گرَد مرگ است اين يا مرگ قلم؟ بلايی که بر اين دشت مجاز٬ مثل قطرههای باران ريخته و به جای شستن و زلال کردن رخوت و کسالت را پراکنده يا اينکه من چنين شدم؟
مینويسم سفيد و سياه خوانده میشود. از عشق بگويم کينه تعبیر میشود. مدحام شبيه ذم میشود و دلِ نازکی را آزرده میکند.
به همه چيز و همه کس بدگمان شدهام حتا به قلمام. به خطوطی که از پس شيشههای لکدار عينکام میبينم. آدمها٬ رفيق٬ آشنا و غريبه.
توی اين سکوت مرگی مجازی٬ چيزهايی هم هست که گاه گوشهی لب را بکشاند به لبخندی اما تلخ و از اين قبيل است؛ ليست سپاهی به نام اسلام. نفس عمل آن قدر بچهگانه است که دور از انديشه مینمايد پرداختن به آن و تحليل و تفسيرش و انگار که از ريشه٬ قضيه بویناک است و شايد اصلن کار کار خودیها و کسی باشد که اين قدر در آن نوشته دربارهاش تاکيد شده.
بگذريم. اما غرض از ذکر اين مطلب برای من که با هر بهانهی ريز و درشتی به گذشتههای غريب خود نقب میزنم يادآوری کتابی بود که در بچهگی خوانده بودم. اوايل انقلاب بود و عمه فرشته برایام هميشه کتابهايی میآورد که چين اخمی به ابروی مادر میافکند. تا بيايم و بزرگ شوم و بفهمام که مادرِ ملی گرای من٬ که مرادش مصدق بود و اميرکبير٬ با عمه فرشته که دختر جوانی بود و چپ میزد و چه میدانم اقليتِ چه و فدايی که بودُ٬ توفيرات زيادی داشتند و منِ هفت هشت ساله٬ شده بودم بازيچهی عقايدشان٬ کمی طول کشيد. القصه٬ کتابهای قدسی قاضی نور علی اشرف درويشيان٬ صمد و بهروز دهقانی و ... شده بودند سيندرلا و زيبای خفتهی من. يادم میآيد٬ مثل روز جلدش سفيد سفيد بدون طرح يا نقاشی و رویاش انگار با خودکار و تایپ نشده نوشته بودند: پدر چرا توی خانه مانده است؟ و زيرش : نادر ابراهيمی. قصه قصهی پسری بود در محلهای که همهی پدرها يا مبارز بودند يا دستگير شده بودند و يا اعدام و شهيد . پسری که پدری آرام و محتاط و آسه برو آسه بيا دارد٬ غصهدار از اين تابلو بودن ميان بچههای محل است و آرزو میکند کاش پدرش در خانه نمانده بود و سرانجام روزی که ساواک برای بردن پدرش میآيد با خوشحالی در کوچه میدود و فریاد می زند پدرمو بردن! پدرمو بردن!
شده حکایت ما. وقتی ليست تهيه شده توسط سپاه اسلام را خواندم وقتی خبر دستگیری وبلاگنویسان را دیدم٬ در خودم گريستم که چرا من توی خانه ماندهام؟
ماجراي تبعيد ماركز از كشورش را لابد مي داني و مي داني كه علي رغم آنكه مي توانست زندگي كردن در كشوري آزاد را انتخاب كند ، سراغ اسپانيا ژنرال فرانكو رفت . وقتي از ماركز پرسيدند كه چرا چنين كاري كرده است گفت : من ابزار و ملات نوشتنم را از زندگي در جهنم مي گيرم! ( نقل به مضمون )
و چه خوب است كه دوباره مي نويسي. حالا به هر بهانه اي كه مي خواهد باشد...
