم! ...

شاد باشی، روزهای خوبت مستدام!

Posted by: سیاوشون at November 20, 2004 03:20 AM

هميشه راضی باشی از خودت سپينود جان و هميشه کارايی رو که دوست داری انجام بدی. ولی هميشه روی سنگای سرد نشين حتی اگه مال تاتر شهر باشه:)

Posted by: آوات at November 20, 2004 01:55 PM

لينك دادم بهتون دوست داشتين ميتونين لينك اين پسره توي كما رو به لينكهاتون اضافه كنين

Posted by: دستنوشته هاي يك پسر در حا كما at November 20, 2004 08:48 PM

سلام. نه مثل اينكه هنوز كاملا محو نشده ام... مرسي از معرفتت. دارم به ديالوگ فكر مي كنم، البته نه ديالوگهاي اون داستان.

Posted by: mehdi at November 21, 2004 10:00 AM

سلام
بوي قورمه سبزي لا به لاي پرده ها و زير لحاف رفتن و هق هق گريه و همه را دوست دارم. يعني اگر مدتي ازشان دور باشم دلم برايشان تنگ ميشود. چيزهاي خوب زندگي ام هستند...

Posted by: lady at November 21, 2004 08:51 PM

BE MAN SAR BEZAN DARBARE TARJOMEYE ADABI VA JUMPA LAHIRI MINEVISAM.

Posted by: AMIR at November 22, 2004 12:37 PM

نمی توانم برای زندگی مفهومی را پیدا کنم . راستی چه حالی میده که میشه اینجا کامنت گذاشت بدون اینکه رمز عبور تایپ کنی.

Posted by: mohsen at November 22, 2004 11:52 PM

راستش من نه تاتر رو دیدم و نه موفق شدم که ( اوج موج ) رو ببینم . ولی فیلم های خوبی توی جشنواره دیدم . جاتون توی جلسه خالیه خانم سپینود . شاد باشی و با سلام ...

Posted by: yekallepook at November 23, 2004 01:49 AM

سلام سپينود! مى دوني چند وقته ازت خبر ندارم؟ دلم خيلي هوات رو كرده بود!

Posted by: نغمه at November 23, 2004 03:08 AM

سلام سپينود عزيز ما كه هنوز در دنياي ابلوموفي سير مي كنيم وديگر از ان جا كه من هيچي از كارهاي كامپيوتر بلد نيستم از دوستي خواستم لينك شما را برايم بگذارد كه نمي دانم چي كار كرده كه صفحه شما را باز نمي كند هر چند كه شما به لينك من احتياجي نداريد به هر حال بي يا با اجازه ما اين كار را كرده ايم اميد وارم كار بي ربطي نكرده باشم و اين كه فروغ براي من هم مقدس است

Posted by: هرزه ی پیر at November 23, 2004 08:22 PM

the life and times of the laziest man who ever lived : (( ))

Posted by: nc at November 24, 2004 12:22 AM