October 20, 2004

چهارشنبه, 29 مهر 1383

اندر ستایش آبی ماوراء بحار

"سهمم را از رنجت به من بده٬ و از من نپرس چه می‌خواهم و چگونه همه‌جا می‌بينمت. برايم حتا دور است اين آرزو که وقتی که می‌نوشی٬ ته ليوانت صورت مرا ببينی. چنگک‌های فولادی که خاکستر و نخاله و استخوان آدم جابه‌جا می‌کنند با هم ديده‌ايم. اولين دستی که درآوردند٬ با هم ديده‌ايم. اولين زنده‌ای که درآوردند و خوشحالی کردند با هم ديده‌ايم. پس خواهی نخواهی٬ من و تو اولين باهممان را بوده‌ايم. روز و روزها٬ هربار که پشت پنجره به کوه آوار خيره مانده‌ای٬ و چشم‌هايت که ترکيده اند٬ من ديده ام٬ و از چشم‌هايم کاری برنيامده است. دختر! اشک‌هايت به آن چندهزار مرگ نمی‌رسند. نگهشان‌ دار٬ که وحشت ديگر توی آسمان هم کمين می‌کند٬ و وحشت در باز می‌شود٬ طرف تنهاييت می‌آيد کنار پنجره و وحشت اشک هم که توی چشم‌هايت باشد٬ گردنت را می‌ليسد و شهوتش را می‌پاشد؛ چون من هم وحشت دارم که بگويم چطور تو را پيدا کرده‌ام و چطور اينها را می‌دانم..."

*آبی ماورای بحار؛ مندنی‌پور٬ شهريار؛ داستان شرح افقی جدول؛ ص ۴۴؛ نشر نيلوفر۱۳۸۳

اوقاتی هستند گاه که می‌انديشی ديگر قابل گفته شدنی نيست. واژه‌ها تمام شدند. دو سه صفحه‌ای از يک داستان و جند دقيقه از يک فيلم و سه چار بيتی از يک شعر که خسته‌ات کردند دورشان می‌اندازی. دندان‌ها را می فشاری. بغضی يبخ خرخره‌ات را می‌جود از غم و کينه. سراب است و سراب. آدم هايی هم که می نشينند و می سازند و می نويسند و می سرايند ديگر آن وجودهای ساکت و ساده و صادق و عاشق نيستند. و دروغ‌ها که با بخار دهان‌شان در سوز زمستان هيچ گرمايی حتا به کوچک‌ترين فاصله کنارشان نمی بخشند.

اما جرقه هایی که شراره های عشق از آن ها می بارند، هنوز هستند. هنوز هستند کسانی که بوسه را در افقی جدول با عمودی آن چفت کنند و بکارند در ذهن و جان ما. عاشقيت می‌خواهد تا عشق را با واژه زينت کنی. دردت بايد تا رنج را بکشی.اندامت بايد درهم شکسته باشد و خرد تا شکل را بدانی و بسرايی.«آلوچه‌ی باغ بالا/جرات داری؟بسم‌الله»


سپینود | October 20, 2004 06:46 PM
Comments

...بسم الله

Posted by: زن آبی at October 20, 2004 07:10 PM

به به ... هستم ...

Posted by: nilofar at October 20, 2004 09:58 PM

درود من واقعارو نوشته شما حرف دارم سپينود عزيز اما وقت نشد /

Posted by: sora at October 20, 2004 11:17 PM

داستان شما مرا به ياد يك كتاب كه درست نامش را به خاطر ندارم و مال يك نويسنهد فكر مي كنم مكزيكي بود كه داستان را درباره آشپزي و درست كرد غذا در آشپزخانه و طعم گرفتنش با حس و كاركتر اصلي داستانش بود. در واقع سبزيجات و... با آن دختر همزادپنداري و ارتباط حسي مي گرفتند و با توجه به پيشامدهايي كه براي دختر مي افتاد رنگ جديدي مي گرفتند و طعم جديد. داستان از لحاظ فرمي مرا به ياد ان انداخت و هم از بار معنايي . لايه ها را كنار بگذاريم / منظورم را كه مي فهيمد/ وقتي آن طور از گياه به ورود مرد باغبان رسيديد يا از توجيه تنهايي زن يا توضيح "چيز" ....

Posted by: sora at October 20, 2004 11:22 PM

"از آلوچه باغ بالا پرسيدم
جرات داری" به زمين بی افتی
گفت ديگر دوری را نتوانم
همانا به خاک گور خواهم نشست.