سلام. اميدوارم كه خوب باشيد و زندگي بر وقف مراد. گذري از اينجا داشتم. سر زده وارد شدم. حال پرسيدم. احوال گرفتم. حال كه گذشت از اين احوال خواهيم رسيد كه اصل قضيه. فروغي بر زتدگي يافتيم از ديداري نو. چشم انتظار به روزي براي روز وصل. ما كه رفتني شديم. ولي اين حاجي رو هم لا خودم مي برم
سلام سپينود عزيز هر جا كه مذهب رفت شمشير هم با ان بود از روزي دين امد ادما شدند دودسته بيدين ودين دار ودين دار ها ميخواستند بي دين ها نباشند
سلام سپينود. اين ليست را كه ديدم حالم گرفته شد... چقدر هم كوتاه بود. به هر حال من كه خوشحالم كه اسمي از تو، اون تو نيست.
راستی عمه فرشته حالا کجاست؟
بعدش اينكه... من يه داستان نوشتم و اگر نقدش كني، خيلي ممنون مي شم...
سلام سپينود جان. اميد وارم حالت خوب باشه.تنها چيزي كه به ذهنم مياد در مورد متنت كه البته فقط و فقط يه اسمه و شايد يه مفهوم اينه:
"بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم" .... شايد اسم نادر ابراهيمي بهانه اي بود براي نوشتن اين.خوش باشي.
امير عطا...
...
..
.
حكايتت حكايتِ همه ي هم سن و سال هاي توست. حكايتِ همه آنها كه دوست داشتند كاري بكنند...دوست عزيز! من مشتاق شنيدن نظرات شما هستم. تشريف بياوريد.
شايد ما خسته تر از آن باشيم كه وارد اين بازي ها شويم. ولي يادت باشد كه توپ و تشر هاي اينچنيني بيشتر خنده دار است و خاص دوره اي از سن آدمي كه متاسفانه امثال من و تو آن دوره را در وسواس ها و سوسه هاي جبهه و جنگ و بحران رفسنجاني و ماشين هاي مدل 90 در كنار معلول هاي بي دست و پا و شميميايي جبهه گذرانديم. اين بازي مسخره ايست كه كثرت تكرارش ديگر حتي نيشخندي هم ندارد. و جالب اين جاست كه اين جماعت كور نمي بينند كه اگر بخواهند همه ي انديشه هاي برانداز را كور كنند و گردن بزنند بايد از قبل به فكر ده ها ميليون جسد باشند كه روي دست شان باد مي كند.
حماقت، اين تنها واژه ي واقعي روزگار ماست
با سلام ...
.
سلام دوست من اميد كه خوب باشيد و روبه راه مي بخشيد كامنت اين طوري گذاشتم هفته پيش نبودم نمي دانستم قراره كمتر بياييد... و ليست سياه... خوب چه مي شه كرد اين طوريه ديگه همه چيز سياه داره گربه سياه. طلاي سياه. شب سياه و ليست سياه و روي سياه و .... اين طوريه كه گاهي مي شه فكر كرد دنيا چقدر كوچيك شده!
چي بگم . يه چيزي بايد بشود ك ه محا ل است پس نشود بهتر است شايد . سپينود كي دوباره ميبينيمت ؟ هر جلسه منتظرم كه بيايي به اميد بر طرف شدن مشكل . فعلا...
سپینود عزیزم :
شعری برای آزادی نوشتم
دوست دارم بخونی .
در همین مورد پست توست.
روزگار غریبی است ....
----
با مهر
علی
سیب سرخ همیشه نصیب شغال می شود
جالبه منم داشتم به اين فکر می کردم، ليست رو می گم
سلام سپینود.
منم وقتی اون لیست رو دیدم دنبال اسم خودم گشتم.
نمیدونم خوشحالم یا ناراحت که اسمم توی اون لیست نیست اما یه زمانی برای خودم........
حالا مهمترین چیز برام دخترک شاد و شنگولیه که دلم میخواد بهترین بهره رو از کودکیش ببره.