Posted by: این يک زن است at October 21, 2004 04:41 AM

نوشته هات... خيلي سنگين شدن ( شده اند )... هر بار كه مي خونم يه فكر جديد در موردش مي كنم...

Posted by: mehdi at October 21, 2004 05:21 PM

پاراگراف آخرتو يه جا نقل كردم

Posted by: پدر at October 22, 2004 06:51 PM

سپينود عزيز ممنون بابت لينك بي شير و شكر ... از گروه پرچين تنها زائر رو ديدم چهارزانو يك متري صحنه و لذتي بردم آن شب .... ممنون باز هم .

Posted by: سالومه پزشكپور at October 22, 2004 11:02 PM

آقا تئاتر اينا بود ما رو هم بي خبر نگذارين .

Posted by: MOHSEN at October 24, 2004 01:55 PM

يعني ما مادر عروسيم ديگه ؟ بابا دم شما گرم.

Posted by: MOHSEN at October 24, 2004 06:51 PM

بسم االه.....ما پايه هستيم خفن!!

Posted by: سورئالیست at October 25, 2004 12:15 AM

دارم يه آهنگ خفن فرانسوي گوش ميكنم كه فكر كنم براي دهه سي و چهل اروپا باشه . وحشتناكه . ميدوني وقتي تا صبح نشسته باشي و به يك راوي فكر كني كه دوستي گفته اگر روايتهاش همه ي ديالوگ باشه و تو بخواي اون راوي رو سوم شخص و داناي كل و اول شخص داشته باشي كه با شخصيت داستانش حرف بزنه و روايتهاي بيروني رو با هم مشترك باشند و روايتهاي دروني رو اول شخص بگه و روايت از شخصيت اول داستان رو سوم شخص بگه وقتي داره سحر ميشه و از ترس نور مونيتور كه داداش كوچيكه رو بيدار نكنه يه چادر گل گلي هم بندازي روي سر خودتو و مونيتور و انگار كله ها روي گلها دارند پا مي كوبند و تو داري هي تصحيح ميكني و هي فكر ميكني و راوي رو به چپ و راست ميبري و گاه مي رقصاني و گاه مي رنجي از دستش كه هيچ كمكي ازش بر نمي آيد و صبح از سر دلسوزي ذستي به سرت مي كشد و مي داني اگر بروي دانشگاه عشق دوران جوانيت را از دست مي دهي ولش نمي كني به خواب مي روي ... دست در گردن او انداخته ام در خواب ... آرام ... او هم خسته شده ... ملافه را روي سرش مي كشم ... شومينه را زياد مي كنم ... روي پنجه مي روم پاي سفره ي سحري ...

Posted by: شاهزاده ي سرطاني at October 25, 2004 07:31 AM

هرچه مي گردم ندارند كه بخرم. جلوي دانشگاه هم فرصتي نيست كه بروم سروقت اش. كاغذ مشخصات كتاب را گذاشته ام توي زرورق بسته سيگارم و از اين بسته به اون بسته تازه مي فهمم كه سيگارم زياد شده و كتاب هم كه اين دور و برها گير نمي ياد. و من هم تشنه خواندنش هستم.

Posted by: فرهاد at October 25, 2004 07:35 PM

چي شد اين ... جديدي كه قرار بود بنويسين خانم سپينود خانم؟

Posted by: mehdi at October 25, 2004 11:46 PM

سه نقطه گذاشتم كسي نفهمه چي قرار بود بنويسي... كسي نفهميد كه؟ هركي بفهمه با من طرفه...

Posted by: mehdi at October 25, 2004 11:48 PM

كاش به همين سادگي كه مي شه ادعاي عاشقي كرد، بشه پاي سوختنش هم وايساد!

Posted by: حميد at October 26, 2004 01:09 AM

با سلام دوست عزيز
اگر نقد هاي آبكي منير براي انتقاد پش رويت است
راه خوبي نيست برو يه ججاي ديگه لنگ بنداز

Posted by: zanboor at November 2, 2004 09:49 AM

دوست عزیز زن بور
متوجه منظورتان نیستم. منیر به معنای نورانی؟
لنگ انداختن و نقد دیگر چیست؟
به راستی اعتقاد دارید این نقد است؟؟
این تنها حس من از زیبایی و معجزه ی یک داستان است و بس. انگار شما از آنانی هستید که با زبان مندنی پور مشکل دارید؟
به هر جهت من آن قدر جرات و جسارت دارم که از اثری لذت ببرم و بی پروا آن را فریاد کنم و به دیگرانی که نمی توانند و به دلایلی دروغ می پردازند بتازم.
عزت تان زیاده.

Posted by: سپینود at November 10, 2004 02:23 AM